گنج

بخش ۶۵ - رزم خسرو با شاپور

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۴۲ بیت
بآخر کار حرب آغاز کرد اوعلم را دامن از هم باز کرد او
سپاهش خیمه بر هامون کشیدندچو لاله تیغها بر خون کشیدند
بدشت و کوه در چندان سپه بودکه زان، روی همه عالم سیه بود
چو صور صبح در دنیا دمیدندز بستر خفتگان در میرمیدند
چو صبح آمد، خروس صبحگاهیبفریاد اندر آمد از پگاهی
چو مغرب حلقهٔ مه کرددر گوشز مشرق چشمهٔ خورشید زد جوش
چو بر فرق سپهر سر بریدهنهادند آن کلاه زر کشیده
پدید آمد خروش از هر دو لشکررسید از هردو لشکر تا دو پیکر
ز بس لشکر، نیفتادی ز افلاکفروغ ذرهٔ خورشید بر خاک
تو گفتی از جهان نام زمین شدزمین را پشت، کوه آتشین شد
تو گفتی گرد گردونیست دیگرسر تیغ و سنان دروی چو اختر
همه دشت از درفشیدن چنان بودکه گفتی آسمان آتش فشان بود
فروغ خود و عکس تیغ و جوشنز مشرق تا بمغرب کرده روشن
شدند آن شیرمردان مغز پولادچنانک آهن ازیشان تن فرو داد
سرافرازان چو کوه آهنین تنبآهن کوه آهن بر زمین زن
ز بسیاری که تیر از شست برجستزهر دو سوی ره بر تیر دربست
هوا گفتی ز پیکان ژاله بارستزمین گفتی ز بس خون لاله زارست
قیامت نقد و صور و کوس غرّانخدنگ تیر همچون نامه پرّان
همه روی فلک از مرغ ناوکسراسر گشته چون دامی مشبّک
زره چون میغ، وز شست سوارانبسوی میغ میبارید باران
ز عکس تیغ چرخ هفت پارهنهان شد روز روشن چون ستاره
چنان بارید بر گردنکشان تیغکه هنگام بهاران ژاله از میغ
ز جوش و نعره و فریاد وآوازصدا میآمد از هفت آسمان باز
ز بانگ کوس، وز زخم چکاچاکطنین افتاد در نه طاس افلاک
چنان شد زخم کوس و نعرهٔ جوشکه گردون پنبه محکم کرد در گوش
چو بانگ کوس در دشت اوفتادیزمین چون چرخ در گشت اوفتادی
زمین از خون گرفته سهمناکیشده برج فلک ازگرد خاکی
غبار خاک زیر پای بارهشده چون سرمه درچشم ستاره
چو هر تیغی میان بحرخون بودز بحر خون میان تیغ چون بود
همه روی زمین دریای خون شدفلک بروی چو طشتی سرنگون شد
چو بحر خون ز سر حدّ جهان شدفلک چون کشتیی برخون روان شد
چو موج خون زسردرمیگذشتیبدان دریا فرو کردند طشتی
بخشکی بر اجل کشتی روان دیدکه دریا پرنهنگ جان ستان دید
دران دریا اجل را کی عمل بودکه هریک مرد، میر صداجل بود
سپه یکباره رویارو فتادندبخون یکدگر بازو گشادند
شدند از گرد سپه خورشید گمراهسیه شد همچو خال دلبران، ماه
زمین را یک طبق از گرد برخاستفلک را یک طبق از گرد شد راست
جهان از گردره پر شد سراسرزمین با آسمان آمد برابر
نمیدیدند لشکر یکدگر رابیفگندند این تیغ آن سپر را
ز بسیاری که گرد وخاک برخاستبیک ره از جهان فریاد برخاست
چو شد روی زمین درزیر خون بربسوی پشت ماهی برد خون سر
فرو شد تا بماهی خون لشکربرآمد تا بماه اللّه اکبر
یکی خونریز را بیرون همی تاختیکی را سوی میدان خون همی تاخت
همه صحرا چه آزاد و چه بندهتن بی سر سر بی تن فگنده
شه خسرو بسان کوه پارهبتیغ خون فشان میکند خاره
بدستش خنجر زهر آب دادهبفتراکش کمند تاب داده
زرمحش خسروان را خون چو جوییز تیغش سرکشان را سر چو گویی
بآخر خسرو صد پیل در پیشبیک ره بانگ زد بر لشکر خویش
چو پیل و چون سپه را جمله کرد اوچو کوهی سوی کوهی حمله برد او
سپاه خصم را برکند ازجایدرامد لشکر سرگشته از پای
هزاهز در میان لشکر افتادتو گفتی آتشی در کشور افتاد
چه گویم کان سپه چون جنگ کردندکه دشت از کشته برخود تنگ کردند
سر مرد مبارز جمله صفدرجدا هریک سر مردی بکف در
بآخر از قضای بد شبانگاهشکست افتاد بر شاپور ناگاه
نماند آرام آن خیل و حشم رانگونساری پدید آمد علم را
علم را بود در سر باد پنداربرون شد از سرش چون شد نگونسار
گریزان شد شه شاپور سرمستبشهر آمد نهان دروازه دربست
همه شب بهر رفتن کار میکردز سیم و زر شتر را بارمیکرد
گل تر را شبانگه با سپاهیبترمد برد از دزدیده راهی
چو این میدان میناگون نگین یافتعروس هفت طارم بر زمین تافت
ز تاب روی او روی زمانهچو آتش میزد از هر سو زبانه
چو روشن شد جهان تیره بودهفرو ماندند خلق خیره بوده
برون رفتند چون صاحب گناهانز شاه پاکدل زنهارّ خواهان
که ما را بر زمین بودن زمان دهبجان، خلق جهانی را امان ده
بجان بندد جهان پیشت میان رااگر جانی دهی خلق جهان را
ز خلق هیچکس کس کینه نگرفتغضنفر صید لاغر سینه نگرفت
شه ایشان را بنیکویی کسی کردبجای هر یکی شفقت بسی کرد
دو هفته بود وزانجام صبحگاهیروان شد سوی ترمذ با سپاهی
سپاهی کش عدد ازحد برون بودز ریگ و برگ و کوکبها فزون بود
بآخر چون سوی ترمد رسیدندبگرد قلعهٔ اوصف کشیدند
چنان آن خندق او بود پر آبکه ماهی بر زمین میکرد شیناب
چنان برجش بمه پیوسته بودیکه مه را در شدن ره بسته بودی
مگر ماه فلک از برج او تافتکه اوج خویشتن در برج او یافت
فراز و شیبش از مه تا بماهیچه میگویم کجا بودش سباهی
نه پل بود ونه بر آبش گذر بودز سر تا پای آن را پا و سر بود
بآخر چون علم زد شمع انجمبگردون شد خروش از جمع مردم
سپه سوی حصار آهنگ کردندبتیر و سنگ لختی جنگ کردند
کسی را کز دو لشکر این هوس خاستنشد ازهیچ سویی کار کس راست
بآخر هم بدین کردار یک ماهبماند آن لشکر درمانده در راه
شبی فرّخ بر خسرو درون شدمگر آن شب بتزویر و فسون شد
بخسرو گفت این را نیست تدبیرمگر آنرا بدست آرم بتزویر
که گر صد سال زیر آن نشینمیقین دانم که روی آن نبینم
فتاد اندیشهیی در راهم اکنونبگویم تا چه گوید شاهم اکنون
بیاید هر شبی مردی تواناز خندق آب کش گردد ببالا
بچندان برکشد ازخندق او آبکه خندق زو بخواهد شد فرو آب
مرا عزمیست تا یکشب بزورقشوم آهسته تا آنسوی خندق
چو مرد آن دلو صد من را درآردنشینم من درو تا بر سر آرد
چو رفتم، گر دهد اقبال یاریبریزم در زمین خونش بخواری
وزان پس زورقی صدراست کن تونشان آن ز من درخواست کن تو
که تا چون بازیابی آن نشانیتنی صد را بزورق در نشانی
یکایک را ببالا برکشم منکه گر پیلست تنها برکشم من
چو بر بالا رسد مردی صد، آنگاهدر آن قلعه بگشاییم بر شاه
پل آن قلعه را بر آب بندیمبدولت دشمنان را خواب بندیم
جهان گردد بکام شیر مرداناگر یاری دهد این چرخ گردان
چنان شه را خوش آمد گفتهٔ اوکه شد یکبارگی آشفتهٔ او
فراوان آفرینش کرد شهزادکه پیش بندگانت بنده شه باد
بغایت رای و تدبیری صوابستدلت صافی و رایت آفتابست
نکو افتاد این اندیشه مندیکنون برخیز تا زورق ببندی
بآخر چون نکو شد کار زورقدگر شب رفت فرخ سوی خندق
شبی بود از سیاهی همچو روزیکه دور افتد دلی از دلفروزی
ز مشرق تا بمغرب تیره گشتهز ظلمت چشم انجم خیره گشته
بزورق برنشست آن مرد مکّارروان شد همچنان تا زیر دیوار
چو مرد آن دلو از بالا درانداختسپه گر خویش را تنها درانداخت
بزودی مرد بر بالا کشیدشکه تا فرّخ جگر گه بر دریدش
شبی تاریک بود و مرد غافلز دست خصم زخمی خورد بر دل
نشان آن بود کان دلو سبک روزند بر آب ده ره نزد خسرو
چو فرّخ دلو را ده ره چنان کردبزودی شاه زورقها روان کرد
فگند القصّه فرّخ آن رسن راببالا برکشید او شصت تن را
دگر یاران تنی صد برکشیدندبیک ره ازمیان خنجر کشیدند
از آنجا تا پس دروازه رفتندنهان بی بانگ و بی آوازه رفتند
پس دروازه ده تن خفته بودندندانم تا شهادت گفته بودند
بزاری هر ده آنجا کشته گشتندمیان خون دل آغشته گشتند
پس آنگه در نهانی در گشادندبروی آب خندق پل نهادند
چو بنهادند پل، لشکر درآمدخورشی از سپه یکسر برآمد
شه شاپور تا شد آگه از کارفرو شد لشکر و لشکر گه ازکار
نه چندان شور آن شب در جهان بودکه در روز قیامت بیش ازان بود
شبی مانند روز رستخیزیفتاده هر گروهی در گریزی
خروش آن سپه بر ماه میشدکسی کان میشنود از راه میشد
سپاه هرمز آن شب خون چنان ریختکه باران بهاری ز اسمان ریخت
چو پل بستند کز پل خون نمیشدچرا آن خون بپل بیرون نمیشد
چو صبح خوش نفس خوش خوش نفس زدجرس جنبان شب لختی جرس زد
هوا از صبح رنگ آمیز شد سردزمین از زردهٔ خورشید شد زرد
شه شاپور با فیروز نسناسدرامد پیش شه با تیغ و کرباس
زمین را بوسه زد زاری بسی کردکه چون شه کُشت زین لشکر بسی مرد
مرا گر هم کشد فرمانروا اوستوگر گویم که بخشد پادشااوست
مرا کزره ببرد ابلیس مکّارکه من برخویشتن گشتم ستمگار
اگر عفوم کند لطفی عظیمستکه دل درمعرض امّید و بیمست
میان خاک، خون من که ریزددو من خاکم، ز خون من چه خیزد
خوش آمد شاه راگفتار شاپورفرستادش بشاهی با نشابور
وزان پس پیش فرّخ رفت فیروزرخی پر اشک خونین سنیه پر سوز
میان خاک ره بر سر بگردیدز چشمش قلزم گوهر بگردید
بفرخ گفت بد کردم بسی منولی با خویشتن، نه با کسی من
در آخر گرچه بد کردار بودمولی با تو در اوّل یار بودم
اگر من ترک کردم حقّ یاریبجای آور تو با من حق گزاری
بدی را چشم میدارم نکوییکه شه عفوم کند گر تو بگویی
ز زاری کردنش چون جوی خون رفتبیاری کردنش فرّخ برون رفت
گرفتش دست و پیش شاهش آورددو لب خشک و دو رخ چون کاهش آورد
بخسرو گفت: این درخون بگشتهبجان آمد مکن یاد از گذشته
اگرچه جرم صد انبار داردولی بر شاه حق بسیار دارد
کرم کن زانکه شاهان زمانهکرم کردند با من جاودانه
شه از بهر دل فرخ چنان کردکه هرگز بر نکوکاری زیان کرد؟
چو تو نه خار این راهی نه گلزارمیازار از کس و کس را میازار