بخش ۵۶ - از سر گرفتن قصّه
الا ای طوطی طوبی نشین خیزدمی طوبی لک از طوبی شکرریز
چو هستی قرّة العین معانیکه قوت القلب و عین الشمس جانی
چو تو در اصل فطرت آفتابیبیک یک ذرّه تا چندین شتابی
برای ذرّه، خورشیدی ز میغیاگر آید برون باشد دریغی
بیک ذرّه اگر مشغول باشیبدان یک ذرّه خود را غول باشی
چو هر چیزی که در هر دو جهانستهمه ذرّات تست و این عیانست
همه اجزا برافگن ره بگل جویبهانه ساز گل را، حال خود گوی
چنین گفت آن سخنگوی دل افروزکه گلرخ بود در صندوق ده روز
فتاده در میان آب دریاگهی شد تاثری گه تا ثریا
گرفتار آمده در آب و صندوقگهی در قعر دریا گه بعیوق
گهی رفتی ببُن چون گنج قارونگهی رفتی بسر مانند گردون
زهی بازی چرخ بوالعجب بازکه گل را چون فگند از پردهٔ ناز
دران صندوق گلرخ ماند ماهیمهی بر ماه و ماهی گرد راهی
مهی آورده با ماهی بهم پشتنبود از ماه تا ماهی دو انگشت
بمانده ماه در زیر سیاهیگرفته آب از مه تا بماهی
ز تُرکی کردن باد جهندهبترکستان فتاد آن نیم زنده
چو کرد آن آب دریا را گذارهفگندش آب دریا در کناره
لب دریاستاده بود مردیکه ماهی را ز دریا صید کردی
کنون صیدش نه ماهی بود مه بودچنین ماهی،ز صد ماهیش به بود
یکی صندوق را میدید بر آبکه میآمد سبک چون تیر پرتاب
چوآن صندوق تنگ او درآمدازان دریا بچنگ او درآمد
ازان دریا برون آورد بر سرنهاده دید قفلی سخت بر در
بدل گفتا ندانم تا چه چیزستولی دانم که چیزی بس عزیزست
اگر این هست صندوق خزینهدلم خوش باد در صندوق سینه
ز دریا کردمی باید کرانهبباید برد این را سوی خانه
بگفت این و بسوی خانه برد اوبزرگی کرد و قفلش کرد خرد او
چو سر برداشت دروی مردهیی دیدجهان بر خود بسر آوردهیی دید
رخی چون ماه گشته زعفرانیبری چون سیم گشته پرنیانی
دهانی خشک و رویی زرد گشتهنفس بگسسته و دم سرد گشته
سیاهی باسفیدی رفته در هملبش از تشنگی بگرفته بر هم
که داند کو ز زاری برچسان بودز بی برگی چو برگ زعفران بود
چو چوگانی شده پشتش بخم درچو گویی بسته پا و سر بهم در
مهش با مشک تر درهم گرفتهچو ماه نو قد او خم گرفته
ز سرو و ماه بسیاری شنیدیمولی سروی چو ماه او ندیدیم
ز دریا و زماهی رسته بود اومهی از دست ماهی جسته بود او
چو بر گل محنت دریا سرآمدچو ماهی حوت از دریا برآمد
سبک روح جهان پیرایه برداشتدو گوش او گرانباری ز درداشت
شکست آن مرد آن صندوق را پسبلندی یافت چون صندوق کرگس
چو آن دلبند را برداشت ازجاینهاده بود آن بت بند بر پای
درامد مرد و سنگ سخت بردستنگار سنگدل را بند بشکست
ز درد آن شکستن زود از جایبجنبانید آهسته سر و پای
چنان خوش گشت ماهیگیر ازان ماهکه گفتی شد ز ماهی تا بمه راه
برفت و ماهیی برآتش افگندچو بریان شد برو بوی خوش افگند
برآورد و بپیش روی او داشتبت مهروی بیخود، سر فرو داشت
چو مشک آورد در پیش مشامشگشاد از بوی آن حالی مسامش
بعطسه شد دماغ او گشادهدو چشم چون چراغ او گشاده
چوچشم دلفریب از هم گشاد اوز دست دل بدست غم فتاد او
ز عالم نیم جانی دید خود رامیان آشیانی دید خود را
عجب درمانده زان صیادخانهبجوش آمد ز درد او زمانه
بدل گفتا ندانم کاین چه جایستز سر در این چه دوران بلایست
اگر این جان من سنگین نبودیمرا تاب بلا چندین نبودی
اگر من بودهام ازسنگ خارهچگونه کردهام دریا کناره
اگر دریا بدیدی دُرّ اشکمفرو بردی بقعر خود ز رشکم
وگر باران بدیدی آب چشممچو برقی در من افتادی بخشمم
مگر درخواب میبینم من اینجایکه نتوان راست کردن بر زمین پای
چو صد غم بر دل ناشادش آمدبیک ره مکر حُسنا یادش آمد
از آن سگ گریه برگلزارش افتادیقین دانست کز وی کارش افتاد
بدل میگفت خسروشاه هرگزز حسنا کی شود آگاه هرگز
که داند کو بجان من چه بد کردبرای شهوتی ترک خرد کرد
ز رشک خود مرا در خون جان شدچنین در خون جانی کی توان شد
ولی چون بگذرد از فرق آبشدهد دوزخ بیک آتش جوابش
کنون چون مرغ بی آرام ماندمبجستم دانهیی در دام ماندم
اگر بینم رخ یارم دمی نیزاگر مرگم رسد نبود غمی نیز
کجایی خسروا تا یار بینیبیا ای بیخبر تا کار بینی
اگر یاری مرا یاری کنون کنچو یارانم وفاداری کنون کن
مرا خود ساقی حسن وفا مُردکه صاف آمد ترا قسم و مرا دُرد
مگر انصاف شد کلّی فراموشکه زهر آمد مرا حصّه ترانوش
ز عشقت کیسهیی بردوختم منکه برجانت جهان بفروختم من
چنان در پردهٔ غم زار گشتمکه گرد عنکبوتان تار گشتم
تنم چون زیر پیراهن بدیدندهمه پیوستگان از من بریدند
ز من پیوستگان رفتند یکسوز من زان طاق شد پیوسته ابرو
دو چشمت جادوان دلفروزندکه در آنجا مرا جان درتو دوزند
مرا چون درتو میدوزند هر دمچرا از هم جدا ماندیم در غم
مرا چون درتومیدوزند از آنستکزان زخم از دل من خون روانست
چولختی راز گفت آن ماه مهجورفرو بارید بر مه دُرّ منثور
شده صیاد سرگردان ازان کارکه تا آن بت چرا گرید چنین زار
زبان پارسی را می ندانستسخنها فهم کردن کی توانست
سمنبر بود ترکی گوی آفاقبسی زو ترکتازی دیده عشّاق
چنان بگشاد در تُرکی زبانشکه شد آن ترک چین هندو بجانش
بدان صیاد گفتا راز بگشایکه چون دربندم آوردی درین جای
کدامین کشورست و نام آن چیستدرین اقلیم شاه این زمین کیست
جوابش داد صیاد زمانهکه هست این آشیان صیادخانه
روان گشتم بدریا بامدادییکی صندوق میآمد چو بادی
چو پیشم آمد از جیحون گرفتمبیاوردم ترا بیرون گرفتم
دگر این کشور ترکست و چینستسراسر حدّ ترکستان زمینست
شه فغفور شاه این دیارستز عدل او همه چین پرنگارست
چو گل القصّه واقف شد ز اسرارشد او از گشنگی خود خبردار
طعامی خواست او و مرد برخاستبسی ماهیش آورد و دگر خواست
زماهی قوّت آن مه دگر شدمهش لختی ز ماهی تازه تر شد
ز بیماری ازان صیادخانهنیامد بر در آن شمع زمانه
بآخر چون برامد بیست و شش روزچو شهدی شد گل چون شمع خوش سوز
ز رنجوری کدویی بود بی شهدکدو را شهد میگفتی ولی عهد
چوشهدی شد لب گلفام او راچو مومی گشت نرم اندام او را
چنان خوش گشت و شیرین گشت و ترگشتکه چون پر مغز حلوای شکر گشت
ز رویش بار دیگر شور برخاستببویش مرده هم از گور برخاست
دگر ره غمزهٔ او شد جگر دوزدگر ره مشک زلفش شد جهانسوز
نکوتر شد ز چینش زلف مشکینکه نیکوتر نماید مشک در چین
چو بنهاد آن نگارین شست بر راهچو ماهی صید شد صیاد از آن ماه
دلش از عشق آن دلخواه برخاستبقصد وصل او ناگاه برخاست
دماغش از گل نخوت بجنبیدجوان بود آتش شهوت بجنبید
دلش چون چنگ از بر تنگ برخاستنهاد او بر گنه چون چنگ ره راست
چو گلرخ آن بدید از جای برجسترگ شریان او بگرفت بر دست
چنان افشرد کز وی جان برامدجهان بر جان آن نادان سرامد
ندارد کار نادان هیچ سامانکه نادانی ندارد هیچ درمان
چو شد از جان جدا صیاد بی باکبت سیمینش پنهان کرد در خاک
گل آن شب بود تا وقت سحرگاهکه تا شد سرنگون سوی سفرماه
فغان برداشت مرغ صبحگاهیمنادی کرد از مه تا بماهی
فرو کوفت از سر درد و نیازیبگوش خفتگان بانگ نمازی
چو گل از کار آن صیاد پرداختخدا را شکر کرد وحیلهیی ساخت
بدل گفتا اگر زینسان که هستمبرون آیم شود کارم ز دستم
چو بینندم بتی سیمین سمنبرهمه کس را طمع افتد بمن بر
مرا آن به که بر شکل غلامانهمه آفاق میگردم خرامان
چو خود بر صورت مردان کنم منکرا صورت بود کاخر زنم من
روان گردم سوی هر شهر و هر بومروا باشد که بازافتم سوی روم
دلم را محرمی درخورد یابمدمی درمان چندین درد یابم
شنودستم من از گویندهٔ راهکه یابنده بود جویندهٔراه
بآخر خویشتن را چون غلامانقبا در بست و شد سرو خرامان
کُله بر ماه مشکین طوق بشکستقبا در سر و سیم اندام پیوست
کلاهی همچو ترکان از نمد کردقبا و پیرهن در خورد خود کرد
که داند این چکارست و چه راهیمگر هم زان نمد یابد کلاهی
چو مردان پیرهن یکتاییی ساختز خود یکبارگی سوداییی ساخت
قبا پوشید و پیراهن رها کردوزان بت، عقل پیراهن قبا کرد
همه پیرایه و زرّینه برداشتدو گوهر زان همه در گوش بگذاشت
برامد از گهرهای فلک جوشکه گوهر گشت گل را حلقه در گوش
نرسته بود دو پستان تمامشفرو بست آن زمان چون سیم خامش
مگر بایست آن سیمین صنم راکه لختی کم کند زلف بخم را
ز زلف خود شکن گر درکشیدیبجای هر یکی صد در رسیدی
بآخر چون غلامان خویشتن رایکی کرد آن دو زلف پرشکن را
چو در هم بافت آن دو موی چون شستز زفتی در نمیآمد بدو دست
ذوابه چون بپشت افتاد بازشجهان بگرفت روی دلنوازش
کجا بود آن زمان خسرو که ناگاهبدیدی روی آن خورشید، چون ماه
بآخر سرو سیمین شد روانهچو تیری کورود سوی نشانه
چگونه مه رود زیر کبودیچنان میرفت آن مهرخ بزودی
چو صبح آتشین از کوه دم زدرخ خورشید از آتش علم زد
بوقت صبح بادی خوش برامدچو صبح اندر دمید آتش برآمد
برامد آفتاب از کوه ناگاهچو آتش از میان خرمنی کاه
چو روشن گشت روز،آن ماه دلسوزدو روز و شب قدم زد تا سوم روز
چو مرغ صبح در فریاد آمدفلک را بازیی نو یاد آمد
عذابی، دیده از ره بر وی انداختبلای دیگرش حالی برانداخت
غم کاری دگر در پیشش آوردبپای خود بگور خویشش آورد
بوقت صبح ازانجا راه برداشتدو روز و شب چهل فرسنگ بگذاشت
چو هنگام زوال آمد، دران راهزمین میتافت همچون زلف آن ماه
جهان را روشنی سوراخ میکردزمین پر زعفران شاخ میکرد
یکی ده بود در نزدیک آن راهچو بادی سوی آن ده رفت آن ماه
چنان ده در جهان دیگر نبودیبترکستان ازان خوشتر نبودی
بهر سویی و هر کوییش آبیز بالا بسته هر سویی نقابی
هزاران مرغ گوناگون گستاخبسوی آشیان پرّان بهر شاخ
همی چون نوحه دردادی یکی زارجداافتاده بودی چون گل از یار
بپیش ده پدید آمد یکی کویمیان، آب و درختان روی درروی
کنار جوی نرگس رسته بیروننشسته سبزه در نم لاله درخون
دمیده شعلهٔ آتش ز لالهزده بر شعلهٔ او ابر ژاله
یکی منظر بپیش کوی کردهدو دکّانیش از هر سوی کرده
ز بس گرمای راه و ناتوانیبخفت آن ماه دلبر در دکانی
تو گفتی در بهشتی حور خفتستو یا در نرگس تر نور خفتست
چو گل در خواب رفت از بوی گلزارز رویش فتنه شد درحال بیدار
قضا را باغ باغ شاه چین بودکه خوشتر از همه روی زمین بود
بزیر پرده ماهی داشت آن شاهکه ننمودی بپیش روی او ماه
بلورین ساق بود و سیمتن بودنگار چین و خورشید ختن بود
ببالا سرو را تشویر دادیبشکّر گلشکر را شیر دادی
شکر وقف لب گلرنگ او بودخرد را دست زیر سنگ او بود
چو بگشادی دو لعل ارغوان رنگفراخی یافتی شکّر ازان تنگ
اگر دندان زدی بر لعل خندانبماندی لعل ازان لب لب بدندان
چو چشم جادویش خونریز کردیسر زلفش ز پی پس خیز کردی
قضا را بر دریچه بود کز راهرخ گل دید چون خورشید و چون ماه
ز درد عشق جانش بر لب آمدفرو شد روزش و دور شب آمد
سمن در حلقهٔ سنبل فگندهصبا مشگ ترش بر گل فگنده
چو دختر دید موی مشک بیزشگل تر کرده از لبخشک خیزش
رخی چون روز و زلفی همچو شب داشتبخوبی سی ستاره زیر لب داشت
رخ گل را بشب در روز بودیبروز اندر ستاره مینمودی
چو دید آن روز و شب دختر، نهانیشبش خوش کرد روز شادمانی
چو گلرخ روز و شب بنمود با اوبروز و شب تو گفتی بود با او
عرق بر رخ چو شمع از شوق میریختچو باران شبنمش از ذوق میریخت
بدکّانی ببر باز اوفتادهدل دختر بپرواز اوفتاده
چو مردان خویشتن آراسته بودبدستی دیگر از نوخاسته بود
عرق بر روی آن دلبر نشستهچو مروارید بروی رسته بسته
سر زلفش ز پیچ و تابداریلب لعلش ز لطف و آبداری
یکی گفتی ز جانم تاب بردهستدگر گفتی زچشمم آب بردهست
چنان شد دختر از سودای آن ماهکه از منظر بخواست افتاد بر راه
دلش در عشق گل دریای خون شدبزیر دست عشق او زبون شد
رخش از خون دل گلگون برامددلش چون لالهیی ازخون برامد
کنیزی را بخواند و گفت آن ماهبجان آمد دلم زین خفته در راه
ازین برنای زیبا، جان من شددلم خون گشت و از مژگان من شد
چو دیدم زلف او چون مارپیچانبزد مارم، شدم زان مار بی جان
چو مشکین بند زلفش دلستانستدل مسکین من دربند آنست
مرا در عشق او از خود خبر نیستنکوتر زو بعالم در، پسر نیست
به چین گرچه بسی دلخواه باشندبر این ماه خاک راه باشند
ازو گر کام دل حاصل نیایدمرا شادی دگر در دل نیاید
دلم از پستهٔ او شور داردازان از دیده آب شور بارد
مرا با او بهم بنشان زمانیکه بستانم ازو داد جهانی
کنیزک چون سخن بشنود برجستبر گل رفت چون بادی و بنشست
ز خواب خوش برامد سیمبر ماهکنیزک را برخود دید بر راه
بترکی گفت کای هندوت خورشیدتویی زنگی ولی در چین چو جمیشید
قدم را رنجه کن با چاکر خویشکه میخواند ترا خاتون برِخویش
اگر فرمان بری جانت بکارستوگرنه جای تو زندان ودارست
که گر ترکی نه در فرمانش آیدچو پیلی یاد هندستانش آید
مگر بختت براه آمد که آن ماهبمهر دل ترا گیرد بجان شاه
چو خاتون درجهان یک سیمبر نیستبعالم در، چنین باغی دگر نیست
تراست این باغ و خاتون هر دو باهمشمادانید اکنون هر دو با هم
چو بشنود این سخن گلرخ فروماندبجای آورد و تا پایان فرو خواند
بدل گفتا نبود این هیچ سامانکه بیرون آمدم شبه غلامان
اگر همچون ز نان میبودمی منازین دیگر زنان آسودمی من
ولیکن گر زن و گر مرد باشممحال افتد که من بی درد باشم
نداند دید بی دردم زمانهازین در درد ماندم جاودانه
هنوز اندوه خود باسر نبردمرهی دیگر بنو باید سپردم
دل مسکین من گمراه افتادبرون آمد ز گو در چاه افتاد
زهی گردنده چرخ کوژ رفتاربدرد دیگرم کردی گرفتار
پیاپی غم مده کز جان برایممکن تعجیل تا با ن برایم
جهانا هر زمان رنگی براریکه داند تا تو در پرده چه داری
چو گل پاسخ شنید از وی خجل شدز گفت آن کنیزک تنگدل شد
بدو گفت ای مرا در خون نهادهقدم از حدّ خود بیرون نهاده
چو تو کار غریبان دانی آخرغریبی را چرا رنجانی آخر
مکن بد نام خاتون جهان راترا به گر نگهداری زبان را
که باشم من، که جفت شاه باشمنیم خورشید تا با ماه باشم
برو بریخ نویس این گرم کوشیز سردی چون فقع تا چند جوشی
منم مردی غریب از پیش من دورگدایی را نباشد هیچ منشور
منم اینجا غریبی دل شکستهچه میخواهی ازین در خون نشسته
بگفت این وز خون دل چو بارانفرو بارید از نرگس هزاران
کنیزک چون سخن بشنید ازان ماهبر خاتون خودآمد همانگاه
همه احوال با خاتون بیان کردسه بار دیگرش خاتون روان کرد
چو نگشاد از کنیزک هیچ کاریخود آمد پیش گلرخ چون نگاری
بگلرخ گفت ای سرو سمنبوینگو داری همه چیزی به جز خوی
منم دل در هوایت ذرّه کردارکه تا چون آفتاب آیی پدیدار
منم پروانهیی دل در تو بستهطواف شمع رویت را نشسته
چودل بردی بجانم رای داریکه الحق دلبری را جای داری
هوایت را دل من گشت بندهکه دلها از هوا باشند زنده
چو دیدم در بساطت نقد عینیبگردانیم با هم کعبتینی
چرا در باغ شاه چین نیاییچو خسرو در برِ شیرین نیایی
تویی شمع و دلم پروانهٔ تستدمی تشریف ده کاین خانهٔ تست
چو آتش تند خو افتادهیی تومگر ازتخم شاهان زادهیی تو
بیا تا خوش بهم باشیم پیوستبزیر گل گهی خفته گهی مست
گل تر گفت میباید مرا اینولی در روم با خسرو نه در چین
چو بسیاری بگفت آن سرو چینیپدید امد ز گلرخ خشمگینی
برابروزد گره از خشم آن ماهگریزان شد ز پیش چشم آن ماه
چو برنامد ازان گل هیچ کارشنه صبرش ماند در دل نه قرارش
برآن دلبر دل او کینه ور شدز نافرمانیش زیر و زبر شد
میان باغ در شد آن فسونگراِزار پای کرد آنجا بخون در
برآورد از جهان بانگ خروشیز خلقش در جهان افتاد جوشی
فغان میکرد، دل پرخون و رخ ترکه ای دردا که رسوا گشت دختر
کنیزک بود گر باغ بسیارچو عنبر خادمان نام بردار
ز بانگ او همه از جای جستندچو دل آشفتگان بر پای جستند
فتاده بود آن دختر بخواریچو می جوشان چو نی نالان بزاری
بدیشان گفت جایی خفته بودمبپیش بادگیری رفته بودم
خبر نه ازجهان درخواب رفتهچسان باشد میان مرگ و خفته
غریبی آمد و با من چنین کردبرسوایی ز من خون بر زمین کرد
چو حاصل کرد کام خویش ناگاهنهاد از قصر بیرون، سرسوی راه
دویدند و گرفتندش بخواریدرافگندند در خاکش بزاری
یکی مشتش زدی دیگر تپانچهیکی مویش برآوردی بپنجه
چو بردندش بپیش دختر شاهبیستاد آن سنمبر بر سر راه
چو دختر روی آن ماه زمین دیدرخش چون گل لبش چون انگبین دید
بدیشان گفت کاین را باز داریدبر شاه این سخن را رازدارید
که تا لختی بیندیشم درینکارکه کار افتاد و من مُردم ازین بار
بزودی خانهیی را در گشادندبسان حلقه، بندش بر نهادند
گل تر در میان خاک و خون ماندبزیر پای محنت سرنگون ماند
ز خون دیده خاک خانه گل کردزمژگان ابر و دریا را خجل کرد
نه چندان اشک ریخت آن عالم افروزکه باران ریزد آن در یک شبانروز
فغان میکرد کای چرخ دوندهنگونسارم چو خود در خون فگنده
مرا از جور تو تا چند آخرکنی هر ساعتم در بند آخر
فرو ماندم ندیدم شادمانیبجان آمد دلم زین زندگانی
بگو تا کی دهی این گوشمالمکه از جورت درامد تنگ، حالم
ز من برساختی بازارگانیچه میگردانیم گرد جهانی
گهی آغشتهٔ دریام داریگهی سرگشتهٔ صحرام داری
بکن چیزی که خواهی کرد با منکه من بفشاندم از تو پاک دامن
چو سوزی باره باره هر زمانمبیکباره بسوز و وارهانم
ز سوزم نیک سودی برنخیزدکه گر سوزیم دودی برنخیزد
ز مرگم گرچه تیماری نباشدگلی را سوختن کاری نباشد
دلم در عشق خسرو آن بلا دیدکه هرگز هیچ عاشق آن کجا دید
اگر اندوه من کوهی بیابدبیک یک ذرّه اندوهی بیابد
مرا درد فراق از بسکه جان سوختازان تف مردمم در دیدگان سوخت
سزد گر دل ازین تف می بسوزمکه گر بر دل نهم کف می بسوزم
مرا چندانکه از رگ خون چکیدستز زیر پای من بر سر رسیدست
ز بس خونابه کافشاندم ز دیدهچو چوبی خشک برماندم ز دیده
دریغا کاین زمانم گریه کم شددلم مستغرق دریای غم شد
چو جانم آرزومندی گرفتیدلم از گریه خرسندی گرفتی
بسی غم زاشک چون باران به در شدکنون چشمم از آن باران به سر شد
بخوردم خون دل دیگر ندارمکنون بی رویش از چشمم چه بارم
چه میگویم که چندانی بگریمکه از هر مژّه طوفانی بگریم
ازان از دیده بارم نار دانهکه دل پرنار دارم جاودانه
منم کاهی چنین دلخسته از توچو کوهی سنگ بر دل بسته ازتو
تن من طاقت کاهی ندارددل من قوّت آهی ندارد
مرا گر هیچ گونه تن پدیدستازان دانم که پیراهن پدیدست
ز زاری خویش را من مینبینمدرون پیرهن تن مینبینم
رخ آوردم بدیوار از غم توشدم سرگشتهٔ کار از غم تو
چو نه دل دارم ونه یاردارمسزد گر روی در دیوار دارم
بهم بودیم چون موم وعسل خوشجداماندیم از هجران چو آتش
گل تر را، چو بلبل قصه دارستغراب البین اینجا برچه کارست
تویی جان من و من مانده بی جانبگو تا چون بود تن زنده بی جان
چه خواهم کرد بی جان تن بماندهعجب دارم توبی من، من بمانده
نیم من مانده کز من آنچه ماندستسر مویست ازتن آنچه ماندست
سر مویی چه خواهد کرد بیتوکه جانم نیست و تن درخورد بیتو
دلی دارم درین وادی هجرانبحکم نامرادی کرده قربان
گلم، باعمر اندک، چون بگویمغمی کز هجر تو آمد برویم
غم و اندوه من از کوه بیشستچه دریا و چه کوه اندوه بیشست
مرا چون خورد غم، غم چون خورم منمگر تا جان سپارم خون خورم من
منم خاکی بسر خون خورده بیتوچو خاکی روی در خون کرده بیتو
گر از من سیر گشتی نیست زین باککم انگار از همه عالم کفی خاک
اگر در راه مشتی خاک نبودز مشتی خاک کس را باک نبود
ز هر نوعی سخن میگفت آن ماهز چشم او شفق بگرفته آن راه
چو بحر شب برامد از کناریهمه چین گشت همچون زنگباری
چنان شد روی گردون از ستارهکه گفتی گشت گردون پاره پاره
در آن شب دختر افتاده در دامبخون میگشت ازان مرغ دلارام
چو از شب نیمهیی بگذشت دختربیامد پیش گل لب خشک، رخ تر
بیامد شمع پیش ماه بنهاددران خانه رخش بر راه بنهاد
وزان پس شد برون، خوان پیش آوردشراب و نان بریان پیش آورد
بگل گفت ای نکویی مایهٔ تورخ زیبای تو پیرایهٔ تو
دلم آتش فروزی درگهت رادو چشمم آب زن خاک رهت را
رخت بر ماه نو زنهار خوردهشده نیمی ازو زنگار خورده
برت بر سیم دست سنگ بستهبمن بربستهٔ تو تنگ بسته
منم از لعل گلرنگت شکر خواهتو نیز آخر ز من یک چیز در خواه
ز عشق آن شکر دل خسته دارمکه بیتو چون جگر دل بسته دارم
خوشی با من بهم بنشین شب و روزکه تو هم دلبری من هم دل افروز
دو دستی جام خور پیوست با منمرا باش و یکی کن دست با من
مکن، ازخون چشم من حذر کنکسی دیگر طلب خونی دگر کن
مکن، با من نشین گر هوش دایکه بر چشمت نهم گر گوش داری
بدست خود دریدم پرده خویشپشیمانم کنون از کردهٔ خویش
ولیکن دل چنین کز عشق برخاستنیاید عشق با نام نکو راست
ز تو چون سیم اندامی ندیدمبدادم نام و بدنامی خریدم
مدار این عاشق خود را تو عاجزمگر عاشق نبودستی تو هرگز
اگردر عشق همچون من تو زاریز عشق من خبر آنگاه داری
ولی چون نیستی از عشق آگاهکجا داری بسوز عاشقان راه
چه میدانست آن در خون فتادهکه از عشقست گل بیرون فتاده
چه بسیاری بگفت آن تاب دیدهچو نرگس کرد ازو پر آب دیده
اجابت می نکرد آن ماه دلبرکه از گل می نیاید کار دیگر
ز زن مردی نیاید هیچگونهولیکن بود آنجا باژگونه
گلش گفت ای خرد یکسو نهادهبخون جان خود بازو گشاده
تومیخواهی که چون زلف سیاهتبمن برتابی و اینست راهت
اگر تو فی المثل چون آفتابیبقدر ذرّهیی بر من نتابی
وگر تو زارزوی من بسوزیز من روزی نخواهی یافت روزی
وگر خونم بریزی بر سر خاکبحل کردم ترا من از دل پاک
وگر بر سر کنی خاک از غم منهمه بادست تا گیری کم من
کسی خو کرده در صد ناز و اعزازچگونه از کسی دیگر کشد ناز
برون آمد ز پیش گل چو گردیبسی بگریست چون باران بدردی
بسر آمد نخستین بار چون گازولی چون شمع شد آخر بسر باز
درآمد خاک بر سر آب در چشمبرون شد دل پر آتش سینه پر خشم