گنج

بخش ۵۵ - آگاهی یافتن قیصر از آمدن خسرو

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۷۴ بیت
چو از خسرو شه قیصر خبر یافتباستقبال خسرو کار دریافت
بزودی کرد قیصر کار ره سازفرستاد اسب و خلعت پیش شه باز
رخ خورشید رخشان نازده تیغبرآمد صبح خون آلوده از میغ
پگاهی با سپاهی چند یکسررسید آنجا که خسرو بود قیصر
چو قیصر دید خسرو را ز دوریبدو نزدیک شد چون ناصبوری
گرفتش در بر و اشکش روان گشتکه بی جانان بسی الحق بجان گشت
بدو گفتا دل من چون جگر سوختفراقت ای پسر، جان پدر سوخت
بسی غم گوشمال خسروم دادبحمداللّه کنون جانی نوم داد
مپرس ازمن که بیتو حال چون بودکه گر دل بود در دریای خون بود
کشیدم پای دل در دامن دردنهادم چشم جان بر روزن درد
کنون از دامنم هوری برآمدکنون از روزنم نوری برآمد
بحمداللّه که دیدم روی تو بازرسیدی سوی من، من سوی تو باز
چو لختی قصّهٔ محنت بخواندندازانجا برنشستند و براندند
شکر پاشان بشادی رای کردندبشکر شاه شهرآرای کردند
ز دست سیم پاشان از پگاهیشده روی زمین چون پشت ماهی
چه جشنی بود، خلدی بود پرحورهمه حوران چو ماه و ماه پرنور
چه عیدی بود، عیدی بود پرجوشهمه عیش و سماع و نوش برنوش
چه مجلس بود، باغی بود پرگلهمه باغ آفتاب و جام پرمل
بهر دم جام نوشین بیش خوردندز می صد شیشه سِیْکی پیش کردند
چه گر خوش بود از خسرو جهانینبود آن غمزه دلخوش زمانی
فراق گل دلش را رنجه میداشتدلش را شیر غم در پنجه میداشت
ز هجران آتشش بر فرق میشددراب چشم هر دم غرق میشد
همه عالم بگردیده چو گوییز عالم بین خود نادیده بویی
فغان میکرد کای گل چون کنم منکه خار توزدل بیرون کنم من
چوگم گشتی ز که جویم نشانتکه بسیاری بجستم در جهانت
ز که پرسم ندانم راه کویتکه در کوی اوفتادم زارزویت
اگر عشق تو جان من نبودیبعالم در، نشان من نبودی
شکار شیر عشقت جز جگر نیستتو گویی در تنم جانی دگر نیست
چو شیری کو بگیرد گور در راهبدندان درنیارد جز جگرگاه
جگر چون خورد، ره گیرد ز سربازبروباهان گذارد آن دگر باز
درین ره عشق تو چون شیر بیشهنداند جز جگر خوردن همیشه
ز خود یکبارگی دستم فرو بستاگر دستم نگیری رفتم از دست
دلم در داغ نومیدی کشیدیز بیخم کندی و شاخم بریدی
سرم بر خاک و رویم بر زمینستز دردم فارغی دردم ازینست
ترا دارم ز ملک این جهانیتو خود چون جان ز چشم من نهانی
چو جان پنهان شدی چون جویمت منمگر کز پرده بیرون جویمت من
دو اسبه دل دوان شد در خیالتنیافت از هیچ ره گرد وصالت
نشستم مدتی در بند پندارنیامد راست با پندار من کار
خطا بود آنچ میپنداشتم منکنون زین کار،‌دل برداشتم من
چه میگویم که تا جانم رفیقستز جانانم نشان جستن طریقست
چو گفت این راز بی صبری بسی کردز هر سویی خبر پرسان کسی کرد
نه از فیروز و نه ازگل خبر بودازین غم هر زمان حالش بتر بود
چوبودش یک نفس صد باره تیماربآخر گشت آن بیچاره بیمار
نه دارو سودمند آمد نه جُلاّبعلاجش بود گل، گل غرقه در آب
پدر میداد پندش شام و شبگیرکه خوش باش ای جوان و جام می گیر
جوانی داری و اسباب شاهیمکش جور و بکن چیزی که خواهی
مباش ایمن ازین گردنده پرگاردمیست این عمر ازین دم بهره بردار
خوشی امروز می خور تا توانیکه فردا را کسی نکند ضمانی
درین دم همدمی دیگر گزین توکجا درمانی از یک همنشین تو
ترا هرجا که ماهی زیر پردهستاگر رغبت نمایی عقد کردهست
کم گل گیر اگر گل ریخت از بارکه گر گل هست خالی نیست از خار
ترا چندانکه گل در ملک رومستز طاعت نرمتر،‌گردن ز مومست
زجایی دلبری کن اختیاریز گل تا کی زنی در دیده خاری
اگر خواهی، دو صد شاه کُله داردراندازد بدامادیت دستار
نشستی در غم یک پای موزهکه گفتت جز بگل نگشای روزه
ترا صد ماه جان افروز بایداگر نبود گلی خود روی، شاید
اگر گل شد ترا، صد نوبهارستکه در هر یک، هزاران گل ببارست
اگر گل شد، جهانی پر شکر هستجهانی بیش میخواهی وگر،‌هست
تو تا بودی ز گل آواره بودیگهی بر خار و گه برخاره بودی
زمانی سنگ صحرا میشمردیزمانی کوه و دریا میسپردی
زمانی پای در گل میفتادیزمانی دست بر دل مینهادی
زماانی زهر زاری میچشیدیزمانی درد و خواری میکشیدی
تو خود اندیشه کن با این همه بارگلی میارزدت با این همه خار؟
تو چون کُشتی خوشی خود را ببازیاگر گل باشد وگرنه، چه سازی؟
چو تو مُردی چه گل باشد چه خارتکه گل در زندگی آید بکارت
که میداند که گل مردهست یا نهجهان بیتو بسر بردهست یا نه
تو چندی در عزای او نشستیبمحنت در بلای او نشستی
بمردهست او، اگر او زنده بودیبدین غم کاشکی ارزنده بودی
ز گل بیگانگی جوی و جداییکسی با مرده کی کرد آشنایی
شد ازگفت پدر چون زر،‌ رخ اوفرو بست از خجالت پاسخ او
بر آن بنشست تا این چرخ میناچه بازی آردش از پرده پیدا
قدرچه بند و تقدیرش کند بازقضا از سر چه تدبیرش کند ساز
هر آنکس کز مراد خود جدا شدفدای زخم چوگان قضا شد
همه در بیم و سرگردان بماندهکه چون گوییم درچوگان بمانده