بخش ۵۷ - آگاهی یافتن خسرو از گل
چوصبح پرده در از پرده دم زدعروس عالم غیبی علم زد
دم عیسی از آن زد صبح خوش دمکه بویی داشت از عیسی و مریم
چو شد از شمع این پیروزه گلشنجهان را چون چراغی چشم روشن
دو خادم دشمن شهزاده بودندوزو در سختیی افتاده بودند
بپیش شه شدند و راز گفتندهمه احوال دختر باز گفتند
که با شهزاده برنایی چنین کردوزو در یک زمان خون بر زمین کرد
همه شهر این زمان گویند امروزهمه زین غصّه میگریند وزین سوز
چوشاه ترک شد زان قصّه آگاهفغان برخاست زو زین غصّه ناگاه
حمیّت دردل او کارگر شدقرار و صبر از جانش بدر شد
چو دریا شد دل شوریدهٔ اوبرامد موج خون از دیدهٔ او
چو خون شد هر دو چشم او ازان غمنداشت او چشم دیدن را ازان هم
بفرمود آن زمان شاه سرافرازکه تا شهزاده را برند سر، باز
بزرگان چون شنیدند این سخن راشفاعت خواستند آن سرو بن را
که این کشتن نه کار پادشاهستکه این شهزاده بی شک بی گناهست
گنه زان مرد نامعلوم رفتستکه دختر خفته او در بوم رفتست
شه چین خورد بی اندازه سوگندکزین پس برندارم هرگزش بند
بجان بخشیدمش تا باشد از دورولی میلش کشم در چشمهٔ نور
کسی کو دختری در خانه داردتنی لاغر دلی دیوانه دارد
غم دختر که میخ دامن تستچو طوق آتشین درگردن تست
وزیر خاص را فرمود آنگاهکه دو چشمش ز میل اندازدرراه
وزیر خاص چون شه را چنان دیدبدان دلداده دل را مهربان دید
ببرد آن سیمبر راو نهان کردزبان در پیش دختر دُرفشان کرد
که بهر چشم بد نیلت کشم منمبادم چشم اگر میلت کشم من
ترا پنهان بدارم تا شه چینچو مه با مهر گردد از ره کین
چو دل خوش کرد لختی شاه با توبگویم گفتنی آنگاه باتو
بگفت این و بپیش شاه چین شدزخون چشم خونین آستین شد
که میلش در کشیدم وز قیاسیجهان بر چشم او شد چون پلاسی
چه گویم من که باد از چشم شه دورکه چون تاریک شد آن چشمهٔ نور
چو شه بشنود گفتا نیست باکیمخور زوغم که باد آن شوم خاکی
بگفت این و بفرمود آن زمان شاهکه آتش را برافروزند در راه
ز نفت وهیزم آتش برفروزندگل سیراب در آتش بسوزند
چو بردارش کنند آنگه بزاریمیان آتش آرندش بخواری
گلی را کی بود طاقت، زهی خوشکش اوّل دار باشد آخر آتش
براه عشق ازین کمتر نبایدکه عاشق تا نسوزد بر نیاید
چوآتش بوتهٔ مردان راهستبباید سوخت آتش خوابگاهست
کسی داند بلای عشق دلخواهکه خون و آتشش دارد بدل راه
بلی عاشق ازین بسیار بیندکه تخت خویشتن از دار بیند
کسی کز عشق خود بشنوده باشدچنان نبود که عاشق بوده باشد
الا ای اهل درد آخر کجاییددرین مجلس زمانی حاضر آیید
ز میغ دیده بارانها بباریدبرین غم کشته طوفانها ببارید
ز خونریزی نیامد کم درین راهکه خون شد زهرهٔ عالم درین راه
خبر در عرصهٔ آن کشور افتادکه برنایی بکشتن باسر افتاد
سراسر شهر چین آوازه بگرفتز مردم راه بر دروازه بگرفت
دوان گشتند از دروازه در باغبیاوردند گل را بر جگر داغ
دلی پر آتش از کین میدمیدندبزلف آن سیمبر را میکشیدند
چو کاهی روی گل دو چشم نمناکبخونی کاهگل کرده همه خاک
لبی و صد شکر زلفی و صد تابرخی و صد گهر چشمی و صد آب
برسوایی فتاده در کشاکشببردندش بسوی دار و آتش
بآخر گل چو حیرانی فروماندز یک یک مژّه صد طوفان فرو راند
بدل گفتا بباید گفت رازمکه چون من سوختم آنگه چه سازم
چو جان پرتاب و دل دربند دارمبگویم راز، پنهان چند دارم
دگر ره گفت رسواگردی ای زنصبوری کن دمی گر مردی ای زن
فراوان خلق بود استاده بر راهعجب مانده ز زیبایی آن ماه
ز نیکو رویی آن سرو آزادقیامت در میان خلق افتاد
بهم گفتند هرگز درجهانینبیند کس نکوتر زین جوانی
کسی در غم چنین بنموده باشدبشادی خودچگونه بوده باشد
هنوزش خطّ مشکین نادمیدهجهان درخط کشیدش نارسیده
بدین خوبی که هست این سیمبر ماههمانا جرم هست از دختر شاه
چو بردند آن صنم را در بر داربرامد بانگ زاری بر سر کار
غریوی از میان خلق برخاستتو گفتی جان خلق از حلق برخاست
چو ظاهر شد خروش و اشک ریزیبرامد های و هوی رستخیزی
چوسوی دار شد آن نازنین ماهازو بی او برامد آتشین آه
بدل میگفت: نی از دار ترسمولیکن از فراق یار ترسم
اگر خسرو شهم در پیش بودیمرا زین جان فشاندن بیش بودی
خوشی برخیزمی من از سر جانولیکن نیست بی خسرو سر آن
هزاران جان و دل بر روی دلدارتوان دادن چه در آتش چه بردار
وفا نبود که بی او جان دهم منمگر جان بر رخ جانان دهم من
دلی دارم که درمانی نداردچنین دل را غم جانی ندارد
بجان گر کار جانانم برآیدروا دارم اگر جانم برآید
بیا ای دوست تا سوزم ببینیکه میخواهم که امروزم ببینی
دلم بر مرگ از افسون صد ورق خواندیکی نشنود و ازجان یک رمق ماند
دلم خون شد ز گرمی در تن از تونکو دل گرمیی دیدم من ازتو
بدست دشمنانم باز دادیبنای دوستی محکم نهادی
بزیر دار در ماندم بخواریبر آتش می بسوزندم بزاری
نه تو زاتش خبر داری نه ازداراگر وقت آمد ازدارم فرود آر
مرا در عشق کمتر چیز دارستبتر از دار و آتش صد هزارست
دلاچندم بخون گردانی آخربجان آوردیم، میدانی آخر؟
بدست خویش خود را خوار کردیبرسوایی مرا بردار کردی
تو با من آنچه کردی کس نکردستهنوزت عشقبازی بس نکردست؟
بسی گویی ولی سودی نداردکه کارت روی بهبودی ندارد
کسی کز یار خود صد بارش افتادچه سازد چون بصد کس کارش افتاد؟
نکو بودالحقم کاری و باریبسر بازیم دربایست داری
ز قوم عاشقان نه کار بازیستکه اوّل کار او را دار بازیست
اگر لرزندهیی برجان چه چیزینه مردی نه زنی یعنی که حیزی
اگر خواهی که اهل نار گردیز جان بیزار گرد دار گردی
چو گفت این، های و هوی سخت دربستبرفتن جانش از تن رخت بر بست
چو مردان نعرهیی از دل براوردبنعره پای دل از گل براورد
زبان بگشاد کاین رسوایی امروزبتر از کشتنست و از بسی سوز
ولیک افتادهام در برگ ریزانبگویم، جان عزیزست ای عزیزان
اگر زین بیش آگاهیم بودیکجا این سوز و گمراهیم بودی
کنون آگاه گشتم من که ناگاهچه گفتند از من درویش باشاه
الا ای خلق استاده برین دارخدا داند که بی جرمم درین کار
شما را دو گواهم عذر خواهست که این دم در بر من دو گواهست
مپندارید از من زرق و دستانکه هرگز مرد نبود نار پستان
مپندارید کز من کار خامستدوپستان دو گواه من تمامست
منم در درد و دردم را دوا نهزنی دلداده و مرد شما نه
زنی را زار و سرگردان ببینیدنیم من مرد، ای مردان ببینید
زنیام من که کرد آواره دهرمنه آن نامرد چندان باره شهرم
نبود از شیر مردی هیچ تقصیرچو رسوا کرد تقدیرم چه تدبیر
که این گردون پیرسال پروردزنی پیرست امّا ناجوانمرد
کنون چون من زنم کی مرد گردمچو مردان با دلم این درد خوردم
سپهر گرم رو سردی بسی کردبدین زن ناجوانمردی بسی کرد
کنون ای شیر مردان گر که مردیدازین زن، در میان خود مگردید
چو هست اینجا شما را جای مردیکنید این خسته زن را پایمردی
زنی را پایمرد درد باشیدکه تادر کار این زن مرد باشید
جهانی مرد و زن چون آن بدیدنداز آن زن، بر زمین طوفان بدیدند
زنان گشته چو مردان مست درکویهمه مردان زنان دو دست بر روی
چو گلرخ از بر پیراهن خویشدو پستان کرد بیرون از تن خویش
خروشی در میان مردم افتادتو گفتی آتشی در انجم افتاد
همه خیره در آن پستان بماندندهمه در کار گل حیران بماندند
بپوشیدند در معجر سرماهخبر بردند ازان دلبر بر شاه
شه چینی چو آگه گشت ازان کارگل تر را بر خود خواند ازدار
چو سروی سیمبر از در درامددل خاقان چین از بر برامد
بیک دیدن دلش زیر و زبر شدبسی در عشقش از دختر بتر شد
چنان از مهر او دیوانه دل گشتکزان اندیشه هم در خودخجل گشت
بدل گفتا چنین زیبا که او هستدل دختر ز زیبایی فرو بست
چو بربود از برم او دل چنین زودچه گویم، حق بدست دخترم بود
چنین رویی که این دلدار داردبسی دختر درین غم یار دارد
کسی در سوز این دلبر عجب نیستپدر چون فتنه شد دختر عجب نیست
بگرمابه فرستادش بصد نازدو تاکرد آن گره مشکین ز سر باز
بحکم شه ز گرمابه برون شدبمشک و اطلسش زیور درون شد
چنان شد مهر او در جان آن شاهکه یک ساعت دلش نشکفت ازان ماه
ز گلرخ حال او پرسید بسیارنیاورد آن صنم بر خود پدیدار
مرا گفتا، پدر بازارگان بودهمه کارش طواف بحر و کان بود
مرا هرجا که شد با خویشتن بردبآخر بار، هم در کار من مرد
بدریا غرق گشت و من بناگاهز کشتی اوفتادم بر سر راه
ز بیم ناجوانمردان ضرورتچو مردان ساختم خود را بصورت
چو سوی این نگارستان فتادمبدار و آتش و زندان فتادم
ز جور دخترت در بند ماندمدران اندوه هم یک چند ماندم
نگفتم من زنم با آن دل افروزکه ترسیدم ز رسوایی امروز
سخن میگفت ازینسان تا شب آمدفلک را ماه چون جان بر لب آمد
چو چتر خسرو انجم نگون شدلب دریای گردون جوی خون شد
برامد راست چون آیینه از درجز قلعه کوتوال و ماه از برج
دران شب شاه چین شمعی نهادهنشسته بود با آن حور زاده
همی چندانکه گل را بیش میدیدسراپایش بکام خویش میدید
بت لاغر میان فربه سرین بودبه رخ چون گل به لب چون انگبین بود
چو شاه آن انگبین و گل به هم دیدخرد را زیر آن زلف به خم دید
دلش را زلف گل در دام آوردخرد آنجا زبان در کام آورد
حساب وصل آن دلبر بسی کردخط و خالی بدست دل کسی کرد
چو صبر او چو تیری ازکمان جستدلش در بر چومرغی زاشیان جست
شهنشاه جوان و ماه در پیشچگونه صبر ماند خود بیندیش
بزد دست و کشیدش موی در برچنان کافتاد ان مهروی بر سر
گل عاشق خروشی در جهان بستز دل صد سیل خون بر دیدگان بست
بفندق مشک را از گل فرو کندز شاخ گلستان سنبل فرو کند
زمانی شعر ازرق چاک میزدزمانی اشک خون بر خاک میزد
خروش شیر برانجم فرو بستسرشکش راه بر مردم فرو بست
زمانی آه خون آلود میکردزمانی زاتش دل دود میکرد
شهش گفت این چه بیدادست آخربده داد این چه فریادست آخر
تو میدانی که شاه گیتی افروزمنم در چارحدّ عالم امروز
اگر از ماه گردون وصل جویمبنازد چون سخن بر اصل گویم
تو از پیش چو من شه سر بتابینترسی زانکه بی تن سر بیابی
ترا به گر ز من میگیری امشبحساب رفته تا کی گیری امشب
بمی با من بعشرت پای داریکه عشرت را ومی را جای داری
بعیش خوش، غم دل را قضا کنمیسوزی طلب، ماتم رها کن
گل از گفتار شاه چین بجوشیدهمه خون دلش از کین بجوشید
بدو گفت ای دغا باز دغا گویجفاکار جفاورز جفا جوی
دغا بازی، حریف من نیی توکه چون من آتشین خرمن نیی تو
بترک من بگو ورنه ازین غمبریزم از تن خود خون همین دم
بخون خویشتن بندم میان راز ننگ خود بپردازم جهان را
ز دست دخترت جستم کنون منچرا در پای تو گردم بخون من
منم با مادری مرده بزاریپدر غرقه شده در سوکواری
دلی ماتمزده خود میبپرسیبروز رستخیز از من عروسی؟
بزور تیغ از من وصل، افسوسگه گر بکشی مرا تیغت دهم بوس
شهش در بند کرد و رای آن بودکه گل گردن نهد چه جای آن بود
نه بندش سودمند آمد نه پندشبطرح افگند شاه مستمندش
ولیکن پیش او رفتی چو بادیبدیدی روی او هر بامدادی
سخن گفتی ز هر فصلی و بابیولی هرگز ندادی گل جوابی
نکردی هیچ سوی او نگاهیکه می ننگ آمدش زین پادشاهی
نمیآسود از زاری و نالهخوشی بر لاله میبارید ژاله
فغان میکرد و میگفت ای جهاندارز جان سیرم ندارم در جهان کار
بفضل خود برون بر از جهانممرا تا کی ز جان، برگیر جانم
ندانم تا چه فال و بخت دارمکه هر دم تازه بندی سخت دارم
نشسته بیدل و دلدار رفتهبسی بارم فتاده یار رفته
چو در پرده ندارم هیچ یاریبجز زاری ندارم هیچ کاری
مرا چون نی خوشست این زاری منخنک شد این تب و بیماری من
شده تب از دم سردم خنکتردلم گشته ز بیماری سبک تر
دلم بر آتشست از عشق هرمزولی چشمم نگردد گرم هرگز
کجایی ای درون جان نشستهچنین پیدا چنین پنهان نشسته
اگرچه رویت از سویی نبینمولی بر روی تو مویی نبینم
چنان بگرفتهیی یکسر نهادمکه از خود مینیاید هیچ یادم
گلی از عشق تو در سینه دارمکه خاری میشود گر دم برآرم
دلم در عشق چندان شور داردکه گر درعرش پیچد زور دارد
ز چشم پیل بالاخون چکیدهستکه بر بالای چشم من بریدهست
گهرهای مرا کز دل درایدترا بخشم گرم از دل براید
بهرمویی ز خون صد برق گردمکه تا بیتو دران خون غرق گردم
ز سر تا پای پیوندی ندارمکه چون زلفت بروبندی ندارم
چگویم راز دل زین بیش دیگرتو خود دانی فرواندیش دیگر
نیارم راز دل گفتن تمامتکه روزی بایدم همچون قیامت
بگفت این و برفت ازهوش آن ماهچنان کز تفّ اوزد جوش آن ماه
چنین بودی دلی پر انتظارشغم خسرو شدی هم غمگسارش
نشسته با دل امّیدوار اوکه روزی باز بیند روی یار او
بصد زاری چو مرغی پر بریدهمیان دام، نیمی سر بریده
دمی میزد بامّید و دگر نهز سستی زان دمش یک جو خبر نه
ازینسان بود روز و روزگارشنه یک همدم نه یک آموزگارش
موکّل بود بر گل خادمی زشتکه نامش بود کافور و چوانگشت
ولیکن سخت نیکو خوی بودیبسی از مشک صدقش بوی بودی
نگهبان بود بر درّ شب افروزبشفقت کار گل کردی شب و روز
بدلداری شبش افسانه بودیبروزش همدم و همخانه بودی
بسی پندش بدادی در هر اندوهکه بر دل می مکن چندین غم انبوه
بسی مگری که چشمت خیره گرددجهان برچشم روشن تیره گردد
بسی سوگند خوردی گاه و بیگاهکه گر گردم من از حال تو آگاه
بسازم چارهٔ کارت بزودیبرارم ماه بختت از کبودی
اگر باید گرفتن ترک جانمبرای تو غمی نبود ازانم
بجان تو که گردیدم جهانیبفرّ تو ندیدم دلستانی
یقین دانم که ازنسل شهانیولی در غم فتاده ناگهانی
مکن پنهان ز من رازی که داریبرآراز پرده آوازی که داری
چه گر خادم بیاید نامساعدنمیکرد اعتماد آن سیم ساعد
شب و روز آن سمنبر نوحه گر بودزهر روزیش، هر روزی بتر بود
ز زاری کردن آن ماهپارهبفریاد آمد از گردون ستاره
ز درّ اشک او پروین بسر گشتبنات النعش نیز از رشک برگشت
شفق را خون چشمش رنگ میکردفلک را تفّ او دلتنگ میکرد
ز آهش مرغ شب برتابه میسوختجگر زان سوز درخونابه میسوخت
اگر دم برکشیدی صبح ازکوهفرورفتی دمش حالی از اندوه
وگرمه خیمه بر افلاک بردیاز آن غم رخت را با خاک بردی
وگر خورشید سوز او بدیدیبشب رفتی چو روز اوبدیدی
دل کافور ازو میسوخت امّانمیکرد آگهش گل زان معمّا
برین منوال چون بگذشت سالیشد آن مهروی از حال بحالی
دران اندوه لب برهم نهادهدلی چندی که شد بر غم نهاده
چو شد یکبارگی صبر و قرارشدر آن سختی ز حد بگذشت کارش
بسی بی طاقتی بودش از آن پیشولی طاقت نمیآورد از آن بیش
برخود خواند خادم را یکی روزبسوگندش امین کرد آن دل افروز
نه چندان خورد سوگند آن وفادارکه هرگز هیچکس باشد روا دار
گل آنگه گفت چون سوگند خوردیدلی با جان من پیوند کردی
اگرچه خادمی، مخدوم گشتیامین چار حدّ روم گشتی
کنون چندانکه خواهد بود جانمتو خواهی بود محرم در جهانم
چو القصّه بسی گوی سخن بردز اوّل کرد آغاز و ببُن برد
دلی پرداشت میگفت آن فسانهفرو نگذاشت حرفی ازمیانه
سخن میگفت و اشک از دیده میریختگهی پیدا گهی دزدیده میریخت
چو شمعش آتشی بر فرق میشدز آب چشم در خون غرق میشد
ز چندانی نوازش یاد میکردچو چنگی زان نوافریاد میکرد
گهی از خون دل افگار میشدگهی از آه آتشبار میشد
چوحال خویش پیش او بیان کردز دل کافور را آتشفشان کرد
چنان کافور از آن قصّه عجب ماندکه چون مشک از گل تر خشک لب ماند
پر آتش گشت دل زان سرگذشتشبسی بگریست و آب از سر گذشتش
به گلرخ گفت ای چون گل دل افروزاگر تو نامهیی بنویسی امروز
چو بادی نامه را آنجا رسانمولیکن چون شدم آنجا بمانم
به ترکستان نیارم آمدن بازکه شاه چین بکین من کند ساز
چو خسرو گردد از حال تو آگاهبسازد چارهٔ کارت همانگاه
بهرنوعی که داند چاره جویدخلاص کارت ای مهپاره جوید
کنون چون شد دل سرگشته ازدستمده یکبارگی سر رشته از دست
دل خود بازده، دل را بخویش آرقلم گیر و دوات و نامه پیش آر
چو گل دید آن همه آزادی اوبجوش آمد دلش از شادی او
بر آن خادم بصد دل مهربان شدکه او را مهربان الحق توان شد
از آنسو کرد خادم برگ ره سازوزینسو گل بزاری نامه آغاز
نوشت آن نامه وزمهرش نشان کردبه کافور سیه داد و روان کرد
کنون بشنو حدیث نامهٔ گلدمی نظّاره کن هنگامهٔ گل
فریدست این زمان بحر معانیکه بروی ختم شد گوهرفشانی
ز بس معنی که دارم می ندانمکه هر یک را بهم چون در رسانم
چو مویم معنیی گرد ضمیرستبدستم نرم کردن چون خمیرست
چو معنی از ضمیر آرم برون منچو مویی از خمیر آرم برون من
ز بس معنی که پیوندم بهم درچو زلف دلبران افتد بهم بر
چو مویی معنیی در پیش گیرمبر آن معنی فرا اندیش گیرم
چو در معنی سخن پرداز گردمبسوی نامهٔ گل باز گردم