گنج

بخش ۵۳ - رسیدن خسرو و جهان افروز و یاران بكوه رخام و دیدن پیر نصیحت گو

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۲ بیت
چو بگذشتند ازان دریای خونخواریکی کوه بلند آمد پدیدار
یکی حصن رخامین بر سر کوهدرختان گشته گرد حصن انبوه
بران حصن قوی بر رفت خسروجوانمردانش در پی گشته پس رو
بپیش آن صفّهیی میدید از دورکه چون شمعی فروزان بود از نور
بساط صفّه دوخ و بوریا بوددران محرابگه پیری دو تا بود
چو مرغی برسر کوهی نشستهز هر شادی و اندوهی برسته
بپیش کردگار استاده بر پاینهاده دست بر هم چشم بر جای
بخفته گربهیی بر جام. پیرز سر تا پای او مانندهٔ شیر
چو کس همدم نبودش زادمیزادبر خود گربهیی را همدمی داد
اگر هستی تو شیر پردهٔ رازببُر از آدمی با گربهیی ساز
که از مردم اگرچه خویش باشدوفای گربه و سگ بیش باشد
توّقف کرد شه تا پیر دمسازبپرداخت و سلامش کرد آغاز
زبان بگشاد پیر کار دیدهبدو گفت ای بسی تیمار دیده
برو بنشین چه میگردی جهانیکه جمعیت بسی گردد زمانی
چوهمدم نیست تو همدم نیابیکه چون محرم نیی محرم نیابی
بتنهایی بسر بر روزگاریکه تنهایی ترا بهتر ز یاری
بسی من گرد عالم بر دویدمبجستم عاقبت همدم ندیدم
ز نااهلان فرو خوردم همه عمرز حق اهلی طلب کردم همه عمر
اگرچه در جهان دیدم بسی راندیدم هیچ اهلیت کسی را
چرا در حلقهٔ مردم نشینمکه جز در دیده، مردم مینبینم
اگرچه یک جوم بیرون شوی نیستهمه آفاق در چشمم جوی نیست
مگر دیوار من کوتاه تر بودکه در ملکم نه دیوار ونه در بود
کنون عمریست تادر گوشه تنهابدل با خویش میگویم سخنها
چه گویم، با که گویم، چند گویمچو چیزی گم نکردم، چند جویم
درین زندان کافر کیش غدارز حیرت کافری میآردم بار
نمیدانم کیم یا از کجایمچه میسازم، ز جان و ز تن جدایم
درین گرداب اگر افتی دمی توز من سرگشته تر گردی همی تو
چوخسرو پیر را میدید هشیارز هر نوعی سؤالش کرد بسیار
ولیک آن پیر را در هیچ بابینشد پوشیده بر خاطر، جوابی
به خسرو گفت کم دیدم جوانیز تو شیرین زبان تر در جهانی
نه دردانش ترا ماننده دیدمنه مثلت درجهان داننده دیدم
بحمداللّه نمردم ناگهان منبدیدم زندهیی را در جهان من