گنج

بخش ۵۲ - از سر گرفتن قصّه

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۸۷ بیت
الا ای مرغ پیش اندیش چالاکز دنیا چند خواهی برد خاشاک
غریبستان دنیا جای تو نیستقبای خاک بر بالای تو نیست
چو در بستان گل بشکفته داریچو در دریا دُر ناسفته داری
بسوی من ازان گل دستهیی آرمرا زان درّ موزون رستهٔ آر
اگر از قعر بحری،‌ بی نشان شواگر توحید داری دُرفشان شو
که هر جانی که از توحید پُر شدبدریا گر نگاهی کرد دُر شد
چو دُرداری زبان الماس گردانفلک گو بر سرما آس گردان
چنین گفت آنکه گفتش معتبر بودسخنگویی کز این حالش خبر بود
که خسرو چون بدریا عزم ره کردجهان افروز و خسرو بود و ده مرد
همی گشتند در کشتی روانهچو تیری لیک پیدا نه نشانه
ندانستند یک تن کان چه رایستکجا خواهند شد مقصد کجایست
جزان چیزی ندانستند هر کسکه میرفتند سوی مغرب و بس
ازان خسرو بمغرب داشت امیدکه در مغرب شود پوشیده خورشید
ازان میشد بمغرب چون خرابیکه پنهان گشته میجست آفتابی
دو هفته بر سر دریا براندندبآخر جمله در دریا بماندند
یکی باد مخالف شد پدیدارکه خلق امّید ببریدند یکبار
چنان آن باد کشتی را روان کردکه طوف شرق با غرب جهان کرد
مگر در سیر همچون برق میشدکه در یک دم بغرب و شرق میشد
گه از بالای مه برتر گذشتیگهی از زیر ماهی درگذشتی
هران گاهی که در گرداب بودیبگردش شیوهٔ لبلاب بودی
ز آب چشم چون باران بیکبارفرو شستند دست از جان بیکبار
سه شب در شور بود آن آب و سه روزبچارم چون برامد گیتی افروز
برامد آتش از خورشید ناگاهاز آن آتش سیه شد گردهٔ ماه
چو یوسف رخ نمود از زیر خیمهترنج مه ز تیغش شد دو نیمه
بیارامید لختی آب دریاولیکن می نیامد راه پیدا
جهانی راه یکسو اوفتادندسرکشتی سوی بیراهه دادند
یکی آب سیه در راه آمدوزو دود کبود آنگاه آمد
جهان افروز و همراهان هرمزاز آن آب سیه گشتند عاجز
چنان از آب میزد بوی ناخوشکه قطران را کسی سوزد بر آتش
نمیدانست کشتیبان دران راهکه راه بحر در پیشست یا چاه
بآخر در میان راه تیرهپدید آمد یکی هامون جزیره
زمین او همه سنبل ستان بودبگرد سنبل او زعفران بود
درخت جوز بویا سرکشیدهانار و سیب را در بر کشیده
جوانمردان چونارو سیب دیدندبخوردند و بسی آسیب دیدند
همه در لرزه و در تب بماندنددر آن موضع دو روز و شب بماندند
پدید آمد یکی کوه سرافرازکه کردی تیغش از جوزا کمر باز
فرازش از اثیر اندر گذشتهسر تیغش ز تیر اندر گذشته
درختانی که بودی بر سر تیغازو یک ماهه ره بودی فرو میغ
ز هر شاخش که بر تیغ اوفتادیبماهی میوه بر میغ اوفتادی
همه حیران درافتادند ز اندوهکه تا رفتند بر بالای آن کوه
درختان بود سر در سر کشیدهبهم در رفته بر در بر تنیده
ز هر سو چشمهیی چون آب حیوانبهشتی نقد در بگشاده رضوان
بنفشه رسته و سبزه دمیدهنسیم صبح جیب گل دریده
خروشان گشته گرد شاخسارانبصد آواز مرغان بهاران
بگرد کوه در درّاج و تیهوگوزن و گورخر نخجیر و آهو
ندیده بود چشم شهریاریاز آن خوشتر بگیتی مرغزاری
شدند آن سروران دلشاد ازان کوهدو اسبه در گریز افتاد اندوه
همه عزم کمان و تیر کردندشکار آهو و نخجیر کردند
زمانی بود آتش در گرفتندکباب صید را خوش درگرفتند
بسی خوردند و عزم خواب کردندغم دل بر زمین سیماب کردند
چو پیدا خواست شد از چرخ چارمدرفش دهخدای هفت انجم
ره خورشید از بهر نظارهگرفته بود از انبوه ستاره
برامد چاوش خورشید ناگاهکه تا خالی شد از نظّارگی ماه
چو شد دریای سیمین سر گشادهبرامد باززرّین پر گشاده
دران موضع بیاران گفت هرمزکه چندین صید نبود نیز هرگز
فراوان صید باید کرد ما راکه تا زادی بود در خورد ما را
چنان کردند یارانش همان گاهدوان گشتند صید افگن دران راه
بصحرا چون فرو رفتند از کوهدران صحرا درختان بود انبوه
پدید آمد ز هر سو مرغزاریبزیر هر درختی چشمه ساری
ببرد از مرغ دل امّید پروازز ذوق بانگ مرغان خوش آواز
زمین پوشید زیر سبزه زارانفلک بگرفته برگ شاخساران
درون چشمههای همچو کوثرهزاران ماهیان سیم پیکر
چنان آن چشمهٔ روشن نکو بودکه گفتی چشمهٔ خورشید او بود
بسی خورشید در ماهی توان دیدکه در خورشید ماهی را روان دید؟
چو روزی چند آنجا در کشیدندبپیش بیشه گاهی در رسیدند
همه بیشه پر از شیر شکاریگرفته آهوان مرغزاری
چو چندان شیر میدیدند در حالزدند از بیم آن در ریک دنبال
بیاران گفت شه کاین بود تقدیروزین ره بازگشتن نیست تدبیر
کسی را نیست با تقدیر آویزز حکم رفته نتوان کرد پرهیز
چو حکمی رفته شد تن در قضا دهبهر حکمی که حق راند رضاده
کنون با شیر مردم کار داریمکه ره بر شیر مردمخوار داریم
بگفت این و یکی آتش برافروختدرختی چند بر آتش فرو سوخت
درختان چون مشاعل در گرفتندکه میزد شعله آتش برگرفتند
بهم، هم پشت گشتند آن دلیرانفرو رفتند پیش روی شیران
چو چندانی درخت آتش فشان شدتو گفتی دوزخ آن ساعت روان شد
ز بیم آتش آن شیران سرمستخروشان راه میجستند در جست
بسی رفتند تا آن راه بگذشتنیاسودند تا یک ماه بگذشت
پدید آمد بهشتی بر سر راهدرختان سر کشیده بر سر ماه
همه روی زمینش درّ و مرجانصدف افگنده و ماهی بریان
ز بسّد گشته لالستان همه خاکنهفته دُرّ و گوهر زیر خاشاک
ز سبزه گرد او مینا گرفتهپس و پیشش کف دریا گرفته
بدریا بود پیوسته بر اوبریده زان نمیشد گوهر او
خوش آمد سخت خسرو را جزیرهچنانک از خوشی او گشت خیره
بیاران گفت هرگز مرغزاریچنین خرّم ندیدم در بهاری
ازین خوشتر ندیدم درجهان منشگفتم همچو گل زین بوستان من
سخن میگفت شه تا روز مه رویز شعر تیرهٔ شب شد سیه روی
مگر گفتی دل فرعون بگریختز رود نیل بر رنگ شب آمیخت
شبی زانگشت، روی او سیه تربران انگشت اختر همچو اخگر
از انشب چون بسر شد نیمهیی راستازان دریا خروش وناله برخاست
خروش و نالهیی در بیشه افتاددل خسرو دران اندیشه افتاد
زمانی بود گاوی همچو کوهیازان دریا برامد با گروهی
دُری زان هر یکی را در دهن بودکه روشن تر ز شمع انجمن بود
نهادند آن گهر همچون چراغیکه روزی شد، شبی چون پرّ زاغی
چرا کردند گاوان گرد آن نورنمیگشتند از نزدیک آن دور
ز نور آن گهر شد چشم خیرهتو گویی آفتابست آن جزیره
بلی آن آفتاب از نور میتافتکه آن مرکز ازو تادور میتافت
چو شد روی هوا از صبح روشنبرامد روی دریا همچو جوشن
همه گاوان سوی دریا برفتندگهر بردند و از صحرا برفتند
ازان گوهر دل آن قوم برخاستکه هر یک را هوای آن گهر خاست
چو خسرو دید یاران را گهر خواهبفرمود او که گل کردند در راه
گِلی کردند در ره نیکبختانزره بردند بر شاخ درختان
بیاسودند تا چون شب در آمدز عمر این جهان روزی سرآمد
نقاب عنبرین بر خاک بستندجواهر نیز بر افلاک بستند
فتاده شب بصد گمراهی آن شببیارامیده مرغ و ماهی آن شب
عروسان سپهر بوالعجب بازکشیده رویها در پردهٔ راز
چونیمی شد ز شب گاوان بیکبارروان گشتند از دریا گهر دار
چو بنهادند آن لؤلؤی لالاروان کردند یاران گِل ز بالا
چو شد چندان گهر در گل گرفتاربترسیدند آن گاوان بیکبار
همه از روی آن تاریک صحرافرو رفتند سر گردان بدریا
جوانمردان گهر چون برگرفتندوزانجا راه هامون درگرفتند
یکی هامون هویدا گشت در راهدرو خر پشتها مانند خرگاه
همه خر پشتها ریگ روان بودبرنگ آن ریگ همچون آسمان بود
فرو ماندند یاران جمله بر جایکه نتوانست کس برداشتن پای
برنگ خون ز زیر ریگسارانز ماران گشت پیدا صد هزاران
همی پیچید هر یک چون کمندیولی کس را نکردندی گزندی
گهی گُم گشت زیر ریگساریگهی بر دیگری پیچید ماری
ازان سختی فرو ماندند یکسربزای جمله گریان بر فلک سر
بصد محنت چو زانجا درگذشتندبآب و مرغزاری برگذشتند
کشیده سر بسر در کوهسارشرسیده تا بگردون شاخسارش
نیاسودند آن شب تا سحرگاهچه آسایش، همه حیران و گمراه
چو مه شد سرنگون صبح پگه خیزبرین میدان میناکرد خونریز
هران گوهر که شب در موی خود بافتز تیر صبح همچون موی بشکافت
برآمد چتر زراز کوه کشمیرفگنده در سر افلاک زنجیر
شدند آنگه روان یاران بیک راهکه تا رفتند چون ماران بیک راه
پدید آمد یکی کوه قوی سهمکهبر تیغش بده منزل شدی وهم
کنار چرخ تیغش را میان بودبرفعت از کمر جوزانشان بود
چو در صحرانگه کردند ازان کوهجهانی بود ز اشتر مور انبوه
ببالا هر یکی چون گوسفندیکزیشان پیل را بودی گزندی
اگر آهو و گور و شیر بودیاسیر زخم اشتر مور بودی
نبودی تیر و ناوک را چنان زورکه بودی در سر چنگ شتر مور
اگر یک دشت از اشتر شدی پراز اشتر مور گشتی مور از اشتر
زمین را ریگ زرّساو بودیزرشاخش زبان گاو بودی
نبود از راه روی بازگشتننه زانموران طریق بر گذشتن
شه خسرو بیاران گفت اکنونسر کوهست کم گیرید هامون
بپهنا بازگردیم از سر کوهکه تا ببریده گردد چنبر کوه
چنان کردند وبر پهنای آن تیغروان گشتند همچون ماه در میغ
مگر آن کوه اختر را محک بودکه گفتی کوه کوهان فلک بود
چو تیغش بود هم پهلوی گردونتو گفتی بود تیغی آسمان گون
از آن تیغی چو برگ گندنا بودکه سر سبزیش از چرخ دوتابود
نیام تیغ بود از چرخ دوّارشده آن تیغ از انجم گهردار
چو هرمز تیغ برّان دید آن رابپای خویشتن ببرید آن را
برید از پای خود آن تیغ هرمزبپای خود که برّد تیغ هرگز
چنان کردند بر بالا گذارهکه بگرفتند بر گردون ستاره
گر آواز عجب برمی‌کشیدندصدا از چرخ گردان می‌شنیدند
تو گفتی از زمین رفتند بیرونکه سنگ انداختند از برج گردون
چو کردندی جهانی صید هر روزشدی بریان ز خورشید جهان سوز
نبود آرامشان چون تیر پرتابکه میرفتند روز و شب چو مهتاب
شبی کافلاک بی مهتاب بودینبودی راه و وقت خواب بودی
دو مه خود را چو بر گردون فگندندبآخر خویش را بیرون فگندند
بناگاه از بر آن کوه خارایکی بحر عجب شد آشکارا
همه عالم تو گفتی آب داردجهانی رعشهٔ سیماب دارد
بهر ساعت ز دریا موج میخاستکه میشد موج کژ با آسمان راست
چنان دریا ندیده بود هرمزچنان دریا نبیند چشم هرگز
بفرمود او که کشتی ساز گردندبسوی چوب و تخته باز گردند
چو اوّل بار کشتی برگشادندهمه در کار کشتی سر نهادند
پس آنگه زود کشتیبان شهزادبساخت آن کشتی و بر آب ره داد
فراوان صید در کشتی نهادندطریق باد بر کشتی نهادند
روان کردند کشتی را چهل روزبمانده شاه سرگردان و دلسوز
دلش در غم پریشانی فزودهز کار خود پشیمانی نموده
ز گمراهی خود حیران بماندهمیان بحر سرگردان بمانده
دلش را گل چنان در خون نهادهکه زین بحر بر گلگون نهاده
بسی شبرنگ چشمش خون نمودههمه دریا از آن گلگون نموده
دلش در آتش سوزان چنان بودکزان، دریای آب آتش فشان بود
گهی از دیده خون دل فشاندیگهی بر خون دل کشتی براندی
چو ابری میگریست و در عجب ماندکه در دریا، چو دریا خشک لب ماند
بدل میگفت کای دل کارت افتادفروده تن، چو تن دربارت افتاد
اگر دُر بایدت از خود برون شوبغوّاصی درین دریای خون شو
دل اوّل شو برهنه پس نگونسارچو غوّاصان، نفس آنگه نگهدار
چو اوّل این سه کارت کرده باشددو کار دیگرت در پرده باشد
اگر یابی گهر خورشید گردیوگرنه غرقهٔ جاوید گردی
غم گل کان نه سردارد نه پاییبرون آرد سری آخر زجایی
چنانم آتشی در دل فتادستکه گر، دم میزنم چون تفّ و بادست
دل مسکین من مدهوش برخاستز سوز من ز دریا جوش برخاست
همه شب ناله و زاری همی کردجهان افروز دلداری همی کرد
زنی در عشق مردی مرد او بودز سر تا پای،‌غرق درد اوبود
قدم میزد ز مردان پیش در راهز خود میداد داد عشق دلخواه
چو روی خسروش پیش نظر بودز چندان راه وسختی بیخبر بود
کسی باور کند این حال روزیکه کاری افتدش با دلفروزی
جهان افروز را صد جان فدا بادکه داد عشق جانان نیک میداد
شه بیدل دران کشتی بماندهچهل روزه چنین کشتی برانده
چه کردی گر نکردی آن سفر شاهکه بود آبشخور و روزیش در راه
علی الجمله ز دریا بامدادیبروز چل یکم برخاست بادی
درامد گرد کشتی باد ناخوشبگردانید کشتی را چو آتش
گهی مانند قارون زیر در رفتگهی چون آتش نمرود بر رفت
سه روز و چار شب چون تیر پرتابنمیاستاد کشتی بر سر آب
بآخر با کنار افتاد کشتیفلک با شاه گفت آزاد گشتی
چو قیصر زاد از دریا گذر کردبسی شکر و سپاس دادگر کرد