بخش ۴۵ - بازگردیدن بسر قصه
الا ای کبک کهسار معانیچو آتش خورده آب زندگانی
بمانده در کنار خضر و الیاسشده مشغول دُر سفتن بالماس
ترا چون چشمهٔ خضرست بر درچه ماندی در عجایب چون سکندر
ز تاریکی، بسوی چشمه شو بازز چشمه، گوهر روشن برانداز
تو را این چشمه، کآبشخور از آنجاستیقین دانم که این گوهر از آنجاست
تویی چون کبک در کان گهر توشده با تیغ دایم در کمر تو
چو اندر کوکب درّی سخن سازسخن گویی تو چون کبک دری باز
تو دایم همچو کبک نازنینیکه هر دم بر سر سنگی نشینی
چو کبکی میجهی از کان گوهرازین سرسنگ، بر سر سنگ دیگر
چو کبک از کوه، هر ساعت دراییبقعر چشمهٔ گوهر برایی
اگر تو معنی سنگین ببینیچو کبکی بر سر سنگی نشینی
کنی چون کبک، خون آلوده منقارز سنگ آتش برون آری بگفتار
کنی با سنگ چندانی ستیزهکه خصم تو شود آن سنگ ریزه