گنج

بخش ۴۶ - آگاهی یافتن خسرو از پیدا شدن گل

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۸ بیت
چنین گفت آن حکیم نغز پاسخکه چون از قصر شه گم گشت گلرخ
شدند از هر سویی گل را طلبگارنیامد هیچ باد از گل خبردار
فغان برداشت شاه و اشک بگشاددلش صد جوی خون از رشک بگشاد
بدل میگفت: روزی چند گردونبترکم گفت، بازم برد در خون
جهانا هرچه بتوانی بخواریبکن با من، زهی ناسازگاری
چو در خون، زار میگردم فلک وارچرا آخر نمیسوزم بیکبار
تن من سوختست از گل بصدرشکدلم پر آتشست و دیده پر اشک
ز چشم این سوخته چون نم گرفتستدرون آبست آتش کم گرفتست
کجاآتش کند در من اثر نیزنسوزد سوخته بار دگر نیز
منم گل کرده خاک، از آب دیدهز باد سرد دل، آتش دمیده
دلی دارم بزیر کوه اندوهچو کاهی ناتوان و میکشد کوه
شدم دیوانه از سوز جداییچه سازم با غم روز جدایی
کجا، کی، ای دلم با خویش بردهغمت خواب من دلریش برده
چو پنهان گشت عالم بینم، آخرچگونه نیز عالم بینم آخر
بخون بردوختم چشم از زمانهکه پرخونست و خون از وی روانه
خداوندا، مرا زین درد برهانز سوز هر و آه سرد برهان
مرا پیدا کن این راز نهانیکه بر من تلخ شد عیش جوانی
چو برجان زد گره چندانک خواهیگشادش آن گره فضل الهی
یکی هندو زنی،‌ از مطبخ شاهرخ گل دیده بود آن روز در راه
که حُسنا در برش میرفت چون تیربیامد پیش خسرو، کرد تقریر
برخودخواند حُسنا را شه آنگاهچو حُسنا را، نظر افتاد بر شاه
چوبرگ بید، لرزان گشت از بیمرخش شد زعفرانی، دل بدونیم
ازان هیبت زبانش رفت از کارتو گفتی میدهد برخویش اقرار
مرا یاد این سخن از گفت داناستکه ناید بد دلی با فعل بد راست
ز سر تاپای، هر مویش که خواهیهمی دادند بر جرمش گواهی
نشد بیچاره پیش اندیش ازان کارکه شد در خون جان خویش ازان کار
بجای آورد حالی شاهزادهکه آن کاریست با حسنا فتاده
شه رومی، چو ترکان کین گرفتهدلش چون جعد زنگی،چین گرفته
بحسنا گفت: ای سگ رازبگشایفرو بستی مرا، آواز بگشای
بگو تا آن سمنبر را چه کردیگل صد برگ دلبر را چه کردی
چو حسنا این سخن بشنود از شاهبشه گفتا نیم زین حال آگاه
تو خود دانی امانت داری منوفاداری و عهد و یاری من
ولی کان دل بود از گفت خالیسخن گفتن توان دانست حالی
کسی کو کوژگفتن، خوی داردزبان در راستی کژ گوی دارد
چرا کژ گویی ای من خاک کویتکه کژ گفتن بریزد آب رویت
چو خر بهتر نگردد هیچگونهچه کن پالانش برنه باژگونه
شهش فرمود تا چون سگ ببستنددو خادم بر سرو پایش نشستند
بزیر زخم چوبش، پاره کردندز خونش، خاک ره خونخواره کردند