گنج

بخش ۴۴ - رشك حسنا در كار گل و قصد كردن

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۸۳ بیت
چنین گفت آنکه استاد جهان بودکه در باب سخن صاحبقران بود
که چو شش ماه خسرو بود با گلبهردم عشرتش نوبود با گل
گهی با گل می گلفام خوردیگهی صد بوسه از گل وام کردی
گهی آن وام گل را بازدادیگهی گل را بهای ناز دادی
گهی سیمین برش در برگرفتیگهی خاک رهش در زر گرفتی
زمانی عشرتی نوساز کردیزمانی خلوتی آغاز کردی
زمانی از گلش شکّر چشیدیزمانی تنگ شکر درکشیدی
چو در برداشت چون گل دلستانینکردی یاد از حسنا زمانی
چو گل باشد، که، از حُسنا کند یادچو دُر باشد، که از مینا کند یاد
چو سر باشد ز افسر کم نیایدچو ماه آمد ز اختر کم نیاید
چو صبح آید، که جوید وصل انجمچو آید آب برخیزد تیمّم
بسی بودی که حسنا پیش شهزادباستادی و شه را نامدی یاد
بسی بودی که خود را مینمودیبشاه، و شاه ازو آزاد بودی
بشادی خسرو و گل شام و شبگیربهم بودند دایم چون می و شیر
دل حُسنا ز گل درجوش افتادگهی برخاست و گه مدهوش افتاد
بجوش آمد در آن اندوه رشکشکنارش گشت دریایی زاشکش
ز دانا این سخن آمد مراخوشکه گفتارشک سوزان تر ز آتش
نباشد رشک زن بر کس مبارککه رشک زن بود زخم بلارک
روا دارد که سر بر جای نبودولی با سوز رشکش پای نبود
کسی داند که رشک آدمی چیستکه او در رشک روزی تا بشب زیست
شبی کان شب سیه تر بود از قارشبی تیره چو روز دوری از یار
جهان تاریک تر از روی زنگیچو چشم مور بر حسنا ز تنگی
دمش از آه دل آتش فروزاننشسته اشک ریزان، سینه سوزان
همه شب بود حسنا حیله اندیشکه تا گل را چسان بردارد از پیش
یکی مکری بساخت از نوک خامهجهان افروز را بنوشت نامه
جهان افروز کدبانوی او بودکه حُسنای گزین هندوی اوبود
در آن نامه نوشت از حال هرمزکه این برنا یکی شاهست کربز
طبیبی نیست او صاحب کلاهستکه قیصر زادهٔ رومست و شاهست
اگر روزی شود با چرخ درخشمکند خشمش فلک را خاک در چشم
وگر بر مهر بگشاید ره چهرزمین بوسند پیش او مه و مهر
سپاه او فزونند از هزارانصدی بشمر بهر یک قطره باران
خزانهش از قیاس اندکی گیرز یک یک برگ هر شاخی یکی گیر
سمند و ابلقش را نیست پایانولی هستش عدد ریگ بیابان
چنین شاهیست گفتم با تو حالشازان گلرخ چنین شد در جوالش
پزشکی مکر آن مکّار بودستکه با هم پیش از اینشان کار بودست
چو خسرو را دل گل بود خواهانز شهر روم آمد با سپاهان
ز اسپاهان بصد افسونش آوردبراه رازیان بیرونش آورد
بتک از اسپ تازی این نیایدز صد طرّار رازی این نیاید
چو بر گل دست یافت، از راه بردشبشب از باغ شه ناگاه بردش
مرا در نیمهٔ ره گشت معلومکه آن زن گلرخست و او شه روم
گر آنجا گشتمی آگه ازین کاربرون آوردمی شه را ازین بار
مرا زین کارغم بسیار افتادولیکن چون کنم چون کار افتاد
در آن شب گو برون شد از سپاهاندلم خاتون خود را بود خواهان
مرانگذاشت هرمز از بر خویشوگرنه کردمی کار از سرخویش
کنون هم گلرخ و هم شاهزادهگهی شکّر خورند و گاه باده
بهم در عشرتند این هر دو خوشدلز پرّ زاغ تا پرّ حواصل
نیاسایند یک ساعت زعشرتدل حسنا بجان آمد زغیرت
بسا ننگا که باشد بر سپاهانکه زن دزدد کسی از شاه شاهان
بعالم هرکجا کاین قول گویندز ننگ شاه ما، لاحول گویند
چه گر من کس نیم آن پیشگه راندارم طاقت این ننگ شه را
چوهرمز کرد ازینسان ناجوانیمن این را ننگ میدانم تو دانی
دو کس را معتمد بفرست ناگاهکه تاگل را بدزدم من ازین شاه
بدست معتمد بسپارم او راکه سیصد مکرودستان دارم او را
کنون این نامه سر در راه کردمترا از نیک و بد آگاه کردم
چو شد از نامه فارغ، نوک خامهببازار آمد و برداشت نامه
فراز آمد سوی بازار گانانبسی بودند پیران و جوانان
سپاهانی یکی بازارگان بودکه در بازارگانی خرده دان بود
برخود خواند حسنا آن زمانشبپرسید آشکارا و نهانش
نخستین عهد دربست استوارشکه تا بازارگان شد رازدارش
یکی گوهر گشاد از بازوی خویشنهاد آن مرد را با نامه در پیش
بدو گفت این گهر بر گیر و بستانولیک این راز من بپذیر و برسان
چو نامه سوی آن دلبر رسانیهزاران گوهر دیگر ستانی
جهان افروز را ده نامه ازدستوزو درخواه هرچت آرزو هست
کنون خواهم که وقت صبحگاهانازینجا سر نهی سوی سپاهان
چو جان این نامه با خود رازداریوگر خواهی جوابش بازآری
چو هر نوعی سخن آن بیخبر گفتبسوگند آن سپاهانی پذیرفت
ز شهر روم چون بادی بدر شدچه باد، از هرچه گویم زودتر شد
بدریا رفت و در دریا سفر کردوزانجا نیز بر صحرا گذر کرد
بوقت شام آمد در سپاهانتوقف کرد شب تا صبحگاهان
چو پیش آهنگ روز آهنگ ره کردشد از زردی رویش روی اوزرد
بزودی مرد، سر از سوی ره تافتکه تا سوی جهان افروز ره یافت
بپیش پردهٔ او مرد هشیارجهان افروز را بستود بسیار
جهان افروز حالی پرده بگشادکه تا آن نامه پیش پرده بنهاد
چو مهر نامه بگشاد آن پری رویشد از رشک گلش نیلوفری روی
جهان بر چشم او چون پرنیان شدجهان افروز گفتی از جهان شد
یکی آتش برامد تا سر اوکه همچون لالهیی شد عبهر او
زمانی دست میزد موی میکندزمانی لب، زمانی روی میکند
شدش ناخن کبود و روی چون خونحریر سبزش از خون گشت گلگون
پس آنگه برد آن نامه بر شاهکه تا شه گشت از آن دلخواه آگاه
گرفته نقطهٔ خون جامهٔ اوز اشک آغشته گشته نامهٔ او
که میدانست حال و کار آن ماهز عشق او دل وی بود آگاه
بگفت آن نامه را حالی ببردندبدست شاه اسپاهان سپردند
چو شاه آن نامهٔ حُسنا فرو خواندچو سودایی دران سودا فرو ماند
چو خواند آن نامه را و با خبر شدچو زهری غصّه بروی کارگر شد
درین اندیشه گفتی شه فرو مردچو شیدایی زمانی سر فرو برد
چوبا خود آمد آن از خویش رفتهفراق از پس، خرد از پیش رفته
دو تن را خواند و از حُسنا سخن گفتکه بس نیکوست هرچ آن سرو بن گفت
شما را میبباید شد بزودیمگر ماهم براید از کبودی
گر او گل را بدزدید و صوابستمنش هم باز دزدم این جوابست
شدند آن هر دوحالی از سپاهانچو از دوزخ برون صاحب گناهان
چو از صحرا سوی دریا رسیدنددرون رفتند ودریا را بریدند
بآخر چون سفر کردند در رومطریق قصر گل کردند معلوم
چو دم زد یونس مهراز دم حوتشفق بر گرد گردون ریخت یاقوت
شدند آن هر دوتن تا درگه شاهنگه میداشتند از هر سویی راه
بدین ترتیب هر دو از پگاهیباستادند تا وقت سیاهی
چو یک هفته برامد، بامدادیبرون آمد ز در حُسنا چو بادی
بدید آن هر دو را ناگاه بشناختولی آن دم نظر بر راه انداخت
فراتر رفت زود از پیش آن دربخواند آن هر دو را از زیر چادر
چوآن هر دو بحُسنا در رسیدندبپرسیدند و گفتند و شنیدند
چنین فرمود شان حُسنای مکّارکه صندوقی بباید ساخت ناچار
ستوران خوش و رهوار بایدسزا و لایق آن کار باید
که تا گل را بدزدم بامدادیبدست هر دو بسپارم چو بادی
شما گل را بصندوق اندر آریددو دستش بسته برگرد سرآرید
دهان بندی کنید از معجز اوبر او بندید بند چادر او
بگفت این،‌وزپی ایشان روان شدوزان موضع بجای هر دوان شد
چو جای هر دو تن را کرد معلومبیامد تا بایوان شه روم
چوروزی ده گذشت، آن مرد استادباستادی خود در کار اِستاد
بفرصت خواند گل را جای خالیچو الماسی زبان بگشاد حالی
بگلرخ گفت کای خاتون کشورخداوند منی و بنده پرور
ندارد هیچ شاهی چون تو ماهینیابد هیچ ماهی چون تو شاهی
نزاید هیچ مادر چون تو فرزندنیارد هیچ قرنی چون تو دلبند
نکویی نام گیرد از رخ توشکر شیرین شود از پاسخ تو
اگر لعل تو گویم، جان فزایستوگر زلف تو گویم، دلگشایست
بری همچون بلورتر تو دارینمکدانی همه شکّر تو داری
نکوتر مینیاید هیچ جایتکه نیکوییست از سر تا بپایت
تو با این جمله خوبی و نکوییکسی را با تو خوش نبود چه گویی
کسی بنشسته با حور بهشتیچرا برخیزد از سودای زشتی
کسی را جفت باشد پادشاییچرا عشرت گزیند باگدایی
کسی را نقد باشد چون تو دلکشچرا نبود ز دیدار تو دلخوش
در آتش ماندهام از مشکل خویشچو آتش میکشم غم در دل خویش
ازان ترسم که گویم راز با کسکه بیم جان من باشد ازان پس
کنون چون طاقتم از حد برون شددلم زین غصّه چون دریای خون شد
نخواهم گفت راز خویشتن راولی وقتی که وقت آید سخن را
اگر با من کنی عهد و وفا تودرین معنی امین گردی مرا تو
بشرط آنکه چون رازم نیوشینگهداری سخن، رازم بپوشی
وگر گویی بکس راز نهانمشوی هم در زمان در خون جانم
چو پاسخ یافت گل زان ماهپارهندید از عهد کردن هیچ چاره
چو عهدی بست با او گل بسوگندزبان بگشاد حُسنا کای خداوند
دل خسرو کنون با تو یکی نیستدورویی میکند دایم، شکی نیست
چنان کز پیش بود او کی چنانستدلش در پرده برعکس زبانست
دل خسرو چو آتش بود با توبماند از آتش او دود با تو
ندارد با تو یک دم مهربانیکند با تو برویی زندگانی
تو میدانی که خسرو بس جوانستبزور و قوّت او شیر ژیانست
اگر او را بوصلت رای بودیترا با زوراو کی پای بودی
جوان کو آگهی یابد ز معشوقوگر باید شدن بالای عیوق
قدم گردد ز سر تا پای در راهکه تا چون کام دل یابد ز دلخواه
کسی را عشق باشد با جوانیچو تو معشوق یابد رایگانی
بجزمی خوردنش کاری بود نیزمگر او را نهان یاری بود نیز
اگر در کار تو سر تیز کارستچرا از وصل تو پرهیزگارست
بدان ای بت که خسرو در فلان کویبتی دارد چو ماه آسمان روی
نکویی هم ندارد بی نهایتولی شیرینیی دارد بغایت
اگرچه گویی او حور بهشتستولی درجنب خوبی تو زشتست
اگر شیرینیش چندان نبودیازو خسرو چنین حیران نبودی
چنان از عشق او خسرو نژندستکه گویی بندبندش زیربندست
اگر روزی شکارش رای باشدبردلدار جان افزای باشد
ززرّ و جامه چندانش بدادستکه گویی دختر قیصر نژادست
نهانی میرود شاه دل افروزبرِ آن ماهرخ هر روز، هر روز
اگر خواهی که شه را بنگرم منترا پنهان در آن ایوان برم من
چو پنهان در پس ایوان نشینیبهم پیوند این و آن ببینی
ببینی تا چه باید ساخت چارهکه تا خسرو ازو گیرد کناره
ببینی آن زن بد را بدیدارکه زینسان شاه شد او را خریدار
چو گلرخ آن سخن بشنید، از رشکهمه برگ گلش پرخون شد از اشک
چنان دردی پدید آمد بجانشکه غلتان گشت خون از دیدگانش
چنان در آتش و در تفت افتادکه گفتی آتشی در نفت افتاد
بحُسنا گفت اکنون آن زن شومکه عاشق شد بروشهزادهٔ روم
بمن بنمای تا رویش ببینمنهان ازوی بکنجی در نشینم
پس آنگه چارهٔ آن پیش گیرموگرنه راه شهر خویش گیرم
دران دلگرمیش حُسنا بدر بردبجای آن دو مرد بدگهر برد
چو آتش رفت و همچون دود برگشتبدیشانش سپرد و زود برگشت
چو جای خویش را گلرخ چنان دیدجهان برچشم خود همچون دخان دید
دلش از مکر حُسنا بحر خون شدز راه چشمهٔ چشمش برون شد
نکردندش رها تا برکشد دمدهانش را فرو بستند محکم
بلورین ساعدش بر هم ببستندز بیم جان، تنش محکم ببستند
بصد خواری بصندوقش نشاندندوزانجا هم دران ساعت براندند
شبانروزی نیاسودند در راهچو دو پیکر جهان بگرفته بر ماه
چو از خشکی سوی دریا رسیدندزخشکی، سوی کشتی درکشیدند
بهر روزی در صندوق یکبارگشادندی بران درماندهٔ کار
دران سختی چنان حور بهشتیفرومانده نهان از اهل کشتی
همی گفتند صندوقی بقیرستکه اندر وی کنیزی بی نظیرست
ز بهر پادشاهی میبرندشازان پنهان چو ماهی میبرندش
چو روزی پنج در دریا براندندبگردابی در آن دریا بماندند
برامد باد کژ از روی دریاز دریا موج میشد تا ثرّیا
گهی کشتی بسوی ماه بردیگهی تا پشت ماهی راه بردی
فغان از مردم کشتی برآمدجهان یکبارگی گفتی سرآمد
بآخر بند کشتی خرد بشکستبگرد تخته باد کژ بپیوست
بدادند آن ستمگاران مسکیندر آب تلخ دریا، جان شیرین
ازان قوماند کی بر چوب پارهفتادند از میانه با کناره
روان میگشت در گرداب صندوقگهی میشد بماهی گه بعیوق
ببادی از زمانی تا زمانیبرفتی ازجهانی تا جهانی
دو استاد سپاهانی بشیناببرون بردند جان از دست غرقاب
خبر زیشان سوی هر شهر بردندکه کشتی غرقه گشت و خلق مردند
کنون ای مرد خوشگوی نکوکاردر آن صندوق گلرخ را نگهدار
چودارد قصّه گلرخ درازیبرو تا قصّه هرمز بسازی