بخش ۴۳ - آگاهی یافتن شاه اسپاهان از بردن هرمز گل را
الا ای روشنایی بخش بینشتویی گنج طلسم آفرینش
تویی گنج وجهان پرگوهر از تستسپهری و فلک پراختر از تست
ز گنج عشق گوهر بر جهان ریزشراب معرفت در حلق جان ریز
جهانی خلق را یکرنگ گردانجهان بر کور چشمان تنگ گردان
ز یک رنگی برآور روشناییدو عالم را بهم ده آشنایی
چو شمعی، خویشتن سوزی بیاموزتو میسوز و جهانی می برافروز
چو هستت قدرت پاکیزه گوییکه هم یک رنگ، هم دوشیزه گویی
ز هر علمی که باید بهره داریبمیدان سخن دل زهره داری
ز تو گر ذکر ماند در زمانهعوض باشد ز عمر جاودانه
چه بهتر مرد را از یادگاریکه بعد از وی بماند روزگاری
کنون از سر بگستر داستانیکه دربند تواند این دم جهانی
چنین گفت آنکه از ابر معانیمسلّم آمدش گوهر فشانی
که چون هرمز نهاد آن مکر آغازکه تا گل را ستاند از پری باز
چهل روز از سپاهانی امان خواستامان دادش چنان کش دل چنان خواست
ولی شاه سپاهان آن چهل روزچهل ساله کشید از دست دل، سوز
نبودش صبر تا خود کی درآیدکه آن چل روز بی پایان سرآید
فرو شد از هم و بگداخت از سوزچله میداشت گفتی آن چهل روز
نه روزی دل بر آسودی بسوزشنه یک شب خواب بودی تا بروزش
نیابد چشم عاشق خواب هرگزکه نبود چشم او بی آب هرگز
همه اندیشه آن بودش شب و روزکه تا چل روز آید آن دل افروز
چو باز آید رهی گیرم ز سربازز پایش موزه اندازم بدر باز
بنگذارم دمی از خویش دورشکنم از هرکه پیش آید نفورش
بمیزانش کشم وانگه بدرخواستخوشی در پردهٔ خود بینمش راست
حسابی میگرفت آن شاه غافلکه نبود آن حساب از هیچ عاقل
بدو عقلش بگفت از خام کاریکه شاها خط دوکش گر عقل داری
بآخر چون بآخر شد چهل روزنشد آگه ز هرمز شاه دلسوز
نشست آن شه پگاه از خون برش ترکه تا هرمز کی آید از درش در
بسی بنشست و بس برخاست آن شاهنیامد هیچکس پیدا ازان راه
بدل میگفت امروزی کنم صبرکه تا فردا براید ماهم ازابر
بیاید پیش من هرمز پگاهیز گلرخ پس رو خود کرده ماهی
بدین امّید روز آورد با شبولی تا روز آن شب کرد یارب
همه شب جای خوابش خون گرفتهزمین از اشک او جیحون گرفته
دُرش در چشم ازان وسواس میگشتمژه در چشم او الماس میگشت
چو دُر از چشم او پیدا همی شدکنار او ز دُر دریا همی شد
گهی از روی گلرخ یاد میکردگهی از شوق او فریاد میکرد
گهی چون مرغ بی آرام میشدگهی از تخت زر بر بام میشد
گهی از در چو باد صبح میجستگهی دل در کلید صبح میبست
گهی گفت ای حکیم ناوفادارچو شد چل روز چون نایی پدیدار
مکر او نیز بر دست پری ماندپری بردش، ازان از من بری ماند
چو شمعی شب بروز آورد از سوزولی زان شب بتر بودش دگر روز
چو دراز برج گردون باز کردندکواکب خانهها را ساز کردند
همه یکسر بدان در، دردویدندازان چون صبح بدمد ناپدیدند
چو قرص تیغ زن بگشاد بازوچو پرآتش تنوری، در ترازو
بجوشید ازتنور آتشین خوشجهان شد جمله پر طوفان آتش
چو طاوس مرصّع بال گردونعلم زد با هزاران جلوه بیرون
یکی را شه بر هرمز فرستادکه ای استاد بگذشت آن بر استاد
بگو کز چیست این چندین مقامتبیا چون گشت چل روزی تمامت
مرا خود دل ز غم زیر و زبر شدکه تا این چل شبانروزم بسرشد
قدم در نه، رها کن از سخن دستچو زلف گلرخ این چل را مکن شست
شبانروزی دگر کاری ندارممگر بنشسته روز و شب شمارم
نهادی از پی این عهد گردنکنون هم سر مپیچ ازوعده کردن
اگر بنشستهیی و گر بپاییز پا منشین چنان کاین دم بیایی
اگر گل را گرفتی پیشم آریمرا دلخوش کنی با خویشم آری
چو آن مرد این سخن بشنید از شاهبزخم پای گرد انگیخت از راه
چوتیری کاورد قصد نشانهشد آن پرتک سوی هرمز روانه
چونزدیک در هرمز رسید اودر هرمز چو آهن بسته دید او
بنرمی حلقه برسندان در زدچو کس پاسخ ندادش سخت تر زد
بصد در، در بزد آن در زن خواردرش نگشاد و لرزان گشت دیوار
زمانی در زدن را باز میدادزمانی از برون آواز میداد
چو دادی از برون بسیار آوازصدادادی جوابش از درون باز
یکی همسایهٔ بی سایه ناگاهبرون آمد چو خورشیدی ز خرگاه
بگفتش در مزن ای در زن سردمکوب ای آهنین دل آهن سرد
که چل روزست تا هرمز بشبگیراز اینجا شد برون چون از کمان تیر
سه زن را با دو تن دیگر ببردستمگر ایوان بدیگر کس سپردست
چو پاسخ یافت از زن مرد در زنبجست از جای چون ارزن زدرزن
چوباد از رهگذر حالی گذر کردبرشه رفت و زان حالش خبر کرد
شه از گفتار مرد از جای برجستچو شیری مست میزد دست بر دست
گهی لب را بدندان پاره میکردگهی جان را بمردی چاره میکرد
گهی ز اندیشه در سودا فتادیگهی در دست صد غوغافتادی
گهی در تاب شد چون شیر از تفگهی چون شیر میریخت از لبش کف
رگش رادیده میبرّید بی نیشدلش از غصه میغرّید بیخویش
برآمد آه خون آلود از شاهکه دانست آنکه هرمز بردش از راه
زبان بگشاد کاحسنت ای سگ شومنکوکاری بکرد این بدرگ روم
چو بد کردم، بدم افتاد از خویشکسی کو، بد کند بد آیدش پیش
یقین دانم که این فکری نه خردستکه این زن را چنین از راه بردست
ندانم تا چسان تزویر آمیختکه گل با او چو می با شیر آمیخت
ندانم تا چه زرق و جادویی کردکه گل با من چنین کدبانویی کرد
ندانم تا چه دم داد آهنم راکه گل برداشت چون بادی قدم را
کلوخ امرود کرد آن سگ بدستانکلوخ آمدمگر برنارپستان
دلش را زو کلوخی بود در راهکه آبی برکلوخش ریخت ناگاه
مگر سنگیش ازو در کفش افتادکه شد همچون کلوخی کفشش از یاد
مگر کفشش ازو در اندرون گشتبمن بگذاشت کفش ازدر برون جست
چنان بی کفش رفت آن شوم زادهکه مرد کفش دردامن پیاده
مگر هرمز چو مرد کشفگر شدکه گل را پاره بردوخت و بدر شد
مرا زین کفشگر رویی بنفشستکه کافر نعمت و کافر درفشست
اگر خوردی ز کفش من قفا اوبزیر کفش منشاندی مرا او
زن ناپارسا درخورد تیغستاگر روزی خورد روزی دریغست
سگ از بیگانه با فریاد گرددز روی آشنا دلشاد گردد
سگ از وی به که سگ همخانهیی رابنگذارد شود بیگانهیی را
دریغا کان سگ از دامم برون جستوزو آتش ز اندامم برون جست
دریغا گر مرا بودی خبر زودولیکن چون کنم دیرم خبر بود
کرا افتاد هرگز در جهان اینزهی کار جهان، کار جهان بین
گرامی داشتم آن شوم زن رابپروردم بلای خویشتن را
سخن جز بر مذاق او نگفتمبسالی در فراق او نخفتم
چوجانی برگزیدم از جهانشپس آنگه خواندمی آرام جانش
شبی گر دست من بروی رسیدیبده روز آتش اندر نی دمیدی
بتندی پیرهن را چاک کردیبکندی موی و بر سر خاک کردی
برآوردی فغان از دل بزاریمرا از در برون راندی بخواری
وگر استادمی از دور بر راهچو چشم او در افتادی بدرگاه
دو چشم از چشم من برهم نهادیچنین این خسته را مرهم نهادی
بپوشیدی بپرده روی از منگریزان گشتی از هر سوی از من
ز زنگی، طفل چون آرد هراسیز من او بیش آوردی قیاسی
چه گر شاهی بقال و قیل بودمبچشم گل چو عزرائیل بودم
چنان ترسیدی از من آن جفا کیشکه من زومی بترسیدم ازو بیش
اگر دیدی مرا درجای خالیبگردانیدی از من روی حالی
نه گوهر خواستی نه جامه وزرنه آرایش نه مشّاطه نه زیور
ز شادی منش اندوه بودیز مهرم بر دلش صد کوه بودی
اگر روی مرا در آب دیدیبشب هندوستان درخواب دیدی
ز خود صد دستبردم برشمردیبنرد حیله صد دستم ببردی
مگر گفتم ز روی شرمگینیندارد آرزوی همنشینی
مگر گفتم که از بس پارساییهمه ننگ آیدش از پادشایی
مگر گفتم ز بیماری چنانستکه گر با من بود، او رازیانست
چه دانستم که آن شوم زبونگیردرون پرده خواهد شد برونگیر
مرا گوید سوی باغم کسی کنچوباز آیم تماشاها بسی کن
نبودش هیچ دامنگیر با منازان درچید ازین سرگشته دامن
دریغا گر کسم آگاه کردیسپه درحال عزم راه کردی
نمیگردد کمم یکدم ز دل سوزچه سازم چون کنم بگذشت چل روز
چه سگ بود آنکه گل را برده از راهنترسید و نه اندیشید از شاه
حکیمی و پزشکی کرد تلبیسکه تا از راه برد او را چو ابلیس
ولیک آن مرد را این دست ازان بودکه بس نیکو و بس شیرین زبان بود
چو بس پاکیزه بود آن مرد داناشد از پاکیزگی بر گل توانا
درین معنی مرا اوّل گنه بودکه او در شهر همچون خاک ره بود
رسانیدم ز خاکش سر بگردونمکافاتم چنین کرد آن سگ دون
چو پای از جای شد بر پی چه پویمکه یار از دست دادم می چه جویم
شد القصّه ازین غصّه شب و روزچو شمعی اشک میبارید در سوز
بشب در یک زمان خوابش نبودیبجز خون بر جگر آبش نبودی
چونی زاتش دلش در سینه میسوختز بی مهری گل در کینه میسوخت
بران بنشست آخر شاه خونخوارکه تا از پرده چون آید برون کار
درون پرده زان دل بیقرارستکه کار پرده بیرون از شمارست
کنون با حال خسرو شاه آییمسپاهان رفت با این راه آییم