گنج

بخش ۴۲ - در صفت بربط

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۴ بیت
بتی خوشبوی همچون مشک بویازبان در بستهیی را کرده گویا
شکسته بستهیی دو دست بر سربیکسو فربه و یک سوی لاغر
رگش از نیش، آوازی نکوداشتبرگ در استخوان گیسوی او داشت
چو از زخمه رگش زاری گرفتیچو زخمه دل نگونساری گرفتی
بشادی دایهیی در بر کشیدشولی چون راه زد، پی برکشیدش
خروشان گشت طفل رنج دیدهکه بخروشد بسی پی برکشیده
همی بر پهلویش زد دایه ناگاهکه او پهلوتهی میکرد از راه
نبودی در رگش خون از نزاریولیکن جوی خون راندی بزاری
بهر دم دایه زخمش بیش میزدبزخمه در رگ او نیش میزد
بمالش برد از گوشش گرانیرگی در گوش داشت از مهربانی
اگر یک ناله بودی بیحسابشفتادی هم ازان پرده حجابش
حسابی ناگزیر راه بودشادب از دایهٔ دلخواه بودش
بنوک خار، لب میدوخت او راحساب انگشت میآموخت او را
اگرچه بر طریق خویش میبوداسیر گوشمال و نیش میبود
ز درد زخم نیش آن طفل مضطرببسته بود ساعد را سراسر
چو شاه از جشن کردن بازپرداختبعشرت با گل دمساز پرداخت
گل و خسرو بهم چون مهر با ماهبشادی باده نوشیدند شش ماه
جوانی بود و عشق و کامرانیچه خوشتر باشد از عشق و جوانی
بهم بودند دلخوش روزگاریولیکن در میان نارفته کاری
در آن بودند تا خسرو بصد نازبخواهد از پدر گل را باعزاز
کنون بنگر کزین دهر پریشانکجا خواهد رسیدن حال ایشان
تو حاضر باش تا من رازگویمچو شکّر قصّه گل بازگویم
زهی عطّار کز فضل الهیبحمدللّه تو داری پادشاهی
تویی اعجوبهٔ دوران سخن راتو دادی از معانی جان سخن را
زهی صنعتگری احسنت احسنتزهی دُر پروری احسنت احسنت
شکن بین در سر زلف سخنهازهی شیرین سخنها و شکنها
چو دستم داد بسیاری صنیعتبفریاد آمد از دستم طبیعت
منم امروز در ملک سخن شاهبهرمویی نموده در سخن راه
عروض آموز کژ طبعان صریرمترازوی سخن سنجان ضمیرم
ضمیرم در جنان زیبا زند جوشکه حوران مینهندش دربناگوش
ضمیر من خلیل آسا از آنستکه هم ز انگشت، خود شیرم روانست
معانی ضمیرم را عدد نیستمرا این بس که از خلقم مدد نیست
نه غایت می درآید در معانینه نقصان میپذیرد این روانی
مراحق داد در معنی هدایتازین معنیست، معنی بی نهایت