گنج

بخش ۳۸ - غزل گفتن ارغنون ساز در مجلس خسرو و عشرت كردن

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۴ بیت
می جان پرورم ده در صبوحیلان الرّاح ریحانی و روحی
یک امشب از قدح می نوش تا لبکه فردا را امیدی نیست تا شب
چو بادی دی شد و فردا نیامدغم ما را سری پیدا نیامد
بهاریخوش بخور با صبح خیزانکه عمرت پیش دارد برگ ریزان
چو مرغ صبحگاهی زد پر وبالپر و بالی بزن تا خوش شود حال
ز دور باده گر دلشاد گردیدمی از جور چرخ آزاد گردی
چو می بر بایدت دور زمانهدمی بنشین بعشرت شادمانه
که چون کشتی عمر افتد بگردابامان نبود که یک شربت خوری آب
ترا عمری که با صد گونه پیچستیک امروزست و آنهم پی بهیچست
سحرخیزا می بنشسته دردهز پسته بوسهٔ سر بسته در ده
برآورهای و هویی همچو مستانز نقد عمر داد وقت بستان
میی در ده که جمله سر براهیمکه مهمان جهان از دیرگاهیم
میی در ده تو ای سرو سهی، زودکه زود از ما جهان خواهد تهی بود
ز صد شادی دلت آرام یابداگر یک باده در تو کام یابد
بیا تا امشبی دلشاد باشیمشبی از غم چو سرو آزاد باشیم
بشادی آستینی بر فشانیمچوتنگ آید اجل مرکب برانیم
دمی بر بانگ چنگ و ناله نیسراسر کن قدح، در ده پیاپی
برآمد از جهان آواز مستانببد مستی جهان را داد بستان
می و معشوق و عشق و روز نوروزز توبه توبه باید کرد امروز
بیار آن بادهٔ خوشبوی چون مشککه تا تر گردد از می مان لب خشک
چو مطرب این غزل برگفت شهزادمیان باغ از مستی بیفتاد
سوی قصر گلش بردند از باغرخ گل شد از آن چون لاله پر داغ
چو دیگر روز از این طاق مقرنسجهان پوشیده شد در زرد اطلس
همه روی زمین بگرفته زردیبه یک ره آسمان شد لاجوردی
بیامد خسرو و بر تخت بنشستبمخموری گرفته جام در دست
ز سر در، مجلسی نو، ساز کردندهمه ساز طرب آغاز کردند
یکی ساقی خاص شاه، بی ریشکزو دل ریش میکندی ز تشویش
شکر دزدیده لعلش درمزیدهبجان زرداده دشنامش خریده
اگر بفروختی عالم سزیدیبر آنکس کو ازو بوسی خریدی
لب او رهزن پیر و جوان بودبدندان همه پیران ازان بود
صلای تلخ می در داد ساقیز شیرینی خود نگذاشت باقی
چو باده پای کوبان بر سر آمدشه از یک کاسه چون دیگی برآمد
چو شه را باده در سر کارگر شدبمطرب گفت خسرو بیخبر شد
برای کوری شاه سپاهانبزن ای نغمه زن راه سپاهان
یکی یوسف جمالی عود برداشتزبان در نغمهٔ داود برداشت
شکر لب چون بریشم بست بر عودز پرده برگشاد آواز داود
چو گوش کرّنا مالید همواربسر گردید گردون کرّناوار
ز مجلس الصّلای نوش برخاستز دل فریاد و از جان جوش برخاست
درآمد مرغ بریان مرحبا گویبصد الحان صراحی الصّلا گوی
صراحی خود نفس تا پیش و پس داشتمگر از باده تنگی نفس داشت
می چون خون بی اندازه میشدجگر زان خون ببر در تازه میشد
جگر را بود آن می آب کسنیکسی کان می بخورد او بود کس نی
زمانی بود خوانی بر کشیدندجهانی تا جهانی برکشیدند
صراحی از قفا خوردن باستادقدح از آب تا گردن باستاد
بیاوردند از صد گونه جلّابقدح پرماهیان کرده چو سیماب
چو دف از سر قدح یکسان ز هر سوبپای افگنده همچون چنگ گیسو
چو شربت رفت خوانسالار بنهادزهر نوعی ابا بسیار بنهاد
ندیده بود هرگز گرده ماهز خوان آسمان چون خوان آن شاه
نواله داشت در بر نان ز هر سویهریسه داشت در سر خوان زهر سوی
ابا و قلیه و حلوا و بریاننهاده تا بشیر مرغ بر خوان
چو نان شد خورده آمد خادمی چستبطشت و آب هر کس دست میشست
چوخوان از پیش خسرو بر گرفتندطری مجلس نو بر گرفتند
شه از ساقی گلرخ جام درخواستزهرمطرب سماع عام درخواست
بیک ره مطربان نام بردارنهادند آنچه دانستند در کار