بخش ۳۷ - نواختن مطرب
درآمداِکدشی دوشیزه ناگاهپریشان کرده مشک تازه بر ماه
نگاری دستیارش شوخ دیدهخط سرسبزش از گل بر دمیده
خطی آورده بر لعل شکرخایگل گرد رخش را خار در پای
بُت گلرنگ راه خارکش زدبنوک خارراهی سخت خوش زد
ز زخمه آب زر بیرون چکانیدز دل زخم زبانش خون چکانید
بهر زخمی که او بر رود میزدمه نورا کلوخ امرود میزد
چو بر زد دست بر سر جادوی رابسر رفتند راه راهوی را
ازان ره دل چنان از راه میشدکه ره بر رهروان کوتاه میشد
ز خوشی جان صوفی خرقه کش بودکه عود آن شکر لب سخت خوش بود
شکر لب عود چون آتش همیزدشکر میریخت والحق خوش همی زد
بخوشی شعر شکّر بار میگفتبمستی این غزل را زار میگفت
مخسب ای ساقی و در ده شرابیز جامی بر لب جانم زن آبی
روان کن آب بر آب روان زودکه عالم گویی از سر نوجوان بود
چو رخ در خاک خواهد ریخت چون گلمی گلرنگ ده بربانگ بلبل
بسی گل بر دمد دل چاک کردهتو روی همچو گل در خاک کرده
میی در ده که امشب نیم مستیمکه ما از بهر رفتن آمدستیم
چو وقت صبحدم یک جام خوردیمبمی بر صبح بی شک شام خوردیم
بیار ای سبز خط یک جام گلبویکه پیدا شد خط سبز از لب جوی
چو آب خضر درجام می ماستکجا میریم گر مرگ از پی ماست
چه میگویی بریز از دیده جوییکه دی رفت و ز فردا نیست بویی
دمی برخیز این افتادگی چیستبسر شد عمر این استادگی چیست
برو دریاب امروزی که داریخوشی میساز با سوزی که داری
غنیمت گیر این یکدم که هستتبغارت کرده این صد غم که هستت
چو از خود میتوان رستن بیکدمنیرزد شادی عالم بیک غم
چو جوی خون بخواهد ریخت ایاممی چون خون ده ای دلجوی از جام
خوشی امروز، خود فردا چه جوییدمی در شور شو، سودا چه جویی
رگ اندوه را از عیش پی کنبشادی می خور و می نوش هی کن
شکم در نه شکم را بار بردارمکن جان و بتن دستی بسر آر
چوکار این جهان در دست داریزیان وسود و نیست و هست داری
برو یا توبه کن یا توبه بشکنچه باشی در میان، نه مرد و نه زن
چو خسرو این سخن بشنید از سوزبزدیک نعره و گفت ای دل افروز
اگرچه بس براحت میزنی تونمک را بر جراحت میزنی تو
بریز آب رزازدست ای پریزادکه هرگز زخمهٔ دستت مریزاد
هزاران اشک غلتان گشته در خونز چشم نیم مستان ریخت بیرون
بوقت صبح، مستان شبانهبرآوردند شوری عاشقانه
بگرد شاه خسرو صبح خیزانبصحن باغ رفتند اشک ریزان
همه مخمور و می در سر فتادهقدح در دست و سر در برفتاده
ز آه سرد مستان تُنک دلپیاله تا قیامت شد خنک دل
چو پیش حوض بنشستند مستانبرآمد از هزار آوازدستان
ز یکسو شمعها بر آب میتافتز یکسوی دگر مهتاب میتافت
ز یک سو چنگ و نی در جوش آمدز یک سو بانگ نوشانوش آمد
ز یکسو عود بر مجمر همی سوختز یکسو جان و دل در بر همی سوخت
ز یکسو بوی می عالم گرفتهز یکسو روی گل شبنم گرفته
ز یک سو ماهرویان ایستادهز یکسو مشک مویان ایستاده
ز یک سو مطربان بربط گرفتهز یکسو نوخطان سر خط گرفته
جهانی چون بهشت و حور و ساقینبود از هیچ نوعی هیچ باقی
سماع و مستی و عشق و جوانیگل صد برگ و آواز اغانی
می و آب روان و نور مهتابسماع بلبلان و شمع خوش تاب
رخ حور و نوای صبحگاهیهمه چون جمع شد دیگر چه خواهی
چو دوری چند گردان شد فلک واربرآمد ناله از مستان بیکبار
ز یک یک رگ غریو از چنگ برخاستدل پرتک بصد فرسنگ برخاست
بت بربر ره بربر همی زدغزل میگفت و راهی تر همی زد
از آن تر زد که راهی داشت هموارو یا نه آب دستش بود در کار
چنان زد آن تهی در پیش اصحابکز آب دست دستش گشت پرتاب
پریرخ بر بریشم قول میزدبریشم نعرهٔ لاحول میزد
ز مستی یک نفس بلبل نمیخفتطریق خارکش با گل همی گفت
خرد با باده پشتاپشت میرفتدل از سینه بسر انگشت میرفت
چو آن مهپاره زخمه ساز می کردستاره بر فلک پرواز میکرد
چو راه ترزند رود سه تا رودفرود آیند مرغان از هوا زود
چونور شمع و آواز نوا بودهمه مجلس پر از نور و صفا بود
ز فرّ شمع روی دوست میتافتزتفّ باده دل در پوست میتافت
فروغ شمع و آواز ارم بودبتی بس خوش می لعلش کرم بود
می تر بر تهی دستان همی زدبریشم بانگ برمستان همی زد
در آن مجلس همه دل بی همه بودکه نوش آب زمزم زمزمه بود
نگاری ارغوان رخ و اغوان سازباستادی اغانی کرد آغاز
بپیش شاه، راه چنگ برداشتبراه این غزل آهنگ برداشت