بخش ۳۱ - بیمار گشتن جهان افروز
یکی چابک کنیزک داشت کوچککه حُسنا بود نام آن کنیزک
به بالا همچو سرو جویباریبه لنجیدن چو کبک کوهساری
رخی چون ماه و زلفی همچو عنبربری چون شیر و لعلی همچو شکر
چو چشم سوزنش کوچک دهانیبسان رشتهیی او را میانی
لبش کرده به دو یاقوت خنداندهن بند بتان آب دندان
دو چشمش ناوک مژگان گرفتهشکار هر مژه صد جان گرفته
جهان افروز حسنا را بدو دادچو خسرو دید او را تن فروداد
چو حسنا شد بهپیش شه پدیداربهپیش شاه غنجی کرد بر کار
بزد ره بر شهی چون شیر بیشهبه روبهبازی آن عیار پیشه
بماند از حُسن حُسنا شاه خیرهکه شد با عکس رویش ماه تیره
دل خسرو چنان آن ماه بربودکه سوی خانه برد آن ماه را زود
دهان آن شکرلب تنگ میدیددل از یسکو به صد فرسنگ میدید
شه دلداده چون مجنون او شدز بس دلدادگی در خون او شد
چو حسنا برقع از گنجی برانداختبه بوسه شاه شش پنجی درانداخت
چو بی صبریش بر دل تاختن کردبه آخر کار عشرت ساختن کرد
چو شه با ماه، ماهی همره افگندز ماهی ماه مهری بر شه افگند
چنان در مهر یکدیگر بماندندکه باهم چون گل و شکّر بماندند
چو بگذشت از پس این کار ماهیبر گل رفت خسرو شه پگاهی
بدو گفتا اگر شاه آیدت پیشمرانش از بر و بنشان بر خویش
خداعی میکن و زرقی همیبازلبی پرخنده میدار و همیساز
چو دل خوش کرد از دیدار تو شاهبرون رفتن به باغ از شاه درخواه
که تا از باغ شه پنهان به شبگیربرون آیی تو و آن دایهٔ پیر
چنان آسان سوی رومت برم بازکه چون کبک دری میلنجی از ناز
نگردد گَرد گِرد دامن تونه مویی کژ کند سر بر تن تو
چو افتادیم ما چون مرغ در دامبه فرصت جست باید کام با کام
خوش آمد نیک گل را پاسخ شاهبدو گفت ای سم اسبت رخ ماه
جهانافروز را تنها بمگذارجوانی را در این سودا بمگذار
چو میدانی که او دلدادهٔ تستدلش در دام عشق افتادهٔ تست
چو میدانم که درد عاشقی چیستنخواهم هیچ کافر را چنان زیست
چه میسازی تو کار این دو عاشقکه کاری مینماید ناموافق
ندانم تا درون با هم چه سازندمگر چون شمعشان درهم گدازند
ترا بی شک نکو نبود ز دو تنکه بر مردی ستم باشد ز دو زن
چو دو کدبانو آید در سرایینماند در سرا نور و نوایی
جوابش داد خسرو کای دلآراممرا در آزمایش میکنی رام
از آن همچون جهان گیری زبونمکه تا من با جهانافروز چونم
مرا تا در جهان امّید جانستجهان افروز بر چشمم گرانست
نیارد در جهان بستن جهانیجهانافروز را بر من زمانی
جهان را تیرهتر آن روز بینمکه دیدار جهانافروز بینم
مرا جان و جهان چون زیر پردهستجهان افروز انگارم که مردهست
منم در کار تو حیران بماندهز عشقت در غریبستان بمانده
برای تو چنین آواره گشتهگزیده غربت و بیچاره گشته
دلی چون سنگ داری ای دل افروزکه بر سنگم زنی هر روز هر روز
جهان بر چشم خسرو باد خاریاگر بر گل گزیند اختیاری
اگر من جز تو کس را دوست دارمندارم مغز و پیمان پوست دارم
تویی نور دل من ای پریوشمبادا بیتو هرگز یک دمم خوش
چو شکّر گلرخ آمد در مراعاتکه ای پیش رخت شاه فلک مات
دل بدخواه تو پر موج خون بادوزان یک موج صد دریا فزون باد
منم جانی وفای تو گرفتهدلی راه رضای تو گرفته
تنی و روی خود سویت نهادهسری و بر سر کویت نهاده
همی تا پای در کوی تو دارمسر نظارهٔ روی تو دارم
منم در عشق رویت با دلی پاکنهاده پیش رویت روی بر خاک
جهان بی روی تو روشن نبینموگر بینی تو بیمن، من نبینم
نه زان رویم من بی روی و بی راهکه در رویم شود بی روی تو ماه
نه از روی توام روی جداییستنه با روی تو روی بیوفاییست
بهجای آرم بههر مویی وفاییکه تا نبود درین روی و ریایی
اگر اشکم نکردی این نکوییمرا هرگز نبودی تازه رویی
بهصد روی اشک میبارم ز چشممکه بی روی تو این دارم ز چشمم
مرا تا دل درین کوی اوفگندهستسرشکم بخیه بر روی اوفگندهست
بجز گریه نماندهست آرزویمکه در روی تو باید آبرویم
چو چشمم دید روی نازنینتگزیدم از همه روی زمینت
به هر مه ماه بر روی تو بینمهمه روی دلم سوی تو بینم
نظر گر بفگنم از سوی تو مننیارم آن نظر بر روی تو من
ندیدم ای ز روی من گزیرتبهروی تو نمیبینم نظیرت
از آن آوردهام رویم به کارتکه در کارم ز روی چون نگارت
اگر روی تو رویاروی یابمز روی ماهرویان روی تابم
وگر آری به رویم صد بلا توکجا بینی ز من روی و ریا تو
وگر روی آورم در بی وفاییبه رویم باز زن درد جدایی
وگر پشت آوری بر من به یکباردر آن اندوه روی آرم به دیوار
منم ناشسته روی از خاک کویتتویی بیغم که صد شادی بهرویت
اگر پای از خطت بیرون نهم منچو نقطه در میان خون نهم من
ز عشق آن دو طوطی شکرخایبه شکل دایره بر سر نهم پای
چو سطح سیم آن عارض ببینمشوم گردی که تا بر وی نشینم
چو سطر راست بازم با تو پیوستچو خطکش میشوم در خط ازان دست
قلم در مه کشم پیش تو مه رویوگرنه چون دواتم کن سیهروی
به پیش خطّ سبز تو قلمواربهسر آیم بهسر گردم چو پرگار
منم پیش تو سر بر خطّ فرمانزبان با دل چو کاغذ کرده یکسان
چو گل گفت این سخن خسرو برون شدکنون بشنو کزین پس حال چون شد
ز بیماری گل چون رفت ماهیدرآمد شاه اصفاهان پگاهی
لب گل همچو گل پرخنده میدیدوزان لب جان خود را زنده میدید
شکر از خندهٔ گل چون خجل بوداز آن دلتنگ شد کو تنگدل بود
سر زلفی چو شست عنبرین داشتکه هر موییش بر جانی کمین داشت
رخش در حدّ خوبی و نکوییفزون از حدّ هر خوبی که گویی
خرد در شست او سرمست ماندهمهش چون ماهی در شست مانده
چو شاه آن ماه سیماندام را دیدبه گرد ماه مشکین دام را دید
دلش در دام گلرخ ساخت آرامکه سازد در جهان آرام در دام
به گل گفت ای شکر عکس لب توز هر روزیت خوشتر هر شب تو
مه و خورشید تاج تارکت بادچه میگویم که هر دوصد یکت باد
اگر وقت آمد ای ماه ِدلآزارمدار از خویشتن شه را دلافگار
اگر زر خواهی و گر سیم خواهیوگر شاهی هفت اقلیم خواهی
همه در پیش تست، ای من غلامتچو من باشم غلامت این تمامت
که باشم گر سگ کویت نباشمچه سگ باشم که هندویت نباشم
میان حلقه بیهوش توام منغلام حلقه در گوش توام من
چنان حلقه به گوش و حقشناسمکه گوشم گیر و سر ده در نخاسم
منم در شیوه و در شیون توغلام هندوی چوبکزن تو
غلام نیک میجویی، چو من جویبه نامم نیکبخت خویشتن گوی
چو میبینی دلم در رشک از تولبم خشک و رخم پر اشک از تو
مکن زین بیش با من بیوفاییکه عاجز گشتم از درد جدایی
گلش گفت ای وفا دار زمانهمنم از جان ترا یار یگانه
دلم گرمست اگر من سرد گویممرنج از من که من بس تند خویم
تو میدانی که چون دلدادهام منز خان و مان برون افتادهام من
مبادا در رهت از گل غباریکه گل در چشم گل گردد چو خاری
سپهر تیزرو محملکشَت بادبه کام دل شبانروزی خوشت باد
کسی کو سرکشد از چون تو شاهیندارد عقل آنکس سر بهراهی
کنون بنهادم از سر سرکشیدنترا از لعل گل شکّر چشیدن
کنون یکبارگی بیماریام رفتدو چندان زورم آمد زاریام رفت
چهگویم تا مرا هرمز طبیب استتنم از تندرست با نصیب است
طبیب نیکپی هرمز از انستکه دایم هندوی شاه جهانست
اگر هرمز نبودی این طبیبتنبودی از گل سرکش نصیبت
ز اوّل تا در آن نبضم بدیدهستمرا بسط است و قبضم ناپدیدست
مرا هر چاره و درمان که او ساختنشاید گفت بد، الحق نکو ساخت
کنون هر کاو فرود آید به یکجایز دلتنگی نیارد بود بر پای
اگر آبی کند یک جای آرامبگردد رنگ و طعم او به ناکام
کنونم دل ازین ایوان گرفتهستکه گل را آرزوی آن گرفتهست
که روزی ده ببینم باغ شه راوزان پس پیش گیرم زود ره را
زمانی بانگ بلبل مینیوشمزمانی بر سر گل میخروشم
خوش آید بانگ بلبل خاصه در باغکه پر گل شد سپاهان چون پر زاغ
ز دلتنگی جهان بر من چنانستکه از تنگی دلم را بیم جانست
دلم آتش گرفتهست و جگر خونبه هر ساعت غمیدارم دگرگون
اگر دستور باشد سوی باغمتهی گردد ازین سودا دماغم
به راه آیم اگر بی راهم اکنونز شاه این باغ رفتن خواهم اکنون
مگر گردد دلم لختی گشادهوگرنه میروم بیرون پیاده
چو باز آیم ندارم هیچ کاریمگر با شاه بوسی و کناری
ولیکن چون نخواهم پایرنجیبه هر بوسی نخواهم کم ز گنجی
وگر در خورد نیست از تست تقصیرمخر گر مینخواهی چاشنی گیر
از آن پاسخ دل شه شد چنان شادکه هر دل کو غمی دارد چنان باد
نمیدانست شاه آن زرق و تلبیسکه استادست گل شاگردش ابلیس
مثال مکر زن، آبیست باریککه دریایی شود ناگاه تاریک
ولیکن در چنین جایی گرفتاراگر مکری کنی هستی سزاوار
شهش گفت ای گل بستان جانمکه پیش تست باغ و بوستانم
دریغم ناید از چون تو نگاریبهشتی تا چه سنجد باغ باری
برو تنها اگر تنهات بایدمگر وقتی دگر با مات باید
تو تنها رو چو همره مینخواهیکه تو خورشیدی و مه مینخواهی
روانه شو سوی آن خلد پرحورکه تنها رو بود خورشید پر نور
برو تا زود بازآیی ازین باغمگر دل را برون آری ازین داغ
برو تنها که تنهایی زیان نیستچو با ما آب در جویت روان نیست
نخفت آن شب دمی درّ شبافروزکه تا بر روی شب کی دم زند روز
خود آن شب گوییا شب ماند بر جایشدش یک یک ستاره بند بر پای
شبی بود از سیاهی و درازیچو زلف ماهرویان طرازی
منادی گر برآمد از زمانهکه روز و شب فرو شد جاودانه
چو ره برداشت سوی قیروان ماهبرامد یوسف خورشید از چاه
چو خور افگند بر دریا سمارینشست آن ماه دلبر در عماری
کنیزک صد شدند آنگه سوارهباستادند خلقی در نظاره
ز هر سو خادم و چاووش میشدکه میزد چوب و از دل هوش میشد
چو سوی باغ شد آن سرو آزادبرامد از گل و از سرو فریاد
به زیر سایهٔ طوبی باغشبهشتی بود گلها چون چراغش
به خوبی باغ چون خلد برین بوددران خلد برین گل حور عین بود
سَرِ شاخ درختان سرافرازقیامت کرده مرغان خوشآواز
چمن را آب سویاسوی میرفتبه گرد باغ رویاروی میرفت
چو سنگ آب روان را شد ستانههمیزد آب سیمین شاخ شانه
ز جو آب روان برداشت آوازکه من رفتم ولی نایم دگر باز
چو ابر از آسمان گریان برامدهمه روی زمین خندان درامد
به یک ره برکهها زیر و زبر شدشَمَرها سر بسر از آبِ تر شد
چو باران تیر در پرتاب انداختسپر در آبدان آب انداخت
چو از هر تیر بارانی سپر ساختزهر آبی هزاران شکل برساخت
چو میغ آبزن ازکوه در گشتبتافت از آفتاب آتشین دشت
بتان سیمبر با روی چون ماهبیفگندند از تن جامه در راه
شدند آن نازنینان طرازیبرهنه تن ز بهر آب بازی
اِزاری در گل سیراب بستندچو آتش در میان آب جستند
عجب آن بود کان چندان دل افروزبگل خورشید اندودند آن روز
گروهی بر درختان میدویدندگروهی سر بر ایوان میکشیدند
گروهی سرسوی شیناب بردندگروهی سر بزیر آب بردند
یکی آب سیه در گوش رفتهیکی بر سر یکی بر دوش رفته
ز سرما هر یکی لرزید چون بیددوان گشته ز سایه سوی خورشید
چنان دادی تن آن دلبران تابکه در چشم آمدی خورشید را آب
اگر آنجا فتادی پیر صد سالشدی حالی جوانی طرفه احوال
نشسته بود گلرخ بر کرانیچو شکّر خنده میزد هر زمانی
وزانسوی دگر خسرو بدر شدپزشکی را بر آن سیمبر شد
چو گلرخ را در ایوان میندید اوسوی شاه سپاهانی دوید او
زمین را بوسه زد در پیش آن صدربشه گفت ای برفعت آسمان قدر
جهان تا هست فرمانت روان بادهر آنچت دل چنان خواهد چنان باد
برفتم سوی خاتون، او بباغستجهان از تف تو گویی چون چراغست
دلش گرمست و دارد این هوا تفتبسوی باغ ازین ایوان چرا رفت
کنون در باغ اگر باشد دگر راهپدید آرد همان بیماری ای شاه
همان بهتر که امروزش بیاریبتدریجی شبانگه درعماری
مگر بیماریش از سر نگیردطبیب از درد او دل برنگیرد
شهش گفت ای طبیب عیسی آساکه کرد آخر کم از روزی تماشا
کنون آن نیست گلرخ گر تو بینیشکه با من شد چو شکّر، زهر گینیش
وفاداری و خوی خوش گرفتستدلش از مهر من آتش گرفتست
سخنهایی که با من گفت امروزدگر نشنوده بودم زان دل افروز
دلش اکنون بسوی من هوا کردهمه خوی بد و تندی رها کرد
بگفت این و یکی خلعت بیاراستبهرمز داد و هرمز زود برخاست
چو روی چرخ زنگاری سیه شدمه از زیر سیاهی سر بره شد
بپیش دایه آمد گل که برخیزقدم در راه نه چون پیک سر تیز
که وقت رفتن ما این زمانستکه نه در ره عسس نه پاسبانست
بباید رفت چون شب در شکستستکه پروین نیز در پستی نشستست
بگفت این و گشاد آنگه در باغشبی بود از سیاهی چون پر زاغ
چنان شب، پیش چشم آن دل افروزنمود از بیخودی روشن تر از روز
کسی کو روی دارد سوی یاریندارد با شب و با روز کاری
همه آن باشدش اندیشهٔ کارکه تا چون زودتر بیند رخ یار
خوشا نزدیک یاری ره گزیدنکه میدانی که بتوانیش دیدن
چو گل با دایه لختی ره بریدیدبسوی خانهٔ هرمز رسیدند
یکی کنجی که خسرو ساخته بودز بهر هر دو تن پرداخته بود
نهانی هر دو تن در کنج رفتندز بیم شاه یک ساعت نخفتند
چو مرغ صبحدم بگشاد پر راز خواب انگیخت مشتی بیخبر را
جهان از چهرهٔ خورشید سرکشبجوش آمد چو دریایی پر آتش
زمین در زیر گرد زعفران شدعروس آسمان در پرنیان شد
چو روشن شد زمین را روی، جملهبتان گشتند از هر سوی، جمله
بقصر گلرخ دلبر دویدندز گلرخ در هوا گردی ندیدند
نه دایه بود در باغ و نه گلرخرسانیدند سوی شاه پاسخ
که گل با دایه ناپیدا شد از باغدل ماشد ز گل چون لاله از داغ
نیاسودیم از جستن زمانینمییابد کسی زیشان نشانی
پری گویی ربودست این دو تن راکجا آخر توان گفت این سخن را
ازان پاسخ دل شه سرنگون شدز خون دل لبش پر کفک خون شد
نه صبرش ماند نه آرام در دلشکست آن کام دل ناکام در دل
بدیشان گفت آخر حال چون شدنه مرغی گشت کز ایوان برون شد
مگر گل بلبلی شد در هوا رفتبخوزستان گریخت از دام ما رفت
کجا شد دایه گر گل رفت باریعجب تر زین ندیدم هیچ کاری
پری گر ماه را از باغ برداشتچرا عفریت را بر جای نگذاشت
پری گر داشت با ماه آشناییچرا آن دیو را نامد رهایی
پری گر برد حوری از بهشتیچکارش بود با دیرینه زشتی
نمیدانم که این احوال چونستمگر در زیر این، مکر و فسونست
مرا بفریفت تا در دامم آویختبسوی باغ شد وز باغ بگریخت
کسی گویی که از راهش ببردستبشب ناگاه از باغش ببر دست
فرو ماندم درین اندیشه عاجزکه با من این که داند کرد هرگز
ز درد عشق دلتنگی بسی کردسواران را بهر سویی کسی کرد
منادی گر منادی کرد ناگاهکه هر کو آگهی دارد ازان ماه
نه چندان گنج یابد از خزانهکه بتواند شمرد آن را زمانه
درین اندیشه و غم شاه دلسوزبر خود خواند هرمز را همان روز
سراسر حال گل در پیش او گفتچنان کز گفت او هرمز برآشفت
بشه گفتا نگفتم سوی باغشنباید برد پر سودا دماغش
کسی را با دلی پر درد آخرتماشا چون بود در خورد آخر
تماشا را اگر دل شاد نبودتماشا کردنش جز باد نبود
چو دل خوش بود مردم اصل اینستتماشا کردن هر فصل اینست
بگفت این و بشه گفت ای خداوندترا زین غم نباید بود در بند
که من این کار، آسان بی زجیریبرون آرم چو مویی از خمیری
ازین مشکل دل من گشت آگاهکه آن بت را پری بردست از راه
مگر آبی بپاشیدست ناخوشکه آب ما پری را هست آتش
مگر در آب بادی بوده باشدکه گل را از میان بربوده باشد
بجنبانم کنون این حلقهٔ رازمگر بر دست من این در شود باز
وزان پس پیش خورشید جهان تابیکی طشت بلورین کرد پر آب
کشید آنگه خطی برگرد آن طشتعزیمت خوان بگرد طشت میگشت
گهی در آب روشن میدمیدیگه از هر سو خطی بر میکشیدی
هران حیلت که میدانست هرمزبجای آورد پیش شاه کربز
بدو گفتا بشارت باد شه راکه از باغت پری بردست مه را
گل تر را پری همزاد بودستکه آن همزاد او را در ربودست
چو با گل خفته بد دایه بیکجاپری آویختست او را بیک پای
کنون آن هر دو در روی زمینندولی بر پشتهٔ کهسار چینند
ز شه چل روز میخواهم امان منکه تا در خانه بنشینم نهان من
نشینم در خط و خوانم عزیمتکنم از خانه دیوان را هزیمت
بسوزم عودتر در خانه بسیارپری را سر بخط آرم بیکبار
بجای آرم هران افسون که دانمعزیمتهای گوناگون بخوانم
ولی از شاه آن خواهم که داندکه چل روزم بپیش خود نخواند
کسی را نیز نفرستد بر منکه بر من بسته خواهد شد در من
هرانگاهی که این چل روز بگذشتیقین دانم که شه را سوز بگذشت
بپیش شاه بنمایم هنر رابرون آرم ز چین آن سیمبر را
چو شد بر دست من اینکار کردهبراه آید دل تیمار خورده
ولیکن چون من استادی نمودمدل شه را بسی شادی نمودم
باستادیم گنجی زر بخواهمبشاگردانه صد گوهر بخواهم
شهش گفتا چو کردی کار من راستز من بخشیدن آید از تو درخواست
دریغم نبود از تو هرچه خواهیوگر از من بخواهی پادشاهی
چو شه گفت آن سخن هرمز بدر رفتسوی قصر جهان افروز شد تفت
جهان افروز چون دیدار او دیددل خود تا بجان دربار اودید
نه روی آنکه با او راز گویدنه برگ آنکه رمزی باز گوید
نه صبر خامشی نه طاقت دردلبی خشک و دلی گرم و دمی سرد
جهان افروز را خسرو چنین گفتکه ای نادیده بر روی زمین جفت
شهنشه را چنین کاری فتادستکه از گل در رهش خاری فتادست
کنون آگاه باش ای عالم افروزکه من رفتم ز خدمت تا چهل روز
بکنج خانه بنشینم نهانیمگر زان گمشده یابم نشانی
جهان افروز از او حیران فرو ماندچو باران اشک از مژگان فرو راند
برامد همچو نیلی چهرهٔ اوازان غم خواست رفتن زهرهٔ او
نشسته بود هرمز بر سر پایکه تا چون زودتر برخیزد از جای
چو آن سرگشته سر بر پای دیدشنه تن بر ره نه دل بر جای دیدش
بهرمز گفت اینت آشفته کاریندیدم چون تو هرگز بیقراری
مگر گرد رهی کاشفته باشیکه تا بنشسته باشی رفته باشی
بشمعی مانی از تیزی و مستیکه کس رویت نبیند چون نشستی
قرارت نیست یک دم در بر منمگر پر کژدم آمد بستر من
مرا بر شکل مردمخوار دانیکه گرد من نگردی تا توانی
کنون چون بر زمینت نیست آرامتپیده گشتهیی چون مرغ در دام
بروتدبیر کار شاه کن زودز گلرخ شاه را آگاه کن زود
مه نو را بسی روز ای دل افروزتوان دید و تو رفتی تا چهل روز
بگفت این و هزاران دانهٔ اشکفرو بارید همچون ابر از رشک
دل خسرو بسوخت اما بناکامبرون آمد زپیش آن دلارام
بسوی خانه آمد باز حالیسرای خویش کرد از رخت خالی
بیاران گفت خوردم بی گمان زهربزودی رفت میباید ازین شهر
سه مرد و چار زن هفتیم جملههم امشب در نهان رفتیم جمله
مرا این دختر زنگی بلاییستولیک او از غم من در وفاییست
نه کشتن واجبست او را نه بردننه با او زیستن ممکن نه مردن
دگر زن هست حسنای دل افروزکه گوید ترک او کن، جز بدآموز
دگر زن دایه، دیگر نیز گلرخز مردان خسرو و فیروز و فرخ
بگفت این و ستور آورد در راهفشاند از پشت ماهی گرد بر ماه
ستوری بود در رفتن چو بادیکه در رفتن فلک را مهره دادی
بیک روز و بیک شب شست فرسنگبپیمودند صحرا را بشبرنگ
بسی بیراهه از هر سوی رفتندهمه هم پشت از صد روی رفتند
فرس راندند تا ده روز بگذشتفتادند از میان کوه در دشت
پدید آمد دران صحرا یکی دزکه در دوری آن شد وهم عاجز
یکی دز بود هم بالای افلاکبپهنا بیشتر از عرصهٔ خاک
تو گفتی چرخ را پشتیونی بودکه اختر گرداو چون روزنی بود
چنان بامش بسودی روی افلاککه کردی آسمان را روی بر خاک
چنان برجش ز بار چرخ خم داشتکه گفتی چرخ پشتش در شکم داشت
غراره بود بر دیوار بالانشسته دیدبان بر چرخ والا
بیاران گفت خسرو کاین زمان زودببندید از برای خون میان زود
که این دز جای دزدان پلیدستندیدم هرگز امّا این پدیدست
چو پیدا گشت خسرو از بیابانفغان برداشت از بالا نگهبان
چو بشنود این سخن خسرو ز بالایکی خرپشته دید او سخت والا
چو مردان پیش خرپشته باستادزنان را بر سر بالا فرستاد
چو یک دم بود دز را در گشادندسواری بیست روی از دز نهادند
به یک ره همچو شیران بر دمیدندبه پیش آن جوانمردان رسیدند
شه و فیروز و فرخ هر سه از تیرسه کس در یک زمان کردند زنجیر
چو در خون آن سه بدرگ غرقه گشتنددگر دزدان پریشان حلقه گشتند
گرفتند آن سه تن را در میانهشدند آن هر سه سرور چون نشانه
شه هرمز چو شیر باشکوهیبه کردار کمر بربسته کوهی
به جوش آمد بهکف در ذوالفقاریچو آتش تیز، لیکن آبداری
چنان برهم زد ایشان را بهیکبارکزو گشتند سرگردان فلکوار
چو بعضی را فگند و بست لختیباستاد او بران ره چون درختی
که تا هر کاید از دزدان دگر بارشود تیغ جگر رنگش جگرخوار
چو دزدان مردی هرمز بدیدندز بیمش چون زنان دم میدمیدند
دو یارش از نبرد و زور و کینشعجب ماندند و کردند آفرینش
که گر این حرب تو رستم بدیدیپی رخشت به سرهنگی دویدی
ترا گر بنده بودی جای آن هستکه هستت در هنرهای جهان دست
ز یک یک موی تو صد صد نشانیتوان دادن که تو صاحبقرانی
نبودند آن دو سرور هیچ آگاهکه گردون فعل خود بنمود ناگاه
سه مرد دزد بر بالا دویدندزنان را بر سر بالا بدیدند
بدیشان قصد آن کردند ناگاهکه سوی قلعهشان آرند از راه
پس آنگه دختر زنگی برون جستدرآمد پیش، سنگی چند در دست
به دزدان داد روی و سنگها ریختچو زخم تیر دید از بیم بگریخت
یکی تیری زدندش بر جگرگاهکه پیکانش برآمد از کمرگاه
ز تیری چون کمان قدش دوتا شددمش بگسست و جان از وی جدا شد
به جاندادن ز دل برداشت آوازکه ای هرمز بیا تا بینمت باز
ببین آخر که داد من جهان دادبگفت این و بدیدش روی و جان داد
جهان بوالعجب را کار اینستدرخت عاشقی را بار اینست
ببین کان عاشق مسکین چه غم خوردکه تا تیری بآخر بر شکم خورد
تُرُش میجست تا در زندگانیشبه تلخی جان برآمد در جوانیش
چو جان بستد سپهر جانستانشجهان برهاند از کار جهانش
چو لختی کرد از هر سو تک و تازز خاک آمد بهسوی خاک شد باز
چو دختر کشته آمد دایه برجستامان خواست و میان خاک بنشست
چو دزدان چهرهٔ آن دایه دیدندز نیکوییش بیسرمایه دیدند
بریدند آن زمان حلقش به زاریبیفگندند در خاکش به خواری
بههم گفتند رستند این زمان سختچه میکردند اینجا این دو بدبخت
جوان و پیرزن هستند بس زشتکه این یک همچو برف است آن چو انگِشت
ز خوبی این دو زن را هست بهریکه تحفه بردشان باید به شهری
میان خاک و خون آن دایهٔ پیربهسر میگشت با گیسوی چون شیر
چو لختی در میان خون بهسر گشتبران سرگشته حالی حال برگشت
فراوان رنج در کار جهان بردبهآخر باز در دست جهان مرد
چه بخشد چرخ مردم را از آغازکه در انجام نستاند ازو باز
دلا در عالمی دل می چه بندیکه تا صد ره نگریی زو نخندی
چه بندی دل درین زندان فانیکه دل در ره نبندد کاروانی
چو شمع زندگانی زود میرستترا به زین جهانی ناگزیرست
حیاتی کان به یکدم باز بستهستکسی کان دم ندارد باز رستهست
چه خواهی کرد در عالم حیاتیکه آن را نیست یک ساعت ثباتی
چه آویزی تو در چیزی که ناکامز دست تو بخواهد برد ایام
چو مُردی نه زنت ماند نه فرزنددراید هفتهیی را بندت از بند
نه سیمت ماند و نه باغ و گلشننه تن ماند نه دل نه چشم روشن
چو بستانند از تو هر چه داریبه دشت حشر آرندت به خواری
به دشت حشر چون آیی بدانیکه چون بر باد دادی زندگانی
منه دل بر جهان ناوفادارکه نه تختش بماند با تو نه دار
چو میدانی کزین زندان فانیبه عمر خود ندیدی شادمانی
ترا پس حاصلی زین تیره بنگاهبجز حسرت چه خواهد بود همراه
گرت امروز گردون مینوازدمشو ایمن که او با کس نسازد
که گردون همچو زالی کوژپشتستبسی شوی و بسی فرزند کشتهست
نخواهد کردن از کشتن کنارهچه صد ساله بود چه شیرخواره
چه ماتم چه عروسی غم نداردکه او زین کرم خاکی کم ندارد