گنج

بخش ۳۰ - بیمار گشتن جهان‌افروز خواهر شاه اصفهان و رفتن هرمز به‌طبیبی بر بالین او و عاشق شدن او بر هرمز

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۲۳ بیت
الا ای شهسوار رخش معنیبه فکرت بحر گوهر‌بخش معنی
به هر گوهر که تو منظوم کردیجهانی سنگدل را موم کردی
چو تو موم آوری از سنگ خاراکنی از موم شمعی آشکارا
چنان پیدا کنی آن شمع روشنکه از شمعت شود صد جمع روشن
جهان روشن ز شمع خاطر توستمشو غایب که جمعی حاضر توست
چو تو بر می‌فروزی شمع آفاقچراغی بر فروز از بهر عشّاق
چنین گفت آنکه بودش در سخن دستکه هر دم زیوری نو بر سخن بست
که سلطان سپاهان خواهری داشتکه چون سرو خرامان منظری داشت
به خوبی در همه عالم علَم بودجهان‌افروز نام آن صنم بود
ز بازی‌های چرخ نا‌مساعدبه بستر بر فتاد آن سیم‌ساعد
شهنشه زود هرمز را فرستادکه ما را ناتوانی دیگر افتاد
نگه کن علّت و بشنو سخن زودمکن تقصیر، تدبیری بکن زود
چو پاسخ یافت هرمز از بر شاهروان شد تا سرای خواهر شاه
سرایی دید چون گنجی ذخیرهکه در خوبی او شد چشم خیره
به پیش صفّه تخت زر نهادهجهان‌افروز بر وی سر نهاده
زده حوران به‌گرد تخت او صفگرفته عنبر و کافور بر کف
گلاب و عود بر بالین نهادهبه‌گردش خوانچهٔ زرّین نهاده
نقابی بر رخ چون مه کشیدهبه‌زیر چشم رخ بر شه کشیده
به‌سوی تختش آمد شاهزادههمه دل‌ها سوی آن ماه داده
جهان‌افروز چون در وی نظر کردجهان بر چشم خود زیر و زبر کرد
رخی چون آفتابی دید رخشانلبی مانندهٔ لعل بدخشان
چو سروش قد و چون مه روی دیدشزمرّد خطّ و مشکین‌موی دیدش
ز خطّش ماه سر می‌تافت از راهبه‌زیبایی خطی آورده بر ماه
خطش برگرد مه بر هم زده دستز سبزه بر گل تر نخل می‌بست
چو زلفش مشک باری‌ها نمودیخط او خرده کاری‌ها نمودی
خط او حلقه گرد ماه می‌زدمیان شهر زلفش راه می‌زد
به‌خوبی روی او هم آن هم این داشتکه بر مه خوشه‌های عنبرین داشت
سمن‌بر ماه را در خوشه می‌دیدوزان خوشه دلی در گوشه می‌دید
مهی و خوشه بسته عنبرینشچو مشک تازه پنجه خوشه‌چینش
چو رخ بنمود آن درّ شب‌افروزجهان‌افروز را تاریک شد روز
تن سیمین او بر نرم مفرشبه‌جوش آمد چو دریایی پر آتش
به‌جانش آتشی سخت اندر افتادبلرزید و ازان تخت اندر افتاد
چنان می‌تافت زان آتش درونشکه پیراهن همی‌سوخت از برونش
سیه شد پیش چشمش روزگارشهزیمت گشت از او صبر و قرارش
کجا در عشق ماند صبر کس راکه دل طاقت نیارد یک نفس را
چو شد بی‌هوش آن دلخواه بی‌صبربسی باران بریخت آن ماه بی ابر
کنیزان گرد او حیران بماندندگلاب و مشک چون باران فشاندند
چو آن دلداده لختی گشت هشیارچو مستی پر گنه بگریست بسیار
ز حال خود خجل گشت و عجب ماندچو کشت تشنه زان غم خشک لب ماند
به‌دل گفتا بلاست این یا پزشک استکه روی من ازو غرق سرشک است
به‌جا آورد هرمز کان سمن‌برز عشق هرمز افتاده‌ست مضطر
برفت و نبض او آورد در دستچو نبض او بدید از جای برجست
بگفتا یافتم زین کار بهرهکه دارد زشت باد این خوب چهره
به سامانش بباید ساخت درمانمگر درمان پدید آید به سامان
بگفت این و ز دیوان رفت بیرونجهان‌افروز ازو خوش خفت در خون
به یاران گفت دل پر سوز ماندمکه در کار جهان‌افروز ماندم
ندانم چون کنم با او جفاییچو می‌دانم کزو بینم بلایی
من آنجا با دل اندوهگینمنکو بودم که در بایست اینم
ولیکن چون کنم چون کار افتادجهان را این چنین بسیار افتاد
بدو گفتند یاران شادمان باشکه گفتت کز چنین غم سرگران باش
ترا زین جای صد شادی‌ست امروزکه دو شهزاده بر شاهند دلسوز
جهان افروز و گلرخ یار داریچرا پس از جهان تیمار داری
کسی کاو یافت پهلو زین دو همدمچرا پهلو نساید با دو عالم
نیاید زان صنم کارم فروتردو عاشق چون سه باشند این نکوتر
ز سه کمتر نشاید هیچ مایهناِستد دیگ پایه بی سه‌پایه
کنون در عاشقی مایه تو داریتجارت کن که سرمایه تو داری
ز دو معشوق کارت بهتر آیدبرهٔ دو مادری فربه‌تر آید
چو دو حلقه زنی بر در زمانیکه گر زان نبودت زین در نمانی
تراست اندر پزشکی آب در جویکه نانت پخته شد اکنون ز دو سوی
خوشی می‌باز عشقی در نهان تومکن دل ناخوش از کار جهان تو
چنان در خنده آمد زان سخن شاهکه بست از خندهٔ‌ او بر سخن راه
همه شب خسرو از وسواس تا روزچو شمعی تا سحر می‌سوخت از سوز
چو پیدا شد دف زرّین دوّارستاره ریخت در دف سیم انوار
طبیبی را بر گل رفت خسروز بهر درد دادش داروی نو
چو خالی بود گل چون نیم غمزیبگفتش از جهان‌افروز رمزی
که تا آن دلبرم در بر گرفته‌ستز جان خویشتن دل برگرفته‌ست
جهان از روی گلرخ چون نگار استجهان‌افروز باری در چه‌کار است
چه گر از گل دلی پر سوز دارمچرا دل بر جهان افروز دارم
ز گلرخ گو دلم پر سوز می‌باشجهان گو بی جهان افروز می‌باش
بگفت این و برفت از پیش گلرخسوی قصر جهان افروز فرّخ
همه شب در غم، آن ماه دل افروزکه تا بیند رخ خسرو دگر روز
به‌دست دیو داده رشتهٔ دلشده یکبارگی سرگشته دل
چو خسرو را بدید از دردناکیچو لعلی شد رخش از شرمناکی
دلش را شرمساری کارگر شدمهش از شرم زیر حجله در شد
چو مه را شهربند حجله کرد اوکنار خود ز پروین دجله کرد او
چو سیب هرمز از خط شد پدیدارفرو بارید بر رخ دانهٔ نار
به رخ بر از دو نرگس رود می‌کردبران سیبش کلوخ امرود می‌کرد
چو دست سیمگون از بر بکردیاساس عشق محکم‌تر بکردی
رگ دل چون به‌دست آورد جانانشتن خود را رگی می‌دید با جانش
چو دستش سخت داشت و روی رگ سوددلش از مهر خسرو سست‌رگ بود
چو دست شاه شد بر روی رگ راستدل دختر چو خون در رگ به‌تک خاست
به رگ در شد دل در خون نهادهبرای دستبوس شاهزاده
رگ دختر ازان پس زود می‌جَستکه می‌زد هر زمانش بوسه بر دست
نشسته آن دو دلبر روی در رویبه‌زیر چشم دیده موی در موی
بنای عشق هر دو گشته محکمبه‌یک ره حلقه‌شان افتاده در هم
همی‌گفتند بی پیغام و آوازنهان از یکدگر با یکدگر راز
نمودند از کنار چشم اشارتگرفتند از میان ترک عبارت
جهان افروز با دل گفت صد راهکه ای دل نیست این دلبر به جز شاه
همه ترتیب شاهان دیده‌ام زوسخن جز بر ادب نشنیده‌ام زو
مرا دل می‌زند کاو پادشاه‌ستکه بر وی فرّ یزدانی گواه‌ست
چو این اندیشه بر دل راه داد اودل خود را بدان دلخواه داد او
به‌خسرو گفت کای داننده استادشهت از بهر آن اینجا فرستاد
که تا در کار من بندی دلی رابه‌زودی بر گشایی مشکلی را
دلم را در درون، آتش فگندیتو سوز من برون، بر یخ چه بندی
تو با من در درون مانی، ز بیرونمرا با تو چه باید کرد اکنون
مکن این‌، سرکشی از سر برون کندرونم سوختی‌، درمان کنون کن
همی‌گفتم درون آیی تو بر منچه دانستم برون آیی تو بر من‌‌!
چه کرده‌ستم به‌جایت ای زبون‌گیردو رویی از برونت او برون گیر
شد آتش در درون من پدیداربپل بیرون مبر این شیوه کردار
همی تا دست بر دستم نهاده‌ستز دست او دل از دستم فتاده‌ست
چه غم بود این کزو بر جانم آمدازین محنت برون نتوانم آمد
سرم سودای این سرکش گرفته‌ستدرونم شعلهٔ آتش گرفته‌ست
ز سر تا پای من در سوز مانده‌ستندانم تا جهان‌افروز مانده‌ست
درین محنت ز چشم بد بترسمز رسوایی خود بر خود بترسم
به‌یک ره عقل رفت و بیم جان‌ستکدامین عقل که‌این سودا نه آنست
به‌یک دم عشق تا در کارم آوردبسی دیوانگی‌ها بارم آورد
گر این غم در دلم دارم نهان منچه سازم با رخ چون زعفران من
وگر رویم بپوشم زیر پردهچه سازم با دل تیمار خورده
مرا این درد بی‌درمان ز دل خاستمرا این آتش سوزان ز دل خاست
اگر صد سال بیماری‌م بودیبسی به زین نگونسار‌یم بودی
بلای من به‌درمان من آمدچه شور‌ست این که در جان من آمد
اشارت کرد‌، شه را نزد خود خواندبه اعزاز‌ش به‌نزد خویش بنشاند
بدو گفتا نپرسی خود که چونیز سوز اندرونی و برونی
پس احوال تبم را شرح می‌پرسدرازی شبم را شرح می‌پرس
طبیبانی که از دمساز پرسندز رنجوران ازین به باز پرسند
چو دمسازان اگر بیمار داریازین به کن مرا تیمار داری
چو از دل‌گرمی‌ام داری خبر تومسوز از تاب هجرم بیشتر تو
تو درمان کن که من در دوستدارینی‌ام دور از طریق حق‌گزاری
به‌هر کامی ترا کامی ببخشمبه‌هر گامی‌ت اکرامی ببخشم
امید اندر من و تیمار من بندطبیبی کن دل اندر کار من بند
مرا زین کار خود جز خستگی نیستکه در کار منت دلبستگی نیست
نمی‌اندیشی از بیماری منتو گویی می‌نبینی زاری من
مگر از من نمی‌یابی مراعاتبدی را نیکویی نبود مکافات