گنج

بخش ۲۹ - رفتن خسرو به طبیبی بر بالین گلرخ

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۹۴ بیت
الا ای سبز طاووس مقدّسز سر سبزیت عکسی چرخ اطلس
زمین و آسمان گَرد و بخار‌تکواکب بر طبق بهر نثار‌ت
دو عالم گرچه عالی می‌نموده‌ستدو چشمهای هستی تو بوده‌ست
چو عکس توست هر چیزی که هستندچو فیض توست هر نقشی که بستند
زمانی نقش‌بندی سخن کنچو نو داری سخن ترک کهن کن
سخن گفتن ز مردم یادگار‌ستخموشی بی زبانان را به‌کار‌ست
بگو چون فکر دوراندیش داریخموشی خود بسی در پیش داری
چنین گفت آن سخن‌سنج سخن‌رانکزو بهتر ندیدم من سخن‌دان
که چون شه با سپاهان شد ز خوزانز عشق گل دلی چون شمع سوزان
ز گرد ره چو رفت و چهر گل دیدز چهر گل دلی پر مهر گل دید
چنان از یک نظر زیر و زبر شدکه گفتی از دو گیتی بی‌خبر شد
چو شه در چهرهٔ گلرخ نگه کردگل از کین هر دو ابرو پر گره کرد
ز خشم شه قصب از ماه برداشتبه یک زخم زبان صد آه برداشت
گه از مه دام مشگین بند می‌کندگه از مرجان کنار قند می‌کند
گه از نرگس زمین چون لاله می‌کردگه از مژگان هوا پر ژاله می‌کرد
زمانی درد خان و مان گرفتشزمانی عشق جانان جان گرفتش
چنان ز‌آن شاه گل بی‌برگ بودیکه گر دیدیش بیم مرگ بودی
زمانی شاه را از در براندیزمانی دایه را در بر بخواندی
زمانی پرده بر ماه اوفگندیزمانی سنگ بر شاه اوفگندی
زمانی خاک ره بر فرق کردیزمانی جامه در خون غرق کردی
نه دیده یک نفس بی آب بودشنه در بستر زمانی خواب بودش
همه شب تا به روزش دیده تر بودهمه روزش ز شب تاریک‌تر بود
نه روز آسود تا شب از پگاهینه شب خفت از خروش‌ش مرغ و ماهی
چو برق از آتش دل تیز گشتهچو ابر از چشم، باران ریز گشته
ز چشمش بستر‌ش جیحون گرفتهوزآن جیحون جهانی خون گرفته
دلش چون دیگ جوشان بر همی شدز سر تا بن ز بن تا سر همی شد
ز جزع تر گهر بر زر همی ریختدو دستی خاک ره بر سر همی ریخت
چو کردی یاد آن نارفته از یادبرو می‌اوفتادی بانگ و فریاد
چو راندی بر زبان نام دلارامبرفتی از تنش دل وز دل آرام
نبودش خواب گر یک دم بخفتیبرو ماهی و مه ماتم گرفتی
چو اشک از چشم خون افشان براندیز اشکش بستر‌ش طوفان براندی
اگر شب را خبر بودی ز سوز‌شنبودی تا قیامت باز روزش
وگر خود صبح دیدی ماتم او فرو رفتی دم صبح از غم او
وگر پروین بدیدی دُرّ اشکشچو اشکش سرنگون گشتی ز رشکش
وگر دیدی شفق آن ناتوانی‌شچو زر گشتی ز روی زعفرانی‌ش
وگر ماه از غمش آگاه بودیبرآوردی ز خود ناگاه دودی
وگر خورشید دیدی سوز و دردشز زاری خرقه گشتی شعر زردش
وگر دیدی فلک خونخواری اودلش خونین شدی از زاری او
وگر خود کوه آن اندوه دیدیجهانی بر دل خود کوه دیدی
وگر دریاش دیدی در چنان دردازو برخاستی در یک زمان گرد
وگر دیدی دران اندوه میغ‌شنباریدی، مگر درد و دریغش
گهی سیلاب بست از چشم بر خویشگهی چون آتشی افتاد در خویش
گهی چون شمع سر پرتاب می‌تافتگهی بس زار چون مهتاب می‌تافت
گهی بر بام می‌شد دست بر سرگهی می‌رفت همچون حلقه بر در
گهی چون بلبلی در دام ماندهگهی بر درگهی بر بام مانده
گهی از بام راه در گرفتیدگر ره راه بام از سر گرفتی
چو راه در گرفتی دل دو نیمشسگان کوی بودندی ندیم‌ش
زمانی با سگان انباز گشتینشستی ساعتی و باز گشتی
دگر ره سوی بام آوردی آهنگچو شب گشتی ز آه او شباهنگ
وگر شب خود شب مهتاب بودیکه داند کاو چه‌سان در تاب بودی
چو دیدی ماه، بی روی دلارامبگردیدی به پهلو جملهٔ بام
نکردی بام را باران چنان ترکه کردی نرگسش در یک زمان تر
چه‌گویم من که چون بود و چه‌سان بودندانم تا چنان هرگز توان بود
ز بس کان ماه گرد بام و در گشتهمه شب مرغ و ماهی زو به‌سر گشت
ز بس کز آه سردش باد برخاستز مرغان هوا فریاد برخاست
ز بس کز آتش دل دم برافروختهمه مرغان شب را بال و پر سوخت
چو گِرد بام ماندی پای در گلدگر ره سوی در شد دست بر دل
زمانی پیشِ در در روی افتادزمانی با سگان در کوی افتاد
زمانی استخوان آورد سگ رازمانی با سگان بنهاد رگ را
زمانی آب زد از چشم بر درزمانی خاک ریخت از عشق بر سر
زمانی سر برهنه پای بر خاکبه‌دست خویش بر تن جامه زد چاک
فغان از دایهٔ مسکین برآمدتو گفتی جان از آن غمگین برآمد
کنیزی را بخواند و کار فرمودبه‌زودی بام و در مسمار فرمود
چنان درها بر آن دلبر فرو بستکه نتوانست بادی خوش برو جست
چو گل درمانده شد ز دایه می‌خواستکه کار گل نگردد جز به می راست
برفتش دایه و حالی مِی آوردتنی چندش ز خوبان در پی آورد
نشست آن دلبر و شمعی به‌بر بربه دستی باده و دستی به‌سر بر
چو جامی نوش کردی آن شکربارز خون چشم پر کردی دگر بار
نکردی هیچ جام از باده خالیکه نه پر گشتی از بیجاده حالی
چو بودی نوبت خسرو دگر بارنخوردی و بکردی سر‌نگونسار
چنین بودی چنین می خوردن اوزهی فریاد و زاری کردن او
جوانی بود و دلتنگی و پستیفراق و اشتیاق و عشق و مستی
چو زد صد گونه دردش دست درهمفرو شد گلرخ سرمست در غم
برآورد از جگر آهی چه آهی‌‌!که تا هفتم فلک بگشاد راهی
زبان بگشاد که‌آخر خرمنم سوختز خون دل همه خون در تنم سوخت
چنان از آتش دل شد خروشانکه بر هم سوخت سقف سبزپوشان
ز یک یک مژه چندان اشک بارمکه یاران را از آن در رشک آرم
همه شب در میان خون چشممبه‌زاری غرقهٔ جیحون چشمم
همه روز از خروش دل نزارمبسان نای و چون نی ناله دارم
همه روز از غم دل در خروشمچو بحری آتشین در تفّ و جوشم
شبم را گر امید روز بودیکجا چندین دلم در سوز بودی‌؟!
چو درد من سری پیدا نداردشب یلدای من فردا ندارد
ز آهم آسمان هر شب چنان گشتکه گویی ابر شد و آتش‌فشان گشت
همی هرجا که برخیزد غباریشود هر ذرّه از آهم شرار‌ی
چه‌گویم من که آن سرگشته چون بودکه هر دم سوز جان او فزون بود
شبی خوابی عجب دید آن دل افروزکه می‌آید برش هرمز دگر روز
کبابش از دل زیر و زبر بودشرابش از خم خون جگر بود
در‌آن آتش بدانسان سخت می‌سوختکه از تفش تو گویی تخت می‌سوخت
فغان می‌کرد که‌ای دانای راز‌مز حد بگذشت سوز من، چه سازم‌؟
به‌آه سینهٔ شب زنده‌دار‌انبه خون دیدهٔ پرهیزگار‌ان
بدان آبی که از چشم گنه‌کارفرو ریزد چو تنگش درکشد کار
بدان خاکی که زیر خون بود ترکه دارد کشتهٔ مظلوم در بر
بدان بادی که مرد دست‌کوتاهبرآرد از جگر وقت سحرگاه
بدان آتش که در وقت ندامتبود در سینهٔ صاحب سلامت
به باد سرد از جان کریمانبه آب گرم از چشم یتیمان
به پیری پشت چون چوگان خمیدهتک ِ گوی‌اش به‌سر میدان رسیده
به طفلی دیده پُر‌نم‌، سینه پُرتاببه مرد تشنه چون گلبرگ سیراب
بدان زاری که پیر ناتوانیفرو ریزد بسر، خاک جوانی
به درد نوعروس روی بر خاکز درد زه بداده جان غمناک
به مشتاقان اسرار حقیقتبه نقّادان بازار طریقت
بدان دل کاو ز نو‌آشنا ماندبدان جان کاو ز آلایش جدا ماند
به حق پادشاهی تو بر توچه‌گویم نیز می‌دانی دگر تو
که دستم گیر و فریادم رس آخربس آخر گوشمال من بس آخر
مرا از تنگنای دهر بِرهاندلم زین غصه و زین قهر برهان
اگر روزی ز عالم شاد بودمهزاران روز با فریاد بودم
نهایت نیست روز ماتمم راسری پیدا نمی‌آید غمم را
ز زاری کردن آن ماه‌پارهبه زاری گشت گریان هر ستاره
به‌آخر چون ز حالی شد به‌حالینجاتش داد از‌آن غم حق تعالی
رسید آخر دعای او به‌جاییبرآمد بر هدف تیر دعا‌یی
هزاران جان نثار صبحگاهیکه آید بر نشانه تیر آهی
چو مرغ صبحگاهی پر برافشاندعروس آسمان گوهر برافشاند
برآمد صبح همچو نار خندانبزد یک خنده بر گردون گردان
بسان قبّهٔ زرّین بدو نیمگرفته در دهن ماسورهٔ سیم
چو یافت این طاق ازرق روشناییپدید آمد نشان آشنایی
درآمد هرمز عاشق ز در دربه‌دستان بسته دستاری به‌سر بر
سرای چون بهشتی دید پر‌نوربهشتی از بهشتی روی پر حور
به پیش صفّه تختی بود از زرمرصّع کرده او از پای تا سر
به پیش تخت در بستر فگندهبر آن بستر گل تر سر فگنده
نشسته دایه بر بالین گل‌رخزبان بگشاده با گلرخ به پاسخ
که برنایی غریب اینجا فتاده‌ستکه در علم پزشکی اوستاد‌ست
ترا گر قرض هرمز دارد این مردهمه درمان تواند کردن این درد
چو بشنید این سخن گلرخ نظر کرددل خود زان نظر زیر و زبر کرد
جوانی دید دستاری بسر برکتانی همچو برگ گل به‌بر در
خطی در گرد خورشید‌ش کشیدهبه‌شاهی خط ز جمشید‌ش رسیده
دو لب چون پارهٔ لعل دو پارهنهفته زیر لعلش سی ستاره
سر زلفش ز عنبر حلّه در بروزان هر موی را صد فتنه در سر
رخی کز برگ گل صد دایه بودشمهی کز مشگ تر صد سایه بودش
نظر چون بر رخ گلفام‌ش افتادچو برگی لرزه بر اندام‌ش افتاد
به‌پیش خطّ او شد حلقه در گوشدرآمد خون او یک‌باره در جوش
ز دل آرام و از سر هوش او شداسیر چشمهٔ چون نوش او شد
چو چشمش در رخ آن سبز‌خط ماندچو حیرانی به هرمز در غلط ماند
بدل گفتا نمی‌دانم که او هستکه گلرخ شد به‌هشیاری ازو مست
چو کس نبود نظیر‌ش او بود ایناگر او این بود نیکو بود این
بیا تا خاک او در دیده گیریمچرا او را چنین دزدیده گیریم
دگر ره گفت ممکن نیست هرگزکه گل را باز بیند نیز هرمز
چو شد اندیشهٔ گل بی‌نهایتز بی صبری به‌جوش آمد به‌غایت
نهان با دایه گفت این ماه چهرهکه دارد طلعت‌ش از ماه بهره
نماند جز به هرمز بند بندشنگه کن چهره و سرو بلندش
ندانم اوست یا مانندهٔ اوستکه دل آزاد ازو چون بندهٔ اوست
جوابش داد حالی دایه کای حوربسی مانَد به مردم مردم از دور
به‌کردار تو بی‌حاصل دلی نیستچو خواهی کرد در آبم گلی نیست
نکو افتادت الحق عشقبازیکه از سر پردهٔ عشّاق سازی
مگر آن رنگرز لاف هنر زدکه چون رنگش خوش آمد ریش درزد
بگفت این و به‌گرمی کرد سرد‌شکزان گفتار گل دل درد کردش
نگه کرد از کنار چشم دایهبران خورشید روی افگند سایه
چو هرمز را بدید او باز بشناختبر گل جای هرمز بازپرداخت
درآمد هرمز و از پای بنشستگرفتش چون طبیبان نبض در دست
تأمل کرد و نبضش نیک بشناختولیکن خویشتن را اعجمی ساخت
عجب که‌آنجا جهان بر هم نمی‌زددلش می‌سوخت اما دم نمی‌زد
بفرمودش علاج و زود برخاستچو آتش آمد و چون دود برخاست
چو هرمز شد برون گلرخ به‌زاریز نرگس ریخت باران بهاری
ز هرمز دل چنان در بندش افتادکه آتش در همه پیوند‌ش افتاد
همه روز و همه شب در فغان بوددلش در آرزو‌ی دلستان بود
همان روز و همان شب هرمز از غمچو صبح آتش همی‌افروخت از دم
دران آتش چنان می‌سوخت جانشکه موج آتشین می‌زد زبانش
دو یار اندر برش بنشسته بودندز بیداری خسرو خسته بودند
بدو گفتند که‌آخر دل به‌خویش آرخردمندی‌! خردمندیت پیش آر‌!
چو در عقل و تمیز از ما فزونیچرا باید در این سودا زبونی‌؟
دل و عقل از پی این روز بایدصبوری در میان سوز باید
بدین‌سان بود آن شب تا به‌روز اونمی‌آسود چون شمعی ز سوز او
چو خورشید از خم گردون درآمدز زیر چرخ سقلاطون برآمد
تو گفتی جامهٔ زربفت می‌بافتکه بر چرخ فلک زررشته می‌تافت
برِ گل رفت خسرو از پگاهیکه در گل از پگاهی به نگاهی
چو در دهلیز آن ایوان بِاستاددلش از اشک سیلابی فرستاد
نه روی آنکه بی دمساز گرددنه برگ آنکه از گل باز گردد
به‌دل گفت آخر ای دل هوش می‌داردمی گر چشم داری گوش می‌دار
به‌آیین باش و سر در پیش افگننظر بر پشت پای خویش افگن
بگفت این و بدان دهلیز در رفتبرِ آن سرو قد سیم‌بر رفت
چو هرمز را بدید آن ماه‌پارهفرو بارید بر ماهش ستاره
گهی اشکی چو خون پوشیده می‌کردگهی پنهان نظر دزدیده می‌کرد
بسی با دل دم از راه جدل زدکه هرمز را طبیبی در بدل زد
زمانی گفت هرگز هرمز او نیستچو هرمز خفتهیی تو هرگز او نیست
اگر او هرمز مدهوش بودیکجا در پیش گل خاموش بودی
کسی پروانه گردد در خیالمکه آرد طاقت شمع جمالم
اگر او هرمز آشفته بودیبه‌یک یک موی رمزی گفته بودی
بسی ماند به‌هم مردم به‌مردمچراغ شب بسی ماند به انجم
زمانی گفت بی‌شک جان من اوستکدامین جان و دل‌؟! جانان من اوست
گر از انجم شود گردون شکفتهکجا مه در میان گردد نهفته
یقین دانم که بی‌شک اوست این ماهولکین سوخته‌ست از رنج این راه
چو او پر سوخت دل در برازان سوختکدامین دل چه می‌گویم که جان سوخت
مرا باید که درد بیش بینمکه تا روی طبیب خویش بینم
در این دردی که دارم مرد من اوستبه‌هر رویی طبیب درد من اوست
کنون این درد با او باز گویمطبیبم اوست با او راز گویم
به‌آخر چون ز حد بگذشت سوزشسیه‌تر شد ز صد شبگیر روزش
به‌زودی همچو تیری عقل او شدکمان طاقتش از زه فرو شد
به‌دل گفت اینت زیبا دلرباییطبیب‌ست این پریوش یا بلایی‌‌؟!
چه سازم تا شود با من هم آواز‌؟چه سازم‌‌؟ چون گشایم پیش او راز‌؟
ز رسوا گشتن ِ خود می بترسماگر زین راز چیزی زو بپرسم
ز دست دل بلایی بیشم آمدز سر در پیش پایی پیشم آمد
چو جایی بود خالی و کسی نهخصوصاً در میان دوری بسی نه
درین اندیشه چون آشفته حالیدرافگند از سر رمزی سؤالی
بدو گفت ای سبک‌پی از کجایی‌؟که داری در دل ما آشنایی
خبر ده از نژاد خویش ما راکه آمد شبهتی در پیش ما را
لب هرمز ازان بت باز خندیدبه شادی در رخ دمساز خندید
فسون هرمز ِ خورشید تمثالازان یک خنده گل بشناخت در حال
بدو گفت ای جهان را نور از توبه دوران چشم زخمی دور از تو
اگر تو هرمزی بر گوی حالتو یا در خواب می‌بینم جمالت‌؟
خطی بر خونم آوردی دگر بارمنم سر بر خطت چشمی گهر بار
لب لعلت رگ جانم گرفته‌ستخط سبزت گریبانم گرفته‌ست
درشتی کرد خط با روی نرمتز رویم آخر آید بو که شرمت
منم بی روی تو سالی، ز تیمارنشسته روی آورده به دیوار
منم بی روی تو بر روی ماندهدلی پرخون تنی چون موی مانده
ز گِل برکش مرا پای دل آخرچو من کس را مکن سر در گِل آخر
چو دل بربودی و جان نیز بردیدلم خستی و بر جانم سپردی
به عنّابم چو کردی مغز خستهاز آن در پوست می‌خندی چو پسته‌؟!
ز دست تو چو در دستت اسیر‌ممکن گر دستگیری دستگیرم
زبان بگشاد هرمز کای سمن‌بو‌یمشو با من درین معنی سخنگو‌ی
تو می‌دانی ز مهرت بر چه سانمز مهرت چون مه نو ناتوانم
شدم آواره بی روی تو از روموز انجا اوفتادم سوی این بوم
هزاران حیله و تزویر کردمکه تا با تو سخن تقریر کردم
منم امروز همچون سایه‌یی خوارچو سایه بر زمین افتاده‌یی زار
رهی پیشت بدان امید آیدکه سایه از پی خورشید آید
چو وقت و جای نیست ای زندگانیچگونه خواهم از تو مژدگانی
بدان ای ماه تا دلشاد گردیز بی اصلی من آزاد گردی
که من فرزند قیصر شاه روممز رتبت سجده می‌آرد نجومم
چو زلف او ز سر تا بن کم و بیشیکایک شرح دادش قصهٔ خویش
چو گل بشنود کاو شهزاد روم استسپهر ملک و دریای علوم است
لب گل شد چو گل خندان از آن کارگرفت انگشت در دندان از آن کار
به هرمز گفت اکنون کار افتادکه گل را بار دیگر خار افتاد
در آن گاهی که بودی باغبانینبودت پادشاهی بر جهانی
به من آنگه نمی‌کردی نگاهینگاهی چون کنی در پادشاهی
چه می‌گویم کزین شادی چنانمکه در تن همچو گل بشکفت جانم
که‌را بود آگهی کاین بی‌سر و پاینهاده بود لایق پای بر جای
به‌حمداللّه که اکنون پادشایینیی مهمرد زاد روستایی
کنون آن رفت زین پس کار من سازز راه مصلحت با خویشتن ساز
چنین مگذار بر بستر مرا زارکه در عالم ندارم جز ترا یار
طبیب من مکن از من تحاشیخلاصم ده ازین صاحب فراشی
طبیبی باش و جای من بگردانوزین موضع هوای من بگردان
ز دست افتاده‌ام‌، از جای برخیزمرا زین شهر بگریزان و بگریز
تو دانی کز توام آواره گشتهچنین عاجز چنین بیچاره گشته
پدر از من ز خان و مان برآمدولیکن گل ز تو از جان برآمد
به یک‌ره فتنه‌ها شد روشن از توپدر آواره از من شد من از تو
کنون چیزی که حالی دلپذیر‌ستوصال امشب‌ست و ناگزیر‌ست
چو گردون بر زمین افگند سایهبیاید در نهان پیش تو دایه
ترا در چادر و در موزه حالیفرود آرد بدین ایوان عالی
مگر امشب دمی از ما برایدوزین شادی غمی از ما سراید
سخن با خط تو دیرینه دارموزان خط نسختی در سینه دارم
چو عهد عاشقی شد تازه از ماز صد تا صد رسید آوازه از ما
ز سر در تازه گردانیم عهدیبرآمیزیم با هم شیر و شهد‌ی
بماند آنجایگه تا نیم روز اوسخن می‌گفت پیش دلفروز او
ازان چندان بماند آن جایگه شاهکه معجون می‌سرشت از بهر آن ماه
کسی گر آمدی آنجا به کاریروان کردی گلش همچون غباری
چو گل را تیر آمد بر نشانهچو تیری گشت خسرو شه روانه
برون آمد ز ایوان پیش یارانبگفت احوال خود با نامدار‌ان
چو یارانش سخن از شه شنودنداز آن پاسخ بسی شادی نمودند
چو طاس آتش گردون درافتادشفق از حلق شب چون خون درافتاد
کبوتر خانه شکل هفت پایهبه یک ره مرغ شب بنهاد خایه
همه شب، همچو مرغان دانه می‌ریختبه گرد این کبوترخانه می‌ریخت
چو گیتی ماند از شب پای در قیربیامد پیش هرمز دایهٔ پیر
به هرمز گفت برخیز و برون آیبه چادر در شو و در موزه کن پای
روان شو از پسم تا من هم آنگاهبه پیشت می‌برم شمعی درین راه
بلی چون عشق در سر کارت آردز جوشن سوی چادر یارت آرد
به‌آخر رفت و گشت آن شمع در راهدرآمد از در دزدیده ناگاه
چو هرمز در قفای او روان شدبه‌یک ساعت به‌نزد دلستان شد
برون آمد ز چادر عاشق زاردرون خانه شد از صفّهٔ بار
چو چشم هر دو تن افتاد بر همبپیچیدند همچون مار در هم
درامد لشکر عشق از کمین‌گاهفگند آن هر دو عاشق را به‌یک راه
سخن ناگفته یک دم آن دو سرکشفتادند از دل پرتف در آتش
تو گفتی آن دو ماه اوفتیدهدو ماهی‌اند بر آتش تپیده
چو باهوش آمدند آن هر دو سرمستگره کردند درهم زلف چون شست
بسی در داغ هجران بوده بودندبه کام دل دمی نغنوده بودند
چو از هم صبرشان پرسید حالیجوانی بود و عشق و جای خالی
به یک ره هر دو لب بر هم نهادندچو لب بر هم نشست از هم گشادند
شه از یاقوت گل شکّر همی خوردگلاب از چشمهٔ کوثر همی خورد
چو شه زان لب برون شکّر گرفتیگلش معشوق را در بر گرفتی
زهی خوشی که شه را بود آن شبخوشی نبود کسی را لب بر آن لب
زمانی خنده زد بر لعل خندانزمانی بر گرفت از لعل دندان
علم از کوه بر روی کمر زددو دست اندر کمرگاه شکر زد
چو گل دید آن چنان حالی ز دلکشبرآورد از دم سرد از دل آتش
بدو گفت ای سر از پیمان کشیدهمرا در محنت هجران کشیده
دگر ره چون برم در برگرفتیز سر در کار خود از سر گرفتی
به‌دستان دست پیچ آسمانیز دستت چون نهادم همچنانی
برو بر خود ببند این در چه پیچیکه نگشاید ز من جز بوسه هیچی
کنار و بوسه دارم زود برخیزبه نقدی در کنار و بوسه آویز
اگر راضی نیی با من چه خفتیبرو دنبال زن بر ریگ و رفتی
سرم بار دگر زیر بغل گیرز سر در باز پایم در وحل گیر
چرا چون عود گرد پرده گردیکه شکّر یک تنه صد مرده خوردی
شکربار است لعلم در درستیمکن دربارهٔ این پاره سستی
چرا ای دوست ناساز آمدی توازین ره تشنه تر باز آمدی تو
ترش کردی مرا چون غوره امشبکه تا دریابی این ماشوره امشب
شدی در بسط و در قبضم گرفتیطبیبی کاین چنین نبضم گرفتی
تو طرّاری و نقد من درست استزهی اقبال کاین سر کیسه چست است
چو دل طرّاری از روی تو دیده‌ستدرست رُکنی‌ام زو درکشیده‌ست
شب تیره‌ست و تو بس ناجوانمرددرستم با قراضه چون توان کرد
مده دُرد و چنین صافی بمنشینشب تیره به صرّافی بمنشین
دل شه جوش زد از ناصبوریکه بود از دیرگاهش درد دوری
دو پای گل چنان پیچید بر پایکه گفتی چار میخش کرده برجای
چنان پیچید گل بر خود به صد رنگکه در گهواره طفل و اسب در تنگ
چو کار از حد بشد شهزادهٔ رومدرآمد تا گشاید مهرش از موم
کلید شاه ازان بر درج ره داشتکه یعنی این بران نتوان نگه داشت
گل آنجا کرد با خسرو کمرگاهکه زیر این کمر کوهی‌ست بر راه
زبان بگشاد خسرو کای جفاکارندیدم چون تو یاری ناوفادار
نی‌ام زانها که آرم روی در پشتکه کار پشت و روی تو مرا کشت
چو در من پشت آوردی چنین خوارزبان را چون برآرم من به دیدار‌؟
چو صدره از سر دیوار جستمبرون آور ازین دیوار پستم
مگر چون پاسبان بیدار گردمهمه شب گرد این دیوار گردم
ترا خود چون دهد دل بار آخرمرا با روی در دیوار آخر
ندانم تا چه دیوت راهبر بودمگر دیوار من کوتاه تر بود
چنین من سخت کوش از حیله سازیتو این را سست می‌گیری به بازی
چه مرغی تو که چون پر برگشادیمرا از پیش خود بر در نهادی
گهی از ناز بر جانم سپردیگهی از دلبری جانم ببردی
نبازم غوره با عزمی دگر بارگرم این غوره درنفشاری ای یار
مرا صفرا بکشت این غورهٔ‌ توعفی اللّه آب تلخ شورهٔ تو
نیی افعی چرا ناسازی آخرچرا این زهر می‌اندازی آخر
چو سنبل زهر دارد در میانهتواند بود گل را ای یگانه
گلش گفت ای مرا چون جان گرامیبنازم گر تو بر جانم خرامی
چو گل بس سخت سست افتاد بندیشچه یازی سخت تر آخر ازین بیش
تو می‌دانی که چون در بندم از توبه جان آمد دلم تا چندم از تو
دلم بر دوش زد زین سوز جوشنندیدم یک شبت چون روز روشن
چو سر گردان شدم چون چرخ گردانز سر درباز، در پایم مگردان
نه با من عهد کردی روز اوّلکه مهر من بود مهری معطّل
ولی چون هر دو با هم عقد بندیمز چندین نسیه دل در نقد بندیم
کنون چون زار و بیمارم بدیدیبه زیر چوب پندارم کشیدی
خوشم در چوب کش ای چوب تو خوشمکن دل ناخوش ای آشوب تو خوش
چو تو از گل بدین‌سان خرده گیرینکوتر آنکه گل را مرده گیری
ز درد گل دل خسرو چنان شدکه با همدم به هم هم‌داستان شد
به گل گفت ای چراغ بوستان‌هافروغ ماه رویت شمع جان‌ها
زنخدانت ز گردون گوی بردهشب از زلف سیاهت بوی برده
جهانی جادو از بابل رسیدهز چشمت یک به‌یک را دل رمیده
دل و جان خرقه و زلف تو چینیدو گیتی حلقه و لعلت نگینی
مگیر از عاشق شوریده بر دستکه بدمستی عجب نبود ز سرمست
مکن با من که من بیمار زارمکه این جز از تو باور می ندارم
به بیماری چنین چالاک و چستیچگونه بوده‌یی در تندرستی
مرا جانی و از جان نیز برترچه چیز از جان به وزان چیز برتر
اگرچه خاک ره گشتم خجل وارمگیر از من غباری سنگدل یار
اگرچه خواجه‌تاش خاص و عاممبه جان و دل غلامت را غلامم
بگفت این و به‌هم آن هر دو دلسوزشدند از خام‌کاری بس دل افروز
سر تنگ شکر را باز کردندشکر زان تنگ دست انداز کردند
چو نی با شکّر و گل در کمر شدلب شیرین گل چون نیشکر شد
گهی پشتی به‌روی یار می‌کردگهی غنجی به‌رُخ بر کار می‌کرد
گهی از وی بهای ناز می‌خواستگهی از بوسه عذری باز می‌خواست
چو خورد آب حیات از لعل خندانسکندر زد بسی دامن به دندان
به وقت فرصتی گل گشت خواهانکه شاه او را بدزدد از سپاهان
چو کار هر دو آمد با قراریبخفتند آن دو تن یک لحظه باری
چو خوش در خواب رفتند آن دو دمسازندانم تا کجا شد آن همه ناز
چو شبدیز سپهر فتنه انگیزسپیدی یافت از صبح بگه خیز
برامد صبح پرچین کرد ابروچو کرم پیله ز اطلس کرد اکسو (؟)
چو روشن گشت آن ایوان عالیدرامد دایهٔ فرتوت حالی
ز خواب خوش برانگیخت آن دو تن رامه رخشنده و سرو چمن را
چو شه را چشم خواب آلود مخمورفتاد از خوشدلی بر چشمهٔ نور
دگر ره چشم گل در خواب کردشجگر پرخون و دل پرتاب کردش
به‌آخر پای را در موزه کرد اوز لعلش یک شکر دریوزه کرد او
برون شد دایه با شمعی ز پیششوز انجا برد تا ایوان خویشش
چو شد روز دگر شاه سپاهانبر گلرخ بیامد نیک خواهان
رخ گل را طراوت دید بسیارلب گل را حلاوت دید بسیار
لبی می‌دید چون یاقوت خندانخرد زان لب بمانده لب به دندان
رخی می‌دید خوبی را سزاوارازآن‌رُخ ماه کرده رخ به دیوار
چو ملک خوبرویی لایقش دیدبه هر مویی هزاران عاشقش دید
به‌بر سیم و به‌لب قند و به‌رخ ماهچو شاه او را بدید از دست شد شاه
به گل گفت ای نگارستان خوبیرخ خوبت گل بستان خوبی
ز رویت ماه سرگردان بماندهگهی پیدا گهی پنهان بمانده
ز قدّت سرو با فریاد گشتهز قدّ خویشتن آزاد گشته
ز لعلت تنگ شکّر خسته ماندهازان معنی به شوری بسته مانده
دو چشمت نیم مست بازگشتهمشعبد وار لعبت بازگشته
ز عشقت چند گردانی به خونمچه می‌دانی که در عشق تو چونم
دلم تا کی به خون بنشیند آخربزن، تا مهره چون بنشیند آخر
چو شه را تو دُر شهوار دُرجیمباش آخر کبوتروار، برجی
چنان آورده‌یی در بند داممکه نگشاد از تو جز خون از مشامم
چرا تو جان من از تن ببردیچو جان بردی و نام من نبردی
اگر بیماری ات آمد بهانهکنون بیماری‌ات رفت ای یگانه
چو بس بیمار می‌دیدی تو خود رازهی قربان که کردی چشم بد را
ترا بیماری‌ ای بت سازگار‌ستکه در بیماری‌ات رخ چون نگار‌ست
مرا عشق تو پیوسته چو ابروتو سر می‌تابی از من همچو گیسو
به غمزه میزنیم از چشم، زخمیدلم را می‌بری از چشم زخمی
به چشم خود دلم را مست داریکه تو در مست کردن دست داری
چو دل پروانه شد در عکس رویتجنون آوردم از زنجیر مویت
دلم تا در خم زنجیر دیدمهوای زلف تو دلگیر دیدم
مکن ای ماه، تن در ده به کارمکه پر کردی ز خون دل کنارم
گرت از من برای آن ملال استکه تا ترک تو گویم، این محال است
گل از گفتار او فریاد در بستکه فریاد از تو ای بیدادگر مست
مرا از خان و مان آواره کردیجهانی خلق را بیچاره کردی
به غارت درفگندی خان و مانمکنون گردی ز سر در قصد جانم‌؟!
بگفت این و برفت از هوش آن ماهبماند از کار او مدهوش آن شاه
بر خود خواند هرمز را از ایوانز بهر کار گل بر ساخت دیوان
به هرمز گفت آخر چاره‌یی سازمگر کاین زن شود با من هم آواز
شدم بیمار در تیمار این زنمرا رایی بزن در کار این زن
ز نادانی خرد را خیره کرده‌ستز گریه چشم روشن تیره کرده‌ست
به‌زاری گاه می‌خوانم به‌خویششبه‌خواری گاه می‌رانم ز پیشش
نه زاری سود می‌دارد نه خواریمن این دارم تو برگو تا چه داری
جوابش داد هرمز خوش جوابیکه گل با دل مگر خورده‌ست تابی
ز خشم شاه ازان صفرا بِرانده‌ستکه در وی اندکی سودا نمانده‌ست
اگر خواهی که بازآید به راهینپیوندی درو زین پس به ماهی
مگر لختی دلش آرام گیردمزاج گرم او انجام گیرد
من اکنون هرچه باید ساخت سازموزین خدمت به گردون سرفرازم
چنان سازم که تا یک ماه دیگرنداند جز بر شه راه دیگر
ز درد دل سوی درمانش آرمبه پیش شاه در فرمانش آرم
نگردم هیچ باز از خدمت توکه بسیارست حق نعمت تو
خوش آمد شاه را گفتار هرمزبدو داد آنچه نتوان داد هرگز
نه‌چندان داد شاه او را زر و سیمکه داده بود کس در هفت اقلیم
چو یافت از شاه بسیاری مراعاتشهش گفتا دگر یابی مکافات
چنان بر چرخ سازم پایگاهتکه ماه آسمان بوسد کلاهت
هنرمند و خموش و پاک راییمبارک دستی و نیکو لقایی
اگر زر دارم وگر مال دارمترا دارم که رویت فال دارم
بگفت این و به صد انعام و اعزازفرستادش سوی ایوان خودباز