گنج

بخش ۳۲ - بیمار گشتن جهان افروز

چه گلرخ دایه را جان داده میدیدمیان خاک و خون افتاده میدید
نبودش تاب آن بیداد و خواریبرآورد از جهان فریاد و زاری
کتان سنبلی بر تن بدرّیدچو گل بر خویش پیراهن بدرّید
ز خون نرگسش گل گشت هامونشد از شبرنگ چشمش خاک گلگون
فغان میکرد و میگفت ای گرامیچرا کردی برفتن تیز گامی
چو حلقه سر نهادی بر در منبزاری جان بدادی بر سر من
دل و جان در سر و کارم تو کردیوفاداری بسیارم تو کردی
تو بودی از جهان جان و جهانمچو رفتی از جهان برگیر جانم
تو بودی غمگسارم در جوانینخواهم بیتو اکنون زندگانی
تو بودی مونسم در هر بلاییتو بودی مشفقم در هر جفایی
دریغا کز طرب لب تر نکردیکه عمری رنج بردی برنخوردی
تو بودی کار ساز و ساز گارمتو بودی مهربان و راز دارم
خداوندا بمردم در جوانیکه من سیر آمدم زین زندگانی
چو ابرو از طرب پیوسته طاقمکه هر دم یاریی بدهد فراقم
فلک هر ساعتی از بی وفائیدهد از همنشینانم جدایی
عجب نبود که همچون دایهٔ منجدایی گیرد از من سایهٔ من
چه بودی گر برفت آن مهربانمکه رفتی بر پی او نیز جانم
چو دزدان روی گل دیدند ناگاهچو غنچه باز خندیدند ازان ماه
نگه کردند حُسنا در برش بودیکی خورشید و دیگر اخترش بود
گرفتند آن دو بت را و ببردندبسوی دز بدزبانان سپردند
چو دزدان سوی دز رفتند از جنگببالا کرد خسرو شاه آهنگ
چو بر خر پشته آمد شاهزادهدو زن را دید بر روی اوفتاده
بخواری هر دو زن را کشته دیدنددو دیگر از میان گمگشته دیدند
بهم آن هر سه تن اقرار کردندکه دزدان پلید آن کار کردند
دو ناخوش روی را کشتند ناگاهدو نیکو روی را بردند از راه
سیه کردند کار خویشتن راکه کاری سخت آمد آن سه تن را
شه سرگشته دل در پیش یارانفرو میریخت خون دل چو باران
بیاران گفت چندین مکر کردهبلا دیده بسی و اندوه خورده
بچندین شهر چندین غم کشیدهکنون چون لقمه شد بر لب رسیده
یکی از دست ما این لقمه بربودولی چه سود ازین چون بردنی بود
اگر صد موی بشکافم بتدبیربرون نتوان شدن مویی ز تقدیر
همه روز آن سه تن با هم ببودندز گلرخ راز گفتند و شنودند
نمیدیدند روی رفتن خویشنه روی ماندن و آسودن خویش
بهم گفتند اگر باشیم یک ماهز ما یک تن نیابد سوز دز راه
مگر مرغی شویم و پر برآریمکه تا از برج این دز سر براریم
دل خسرو ازان غصه چنان شدکه خونی گشت و از چشمش روان شد
رخش چون زعفران گشت و لبش خشکدو دستی خاک میافشاند بر مشک
حمیّت بر تن او کارگر شددلش همچون فلک زیر و زبر شد
بیاران گفت آن درمانده مسکینچه سنجد در کف دزدان بی دین
خداوندا تو میدانی که چونمتویی هم رهبر و هم رهنمونم
ببخشی بر من بیچاره گشتهز خان و مان خویس آواره گشته
بفضلت بندازین سرگشته بگشایمرا دیدار آن گمگشته بنمای
ندارم از جهان جز نیم جانیبکام دل نیاسودم زمانی
دل خود را دمی بیغم ندیدمبشادی خویش را یک دم ندیدم
دلم خون شد بحق چون تو خاصیکزین دردم دهی امشب خلاصی
چو شد زاندازه بیرون زاری اودرامد یار او دریاری او
بخسرو شاه گفت آزاده فرّخکه فارغ باد شاه از کار گلرخ
که من در شبروی بسیار بودمبسی در عهدهٔ این کار بودم
هم امشب نیز آن مه را بدزدموگرنه سر بتاب از پایمزدم
ازان شادی دل خسرو چنان شدکه گفتی پیر بود از سرجوان شد
بسی بر جان فرّخ آفرین کردکه بادی جاودان ای پیش بین مرد
بدین امّید میبودند آن روزکه تا ناگه فرو شد گیتی افروز
چو خورشید از فلک در باختر شدهمه دریای گردون پر گهر شد
شه زنگ از حبش لشکر برون کردفلک را پایگاهی قیرگون کرد
شبی بود از سیاهی همچو انقاسنشسته پاسبان بر منظر پاس
شبی در تیرگی از حد گذشتهچو نیل و دوده در قطران سرشته
شبی تاریک و فرّخ زاد در خشمسیه پوشیده همچون مردم چشم
چو فرّخ زاد با شب همقبا شدنه شب از وی نه وی از شب جدا شد
چو فرّخ شد برون از پیش هرمزبتنها باز میگشت از پس دز
دزی بد خندقش در آب غرقهشده درگرد آن دز آب حلقه
نمیدید از پس دز پاسداریبپل بیرون شدش بس روزگاری
ز زیر خاک ریز آن دز از دورکمند افگند بر یک برج معمور
چو گربه بر دوید و بر سر آمدز سگ در تک بصد ره بهتر آمد
بزیر باره بامی دید والاکمند افگند در دیوار بالا
بیک ساعت ببام آمد ز بارهبجایی روشنی دید از کناره
برهنه پای سوی روزنی شددو چشمش سوی مردی و زنی شد
بزن میگفت آن مرد جفا گیشکه ای زن ناجوانمردی مکن بیش
بکین چون آب داده دشنهٔ توز بی آبی بخونم تشنهٔ تو
چرا پاسخ بکام من نگوییچرا ناکام کام من نجویی
اگر کام دلم حاصل نیاریسر جان داشتن در دل نداری
بیا فرمان من بر کام من جویهوای همنشین خویشتن جوی
خود آن زن بود حُسنای دلارامچو مرغی سرنگون افتاده در دام
بپیش دزد میگفت ای خداوندنخستین شاه ما را دست بربند
چو شه در بندت آمد من ببندمکه من از بیم او اندیشمندم
چو آن هر سه گرفتار تو آینددل و جانم خریدار تو آیند
تو ایشان را زره بر گیر وانگاهبکام خویش کام خویش در خواه
سخن میگفت زینسان پیش آن مردکه تا برهد مگر زان ناجوانمرد
چو از روزن فراتر رفت فرّخشنود از دور جایی بانگ پاسخ
سوی آن بام روی آورد چون دودکدامین دود، نتوان گفت چون بود
سرایی دید ایوان برگشادهنشسته گلرخ و شمعی نهاده
یکی دزدی بپیش گل فگندهدهانش بسته و چشمش بکنده
چو فرّخ آن بدید از ناز و از کامصفیری زد بسوی گلرخ از بام
چو گلرخ دیده سوی بام انداختصفیر مرد حیلت ساز بشناخت
بسوی بام رفت و در گشادشبیک ساعت سلاح و تیغ دادش
بفرخ گفت ده مردند در دزدگر مشتی زنند ادبار و عاجز
ترا گر خود نبودی راه بر مننجستندی ز من یک مرد و یک زن
کنون چون آمدی برخیز هین زودبرآور زین گروه آتشین دود
که پرخون شد ز درد دایهٔ‌منهمه پیراهن و پیرایهٔ من
مرا آن دم که دزد از جای بربوددلم از درد مرگ دایه پر بود
ندانستم در آن دم هیچکس رانگاهی مینکردم پیش و پس را
وگرنه دزد کی بردی مرا زودولی این کار تقدیر خدا بود
بگفت این وز درد دایه برجستچو نی بر کینهٔ دزدان کمر بست
روان شد همچو شاخ سرو گلرخدوان سر بر پیش آزاده فرخ
چو پیش خانهٔ حُسنا رسیدندصفیر از حیله درحسنا دمیدند
چو آن دزد پلید از پس نگه کردسرش را زودحسنا گوی ره کرد
چو دل فارغ شدند و راه جستندز هر سو قلعه را درگاه جستند
برون بردند یک مرد و دو زن راهوزانجا برگرفتند آن سه تن راه
چو برسیدند با پیش و پس دزبدز در خفته بد ده مرد کربز
کم از یک ساعت از زخم کتارهسه تن کردند ده کس را دو پاره
چو دل از کار ایشان بر گرفتنداز آنجا راه بالا برگرفتند
زنان را دست بر بستند یک سرگشادند آنگهی آن قلعه را در
شه و فیروز را آواز دادندکه تا هر یک جوابی باز دادند
ز بانگ گل چنان دلشاد شد شاهکه چون شوریدهیی سر داد در راه
چوآن آزادگان آنجا رسیدندببستند آن در و سر در کشیدند
گل آشفته خون میریخت برخاکنشسته خاک بر سر پیرهن چاک
ز نرگسدان چشمش خون روان کردادیم خاک را چون ارغوان کرد
ز باران سرشکش گل برون رستکجادیدی گلی کان گل ز خون رست
خروش و جوش چون دریا برآوردچو کوهی لاله از خارا برآورد
دل شه تنگ شد زانماه چهرهبگل گفتا زعقلت نیست بهره
کسی چون کشته شد اکنون چه تدبیرکه درمانی ندارد درد تقدیر
قضا از گریهٔ گل برنگرددکه تقدیر خدا دیگر نگردد
چو ما را فتنه زین دزدان کژخاستچنین کاری نیاید بی کشش راست
درست از آب ناید هر سبوییزهی سنگ و سبوی تند خویی
بماتم گر قیامت کردهیی سازنبینی تا قیامت دایه را باز
تو خود دانی یقین کان دایهٔ پیربسی سیری نمود از چرخ دلگیر
بدو نیک جهان بسیار دید اوزهر نوعی بسی گفت و شنید او
غم او می مخور چندان که دایهز عمر خود تمامی یافت مایه
غم آن دختر زنگی خور آخرکه بود از دایه بس نیکوتر آخر
غم او خور که او بهتر ز دایهکه از فرهنگ وخوبی داشت مایه
ز کشتن کار دختر را مزیدستکه دزدان غازیندو او شهیدست
سمنبر را ز خسرو خنده آمدتو گفتی مردهیی بد زنده آمد
همه شب هم درین بودند تا روزکه برگردون علم زد عالم افروز
زمین چون رود نیل از جوش برخاستفلک صوفی نیلی پوش برخاست
عروس آسمان از پردهٔ قارچو طاوسی برون آمد برفتار
بهر یک پر هزاران پرتوش بودکمیتی ازرق تنها روش بود
گل خورشید چون از چرخ بشکفتبجاروب شعاع اختر فرو رفت
دو زن با فرّخ و با شاه فیروزبگردیدند گرد دز دگر روز
فراوان مال و نعمت یافت خسروچه زرّ کهنه و چه جامهٔ نو
بفیروز و بفرخ داد جملهکه صد چندین شما را باد جمله
بسی فیروز بر شاه آفرین کردزبان بگشاد فرخ همچنین کرد
که ما از بندگان شهریاریمبدیدار تو روشن روزگاریم
ترا برجان ما فرمان روانستچه میگوییم ما چه جای جانست
اگر زر بخشی و ور سیم ما رانیابی کار جز تسلیم ما را
ز فرمان تو هرگز سر نپیچیمکه بی فرمان تو کمتر ز هیچیم
چو بربستند بار سیم و زر همگشادند آن زمان از یکدگر هم
که گر خواهید در بنگاه گیریدوگرنه هم از اینجا راه گیرید
ازان پس جمله پیش پشته رفتندبر آن عورتان کشته رفتند
ز خون آن هر دو زن را پاک کردنددلی پرخون بزیر خاک کردند
همه خلقی که در افلاک بودسترهش از خون بسوی خاک بودست
تو نیز ای مرد عاقل همچنینیکه گه خونی و گه خاک زمینی
کسی کو زیر چرخ سرنگونسترجوع او میان خاک و خونست
تو تا در زیر این زنگار رنگیاگرچه زندهیی مردار رنگی
بسختی گر پی صد کار گیریاگر خود زاهنی زنگارگیری
چو اینجا پایداری نیست ممکنچگونه میتوانی خفت ایمن
همه شب سر چرا در خواب آریکه تا روز قیامت خواب داری
تن مردم که مشتی خاک و خونستمیان آمد و شد سرنگونست
ببین تا آمدن بر چه طریقستکه خون و درد زه با او رفیقست
نگه کن تا شدن چون بود و کی داشتکه مرگ و حسرت دایم ز پی داشت
درین آمد شد خود کن نگاهیکه تا چندان بیفزایی بکاهی
کسی از آدمی شرمندهتر نیستکه هر ساعت ز گریه چشم تر نیست