بخش ۲۳ - زاری هرمز در عشق گل پیش دایه
چنین گفت آنکه بحری بود در گفتکه گاهی دُر فشاند و گاه دُر سُفت
که چون هرمز به عشق گل میان بستدل پرخون در آن دلبربجان بست
چو شد زان ماه آهو چشم خستهچو شیری مست گشت از بند جسته
ز گل همچون شکر در آب بگداختبدان آتش چو شمع از تاب بگداخت
ز گل چون بلبلی در زاری آمدمیان خاک در خونخواری آمد
ز گل درپای دل صد خارش افتاددلش از دست رفت و کارش افتاد
ز نرگس بر گلش خونابه میشددلش چون گندمی بر تابه میشد
ز تفّ عشق و تفّ تب چنان گشتکه زیر شعله چون اخگر نهان گشت
دو آتش همچو بادی دررسیدندبه یک ره بر دل و جانش دمیدند
چنان زیر و زبر شد زان دو آتشکه آتش همچو او شد او چو آتش
ز بس آتش که داشت او در دل تنگبرو میسوخت چون آتش دل سنگ
نهان زان گشت زیر سنگ آتشکه می بگریخت زان دلتنگ آتش
ز بی صبریش دل را بیم جان بودچو بیدل بود بی صبریش ازآن بود
صبوری را دلی بر جای بایدز سودایی و بیدل صبر ناید
چو هرمز مینیافت از خود صبوریهزاران رنج یافت از درد دوری
بدل گفتا چه کردی ای سیه روزکه جستی دوری از دُرّ شب افروز
فرا درآمده اقبالت از بامز دستت رفته و تو مانده در دام
چو نیکویی نیامد سازگارتبه پایان بر به سختی روزگارت
کسی را ماه آید زآسمان پیشچگونه در زمین گنجد بیندیش
کسی گنجی به دست آورده بی رنجچگونه دست نگشاید بدان گنج
کسی را بی صدف دُرّ شب افروزچگونه بیخودش دارد شب و روز
دریغا ماهروی من کجا شدکزو پشتم چو ماه نو دوتا شد
دریغا کز چنان دُر دور ماندموزو همسنگ دریا خون فشاندم
دریغا کانچنان گنجی نهان گشتوزو چون گنج جانم خاکدان گشت
که کردهست اینکه من کردم چه سازمچو در ششدر فروماندم چه بازم
مرا چون چشم سر جُفتی در آفاقبه نادانی شدم زو همچو او طاق
چو روزی ره به سر آمد درین کاردل هرمز به جان آمد ازین بار
به گرد باغ درمیگشت پیوستبه بوی دایه چون شوریدهٔ مست
رسید القصه روزی دایهٔ پیرنهاد از بهر هرمز دام تزویر
چو هرمز دایه را در گلستان دیدتو گفتی تشنهای آب روان دید
به پیش دایه شد چون شرمساریز شرم دایه چشمش چشمه ساری
چو هرمز را برِ خود دید دایهبر آن خورشید رخ افگند سایه
گره بر ابروی پرچین زد ازویقدم در خشم و دم در کین زد ازوی
ازو بگذشت و نادیدارش آوردنکرد آزرم در آزارش آورد
دم لایلتفت میزد ز هرمزکه با هرمز ندارم کار هرگز
چو هرمز دایه را با خود به کین دیدبه غایت سهمناک و خشمگین دید
برِ او رفت و گفت ای دایه آخربه بادم برمده سرمایه آخر
سخنها پیش تو بیخرده گفتمز سرمستی برون از پرده گفتم
تو بر نادانیم اکنون تفو کنندانستم خطا کردم عفو کن
ز پای افتاده بودم بی دل و مستنگیرد هیچکس از مست بر دست
به بازی گر نمودم زرق و دستانچنین باری، عجب نبود ز مستان
ز من کینه مگیر ای سیم سینهکه از مستان کسی نگرفته کینه
ز مستان کار ناهموار آیدچو نیک آید ز من بسیار آید
اگر بی مهریی دیدی ز مستیبه هشیاری چرا در کین نشستی
چو بودم من ز مستی در خرابیبه هشیاری ز من سر می چه تابی
چو بینی در خرابی کار ناسازدر آبادی بنتوان گفت ازآن باز
کنون از مهر گل چون موم گشتمچو موی لقمه نامعلوم گشتم
چو روی از عشق او دیدی بنفشمز بیرحمی نشاندی زیر کفشم
ز گل هم سیخ سوخت و هم کبابموزین آتش ز سر بگذشت آبم
خدا را دایه، درمانی کن آخرعلاج درد حیرانی کن آخر
مشو در تاب از جسم چو مویممشو در خط ز کین من چو رویم
چو دل مرغ تو شد بر وی زدی تیرنهادی بر رهش دامی گلو گیر
چو در دام خود آوردی تماممدمی در دم برون آور ز دامم
تو نیکی کن اگر بد کردهام منکه آن بد با دل خود کردهام من
تو نیکی کن چو نیکی میتوان کردکه هرگز از نکوکاری زیان کرد؟
مرا یک قطرهٔ خونست خود رایکه دل میخواندش هرکس به هر جای
چو در پای تو افتم سرنگون مناز آن قطره بریزم جوی خون من
مکن ای دایه، این تندی رها کنبه نرمی چارهٔ این مبتلا کن
نگر کز عشق سودایی شدم منسر غوغای رسوایی شدم من
ندارم دست و دستاویزی ازین بیشدلم از دست شد مستیز ازین بیش
چو شمعم چند سوزان داری آخربده پروانه گر جان داری آخر
چو من چون شمع مردم در سحرگاهچه حاصل گر دهی پروانه آنگاه
بگفت این و ز نرگسهای مخمورفرو بارید مروارید منثور
ز سوز عشق سروَش سرنگون گشتبه روی او روانه جوی خون گشت
هوای گل چو نیرنگ بلا زددلش چون ذرّهای دم در هوا زد
ز بس کز دیده خون بگذشت بر ویبه زاری دایه گریان گشت بر وی
به پاسخ گفت ای هرمز دگر نیزنخواهم خوردنت خون جگر نیز
چو جان گلرخم از تست زندهچرا پیشت نباشد دایه بنده
کنون آن رفت ازین پس بندهام منچگونه بندهای تا زندهام من
غرامت کردهام با دلستانیغرامت میکشم با تو به جانی
مرا چون زین غرامت بیم جانستسرم چون عنکبوتی در میانست
چه گر از عنکبوتی هیچ نایدهم آخر پرده داری را بشاید
نهم چون عنکبوتان تا ز آغازکه در پرده نکوتر باشد این راز
شب و روز از غم پرده دریدنندارم کار جز پرده تنیدن
کنون رفتم به عذر آن بر ماهکنم آن ماه را زین مهر آگاه
رسانم هر دو را چون ماه با مهرنشانم مهر و مه را چهر بر چهر
چو دو تنگ شکر با هم نشینندجهانی چون مگس باری ببینند
چو من در تنگ دارم هر دو شکّرمگس کی پر زند با هر دو دلبر
چو من چون عنکبوتان پردهدارممگس را زنده در پرده نیارم
اگر من یک مگس بینم برین درزنم همچون مگس دو دست بر سر
ز هر در دایه مشتی دم فرو خواندبسی افسانه و افسون برو خواند
بسی بازار گلرخ تیزتر کردجهان عشق پر شور و شکر کرد
نهاد القصّه او را در شبانگاهاساس وعده در خلوتگه ماه
نهانی راست شد معیاد گاهیکه جمع آیند خورشیدی و ماهی
دل هرمز از آن شادی چنان شدکه گویی مغز او چون زعفران شد
بیامد دایه چون بادی بر گلچو گل خندان شکر ریزان چو بلبل
گلش گفت ای گرامی تر ز جانمچه آوردی خبر از گلستانم
چسانت پرسم از گرد ره آخربگو شیر آمدی یا روبه آخر
جوابش داد کای گل در جهان منندیدم همچو هرمز یک جوان من
به همّت از خم گردون گذشتهبه رفعت از جهان بیرون گذشته
فزونتر از فریدون و ز جمشیدگرانمایه شده زو فرّ خورشید
ندیدم مثل هرمز در نکوییندیده بودمش زین پیش گویی
چو چشمم رنگ نارنجی او دیدهمی عقلم ترنج و دست ببرید
دهانی دارد از تنگی چو پستهدو عنابش ز شرم دایه بسته
چنان در پسته تنگی بود و لغزشکه بیرون اوفتاد از پسته مغزش
برون از پسته مغزش مابقی بودازان معنی خط او فستقی بود
چو گرد بسته خطّ فستقی داشتدلم را بوسهای بر احمقی داشت
بر آنم داشت دل تا لب گشایمز لعلش ناگهی شکّر ربایم
ولیکن عقل بر جایم نگه داشتوگرنه دل بر آن شکّر شره داشت
چنان دل از خطش بیخویشتن بودکه گفتی خطّ او بر خون من بود
ترا این عشق ورزیدن حلالستکه چون هرمز به نیکویی محالست
درین معنی دلم تا آسمان شدکه بر ماه زمین عاشق توان شد
روا دارم که او را دوست داریکه او را هست جای دوستداری
نسازی کار با او با که سازینبازی عشق با او با که بازی
چو من آن مرغ را بیدانه دیدمبه مشتی دانه در دامش کشیدم
بسی دم دادمش القصه باریچو راضی گونهای شد بیمداری
نهادم وعده تا چون شب درآیدترا صبحی ز وصل او برآید
دو دل در عیش جان افروز داریدبه هم هر دو شبی چون روز دارید
فرو خواهد شدن این دم سرانجامدمی دستی برآرید ای دلارام
چو گل از دایه بشنود این سخن راچو مه رخ برفروخت آن سرو بن را
بدو گفت ای به تو دل زنده جانمچگونه شکر تو گفتن توانم
چه گویم هرچه گویم بیش ازآن بادکه رحمت بر چنان کام و زبان باد
خدایم رحمتی بنهاد در تونکو کردی که رحمت باد بر تو
کنون ماییم و روی دوست امشبچو پسته با شکر هم پوست امشب
گل عاشق همه شب با دل افروزشکر در تنگ خواهد داشت تا روز
اگر صبحی ز شام ما برآیددمی از ما به کام ما برآید
چو گردون را معلّق گشت رایتز انجم نه ورق شد پر روایت
ستاره ازکبودی رخ برافروختمه نو چون جهودان زرد بردوخت
نقاب از روی گردون برگرفتندهزاران شمع زرّین درگرفتند
فلک زان بود پر شمع شب افروزکه مروارید میپیوست تا روز
چو شد روز و شب دیگر درآمدفرو شد آفتاب و مه برآمد
نشسته بود هرمز منتظروارکه تا با گل کند در باغ دیدار
برای شکّری زان لعل خنداننهاده چشم و کرده تیز دندان
دلش در بر تپان تا چون کند اوکه خار گل ز پا بیرون کند او
چو پاسی شد ز شب مهتاب بفروختچو خورشیدی گل سیراب بفروخت
به باغ آمد چو ماهی دایه در پسبه شکل آفتاب و سایه در پس
چو هرمز دید در مهتاب ماهیدلش بیهوش شد برداشت آهی
چو خوشه سر به سوی ماه میشددلی چون خور رخی چون کاه میشد
گل خوشرنگ باقدّ چو سرویخرامان پیش آمد چون تذروی
به نرگس در فسونگاری عمل کردبه غمزه مشکلات عشق حل کرد
ز لب برداشت مهر دلبری رابه رخ بنهاد اسبی مشتری را
به غمزه راه بر اختر فرو بستبه خنده دست بر شکّر فرو بست
درآمد بر زمین افکنده گیسولبی پرخنده و چینی بر ابرو
فرو پوشیده دیبایی ملّونشده دیبا از آن زیبا مزین
از آن در زیر نقش روم بود اوکه سر تا پای همچون موم بود او
به غایت موم او نقشی نکو داشتزهی موم و زهی نقشی که او داشت
چو هرمز دید نقش دل گزین رابه خدمت بوسه زد روی زمین را
چو ماه او به خدمت راه بگرفتزمین در پیش آمد ماه بگرفت
چو سایه از زمین بر ماه افتادگل خورشید رخ در راه افتاد
نمازش برد گل زیر چمن درفتاده این شکرلب وان سمنبر
میی ناخورده مست افتاده هر دوشده چون بیهشان بی باده هر دو
یکی را پای در گل مانده از عشقیکی را دست بر دل مانده از عشق
یکی چون ماه در تاب اوفتادهیکی چون ماهی از آب اوفتاده