گنج

بخش ۲۴ - رسیدن گل و هرمز در باغ و سرود گفتن با رباب

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۲۲۳ بیت
چو دایه آن دو دلبر را چنان دیددو جان هر دو بیرون ازجهان دید
بگل گفت ای چمن پرنور از تودماغ بلبلان مخمور از تو
قمر را روی تو تشویر دادهشکر را پستهٔ تو شیر داده
ز بی عقلی ز سر تا پای رفتیچو اینجا آمدی از جای رفتی
میان باغ آخر خیز ای گلز مستی ماندهیی مستیز ای گل
ترا هر جایگه راییست دیگرولی هر کار را جاییست دیگر
گل عاشق ز گفت دایهٔ پیرعرق میریخت چون باران ز تشویر
بآخر از کنار راه برجستبعشرت بر میان جان کمر بست
گرفته بود دست دایه در دستبدیگر دست دست هرمز مست
میان باغ میشد در میانهیکی زانسو یکی زینسو روانه
بکنج باغ در، خلوتگهی بودکه آن در خورد خورشید و مهی بود
قران کردند مهر و ماه با همبدان برج آمدند از راه باهم
نشستند و میآوردند حالیدو دل پر آرزو و جای خالی
ازان مجلس چو دوری چند برگشتفلک در دور ازان خوشی بسر گشت
چو هرمز مست شد برداشت رودیبگفت از پردهٔ رازی سرودی
بزاری زخمه را میخست بر رودز خون دیده پل میبست بر رود
چو‌آب زر ز ابریشم فرو ریختدل از ابریشم هر مژّه خون ریخت
سرودی گفت هرمز کای دلارامجهان چون جانستان آمد بده جام
چو آتش آب در ده کاسهیی زودکه عمر از کیسهٔ مارفت چون دود
پیاپی ده می کهنه بنوروزکه دل پر عشق دارم سینه پر سوز
بیار آن آب چون آتش زمانیکه نیست از دی و از فردا نشانی
چو ریزان شد شکوفه از درختانمیی در ده چو روی نیکبختان
بیا تا بانگ جوی آب بینیشکوفه بینی و مهتاب بینی
بسی چادر کشد اشکوفهٔ پاککشیده ما بچادر روی برخاک
می سر جوش را در ده صلاییکه دردمانه سر دارد نه پایی
بگفت این وز عشق روی دلبربسر میگشت و خون میکرد از بر
جوان و مست و عاشق در چنین حالدلی بس پر سخن لیکن زبان لال
چنین جایی کسی با دل نماندکه چه دیوانه چه عاقل نماند
بیامد دایه و بر گل زد آبیشد آن آب از رخ گل چون گلابی
گل بی خویشتن از عشق و مستیدرامد از هوای می پرستی
بصحن باغ شد با دلبر خویشز نرگس کرد پرخون زیور خویش
صبا از قحف لاله جرعه میخوردچمن چون نوعروسی جلوه میکرد
ز یکیک برگ نقاشان فطرتنموده خرده کاریهای قدرت
عروسان چمن برقع گشادههزاران بچهٔ بی شوی زاده
چمن درخاصیت چون مریم آمدکه فرزند چمن عیسی دم آمد
چو بسراینده شد آن سرو آزادبرقص افتاد گل چون شاخ شمشاد
گل و بلبل همه شب راز گفتندحدیث عشقبازی باز گفتند
جوانی بود و مستی و بهاریجهان ایمن زهی خوش روزگاری
گل و هرمز بهم انباز گشتهز خون شیشه سنگ انداز گشته
بدستی زلف گل آورده در چنگبدستی خورده می از جام گلرنگ
چو لختی طوف کردند آن دو دلجویبخلوتگاه رفتند از لب جوی
ز بی صبری دل هرمز همی جستکه تا با گل مگر درکش کند دست
بنقدی وصل شیرودنبه میدیدبران آتش دل چون پنبه میدید
درآمد همچو مرغی سوی دنبهبچربی دایه را میکرد پنبه
چو آگه شد زبان بگشاد دایهکه مارا نیست بر سالوس پایه
چو مویم پنبه شد در پنبه کردنمرا پنبه مکن در دنبه خوردن
چو پنبه تا تو در اطلس رسیدیچو کرم پیله پشمم در کشیدی
ز گفت دایه گل تشویر میخورداز آن تشویر شکّر شیر میخورد
ز شرم او عرق میریخت از گلنهان میکرد گل در زیر سنبل
بر دایه دلی پر غم نشستهز خجلت بر گلش شبنم نشسته
بآخر دایهٔ مسکین برون شدکنون بشنو که حال هر دوچونشد
چو طاقت طاق شد هرمز برآشفتبزیر لب زیک شکّر سخن گفت
بگل گفت ای دو یاقوتت شکرریزز مخموری دو بادامت سحرخیز
قمر همسایهٔ سی کوکب توشکر همشیرهٔ لعل لب تو
تویی شمع و شکرداری بخروارمنم بر شمع تو پروانه کردار
چو بر عشقست پروانه دماغیگزیرش نبود از روغن چراغی
چو شمعی گشتهیی همخانهٔ منبیک شکّر بده پروانهٔ من
ز صد شکّر مرا آخر یکی دهاگر بسیار ندهی اندکی ده
بخوشی صدقه ده یک بوسه ما راکه صدقه باز گرداند بلا را
بده یک بوسه چه جای ملالستکه امشب چاشنی باری حلالست
نخستین کوزه در دردی زنی تواگر بخیه بدین خردی زنی تو
مباش آخر بدین باریک ریسیکه یک یک نخ چنین بر من نویسی
ترا چون ملک خوزستانست امروزبیک شکّر مکن بخل ای دلفروز
چوشد جانم ز جام خسروی مستبیک بوسه دلم را کن قوی دست
بآخر چون بسی باهم بگفتندچو شیر و چون شکر با هم بخفتند
گل از سر چون صلای ناز دردادمتاع عیش را آواز در داد
ز شوخی چون زحد بگذشت نازشبلب عذری چو شکّر خواست بازش
خوشا آن کینه و آن عذرجوییکه آن دم خوشترست از هرچه گویی
چو دورخ هر دو روبارو نهادندز بوسه قفل با یکسو نهادند
دورخ بر هم لب از پاسخ فگندندببوسه اسب در شهرخ فگندند
چو جوزا آن دو مهوش روی در رویببوسه دیده هر یک موی بر موی
دودست اندر کش آوردند هر دوسخنهای خوش آوردند هر دو
حکایت چون ز شکّر برتر آیدبسی از شهد و شکّر خوشتر آید
چوخوشتر باشد از دو عاشق نغزدو شکرشان بهم بادام در مغز
چو باهم هر دو دلبر دوست بودنددو مغز و هر دو در یک پوست بودند
زده اسباب شادی دست درهمبپای افتاده دو سرمست در هم
زبان بگشاد هرمز در شب تارکه صبحا برمدم جزبر لب یار
مدم زنهار ای صبح از فضولیدمی دیگر مکن خلوت بشولی
مدم کامشب بهم کاریست ما رابشب در روز بازاریست ما را
چو شمعی تا بروزم زنده امشببمیرم گر زنی یک خنده امشب
تویی ای صبح امشب دستگیرمنفس گرمی برآری من بمیرم
هر آنکس را که با ماهیست حالیبرو یک دم شبی، ماهی چو سالی
شب وصل یکه دل خرّم نمایدبسی کوته تر از یکدم نماید
دل هرمز در آن شب جوش میزدز بیم روز نوشا نوش میزد
بگل میگفت کای تنگ شکر پاشکه ما گشتیم از لعلت گهرپاش
گلی در تنگ آوردیم و رستیمبشکّر تا بگردن در نشستیم
ازین داد وستد با حور زادیبآخر بستدیم از عمر دادی
بکام خویش دیده چشم بد رابکام دل رسانیدیم خود را
ندانم تا مرادر دلفروزیچنین شب نیزخواهد بود روزی
چنین شب نیز با چندین سلامتنبیند خلق تا روز قیامت
بآخر چون شکر بر شهد خستندبپسته بر گشادن عهد بستند
که گر مهلت بود در زندگانیبهم رانیم عمری کامرانی
سمنبر با شکر لب قول میکرددلش فریاد و جان لاحول میکرد
میان هر دو شد چون عهد بستهگلش گفتا که کردی لعل خسته
کشیده داردست ای مایهٔ نازکه بسیاری خوری از ما شکر باز
بیا تا خوش بخسبیم و بخندیمکلید بوسه در دریا فگندیم
جوابش داد هرمز کای سمنبویچه برخیزد ازین خفتن سخن گوی
تو آتش در جهان افگندی امشبگلی زان بر جهان میخندی امشب
نیم آن مرغ من کز چشمهٔ نوششوم از شربتی آب تو خاموش
مگس چون نیست شکّر هست قوتمبسوی پرده بر چون عنکبوتم
کسی را آنچنان گنج نهانیدهن بندد بآب زندگانی
ز راه کور بر میبایدت خاستنیاید کارم از آبی تهی راست
نداده بادهیی آسوده امشببآبم میدهی پالوده امشب
چو هستم شکّرت را چاشنی گیربچربی نیز خواهم روغن از شیر
چو شکّر هست لختی شیربایدچه میگویم هدف را تیر باید
ز پسته چند بیرون افگنم پوستکه پسته کار بیگاریست ای دوست
لبت را چون زکوة آب حیاتستچو از هر جاترا بیشک ز کوتست
چو من درویشم از بهر نباتیبدین درویش بیدل ده ز کوتی
چه میخواهی ز من زین بیش آخرنبودت هیچکس درویش آخر
چو تو با من بیک نعمت کنی سازخداوندت یکی را ده دهد باز
بشکّر در ده آواز سبیلیکه نیکو نبود از نیکو بخیلی
هوی میخواند هرمز را بتعلیمکه بگذارد الف بر حلقهٔ‌میم
چو هرمز آن الف را مختلف کرددو ساق خویش گل چون لام الف کرد
بگردانید روی آن سیم تن حورکه بادا آن الف از میم من دور
نخواهد یافت الف بر میم من راهالف چیزی ندارد بوسه در خواه
ترا جز بوسه دادن نیست رویینیابد آن الف زین میم مویی
اگر تو همچو سیمی دیدی این میمندارد هیچ کاری سنگ در سیم
دل سنگینت این میخواهد از کارکه تو سنگی دراندازی بیکبار
سر دندان به شکّر تیز کردیکه شفتالوی بادانگیز خوردی
ببوسه گر دلت با ما رضا دادز تنگ گل بسی شکّر ترا باد
وگر راضی نیی دم بر زن از پوستشبت خوش باداینک رفتم ای دوست
چو سالم نیست بیست از من میازارزکوة از بیست باید داد ناچار
چو من درزاد خویش از بیست طاقممکن چون بیست عقد از جفت ساقم
چو مقصود من از تو هست دیدارتو چون من باش اگر هستی خریدار
ببستان قدر گل چندانست ای دوستکه زیر پرده با غنچه ست هم پوست
چو از پرده برآید چست و چالاکببویند و بیندازند در خاک
چو بیضه پاره شد بر مهر عنبرچو عود خام سوزندش بمجمر
نگین کز کان بدست آورده حکاککند از چرخ گردنده دلش چاک
بمهر من مکن زنهار آهنگکه گل در غنچه بهتر لعل در سنگ
مرا خواهی هوای خویش بگذارمر این درجم بجای خویش بگذار
بمهر من نیابی جز شکر چیزبمهر درج من منگرد گر نیز
کلید درج محکم دار امروزکه تاچون گردد آن کار ای دل افروز
ز گل هرمز بجوش آمد دگربارکه در شورم مکن ای خوش نمک یار
ز تو، بی غم نیابد کس نصیبیکه رعنایی ز گل نبود غریبی
بکام دل چه میگیری جداییفراغت نیستت تا کی نمایی
گواهی میدهی بر خویشتن توولی عاشق تری باللّه ز من تو
ز روباهی بپرسیدند احوالز معروفان گواهش بود دنبال
چو دل با تو کند در کاسه دستیچرا در کاسه گیری دست مستی
دلت از نقش عشقم دور چون شدکه نقش از سنگ نتواند برون شد
بلی در سنگ بودت نقش آتشبجست این آتش از سنگ تو خوش خوش
چو میدانی تو کردار زمانهچرا شوری درین زنبور خانه
چو در کاری بخواهی کرد آرامدر اوّل کن که پیدا نیست انجام
روا باشد که دوران زمانهبود ما را در انجام از میانه
عجب نبود که ندهد عمر من داومکن، مستیز، ای گل مست مشتاو
وگر حاصل نمیداری تو کاممشدم، انگار نشنودی تو نامم
درین معنی نیفتادت بد از منلبت گر یک شکر صد بستد از من
بدندان گر لبت را خسته کردمببوسه مرهمش پیوسته کردم
بدندان زان لب لعلت گزیدمکه تا خون از لب لعلت مزیدم
چوخوردی خونم از لب باز کردمکه خوش خوش از لبت خون بازخوردم
کنون رفتم چه عذرت خواهم امشبکه در بی مهریت بی ماهم امشب
چو گفت این خواست تا برخیزد از جایگلش افتاد همچون زلف در پای
که گل را این چنین مپسندی آخربیک حمله سپر بفگندی آخر
گلم زان پیش تو افگند بادممشو از خط که سر بر خط نهادم
دل خود دانهٔ دام تو کردمخرد را خطبه برنام تو کردم
چو سر بر پایت آرم سرفرازمچو جان در پایت افشانم بنازم
درون جانی ای در خون جانمندانم جز تو کس بیرون جانم
زهی دلسوز یار ناوفادارزهی غمخواره دلبند جگرخوار
چو دامن روی من در پای دیدهوزین سرگشته، دامن درکشیده
ز بیمهری مشو ای مه ز من دورکه نه هرگز بود بی مهر مه نور
چو دل را در میان خط کشیدیخطی در دل کشیدی و رمیدی
چو حلقه تا بدر بازم نهادیچو شمعم سوختی گازم نهادی
کنون از خشم من دم سرد کردیدلم را شهربند درد کردی
چوخاک راه پیشت بردبارمچو خون دیده سر نه بر کنارم
چنین نازک مباش ای جان من توکه از گل برنتابی یک سخن تو
بسی میلم ز عشرت از تو بیشستولی بیمم ز رسوایی خویشست
گل شیرین بشکّر لب گشادهفسون میخواند سر بر خط نهاده
بآخر آن فسون هم کار گر شددل هرمز از آن دلبر دگر شد
بگلرخ گفت ای چون گل کم آزارمگیر از من چو گل از یک دم آزار
چو کامم برنمیآری کنون منبکام تو دهم خطّی بخون من
چو با من مینسازی کژ چه بازممن دلسوخته با تو بسازم
بگفت این و شکر در تنگ آوردز زلفش ماه در خرچنگ آورد
گهی دزدید از آب زندگانیبلب بردش ز شکّر رایگانی
گهی بر انگبین زد قند او راگهی بگسست گردن بند او را
گهی شکّر ز مغز پسته خورد اوگهی لعلش بمرجان خسته کرد او
گهی با سیم کار او چو زر کردگهی با دوست دست اندر کمر کرد
گهی صد حلقه زانزلف زره پوشبیکدم کرد همچون حلقه در گوش
گهی از پسته عنّابش بخست اوببوسه بر شکر فندق شکست او
ز سیبش کرد شفتالو بسی بازمگر پیوسته بود آن هر دوزاغاز
بخفتند آن دو دلبر همچنین مستکه تا باد سحرگه بر زمین جست
سپاه روز چون بر شب غلو کردنسیم صبح جان را تازه رو کرد
بگوش آمد ز دریای سیاهیخروش مرغ شبگیر از پگاهی
ز باد صبح گل سرمست برجستنگر گل چون بود در صبحدم مست
چو گل برخاست هرمز نیز برخاستصبوحی را ز گلرخ باده درخواست
گلش گفتا ز بویی میزنی خوشخمارت میکند از مستی دوش
بدست خود می مخموریم دهوزان پس درشدن دستوریم ده
بباید رفت چون روزست و ما مستکه تا برمانیابد چشم بد دست
که چون پیمانه پر گردد بناکامبگرداند سر خود در سرانجام
بگفت این و میی خورد و میی داددم از آب قدح میزد پریزاد
چو کرد آب قدح را آن پری نوششد او همچون پری در آب خاموش
بیفتادند هر دو مایهٔ نازز مستی سرگران کرده ز سرباز
یکی سر در کنار آن نهادهغمش سر در میان جان نهاده
یکی را پای آن یک گشته بالیننهاده یار را بالین سیمین
دو عاشق را ز خود یک جو خبر نهوزین عالم وزان عالم اثر نه
ز خوب و زشت دنیا باز رستهبکلّی از نیاز و ناز رسته
شنودم از یکی مستی بآوازکه می زان میخورم کز خود رهم باز
چو صبح از چرخ گردون پرده بفگندسپیده صد هزاران زرده بفگند
سپیده از پس بالا درآمددُر صبح از بن دریا برآمد
چو شد روشن درآمد دایهٔ پیردو دلبر دید پای هر دو در قیر
نه نقلی حاضر ونه شمع بر پاینه می مانده، نه مجلسخانه برجای
جهان روشن شده، شمعی نشستهشرابی ریخته، جامی شکسته
همه خانه قدح پاره گرفتهزمین سیمای میخواره گرفته
درآمد دایه و فریاد در بستزبانگش دلگشای از جای برجست
چو هرمز دید گل را جست بر پایکه تا بدرود کردش مست برجای
چو می بدرود کرد آن رشک مه راز بوسه بدرقه برداشت ره را
گل خورشید رخ برخاست و دایهروان دایه پس گل همچو سایه
بسوی قصر شد، وان روز تا شبز شوق آن شبش میگفت یا رب
گهی میکرد ازان مستی خمارشگهی زان ناز و آن بوس و کنارش
گهی زان عیش و خوشی یاد میکردگهی زان آرزو فریاد میکرد
گهی زان خوشدلیها باز میگفتگهی میخاست، گاهی باز میخفت
کنون بنگر که گردون چه جفا کردکه تا آن هر دو را از هم جدا کرد
فلک گویی یکی بازیگر آمدکه هر ساعت برنگی دیگر آمد
فلک دانی که چیست ای مرد باهشیکی بیگانه پرور، آشنا کش
بدین چون مدّتی بگذشت از ایامگل و هرمز نیاسودند از کام
گهی کام و گهی ناکام بودیگهی جام و گهی پیغام بودی
گهی با هم گهی بی هم نشستهگهی هم غم گهی همدم نشسته
جهان بر کام خود راندند یک چندولیک از کار آن هر دو فلک خند
نمی کرد آسیاب چرخ در کوباز آن بود آسیا بر کام جاروب
گل از دل دانهیی در خورد میکاشتبعشرت آسیا بر گرد میداشت
چه شادی و چه غم آنجا که او شدهمه در آسیای او فرو شد
ندانستند از اوّل این جهان راکه آخر چه درآید از پس آنرا
جهان با یک شکر صد نیش نی داشتدمی شادیش سالی غم ز پی داشت
اگر گل بر جهان خندید یک روزببین کز شیشه گریان شد بصد سوز
ز دنیا آدمی را خرّمی نیستکسی کوخرّمست او آدمی نیست