گنج

بخش ۲۲ - آغاز عشقنامۀ خسرو و گل

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۸ بیت
الا ای درّ دریای معالیمدار از بکر معنی حجره خالی
هزاران بکر زیر پرده داریچرا از پرده بیرون مینیاری
ترا دوشیزگان بسیار هستندبگو کز پردهشان بیرون فرستند
اگر بنمایی آن دوشیزگان رابجلوه آرم آن پاکیزگان را
عروسانی که در عشقند سرمستبرون آور سبک روح و سبک دست
ز سر درجلوه ده نوع سخن راکه در رشک افگنی چرخ کهن را
چنین گفت آن سخندان سخنورکه از شاخ سخن بودش سخن بر
که چون گل کرد بر هرمز نگاهیسیه شد روز هرمز از نگاهی
یقین دانست گل کان مرغ سرکشبدام افتاد از آن حور پریوش
رها کردش بدام و پای برداشتچو دانه در زمین بر جای بگذاشت
چو مرغی منقلب میگشت بر بامبآخر چون فتادش مرغ در دام
دهان پر خنده پیش دایه آمدچو خورشیدی بپیش سایه آمد
زاندامش برون میجست آتشرخی تازه لبی خندان دلی خوش
رخ چون کاه او گشته چو ماهیوزان شادی جهان بروی چو کاهی
چو گل در پوست میگنجید با دوستدلش چون گل نمیگنجید در پوست
چو دایه آن چنان دیدش عجب داشتکه تا گل خود چرا پر خنده لب داشت
بگل گفتا نمیدانم که از چیستکه گل خندید یک ساعت نه بگریست
ندانستم ترا چندین دلیریستبدین روزت ندانم این چه شیریست
ز بس گرمی ز تو آتش بیایدهلاهین بوکت اکنون خوش بیاید
گشاد ابروت از جانم گره زودکه ابروی تو یکدم بی گره بود
چه خندانی بگو احوالت ای دوستکه گُل از خنده بیرون آید از پوست
بگو تا از چه لب پرخنده داریکه جان دایه از دل زنده داری
گُلش گفت این زمانم از زمانهیکی تیر آمد آخر بر نشانه
شدم بر بام و دیدم روی هرمزبدان خوبی ندیدم روی هرگز
شدم بر بام کار خویش کردمدل او چون دل خود ریش کردم
بزه کردم کمان دار و گیرشکشیدم آنگهی در تنگ تیرش
بزلفم کردمش داغ جگر سوزاز آن زلفم سیه تا بست امروز
جگر میخوردمش او میندانستجگر رنگی لعل من از آنست
بچشمان خون دل پالودم از ویاز آن شد غمزه خون آلودم از وی
ز هرمز آنچنان بردم دل از تنکه هرمز برد پیش از من دل از من
چو با هرمز بهم دیدار کردیمحسابی راست چون طیار کردیم
گلی در آب کردم من گلی اودلی من بردم از هرمز دلی او
یکی دادم یکی بردم بخانهندارد جنگ کاری در میانه
حسابی راست کرد امروز هرمزکنون ماهی منم سی روز هرمز
ز تو این کار برنامد بصد باربدست خویش باید کرد هر کار
دلش بربودم و بازش ندادمگلم من زین چنین خارش نهادم
یکی می خوردهام با یار امروزدو بهره کردهام من کار امروز
چنانش بند کردم در زمانیکه نتواند گشاد آن را جهانی
اگرچه از بر گل دور بود اوبغمزه لعب شیرینم نمود او
کرشمه کرد با من در نهانیتو ای دایه نیی عاشق چه دانی
بخواند بلبل از گل داستانهاولی مرغان شناسند آن زبانها
کسی را سوی این رازست راهیکه او را زین نمد باشد کلاهی
سخن گرچه نگفت او نیک دانمکه میگفت او که سر تا پا زبانم
سخن در وقت خاموشی چنان داشتکه یک یک موی او گویی زبان داشت
ندارد عشق من با عشق او کارکه او عاشق ترست از من بصد بار
مزن پر همچو مرغ ای دایه چندینکه شد مرغی که کردی خایه زرین
کنون این پسته را عنّابی آورچو من این جوی کندم آبی آور
ز گفت گل بگل دایه چنین گفتکه ای ماه فلک را بر زمین جفت
شبت خوش باد و روزت باد فرّخلبت شهد و برت سیم و گُلت رخ
صبوری کن که تا هرمز ز مستیچنین گردد که تو امروز هستی
مبادت جز نشاط و عیش پیشهبکام دوستان بادی همیشه
به پیش او نباید شد بزودیکه تا داند که بی او درچه بودی
بیکبارش میار از خاک بر تختکه تا او نیز لختی بر تند سخت
اگر آسان بدست آرد ترا اوچو باد از دست بگذارد ترا او
زری کاسان بدست آری تو بی رنجز دست آسان رود گر هست صد گنج
بیک جوزر چو از تو صد عرق ریختنیاری پیش مردم بر طبق ریخت
دل همچون صدف از صبر کن پرکه تا آن قطرهٔ باران شود دُر
کنون با هرمز آشفته آیمزمانی با حدیث رفته آیم