بخش ۲۱ - دگر بار رفتن دایه پیش هرمز
به گل گفتا که رفتم بار دیگرز سر گیرم هم امشب کار دیگر
چو روز این کار مینتوانم اکنونبه شب این قرعه برگردانم اکنون
بگفت این و فرود آمد ز منظرز پیش گل به نزد آن سمنبر
فگنده بود هرمز جامهٔ خوابمیی بر لب گرفته بر لب آب
ربابی در بر و تنها نشستهبه تنهایی ز نااهلان برسته
یقین میدان که تو در هیچ کاریچو تنهایی، نیابی هیچ یاری
جوان چون دید روی دایهٔ پیرز خنده شکّرش آمیخت با شیر
به دایه گفت بی نوری تو امشبچو بانگ طبل از دوری تو امشب
بیا بنشین و می بستان و می نوشچو می خوردی سبک برخیز و مخروش
حریف آب دندان دل افروزمکن بدمستی امشب همچو آن روز
سر دندان نمودم با تو ز آغازنگشتی کُند دندان آمدی باز
چرا باز آمدی ای جادوی پیرکه نتوان زد چو تو جادو به صد تیر
چرا آخر مرا بیدار کردیندانم تا چرا اینکار کردی
چو گرگ گرسنه ماندی معطلمگر سیری نکردت بار اوّل
مرا کی دیو شب همخوابه باشدکه در شب دیو در گرمابه باشد
پس آنگه دایه آمد در مراعاتبدو گفت ای به رخ ماه از تو شهمات
تو میدانی که چون گل دیگری نیستبه زیبایی او سیمینبری نیست
بیا فرمان بر و این کار را باشچو دل بردی ز گل دلدار را باش
زبان بگشاد هرمز کای بلایهندانم چون تو جادو هیچ دایه
مرا گویی که ترک خویشتن کناگر خواهی وگرنه کار من کن
همه کارم نکو شد تا کنون منبه کار عاشقی آیم برون من
مرا با گل به هم پهلوی این نیستبسی اندیشه کردم روی این نیست
به کاری خوض باید کرد مادامکزو بیرون توان آمد سرانجام
چنین عشقی عفو فرمای از منچو یخ بستم فقع مگشای از من
چو دادش این جواب از جای رفت اومیی بر دایه ریخت و مست خفت او
بیامد دایه پیش گل دگر باردو چشمش گشته از غصه گهربار
به گل گفت از خرد بیگانهای توکه از بیگانگی دیوانهای تو
درین سودا چو دیوت رهنمونستکه این هم نیز نوعی از جنونست
به سالوسی رگ جانم گشادیبه عشوه نان در انبانم نهادی
مرا در کار خود بر دام بستیتو چون صیاد در گوشه نشستی
چرا باید کشیدن فقر و فاقهکه من نه صالحم این را نه ناقه
میم بر ریخت لختی سرزنش کردز من خود را زمانی خوش منش کرد
چو حلقه بر درم زد او به خواریچو خاک ره شدم از بردباری
تو خود دانی که چون من آن شنودمدهن بربستم و خاموش بودم
ز هرمز یافتم من حصهٔ خویشبرو اکنون تو خود گو قصه خویش
میاور در میانم ای دل افروزکه من خود را برون آوردم امروز
ازین پاسخ دل گل موج خون ریختگهر زان موج از چشمش برون ریخت
سمند شادی او لنگی آورددلش چون چشم سوزن تنگی آورد
از آن غم دیده تر لب خشک برجستبه سوی بام شد دل داده از دست
ز سوزش تفت بر گردون رسیدهز آه او ز آهن خون چکیده
عروس آسمان را خواب بردهخروس صبحدم را آب برده
نه ماه آن شب از آن ماتم برآمدنه زان غم صبحدم را دم برآمد
همه شب آن ز دل افتاده در کویچو پرگاری به سر میگشت هر سوی
ز درد دل سرودی زار میگفتخوشی با دل به هم اسرار میگفت
که ای دل کار خود کردی و رفتیبه آخر خون من خَوردی و رفتی
برو در عشق جانان راه جان گیربه عشقی زنده شو ترک جهان گیر
اگر یک دم دهد در عشق دستتبسی خوشتر بود از هرچه هستت
گلی از عشق در جانم شکفتهولیک از چشم جانانم نهفته
همه گلها ز گل آرد برون سرگل جانم ز دل آرد برون سر
چو من در عشق دستی خوش نیفتدکه جز در سوخته آتش نیفتد
کجایی ای مرا چندین غم از تودلم نادیده شادی یک دم از تو
تویی شمع جهان افروز پیوستمنم پروانهٔ جان بر کف دست
تویی خورشید غرق نور ماندهمنم چون ذرّه از تو دور مانده
تویی چون باز خوش برتر پریدهمنم چون مرغ بسمل سر بریده
تویی چون روز با نور الهیمنم چون شب بمانده در سیاهی
تویی چون کوه سر بر اوج بردهمنم چون کاه زیر گل فسرده
تویی دریای پر آب ایستادهمنم چون ماهی از آب اوفتاده
تویی چون چشمهٔ نیسان گشادهمنم چون تشنه حالی جان بداده
تویی تیغی چو آتش برگشادهمنم در پیش تیغت سر نهاده
فرو بست از غمت بر من جهان دستبکن رحمی بکن گر جای آن هست
به آخر چون سحرگه باد برخاستزبید و سرو و گل فریاد برخاست
سحرگه آه خونین برزد از دلکه گل را بوی خون میآید از دل
همه شب در میان خون به سر گشتبه هر دم بند عشقش سختتر گشت
عروس آسمان چون پردهدر شدمه روشن به زیر پرده درشد
برآمد صبح همچون دایهٔ پیربه بر در روز را پرورده از شیر
خلیل شعر طفلان ستارهبه یک دم درکشید از گاهواره
چو شاه شرق در مغرب فرو بستپدید آمد ز مشرق چتر زربفت
ز تف دل رخ گلرخ چنان شدکه رویش زرد همچون زعفران شد
چو کاهی از ضعیفی مبتلا گشتهوای هرمزش چون کهربا گشت
بجست از جای تا گیرد ره بامچو مرغی کو جهد از حلقهٔ دام
چو دیدش دایه لب بگشاد از خشمکه ای در عشق آبت رفته از چشم
به تیغ تیز دل برکندم از توز جور تو سپر بفکندم از تو
ز ناخوش خویی تو چند آخرمشو بر بام بشنو پند آخر
خرد در زیر پای آوردهای تونکو پندم بجا آوردهای تو
برون ناکرده سر از جیب هر روزشوی دامن کشان در پای ازین سوز
اگر گویم بکش دامن ز کینمجهی با دست همچون آستینم
که میگوید تو گلروی بهاریکه تو همچون بن گل جمله خاری
که گفتت گل که تیره باد کامشدِهی ویران و آبادست نامش
به نزدیکی سماع سور خوشترکه هم بانگ دهل از دور خوشتر
فگندی از پگاهی زلف بر دوشمگر شوریده خوابی دیدهای دوش
در آن اندیشهای تا بار دیگرروی بر بام و سازی کار دیگر
نیاید ننگت ای بد نام آخرتوقف کن فرو آرام آخر
گلش گفت ای شده بی آگه از منمن اینم تو برو بگزین به از من
جهان بی او چگونه بینم آخردلم برخاست چون بنشینم آخر
دلش از عشق هرمز جوش میزدبه سوی بام میشد دوش میزد
چو شد بر بام هرمز بود در باغبه یک دیدن نهادش بر جگر داغ
نقاب عنبرین از ماه برداشتدل هرمز نفیر و آه برداشت
چنان دل بستهٔ او شد به یک راهکه باران بهاری ریخت بر ماه
برون افتاد چون آتش زبانشز حسرت آب آمد در دهانش
بدان شکّر چنان دندان فرو بردکه دندان گفتیش تا جان فرو برد
دلش دیوانهٔ زنجیر او شدمریدی گشت و زلفش پیر او شد
قضا رفته قلم تقدیر راندهشد او ناکام در زنجیر مانده
به زیر چشم روی دوست میدیدرخ چون برگ گل در پوست میدید
ز عشق گل چنان شد هرمز از ویکه شد چون گل ز هرمز عاجز از وی
جهان چندان که جزع از آب دم زدز سودا در دلش طغرای غم زد
چو دل سر در ره پیوندش آوردبه مویی زلف گل در بندش آورد
چو هرمز حلقهٔ زلفش چنان دیددل خود چون نگینی در میان دید
ز بند و تاب و پیچ و حلقه هر سوهزاران حرف مشکین داشت بر رو
سیاهی بود هر یک حرف گوییکه بنویسند بر شنگرف گویی
ز مشگ تازه جیم و میم میدیدکه یعنی ملک جم اقلیم میدید
از آن گل مینمودش جیم با میمکه یعنی ملک جم دارم در اقلیم
ز جیم و میم او هرمز همی سوختالفبایی ز عشقش می درآموخت
دلش میگفت در عالم زنم منچو جیم و میم او بر هم زنم من
خرد میگفتش ای دل دم زن آخرهجا آموختی بر هم زن آخر
دل هرمز به پیش عشق بنشستنهاد انگشت و لوح آورد در دست
نخستین حرف او بود از معانیکهالف چیزی ندارد تا بدانی
ولی زلفش الف با پیچ داردگهی بر سر گهی بر هیچ دارد
سر زلف چو سینش بی بهانهکشیده کاف کفری در زمانه
بسی دل طرّهٔ زلفش به خواریبطا با دوخته در خرده کاری
میان بسته به عشق او در اطرافبسان لام الف از قاف تا قاف
چو جیم جعد را آورد در پیچهزاران دل چو واو عمرو بر هیچ
ز دل این حرفها هرمز فرو خواندچو وقت عین عشق آمد فرو ماند
چو نقد عین بودش دام بنهادز عین عشق برتر گام بنهاد
چو دل از ابجد جان برگرفت اوبه پیش عشق لوح از سر گرفت او
چو بی مقصود و بی مقصد شد آخرچو طفلی با سر ابجد شد آخر
چنانش عشق گل در کار آوردکه هر مویش به عشق اقرار آورد
ببین تا کار و بار عشق چندستکه هر دم صد جهان برهم فگندهست
ز عشقست این همه رونق جهان راز عشقست اتصالی جسم و جان را
نبودی ذرّهای گر عشق را خواستنبودی ذرّهای بر ذرّهای راست
چو عالم سر به سر طوفان عشقستز ماهی تا به ماه ایوان عشقست
اگر عشق ایچ افسون برنخواندنه از سودای خویشت وارهاند
دمی در عشق اگر از جان برآیداز آن دم صد جهان طوفان برآید
از آن دم دان که مرغ صبحگاهیبه عشقی میدهد بر خود گواهی
ازان دم دان که مرغان بهاریمنادی میکنند از گل به زاری
ازان دم دان که بلبل در سحرگاهبه صد زاری زند با عاشقان آه
ازان دم دان حضور جاودانیوگرنه مردهای در زندگانی
اگرچه خاص هر شب چون رسولیکند بهر تو نوراللّه نزولی
ترا از بس که غوغای فضولستکجا یک لحظه پروای نزولست
که هرگز غفلت آمد مست ماندهچو دستی شد مثل بر دست مانده
نه با آن دست کار تو دهد سازنه بتوانی برید از خویشتن باز
دم ای عطار هم اینجا فرو بندچه میگویی که در سودا فرو بند
کسی گوهر برِ دیوانه آردکسی اسرار در افسانه آرد
فسانه نیست این لیکن بهانهستفسانه گوی کاین جمله فسانهست