بخش ۲۰ - پاسخ دادن هرمز دایه را
چو از دایه سخن بشنود هرمزچنان شد کآن نیارم گفت هرگز
بدو گفت ای ز دانش دور ماندهز غول نفس خود مغرور مانده
نداری شرم با موی چو پنبهکه حلق چون منی برّی به دنبه
ز موی همچو پنبه دام کردیچو مرغی پیش دامم رام کردی
مساز این پنبه دام مکر و فن رابنه این پنبه کرباس و کفن را
جوانی میکنی در پیش من توحساب گور کن ای پیرزن تو
به افسونی مرا میبرنشانینیَم زآن دست افسون چند خوانی
تو بر من مینهی کاری به صد نازنترسی کو فرو افتد ز هم باز
تو دم میده اگر همدم بماندتو بر هم نه اگر بر هم بماند
به سالوسی لباسی بر سرم نهبه عشوه پیش پایی دیگرم نه
کجا زرق تو یابد دست بر منفسون و زرق نتوان بست بر من
مرا آهسته میرانی سوی شستچو صیدی میکشی تا برکشی دست
مشو در خون خویش و خون من تویکی دیگر گزین بیرون من تو
گر او نیکوست نیکوکاریش بادز نیکوییش برخورداریش باد
به هر نوعی که هست او آنِ خویشستخداوندست و در فرمانِ خویشست
مرا با آن سمنبر نیست کاریکه گل را همنشین باید بهاری
کجا درماند از چون من کسی گلکه چون من خار ره دارد بسی گل
چه گردم گرد شمع عالم افروزمرا با گل نه عیدست و نه نوروز
چو من پروانهٔ آن دلفروزماگر با شمع پرّم پر بسوزم
برو ای پیر جادوی فسونبازکه نتوانی شدن با من فسونساز
برو ای بوالعجب باز سیه پرکه تو گمراه را دیوست همبر
برو ای شوم سر داده بتلبیسکه در شومی سبق بردی ز ابلیس
چو زین شیوه سخن هرمز فرو خواندازو دایه چو خر در یخ فرو ماند
به هرمز گفت ای بیشرم آخرشدی در سرد گویی گرم آخر
مشو گرم ای ز دیده رفته آبتتو از من به اگر ندهم جوابت
ازین صد بازیت بر من اگر مننیارم بر تو صد بازی دگر من
ببین کار جهان کاین روستاییدهد در جادویی بر من گوایی
چو جادویم نگویم بیش با تونمایم جادویی خویش با تو
چنانت زیر دام آرم به مردیکه بر یک خشت صد گردم بگردی
چنان گردی اگر بگریزی از دامکه میخوانی خدا را تو به صد نام
مپیما از تهوّر درد بر منچنین منگر به چشم خُرد بر من
اگر گردم به لعب و لهو مشغولسراسیمه شود از مکر من غول
اگر بر ره نهم دامی به تلبیسز بیم من به تک بگریزد ابلیس
نگویی تو که آخر من کرااَمتو گل را باش اگر نه من ترااَم
بدین زودی چنین گشتی تو با مننه یکدم همنشین گشتی تو با من
ز گفت دایه هرمز گشت خاموشنکردش یک سخن را بعد از آن گوش
همی چندانکه دایه بیش میگفتز گفت دایه هرمز بیش میخفت
نه خود می دفع کرد از راه خوابشنداد آن یک سخن آن یک جوابش
چو دایه دم نمیزد هرمز از پیشبرون رفت و جدایی داد از خویش
چو هرمز رفت دایه بر جگر داغبه رجعت پیش گل آمد ازآن باغ
نشسته بود گلرخ دیدهها تردلی برخاسته دو چشم بر در
همه خون دلش بالا گرفتهکنار او ز خون دریا گرفته
ز بی صبری ز دل رفته قرارشزمین پرخون ز چشم سیلبارش
زبان بگشاد کای دایه کجاییچرا استادگی چندین نمایی
الا ای دایه آخر دیر کردیمرا از زندگانی سیر کردی
الا ای دایه چندینی چه بودتمگر در راه دیوی در ربودت
الا ای دایه بس چُستی تو در کارترا باید فرستادن به هر کار
الا ای دایه خوابت درربودهستو یا در راه آبت در ربودهست
الا ای دایه تا کی اشک رانمبگو با من که تا جایت بدانم
بگو تا این تن آسانیت تا کیبگو تا این گران جانیت تا کی
چراست ای دایه چندینی قرارتکه خونین شد دلم در انتظارت
مرا رمزی ز پیری یادگارستکه سوزی سخت سوز انتظارست
مبادا هیچکس را چشم بر راهکز و رخ زرد گردد عمر کوتاه
درآمد دایه گلرخ را چنان دیدرخ گل همچو برگ زعفران دید
به گل گفت ای عزیز جان مادرنبردی پیش ازین فرمان مادر
چرا آخر چنین شوریده گشتیز سر تا پای غرق دیده گشتی
چرا آخر چنین در خون نشستیز خون دیده در جیحون نشستی
چرا آخر چنین بیخویش گشتیز یک جو صابری درویش گشتی
مرا امروز رسوا کردی ای گلز رسواییم پیدا کردی ای گل
کجادانی تو خود کاین بیوفا مردچه ناخوش گفت و با من چه جفا کرد
گرفتم طالع آن روستاییسر بد دارد و برگ جدایی
نه بتوان گفت با تو آنکه گفتمندارد برگ گل چندانکه گفتم
از اوّل در وفا میزد دلش جوشدر آخر گشت خشم آلود و خاموش
کنون گر صد سخن بر هم بتابمیکی را باز میندهد جوابم
چو دیواری باستادهست خاموشنمیدارد چو دیواری سخن گوش
کجا دیوار را گر گوش بودیسخن بشنودی و خاموش بودی
رواست از سنگ گفتار و ازو نهسخن آید ز دیوار و ازو نه
چو سوسن گرچه هرمز ده زبانستز گل دارد حیا خاموش از آنست
چنانش یافتم در سرفرازیکه نتوان کرد با وی هیچ بازی
بگفتم صد سخن زرّین و سیمیننزد یک دم که سگ یا مردمست این
چو او بر یاد باغ پادشاهستسری دارد که بادش در کلاهست
سبکسر بود و چهره زرد کرد اوچو باد از من گذشت و گرد کرد او
چو دایه گفت این و گل شنیدشچو بادی آتشی در سر دویدش
دو چشم نرگسین او ازین سوزز نوک مژه از خون شد جگر دوز
هزاران اشک خون آلود نوخیزفرو بارید از مژگان سرتیز
بدانسان در دلش افتاد جوشیکه پیدا شد ز هر مویش خروشی
سر زلف جهان آرای برکندبه دندان پشت دست از جای برکند
به غایت غصّه میکردش ز هرمزکه با گل این که داند کرد هرگز
ز اشک آتشین مژگانش میسوختز درد ناامیدی جانش میسوخت
زبان بگشاد و گفت ای دایه زنهارمشو در خون جان من به یکبار
مگرد از گل جدا گر گل جفا کردکه نتوان پارهیی از خود جدا کرد
ز دستم رفت دل وز کار من آبدلم خون شد مرا ای دایه دریاب
اگر کار دلم را درنیابینشانم از جهان دیگر نیابی
درین اندوه جان از من برآیدبمیرم تا جهان بر من سر آید
چون من رفتم گرفتاریت باشدپشیمانی و خونخواریت باشد
به دست خود چو گل را کُشته باشیچو گل از خون دل آغشته باشی
ز گفت گل خروشان گشت دایهز تف سینه جوشان گشت دایه
به گل گفت ای خرد بر باد دادههمانا نیستی تو شاهزاده
چو هرمز شد پی او سخت میدارندیدم سست رگتر از تو در کار
کسی را سر فرود آید به هرمزنیاید تا سر آن نیز هرگز
تو دانی آنکه من مردم درین تابدگر هرگز نخواهم گفت ازین باب
بسی گررشتهٔ طبلم بتابیز من سررشتهٔ این وانیابی
نخواهم نیز ره پیمود دیگربجز کشتن چه خواهد بود دیگر
ز گل این خار چون بیرون کنم منچو گل را می نخواهد چون کنم من
ترا این برزگر نپسندد آخرکه آبی بر کلوخی بندد آخر
نمیخواهد ترا کار جهان بینکرا بر گویم آخر درجهان این
بشد بر تو ز بدنامی جهان تنگکه من مردن روا دارم ازین ننگ
چو تابستان شود زین چشم بی شرمهوای هرمزت در دل شود گرم
چو باغ از برگ ریزان زرد گرددهوایت بو که آخر سرد گردد
تو ای گلرخ دو لب داری شکر بارفرو مگذار شیر آخر بیکبار
تو ای گل مشک داری دام نسرینمشو درحلقهٔ آن خطّ مشکین
برو این بار از گردن بیندازاگر جانست جان از تن بینداز
چو میدانی که هرمز هیچکس نیستچرا از هرمزت پس هیچ بس نیست
در اوّل دل ربود و برد هوشتدر آخر هم فرو گوید بگوشت
ندارد باتو رونق کار هرمزنیاید باصلاح این کار هرگز
چو نیست این کار اسبی تنگ بستهچه شورآری چو داری تنگ پسته
چو اسبی تنگ بسته مینبینیدلت گر برنشاند بر نشینی
مرا تو بیخبر گویی دگر باربر هرمز شو و از وی خبر آر
چو سیمابی بشادی رخ بر افروزسبویی نیز بر سنگش زن امروز
چه بر سنگش زنم از عذر تو لنگاگر او را همی خواهی سروسنگ
مخور زان لب بسی حلوای بی دودکه بر جامه چکانی روغنی زود
بخوردی لاجرم، شادی برویتبگیرد استخوانی در گلویت
تو تازان لب بماندی خشک دندانلبت هرگز ندیدم نیز خندان
گلی نادیده لب از خنده خالیشده چون بلبلی پر کنده حالی
چگونه کس تواند دید هرگزکه تو هر روز غم بینی ز هرمز
چو در میدان رسوایی فتادیدرین میدان بزن گویی بشادی
زهی شهزاده کز ننگت چنانمکه میخواهم که در عالم نمانم
همه شب گل گلاب از چشم میریختعرق از روی و اشک از خشم میریخت
چو دایه این سخنها کرد تقریرگل بی برگ آبی شد ز تشویر
زمانی شمع گریان بود بر گلزمانی صبح خندان بود بر گل
ز چندان گریهٔ آن ماه دلبندگهی آن میگرست و گاه این خند
چو بیرون کرد خورشید منوّرز زیر قبهٔ نیلوفری سر
درآمد آفتاب از برج ماهیسپیدی ریخت بر روی سیاهی
ز زیر پرده چون چهره نمود اوبنیزه حلهٔ مه در ربود او
گل عاشق دل پر تفت و پر سوزفرو افتاد در تب ده شبانروز
دو تاگشت و چنان پر درد شد اوکه در ده روز یکتا نان نخورداو
بشبها درد بیداریش بودیبرو زاندوه بیماریش بودی
نه یکساعت قرار و نه دمی صبردلی چون بحر خون و دیده چون ابر
ز سوز دل زبانش آتش گرفتهز تفت عشق جانش آتش گرفته
فتاده عکس بر موی از رخ زردفسرده اشک بر روی از دم سرد
ز چشمش رونق دیدار رفتهزبانش در دهان از کار رفته
چو دایه دید گل را این چنین زاربگل گفت ای زده در چشم جان خار
چنین تا بر سر آتش نشستیز غم بر جان من سیلاب بستی
زمانی دم زن از گریه مشو گرمز یزدان ترس دار آخر ز خود شرم
بپاسخ گفت گل چون سوکوارانچرا بر خود نگریم همچو باران
گلم زان زار میگریم چنین منکه دور افتادهام از انگبین من
نیی ای دایه ازدرد من آگاهکه چشمم زیر خون دارد وطنگاه
نمیدانی که با من چیست هر شبکه چشمم خون دل بگریست هر شب
مکن ای دایه زین بیشم مفرسایجوان و عاشقم بر من ببخشای
نمیدانی که در چه درد وداغمکه میجوشد ز خون دل دماغم
کنون کاری که بر جان من آمدبسر در خون مرا در گردن آمد
چه گر یک درد بی دردی نخوردیازین ره کوفتن گردی نخوردی
ز صد دردم یکی گر بر تو بودیز آهت چنبز گردون بسودی
بسستی چون همی بینی چو مویمبسختی چند گویی پیش رویم
شوی پیشم چو آتش گرم گفتارچو یخ سردم کنی هر دم درین کار
چودل بربود عشق از آستینمبخواهش کی پذیرد پوستینم
اگر خواهم که پنهان دارم این دردنیارم داشت چون جان دارم این درد
دل لایعقلم در دست من نیستکه این بی خویشتن با خویشتن نیست
زبان را گر کنم از عشق خاموشچگونه اشک خون بنشانم از جوش
چو دوزم جامهیی در عشق دلجویسرشک اندازد از دل بخیه برروی
مده پندم که پندت بند جانستنگردد به ز پند این دل نه آنست
دل گرمم نگردد سرد ازین دردمشو گرم و مزن بر آهن سرد
برو مردی بکن بهرخدا راببین بار دگر آن بیوفا را
مگر آن سنگ دل دلگرم گرددز گرمی همچو مومی نرم گردد
چو موم از گرمی ار نرمی پذیردبه گرمی و به نرمی نقش گیرد
برو یک ره دگر سنگی دراندازکلوخ امروز کن دیگر ز سر باز
دل گلرخ برون آور ازین کارمگر چیزی فرو افتد ازین بار
به یکباری نیاید کارها راستبباید کرد ره را بارها راست
به یک ضربت نخیزد گوهر از سنگبه یک دفعت نریزد شکر از تنگ
نگردد پخته هر دیگی به یک سوزنیابد پختگی میوه به یک روز
به روزی بیش، مه نتوان قران کردحجی نیکو به سالی میتوان کرد
برین درباش همچون حلقه پیوستچو زنجیری مگر در هم زند دست
چو تخمی را بکشتی بار اوّلز بی آبی بمگذارش معطّل
مشو زود و رو آبش ده ز هر ورکه بس نزدیک تخم آید به بر در
سخن میگفت تا شب همچنین گرمکه تا شد دایه را دل زان سخن نرم