گنج

بخش ۹ - بود این آن زمان از خویش پنهان

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۰۵ بیت
نه اصل خون ز حیوان و نباتستنبات از فیض و فیض از نور ذاتست
نه اصل جان و دل از قطرهٔ خونستولی این معنی از گفتار بیرونست
ز فیض نور میروید نباتیز حیوان بعد از آن آرد حیاتی
منم عین نبات و بود حیوانشود پیدا حقیقت جسم انسان
حکیمان می بسی تقریر کردندکتبها را پر از تفسیر کردند
مر این معنی بسی گفتند اینجادُرِ اسرار بر سُفتند اینجا
ولیکن کرد ناصر سرّ اظهاربباید میبُسفتن آن بناچار
چرا گوید حکیم پاک دیدهدر اینجا بود سرّ پاک دیده
کمال حکمتش عین الیقین شداز آن پنهان وی از خلق زمین شد
چنان پنهان شد از خلق جهان اوکه ماند از صورت و معنی نهان او
اگرچه بود حکمش مر ورا پیشهمه بُد دیده او اسرار از پیش
در آخر حکمتش چون عزلت افتاداز آن در عین ذات و قربت افتاد
در آخر حکمتش افزود بیچونخدا را بازدید او بی چه و چون
خدا را باز دید او آخر کارگریزان شد ز خلق او کل بیکبار
خدا را باز دید و ذات او شدکه این معنی یقین ذات او بُد
وجود خویش پنهان کرد اینجاحقیقت بود مردی مرد اینجا
چو خود را کرد پنهان سوی آن ذاتعیان شد در حقیقت زو هر آیات
همه تقریر او از عقل و جان بودکه عقل وجان یقین عین العیان بود
ز جان و تن همه تقریر پرداختبآخر جان و تن اینجا برافراخت
سوی کوه قناعت راهش افتادخور از ماهی بسوی ماهش افتاد
در آن قربت که بودش حدّ و امکانسلوکی کرد و خود را کرد پنهان
بسوی قاف قربت رفت و بنشستدر از عالم بروی خود فروبست
در از عالم بسوی خود فنا کردپس آنگه رخ بدرگاه خدا کرد
در آن قاف قناعت بود چندانکه راحت یافت در وی حدّ و برهان
چنان حکمت که او را بود اینجازیان خویش کرده سود اینجا
حکیمان جهان از روی تعظیمچو او دیگر نخواهد بود بی بیم
چنان واصل شد اینجا آخر کارکه شد از چشم انسان ناپدیدار
چو یکسان شد از آنسان برگذشت اوبساط جزو و کل را در نوشت او
چو یکسان شد حقیقت یافت آخرچو مردان در رهش بشتافت آخر
هر آنکو اندر این قاف قناعتگریزد پیش گیرد هر سه عادت
کم آزاریّ و کم خوردن حقیقتپس آنگه طاعت از عین شریعت
بیابد اصل اوّل همچو مردانرسد چون ناصر خسرو بجانان
زهی آنکس که عزلت جست آخرکه در باطن شدش اسرار ظاهر
مر او را گشت معنی دیدهٔ دیدنیابد این مگر آنکس که این دید
ببینی این تو اینجا آخر کارچو مردان گرد اینجا ناپدیدار
ز خونی آمدی پیدا تو، بنگردر این راه اصل خونی نیک بنگر
ز خونی آمدی پیدا و پنهاندرون خاک خواهی شد نکو دان
ز خونی تو رخ اندر عین صورتترا پیدا شده اینجا نفورت
ز خونی گشتهٔ تو مدّتی چندفتاده همچو مرغی مانده در بند
ز خون پیدا و اندر خاک ماندیمیان این پلیدی پاک ماندی
ز خون نُه ماه در عین رحم دوستفروبست او زحکمت بر تنت پوست
ز خون خوردن بجان بشتافتی بازچو بیرون آمدی جان یافتی باز
چو بیرون آمدی بر روی خاکتمکانی ساختی آخر چه باکت
چو نُه مه خون و دیگر بس دو سالتهمی خون سپید از عین حالت
نژادت شد ز خون بسته اینجاحقیقت عقل اینجا کرد دانا
بسی خون خوردی و راهی ندیدیکه خود جز در بُنِ چاهی ندیدی
در این چاه بلاماندی تو پر خونرهی نابرده از این چاه بیرون
چو یوسف در بُن چاهی فتادهنظر در مرکز شاهی گشاده
چو یوسف بازماندی در اسیریدرون چاه تو بَدْرِ منیری
درون چاه ماندستی چو یوسفدرون حیرتی و صد تأسّف
درون چاه چون یوسف بمعنیبمانده صورت و معنی مولی
ترا این عشق کرد اندر بُنِ چاهفروانداخت دیگر در بُنِ چاه
رسی با رفعت و عزّ و کمالتچو بیرون آمد از چاه وبالت
برون آرد ترا از چاه آخررساند بیشکی با جاه آخر
در آخر قدر چاهی بازیابیمقام عزّت و اعزاز یابی
تو چون یوسف رسی در مصر جانتشود مکشوف در راز نهانت
تو چون یوسف روی بر تخت، جاناشوی از عشق نیکوبخت، جانا
کنون از یوسف معنی جدائیفتاده اندر این چاه بلائی
ترا یوسف نموده رخ در اینجاهمه ملک دلت پرشور و غوغا
نمیبینی تو یوسف بر سر تختکه تا بختت نشاند بر سر تخت
نمیبینی تو یوسف را در آن دیدنخواهی دید دیگر این که بشنید
که یوسف آمده اینجا پدیدارمرا او را جان یعقوبی طلبکار
چو یوسف بر سر تختست بنگرز دیدار عزیزش زود برخور
چو یوسف رخ نمود و خود عیان کردخود اینجا فتنهٔ خلق جهان کرد
ترا یوسف جمال خویش بنموددر اینجاگه وصال خویش بنمود
از اوّل بود اندر چه فتادهکنون بر تخت شد ای مرد ساده
ندیدی یوسف جانت در اینجادو روزی هست مهمانت در اینجا
ترا مهمانست یوسف گربدانیتو مر جانان مگر جانان بدانی
جمال یوسف از برقع پدیدارچرا پرده بهشتی بر رخ یار
جمال یوسف است اینجای تابانبنزد عاشقان چون مهر رخشان
جمال یوسف اینجا رخ نموده‌استفراز تخت جان در عین بوده‌ست
جمال یوسف تست آشکارهبر او ذرّات عالم در نظاره
ندیدی یوسف ای در خواب ماندهدرون بحر در غرقاب مانده
ندیدی یوسف ای افتاده معذورکه از یوسف بنزدیکی شده دور
ندیدی یوسف صدّیق اینجاکه تا یابی عیان تحقیق اینجا
ندیدی یوسف و در خون بماندیز وصل یوسفت بیرون بماندی
ندیدی یوسف و در انتظاریبهرزه بود عمرت میگذاری
ندیدی یوسف اندر جان خود تواز آن ماندی نه نیک و هست بد تو
تو یوسف را ندیدی کور هستیاگرنه کوری ای بیچاره مستی
ترا یوسف درون پرده و توبخود هستیِ خود گم کرده خود تو
ترا گم کرده ره عقل پراندیشجمال یوسفت بُد در عیان پیش
نبرد او راه و تو از ره بینداختچو پروانه ترا در شمع بگداخت
زهی در خاک ره در خون طپیدهجمال یوسف اینجاگه ندیده
مصیبت نامه‌ای باید ز آغازکه بر یوسف بدیدی عاقبت باز
چو یوسف با تو در پرده نشسته‌ستوجود تو ترا از دور خسته‌ست
ترا یعقوب ماتم دیدهٔ یاربمانده در فراق یوسفت خوار
ترا یوسف جدا و تو جدائیاز آن در فرقت و عین بلائی
ترا یوسف بشد از پیش ناگاهفتاده گشت یوسف در بُن چاه
ز تو شد دور و اندر چاه غم مانددر آن منزل میان لانعم ماند
وگر از چاهش آوردند بیرونرسیده با تو و تو دل پر از خون
جمال او به نشناسی دگر بازحجاب پرده از یوسف برانداز
حجاب پرده از رویش برافکنکه اسرارت شود اینجای روشن
حجاب از روی یوسف زود بردارنظر کن روی یوسف ای دلازار
حجاب روی یوسف باز کن توچو یوسف بر زلیخا ناز کن تو
حجاب از روی یوسف چون شود دورترا گردد عیان اسرار منصور
حجابش باز کن از روی و بنگرکه خورشید رخت بگرفت یکسر
حجابش باز کن از روی چونماهکه تا کلّی بسوزانی تو خرگاه
حجابش بازکن از روی پردهبسوزان هفت چرخ سالخورده
حجابش دور کن از رخ زمانیفروخوان هر زمانش داستانی
حجاب این برقعست و بی تأسفعیان بردار هان از روی یوسف
چو برداری ز رویش پردهٔ نازبه پیش شمع رویش زود بگداز
چو برداری ز رویش پردهٔ عزمگو از ماه و خور دیگر تو هرگز
چو برداری ز رویش پردهٔ ذاتبخوان بر هر دو جمعش زود آیات
درونش ثمّ وجه اللّه بنگروزان وَجّهْتُ عین اللّه بنگر
دو عالم در رخ او کل عیان بینرخش خورشید برج لامکان بین
دو عالم از فروغ نور رویشمثال ذرّه‌ای افتاده سویش
دو عالم پرتو یک لمعهٔ اوستدو عالم پرتو دیدار آن روست
جمالش ماه تا ماهی گرفته‌ستدلت گر نیز آگاهی گرفته‌ست
جمال یوسف اندر تو نهانیترا حیوان شمارم گرچه جانی
رخش بنگر بخوان پس قل هواللّهدرون جان نظر کن ما سوی اللّه
دو معنی دارد این گر راز دانیدو معنی در یکی کل بازدانی
بمعنی رهبری و ره بیابیچو مردان کز دل آگه بیابی
چو مردان راهبر تا راه یابیدر آن دیدار، دید شاه یابی
ندانم تا سخن با که بگفتممر این دُرهای معنی از چه سُفتم
که میداند که این اسرارها چیستکه دل هر لحظه خون برجای بگریست
که برخوانَد در اینجا راز عطّارکه داند عاقبت مر ناز عطّار
چنان عطار چون یعقوب آمدکه عین طالبش مطلوب آمد
دل عطّار این دم جان نداردکه دل جانست جان جانان ندارد
دلش جانست و جان دل سوی جانانبخواهد رفتن اندر پرده پنهان
چنان در عین دانائی فتاده‌ستکه سر از دور پیش جان نهاده‌ست
سر و جان را برش بنهاد از دورندارد جز مر این زانست معذور
که میداند یقین تا جانش اینجاکه او پیداست در پنهانش اینجا
دل و جانش چه باشد تا نشاندچو یک قطره ابر جانان فشاند
چنان از شوق جانانست در ذاتکه هم ذاتست گوئی جمله ذرّات
بخواهد باخت جان در پای دلداراگرچه هست در غوغای دلدار
چنان غوغا نمودست یار بیچونکه خواهد ریختن از حلق او خون
مقامی دارد او را در مقالتکز آنجا یافت او عین سعادت
نهاده راز کل در جان یقین اودر این آفاق آمد پیش بین او
خراباتی است در عین خراباتمناجاتی است اندر کشف طامات
بهم پیوسته کفر و فسق و اسلامکه اینجا مینماید نیک با نام
چو من رفتم چه کفرست و چه دینستکه در آخر مرا عین الیقین است
چو من رفتم چه بت باشد چه زنّارچه غم دارم چو یار آمد بدیدار
چو من رفتم چه ماند عین آن ذاتشود خورشیدم اینجا عین ذرّات
رها کردم نمود جسم بیجانرسیدم در جمال روی جانان
مرا یوسف نموده روی خود بازاز او دیدم از او انجام و آغاز
مرا یوسف درون پرده باشدکه ره بر دیگران گم کرده باشد
مرا بنموده ره در سوی خود اوبکردم فارغ از هر نیک و بد او
مرا گفتا که اینجا وصل خواهیز بعد اصلم ار تو وصل خواهی
منم اصل اندر اینجا وصل دیدهترا در پرده دیده اصل دیده
منم اصل و منم وصل و منم ذاتکه بنمودم ترا در دید ذرّات
منم اصل تمامت بود اشیامنم هم یوسف و معبود اشیا
منم بنموده رخ از کاف وز نونگرفته عکس رویم هفت گردون
منم بنموده رخ اندر دل وجانتهمی گویم دمادم راز پنهانت
منم دیدارو دیدارم ندیدیمنم اسرار و اسرارم شنیدی
بگفتم با تو اسراری که دارمنمودم با تو هر کاری که دارم
منم نقطه که میگردم چو پرگارترا از خویشتن کردم پدیدار
منم بیچون ترا چون آفریدمنمییابی در این جاوید دیدم
منم کردم بیان در هر معانیهر آن چیزی که گفتم خود بدانی
بدانی گفت و بینی باز عطّارولیکن هستی اندر عین پندار
ندانی خواند هستی یا ز پیشماگرچه من ترا هم کفر و کیشم
گمان داری از آن رویم نبینیگمان بردار اگر صاحب یقینی
گمان داری از آنی مانده حیرانچو دولابی شدستی سخت گردان
گمان داری ندیدی هیچ رویمفتادستی از آن در گفت و گویم
گمان داری از آنی مانده بر درمهی دریافته وصلم منم خور
ز من دوری فتاده‌ای مه نودمادم تا دهم من نور پرتو
ز من افتده دور و ناصبوریبمعنی سخت نزدیک از چه دوری
ز من دوری ولی آرم بَرِ خودکنم بر جسم و جانم رهبر خود
ز من دوری کنون شیدا بماندهز ناپیدائیم پیدا بمانده
منم خورشید و تو بدر تمامیمنم پخته ولی تو سخت خامی
جمالم میشناسی لیکن ازدورفتادستی از آنی سخت معذور
جمالم میشناسی گرچه بدریبخوان آخر بقدر اللّه قدری
رسانم آخرت با خویشتن تومنم محو فنا مر جان و تن تو
چو نقد من ز روی تست یکسانمنم خورشید و تو ماهی به یکسان
رسانم آخرت تا باز یابیمرا دیدار خود در راز یابی
رسانم با خودت هم بیشکی منکه تا گردیم هر دو دیگ یک من
مرا بنگر تو بود خود رها کنبنزد بود من خود را فنا کن
مرا بنگر برافکن صورت خویشحجابم جسم و جان بردار از پیش
مرا بنگر که خود را من ببینیدر این بودم اگر صاحب یقینی
مرا بنگر که جز من هیچ نبودکه هر چیزی ز من جز هیچ نبود
مرا بنگر تو در ذرّات عالمکه میگویم ترا سرّ دمادم
چو من جانم درون تو نظر کنز من ذرّات جسمت را خبر کن
خبر کن جملهٔ ذرّات از منکه من کردم ترا اسرار روشن
خبر کن از من این بود وجودمکه من رخ این زمان در سر نمودم
خبر کن از من اینجا سالکان راکه بشنفتی همه شرح و بیان را
خبر کن سالکانم را بتحقیقکه تا یابند مانند تو توفیق
خبر کن تا خبر یابند اینجاچو ذرّه زود بشتابند اینجا
خبر کن جمله از خورشید رویمکه من در جمله اندر گفت و گویم
خبر کن جمله از من تا بدانندچو در تو دیدنم حیران بمانند
خبر کن جمله ازمن تا نموداربه بینند وشوند از خواب بیدار
خبر کن جمله از من از عنایتکه تا بخشم مر ایشان را سعادت
خبر کن جمله از من تا عیانمنپندارد عیان جان نهانم
چو ذات یوسف این گفته‌ست با منمرا اسرارها زو گشت روشن
منم یعقوب یوسف باز دیدهدگر هم عزّت و هم ناز دیده
منم یعقوب دیده روی دلدارحجابم رفته و یارم پدیدار
منم یعقوب یوسف آمده پیشنهادم مرهم اینجا بر دل ریش
منم یعقوب، یوسف در درونمز من پرس از وصالش تا که چونم
جمال یوسفم شد آشکارهاز آن کردم نمودِ بود پاره
جمال یوسفم بنمود دیدارچو مه گشتم بر خود ناپدیدار
جمال یوسفم تابان نموده‌ستچو خورشیدی دلم رخشان نموده‌ست
جمال یوسفم در مصر جانستز من بیشک همه شرح و بیانست
منم یوسف جمال آفتاب استشده ذرّات من در نور و تابست
منم یوسف که عین جاه دیدمدر آخر رفعت این چاه دیدم
منم یوسف نموده رخ ز پردهبمن حیرانست چرخ سالخورده
منم یوسف که اسرار کماهیگرفته نورم از مه تا به ماهی
منم یوسف نموده رخ پر از تابجمال ماه کنعانم تو دریاب
جمال من چنان غوغا فکنده‌ستکه اوّل شور در جانها فکنده‌ست
جمال من مسخّر کرد عالمنموده بدر من دیدار آدم
جمال من چنان بنمود اینجاکه کار بسته کُل بگشود اینجا
جمال من یقین عین جمال استزبانها در جلالم گنگ و لالست
جمال من به هر وصفی که گویندنمیدانند و سرگردان چو گویند
جمال وصف کرده هر زبانیبهر شرحی بگفتند از بیانی
که یارد وصف کردن اندر اینجامگر صاحبدلی جانِ مصفّا
که داند شرح گفتن همچو عطّارکند اینجا صفات من پدیدار
چو عطّارست اینجا واقف منحقیقت اوست بیشک کاشف من
چو در وصفم بمعنی دُر فشاندز دریای معانی دُر چکاند
نیامد هیچ کس مانند عطّارکه گوید با زمانه دیدن یار
نه از دور فلک تا دور آدمنگفته‌ست این معانی تا بدین دم
نه کس بُردست ره چون او در اسرارکه دارد در درونِ جان و دل یار
زمانی باز کن چشم دل خودکه کردستم ترا من واصل خود
زمانی باز کن مر چشم دل بازکه بنمودست هم انجام و آغاز
چو من ره بردم و راهت نمودمدر بسته برویت برگشودم
جواهرنامه کردستم ترا فاشزمانی در یقین مانند من باش
منت گفتم بسی در پرده اینجانمود بیشکی گم کرده اینجا
بسوی من رسی بنگر سُلوکمکه در معنی عیان شمس الدّلوکم
سلوک من ببین اندر خدائیکه کردم صورت و معنی خدائی
لقا بنمودمش مانند منصورنمایم من یقین تا نفخهٔ صور
ایا سالک گراینجا باز بینیتو مر عطّار در خود باز بینی
مرا در خود طلب مطلوب حاصلکه تا گردانمت در عشق واصل
مرا در خود نگر منگر بهر سویکه تا بنمایمت در نور خود روی
مرا درخود نگر وز خویش بگذرجمال معنیم در خویش بنگر
مرا در خویشتن بین تا بدانیچنین شو گر چو من صاحب یقینی
فرید آمد تو راز دیدن منشود هر راه تاریک تو روشن
کنم مر روشنت من راه تاریکبگویم نکته‌های نغز باریک
منم جوهر عرض دریای معنیمشو اینجای ناپروای معنی
چنان خود در درون خود باش ساکنکه تا باشی تو از دلدار ایمن
منت گفتم چو راز این سخن بازاگر یابی تو اسرار کهن باز
ز من دان و ز من بین و زمن گویز من پرس و ز من اسرار کل جوی
چه گویم گر مر این معنی بیابیمنم بی تو تو سوی من شتابی
مقام سالکی بردارمت منیقین خویش رهبر دارمت من
عیان واصفت آرم به دیدارکنم مانند خویشت ناپدیدار
چنانت رخ نمایم در دل و جانکه بنمایم یقینت جان جانان
کرا میگویی این اسرار، عطّارکه درخوابند جمله نیست هشیار
کسی کو دید جان و یافت در خودمه و خورشید تابان یافت در خود
نداند این ولی چون این بداندبه سانِ عاقلی حیران بماند
چه میداند کسی این راز بیچونکه تا اینجا خورد اندر غم او خون
کسی کو خون خورد در سالها اوبسی یابد در اینجا حالها او
هزاران پیش اینجا از کتبهابخواند تا برآید از حجبها
شود مر سالکِ او راه دیدهدر آخر مر جمال شاه دیده
چنان در واصلی در سرّ این بازکه اینجا سوخته باشد به اعزاز
ره جانان بسی پیموده باشدابا او گفته و بشنوده باشد
که جز جانان نبیند نیز مرحمچنان واصل بود در کوْن عالم
همه جانان بود در دید معبودزیان خویش داند بیشکی سود
همه جانان بود اینجا حقیقتنماند دید او اندر طبیعت
همه جانان بود در جمله اشیاگهی مه باشد و گاهی ثریّا
گهی خورشید باشد بی زوال اوگهی چون مه شود در اتصال او
گهی چون مه شود سالک در افلاکگهی واصل شود چون کرهٔ خاک
گهی چون آتشی اینجا بسوزدگهی چون شمع دیگر برفروزد
گهی چون آب گردد او روانهطلب دارد حیات جاودانه
گهی چون باد باشد راحت جانگهی چون میوه اندر باغ و بستان
گهی ریزان کند برگ از شجر راگهی برگ آورد نیک از ثمر را
گهی چون خاک باشد بست اینجاگهی چون آب باشد مست اینجا
گهی باشد لگد خور زیر هر پایشود مانند ذرّه جای بر جای
گهی می بر دهد در روی عالمکند هر باغ و بستان شاد و خرّم
گهی باشد در او گنج معانیگهی باشد در او راز نهانی
گهی مرزنده آرد جمله ذرّاتگهی محو فنا در دیدن ذات
گهی باشد زپای بسته چون کوهبزیر بار غم چون کوه اندوه
گهی آرد برون جوهر از آنجانه یک جوهر زهر گونه هویدا
گهی چون خاک گردد ریزه ریزهکه یارد کرد با عشقش ستیزه
گهی در شور باشد همچو دریاگهی موجش برد سوی ثریّا
گهی درّ وصال آرد به بیرونبتابد تابشش در هفت گردون
گهی جوهر بزیر آید ز بود اوکسی باید که بتواند نمود او
وز این دریا بود پیوسته آگاهندیده باشد اینجاگه رخ شاه
رخ دلدار اینجا دیده باشدابا او گفته و بشنیده باشد
بجز یکی نبیند در عیان اوبجز یکی نباشد جان جان او
همیشه در یقین او ذات باشدنمود جملهٔ ذرّات باشد
همیشه در یقین قل هواللّهیکی داند عیان راز هواللّه
بجز توحید چیزی ره نداندبجز توحید الّا اللّه نخواند
بجز توحید حق اینجا نگویددرون پرده جز جانان نجوید
بیابد چون بیابد راز اینجاببیند چون بیابد باز اینجا
چنین کس خواهم اینجا کار دیدهکه باشد او وصال یار دیده
که بشناسد مرا اینجا عیانیمرا داند همه شرح و معانی
تو ای عطّار با خود گوی و خود بیننه خودبین باش الّا خود خدا بین
تو ای عطّار بگذر از فنا توفنا بشناس کل عین بقا تو
مشو میگوی اسرار حقیقیکه با روح القدس اینجا رفیقی
اگرچه روح پاکت گشت جانانتوئی در جزو و کل خورشید تابان
توئی این دم رخ دلدار دیدهزهر معنی جمال یار دیده
جواهر نامه باقی چند مانده‌ستز بهر این دلم در بند مانده‌ست
رسانی این تمام آخر به پایاندگر هیلاج سرّ ذات جانان
بگوئی بعد جوهر آشکارهکنندت آن زمان مر پاره پاره
کتابی دیگر است از جوهر رازکه بی پرده سخن راند در اعزاز
یقین وصلست در وی رخ نمودهمرا دلدار زان پاسخ نموده
چنان واصل شدم در دید هیلاجکه خواهم کُشت خود را همچو حلاج
حقیقت آن کتاب اینجا مرا رازنماید آخر کارم بکل راز
ز عشقش روز و شب دل بیقرارستز درد عشق اینجانم فگارست
مرا اندر نهان گفته‌ست محبوبکه طالب بوده‌ای کردی تو مطلوب
در آخر چون نماند مر حجابتنمای آخر بکل عین کتابت
همه ذرّات اینجا کن تو واصلهمه مقصود از اینجا کن تو حاصل
چه میگوید دل از مستقبل وحالبهرزه میزنی در خویشتن فال
یکی را کن تمام و بعداز آن تودگر را کن بکل شرح و بیان تو
یکی را کن تمام و شاد میباشبروی دوست تو آزاد میباش
نمیبینم در این عین ریاضتکه تا کی باز بینم آن سعادت
در اندیشه چنان مست و خرابمکه یک لحظه نیاید هیچ خوابم
نخفتم یک نفس جانا تو دانیکه میگوئی مرا راز معانی
نخفتم یک نفس تا عمر دارمدر اندوهت دمادم میگذارم
نخفتم یک نفس بیدار باشمترا پیوسته من در کار باشم
نخفتیدم دمی اندر خوشی منسزد گر سوی ذات خود کشی من
نخفتیدم دمی در خواب جانافتاده اندر این غرقاب جانا
دمی ز اندیشه من خالی نبودمز تو گفتم همه از تو شنودم
دمی ز اندیشهٔ تو این دل مننشد خالی در این آب و گل من
چنانم در تجلّی گم ببودهکه این قطره بکل قلزم نموده
چنانم در تجلّی تو حاضردر این گم بود کی در جمله ناظر
چنانم در تجلّی تو جانبازکه افکندم ز خود این پردهٔ راز
چنانم در تجلّی گم شده منکه بود تو بکل حاصل شده من
چنانم در تجلّی وصل دیدهکه هستم بیشکی من وصل دیده
چنانم در تجلّی راز دیدهکه هستم بیشکی من راز دیده
چنانم در تجلّی آفتابیکه هر لحظه برم در تک و تابی
چنانم در تجلّی بود بودهکه دانم جمله با معبود بوده
چنانم در تجلّی همچو ماهیکه گه کوهی نمایم گاه کاهی
چنانم در تجلّی فارغ و خوشکه گه آبی شوم من گاه گه آتش
چنانم در تجلّی تو آبادکه گه خاکم گهی در سیر چون باد
چنانم در تجلّی همچو کوهیکه باشم در تجلّی با شکوهی
چنانم در تجلّی همچو دریاکه جوهر میفشانم در هویدا
چنانم در تجلّی چون فلک منکه دیدم ذات اشیا یک بیک من
چنانم در تجلّی دید رویتکه هر دم سر نهم بر خاک کویت
چنانم در تجلّی ذات گشتهکه بیشک جملهٔ ذرّات گشته
چنانم در تجلّی راز گویاننه با عصفور، با شهباز گویان
نمودم آنچه بنمودی مرا توبگفتم آنچه گفته‌ای مرا تو
بگفتم راز تو با رند و اوباشبکردم سرّ تو اینجایگه فاش
ز عشقت گفتم و در درد مُردمشدم من زنده و این گوی بردم
ز عشقت آگهم ای جان من تودر این عالم خورِ تابان من تو
ز عشقت آگهم ای جان جانمکه هستی آشکارا و نهانم
ز عشقت آگهم ای راحت جاناز آن میبارم از خود دُرّ و مرجان
ز عشقت آگهم ای بود جانهاکه دیدستم چنین شرح و بیانها
ز عشقت آگهم ای راحت دلکه کردی آخر کارم تو واصل
ز عشقت آگهم ای راز جملهکه اینجا میدهم آغاز جمله
ز عشقت آگهم ای نور دیدهکه هستم ذات پاکت جمله دیده
ز عشقت آگهم در آخر کارکه خواهم کُشتنم آخر چنین زار
ز عشقت آگهم کآخر ستیزیابرحق حق شده خونم بریزی
ز عشقت آگهم ای جان جانمکه خواهی کُشت آخر در نهانم
ز عشقت آگهم تسلیم ماندهولی خوف و بلا و بیم مانده
ز عشقت آگهم ای برتر از نورکه خواهم رفت بر دارت چو منصور
چو منصور تو جان خود ببازمپس آنگه سوی ذاتت سرفرازم
منم بنموده رخ تا چند گوئیمنم عین العیان تا چند گوئی
منم در چشم تو بینائی تومنم در دست تو گیرائی تو
منم در دید دیدار تو پنهاننمود و رخ چنین میگوی و میدان
منم در تو چنین آتش فکندهترا در دید خود سرکش فکنده
منم در تو چنین خوناب برجایروانه گشته چون سیلاب اینجای
منم در تو چو خاک افتاده اینجاترا کرده ز دید خود مصفّا
منم چون کوه اینجا در تن توفتاده خُرد کرده مسکنِ تو
منم چون بحردر دریای جانتچنین آورده در شور فغانت
منم از جان ترا اینجا هواخواهتو هر چیزی که میخواهی مرا خواه
منم اینجا بتو کُل قائم الذّاتچو خورشیدی و ما هم جمله ذرّات
منم تابان شده اندر دل توگشاده رازهای مشکل تو
مرا بشناس و میبینم دمادمنموده عین یاهویت در این دم
منم یاهو درون جانت امروزترا بنموده بخت و حال فیروز
منم یاهو درون جسم و جانتحقیقت آشکارا و نهانت
منم یا هو درون سینهٔ تومنم بنگر منم دیرینهٔ تو
منم یا هو یقین درکلّ اشیامنم برجملهٔ اسرار دانا
منم عشق ازل اینجا نمودهوصال خویش در غوغا نموده
منم اوّل که پایانی ندارمکه جانانم که جانانی ندارم
منم بی شبهه حیّ لایموتمکه نی خوابست و نی جان و نه قوتم
منم آن صانعی که قطرهٔ آبکنم اندر خم خورشید جانتاب
منم آن قادری بر کلّ عالمکه بنمایم زخاک اسرار آدم
منم آن حاضری بر جمله موجودکه من جمله بر آرم عین مقصود
منم آن ناظری بر جمله بیناکه از پنهان کنم هر دم هویدا
منم آن ناظری کز علم حکمتدهم من بنده را تعظیم و رفعت
منم آن عالمی بر جمله حاضرکه باشم بر همه پیوسته ناظر
منم دانندهٔ اسرار جملهمنم هم نقطه و پرگار جمله
منم موجود و بود من عیانستولی از چشم هر انسان نهانست
نگر قرآن من در عین آیاتکه تا از صورت افتی در سوی ذات
نگر قرآن من تا راز دانیدر اینجا سرّ ذاتم باز دانی
نگر قرآن من در جمله اشیاکه کل از نور قرآن گشت پیدا
نگر قرآن من تا هر زمانیفرو خوانی از اینجا داستانی
نگر قرآن من بیشک در اینجانموده ذات در یک دُر در اینجا
نگر قرآن من اسرار جملهکه آمد بیشکی دیدار جمله
هر آنکو سرّ قرآنم بداندیقین پیدا و پنهانم بداند
هر آنکو سرّ قرآن یافت اینجابسوی ذات کل بشتافت اینجا
اگر اسرار قرآن بازدانیحقیقت اندر او هر راز دانی
اگر اسرار قرآن رخ نمایدترا از ذات خود پاسخ نماید
اگر اسرار قرآن گشت موصوفترا بیشک شوی در جمله معروف
اگر اسرار قرآن دیده‌ای تویقین دانم که صاحب دیده‌ای تو
اگر اسرار قرآن خوانده‌ای بازحجاب صورت از معنی برانداز
چو قرآنست اینجا راز بیچوننموده ذات خود در بیچه و چون
چو قرآنست اینجاگه پیامشبخوان هر لحظه راز جان کلامش
چو قرآنست اینجاگه دوایشحقیقت عین دیدار بقایش
بقرآن کن تقرّب همچو مردانوجود خویشتن آزاد گردان
بقرآن کن تقرّب از دل پاککه تا گردی تو روحانی در این خاک
بقرآن کن تقرّب از دل و جانبخوان یَخْرُجْ تو تا لؤلؤ و مرجان
بقرآن کن تقرّب تا شوی یارنماید رخ ترا معنی بسیار
بقرآن کن تقرّب همچو منصورکز این سرّ گشت در آفاق مشهور
حقیقت گشت دیدار دو عالمز قرآن یافت اسرار دو عالم
ز قرآن یافت سرّ لامکانیگذر کرد از زمین اندر زمانی
ز قرآن یافت او عین العیانیز قرآن یافت اسرار معانی
ز قرآن یافت اینجا دید دیداراناالحق زد از آن شد بر سر دار
ز قرآن یافت در قرآن قدم زدنمود خویش کلّی بر عدم زد
ز قرآن یافت او دیدار بیچونبگفت اسرار قرآن بیچه و چون
ز قرآن یافت این نام اندر آفاقمیان عاشقان افتاد از آن طاق
ز قرآن او حقیقت رهنمون شدز شوق عشق در دریای خون شد
ز قرآن بازدید اینجایگه حقخدا گشت و ز قرآن زد اناالحق
ز قرآن قل هواللّه باز دید اونظر کرد و درون راز دید او
ز قرآن دم زد و او بود قرآنحقیقت میندانی تا که جانان
ز قرآن درگشا تا راز یابیتو چون منصور خود در باز یابی
منم دانای قرآن در حقیقتنمودم جمله در سرّ شریعت
منم دانا که اینجا غیب دانمهمیشه مطّلع بر انس و جانم
منم بیچون و بی دیده چگونهکه هستم در درونها و برون نه
منم بی شبهه بی مثلم رسانیدکه بود من ابی من خود بدانید
چو بنمایم کسی را دیدهٔ خویشحجاب کفر و دین بردارم از پیش
حجاب کفر و دین و خوب و زشتمهمه در خاک قدرت من نوشتم
منم اینجا حقیقت کفر و اسلاممرا اینجا حقیقت ننگ با نام
مرا جویند و من در جمله موجودمرا بودند و من در جمله معبود
مرا خوانند و من درجمله خوانممرا دانند و من در جمله دانم
حکیم لم یزل هم لایزالمحقیقت نور قدسی جلالم
بمن پیدا شده اینجا سراسرمنم پروردگار حیّ داور
بمن پیدا شده هر انس و جانممرا دانند و من در جمله دانم
حکیم لم یزل هم لایزالمحقیقت نور قدس لایزالم