بخش ۱۰ - در عین ذات وصفات وقدرت و قوّت اسرار الهی فرماید
تعالی اللّه از دیدار ذاتمتعالی اللّه از عین صفاتم
تعالی مالک الملک قدیممکه هم رحمان و هم حیّ و رحیمم
تعالی واجب الجود وجودمنباشد تا ستاید زانکه بودم
همه جانها ز من حیران نمایدفلک در ذات من گردان نماید
منم من باشم و گردان این خلقنهان در ذات بیچونم که الحق
کنم زنده چو میرانم تمامتنمایم بعد از آن یوم القیامت
حساب عدل آن روز ترازوبرانم یک بیک از زور بازو
یداللّه من از جمله فزونستکه ذاتم هم درون و هم برونست
ید اللّه من آمد در دلِ کلگرفته برگشاده مشکل کل
بعدلم گر کسی کردست روزیدر اینجاگاه بر بیچاره سوزی
ستانم داد او زو من ستانمکه من جان بخشم و من جان ستانم
دهم من جمله را بستانم آن بازکه دارد آخر اندر عزّ و اعزاز
مرا رحمت فزونست اندر اینجافشانم بر جهود و گبر و ترسا
بقدر هر کسی رحمت کنم مننه همچون دیگران زحمت کنم من
اگرچه سرّ قرآنم هویداستهمه اسرار من اینجا هویداست
حقیقت سرّ قرآنم یقین استمرا گفتار و راز اوّلین است
نگر قرآن که آن ذات من آمدحقیقت عشق آیات من آمد
ز قرآن درگشا و راز بنگرتو چون منصور اوّل باز بنگر
ز قرآن درگشاید راز بینیتو چون منصور خود را باز بینی
ز قرآن جوی هر درمان دردتکز این عین دوئی آزاد کردت
ز قرآن هر دو را دولت فزایندز قرآن سالکان عزّت فزایند
ز قرآن باز بین مر اولیا راز قرآن بین حقیقت انبیا را
هر آنکو سرّ قرآن یافت اینجاحقیقت جان جانان یافت اینجا
هر آنکو یافت قرآن سرّ دلدارز قرآن باز دید اینجا رخ یار
هر آنکو یافت قرآن بیچه و چونحقیقت برگذشت از هفت گردون
حقیقت ذات قرآن کل خدایستمگو این چون و آن معنی چرایست
حقیقت ذات قرآن مصطفایستکه اوّل معدن صدق و صفایست
ز قرآن یافت او این عزّت و نازز قرآن در دو عالم شد سرافراز
ز قرآن یافت اینجا سرّ بیچونکه او بُد زاهد اسرار گردون
حقیقت خانقاه اوست دنیاکه او دیدست بیشک سرّ مولی
که او بد مر حبیب آشکارهبر او مر جزو وکل اینجا نظاره
حقیقت او حبیب کردگارستکه نزد واصلان دیدار یارست
فتاده صیت شرع او به آفاقکه او هست اندر این اسرار کل طاق
محمد(ص) دان تو سرّ ذات جانانکه او آورد مر آیات جانان
تمامت انبیا در پیش بودششده تا روز محشر در سجودش
مه از شرم رخش بگداخت اینجابه پیش او سپر انداخت اینجا
حقیقت شد یقین خور در رخش زردچو دید آن نور روی احمد(ص) فرد
بجان هر مشتریش مشتری شدز جان و دل ورا در چاکری شد
زُحل در پیش قدرش در وحل ماندبنزد رفعت او بی محل ماند
چو منصور تو اینجا میزنم دماناالحق در تو ای بیچون همدم
چو منصور تو من دیدار دارمچو او اینجا هوای یار دارم
چو منصور تو میخواهم که جان رابرافشانم ابر خلق جهان را
چو منصور تو میخواهم بر خلقبسوزانم بت و زنّار با دلق
چو منصور تو میخواهم در اینجاکه اندازم چو او یک شور وغوغا
چو منصور تو یک آتش فروزموجود و بود خود در نار سوزم
چو منصور تو من دیوانه هستمکه از خمخانهٔ ذات تو مستم
چو منصورت اناالحق باز دیدمبگفتم باز آنچ از تو شنیدم
چو منصورت فنای خویش خواهمتمامت جزو و کل در پیش خواهم
چو منصورت چنانم از غم ای دوستکه میخواهم که بیرون آیم از پوست
چو منصورت چنانم زار ماندهدو دستم زیر پای دار مانده
چو منصورت فتادستم به غوغاکه افتادستم اندر عشق و سودا
چو منصورت چنانم سوخته منکه اندر خویش نار افروخته من
همی خواهم چنان ای ماه افلاککه محوم داری اینجاگاه بل پاک
انالحق با تو میگویم تو گوئیدوای دردم اینجاگه تو جوئی
انالحق با تو میگویم دل و جانهمی بارم ز دیده درّ و مرجان
انالحق با تو میگویم بشادیکه این توفیقم آخر می تو دادی
انالحق با تو میگویم که جانیحقیقت برتر از کون و مکانی
انالحق با تو میگویم دمادمکه کس اینجا ندارد جز تو همدم
انالحق با تو میگویم در این رازکه افکندم ز رویت پرده را باز
انالحق با تو میگویم که چونیکه بگرفته درون را با برونی
انالحق با تو میگویم ز اسرارکه در جانم شدی کلّی پدیدار
انالحق با تو میگویم که ذاتیمرا بنموده در عین صفاتی
انالحق با تو میگویم که بیچوننمودستی رخت از کاف و از نون
انالحق با تو میگویم ز حالتکه دیدم بیشکی عین وصالت
انالحق با تو میگویم که گفتمز تو این جوهر اسرار سُفتم
ترا دیدم که پیدا و نهانیمرا جان و دل و هم جان جانی
ترا دیدم از آنت عاشقم منکه بر این عشق جانان لایقم من
ترا دیدم وجود و بود خود بازکه صنع خود نمودستی باعزاز
تو بودی بود من ای بود جملهنموده در همه معبود جمله
منت دیدم که هستی راز اینجانموده روی بر اعزاز اینجا
چو من مستی که دید از قربت دوستکه بیرون آمدم یکباره از پوست
چو من مستی که دید اینجا فتادههمه حیران نظر بر جان نهاده
ز جان در سوی جانان برده کل راهشده از سرّ بیچون مست وآگاه
عجائب حالتی باشد در این رازچگویم با که گویم این سخن باز
منم با دوست سوزانیده صورتفکنده از خود اینجا خود ضرورت
ز عشق دوست هم در دوست دیدمچنان کاینجا کمال اوست دیدم
جلالش آن چنانم برده ازدستکه چرخم آسیا بُد خرد بشکست
شدم در آسیای چرخ گرداندگر گردی شدم افشانده بیجان
دگر مانند ذرّه سوی افلاکنهادم روی از خورشید بر خاک
شدم چون ذرّه اینجا پایکوبانجمال دوست اندر جمله جویان
رسیدم سوی خورشید منوّربدیدم بود خورشیدم سراسر
چو خورشیدی شدم در عین آن ذاتبتابیدم چو خور بر جمله ذرّات
چو خورشیدی شدم کلّی عیان مندگر چون خور شدم اینجا نهان من
چو خورشیدی شدم در بود بودمچو خورشید دگر رخ را نمودم
چو خورشیدی منم اینجای تابانبهر ذرّات من گشتم شتابان
چو خورشیدی شدم در دیدن دیدگذر کردم ز طامات و ز تقلید
چو خورشیدم کنون اندر کنارستمرا فیض از رخ او بیشمارست
چو خورشیدم که هستم راهبر مندر آن ره میفشانم درّ و زر من
چو خورشیدم من اندر عین افلاکفتاده در نمود حقهٔ خاک
چو خورشیدم بمانده در تک و تاببهر جا گه روان گشته باشتاب
چو خورشیدم قمر پیدا نمودهقمر در ذات خود یکتا نموده
چو خورشیدم قمر را محو کردهدگر در اندرون هفت پرده
چو خورشیدم دگر ز آغاز و انجامقمر را بَدر کرده در سرانجام
منم خورشید، گردان کردهام نورمنم در جملهٔ آفاق مشهور
منم خورشید جانها گر بدانندچو ذرّه خویش سوی من فشانند
منم خورشید اسرار حقیقتکه بسپردم بخود سرّ طریقت
منم خورشید برج لامکانیکه میتابم من از چرخ معانی
منم خورشید و نور مشتریامکه خود بفروشم و خود مشتریم
منم خورشید اینجا رخ نمودهرخ میمون خود فرّخ نموده
منم خورشید این برج سعادتنموده روی خود در تیه قربت
منم خورشید و هستم بود جملهحقیقت دان عیان معبود جمله
منم خورشید تابان در دل و جانمنم جان و منم دل جان جانان
منم خورشید اینجا آشکارهیقین بر من همه عالم نظاره
منم خورشید گشته آسمانهابسی کرده بخود شرح و بیانها
منم خورشید در آتش فتادهدرون آتش سرکش نهاده
منم خورشید اندر قربت بادز نور خویش عالم کرده آباد
منم خورشید اندر آب ماندهدرون بحر در سیلاب مانده
منم خورشید پنهان گشته در خاکنموده راز خود در سیر افلاک
منم خورشید تابان سوی هر کوههمه ذرّات اینجا بر من انبوه
منم خورشید ودر دریا فتادهچو جوهر در صفت یکتا فتاده
منم خورشید جوهرپاش جملهکه اینجا آمدم نقاش جمله
منم جوهر که بنمودم چو خورشیدبماندم هم بخواهم ماند جاوید
منم خورشید پیدایم ز پنهانمنم جوهر در این دریای عمّان
گهی خورشید و گه جوهر نمایمگهی خشک و گهی من تر نمایم
گهی خورشیدم و گاهی قمر مندویدم گِرد اشیا سر بسر من
گهی ماهم ز خود مشتق نمودهگهی چون بدرم و از حق نموده
گهی من گویم و بر چرخ گردانکمال عشق اندر چرخ جویان
دمی مر تخم اندر عدل ماندهبسی خونها ز عشق خود فشانده
گهی در قربتم گه در بقایمگهی در نعمتم گه در فنایم
دمی جانم نموده روی در دلدر اینجا گه نمودم راز مشکل
دمی دل دارم و جان محو کردهنمایم رخ من اندر هفت پرده
دمی چشمم دمی هوش و دمی گوشدمی دید و زبانم گشته خاموش
دمی گوشم ندای لَنْ تَرانیهمی گویم در این شرح و معانی
دمی هوشم نموده جمله اسراربگفته راز خود با جمله اغیار
دمی عقلم در اینجا در تک و تازکه تا پرده براندازم عیان باز
دمی شوقم درون جان و دلهانمایم هر کسی را شور و غوغا
دمی عشقم ز جان هر رخ نمودهدر اسرار کلّی برگشوده
دمی در عشق بنمایم رخ خوددمی در شوق گویم پاسخ خود
دمی در پرده بنمایم جمالمبهر کو خواهم اینجاگه وصالم
دمی من پرده ساز و پرده سوزمز خود آتش بخود اینجا فروزم
گهی هستم گهی پنهان شده منگهی با جسمم و گه جان شده من
گهی برگویم این سرّ آشکارهدر اینجا جزو و کل در من نظاره
گهی اینجا اناالحق میزنم بازبرافکنده بکل انجام و آغاز
گهی اینجا بمن غوغای هر کسگرفته هر نفس از پیش و از پس
دمی با یار در خلوت نشستهدر اینجا در بروی غیر بسته
دمی در خلوت جانان که باشیمهمه جانان شود ما خود نباشیم
همه جانان شود آن لحظه جسممبرافتد ننگ و نام و نقش و اسمم
همه جانان تابانم چو خورشیدشود خورشید سایه تا بجاوید
همه جانان شوم در عین خلوترسم بیچون بسوی ذات قربت
همه جانان شوم لاگشته کلّیز الّا اللّه و الّا گشته کلّی
همه جانان شوم در عین آن ذاتچو خورشیدی که اندر عین ذرّات
همه جانان شوم چون هست جاناندر آن حالت بمانم مست جانان
همه جانان شوم چه از پس و پیشبراندازد ز ناگه برقع خویش
همه جانان شوم چون رخ نمایدمرا هر لحظه این پاسخ نماید
همه من باشم و جانان نباشدبدین صورت مر این آسان نباشد
دهد پاسخ مرا چون من نباشمدرون دید عین تن نباشم
که ای من با تو و تو در میان گمتو اندر قطره، اندر عین قلزم
که ای نادیده اتمامم سراپایچه میگردی چو ذرّه جای بر جای