بخش ۸ - در صفات دل و دیدن اعیان و راز گفتن فرماید
چنان مستغرقی کاینجان و جانانبود این آن زمان از خویش پنهان
شوی و بود خود یکسان نهی توکز این عین مرض یابی بهی تو
گمان برداشتی و رنج باقیشکستی مر طلسم و گنج باقی
شکستی این طلسم و شد پدیدارترا اینجا حقیقت گنج اسرار
ترا این گنج در چنگ اوفتادستقمر در چنگ خرچنگ اوفتادست
توئی سالک ولی زاری فتادهدر این چاره بناچاری فتاده
تو این دم عقده داری در گذرگاهشوی در آخر خود باز بین راه
چرا این گنج معنی برنداریاز آن در باغ و بستان برنداری
ترا این گنج ملک تست بِستانکه چیزی نیست ملک و باغ و بُستان
همه باغ جهان و روی عالمنیرزد جوهری اینجا و این دم
چه باشد باغ و راغ قصرو ایوانکه ایوانت شده در سوی کیوان
اگر ایوان سوی کیوان بر آریچه سود آخر که کلّی میگذاری
ولیکن گنج خواهی برد با خویشتو شاهی میکنی ای مرد درویش
در اینجا هر که در بحر است آزاددر اینجا گنج خواهد یافت آباد
دریغا جمله مردان رنج بردندبسوی منزل جان گنج بردند
ترا گنجست برتر از دو عالمنموده روی در صورت در این دم
ترا این گنج اینجا دست دادستکه شاه اندر ازل آن با تو دادست
همه جویای گنج تو شده پاکولی گنجیست مخفی در سوی خاک
در اینجاگهست گنج شاه بنگرطلسمی بر سر خرگاه بنگر
درون خاک پنهانست این گنجنیابد هیچکس این گنج بیرنج
برنج این گنج بتوان یافت اینجاچو بشکستی طلسم این گنج پیدا
شود در آخرِ اوّل نمودارببین تا بهرهٔ تو چیست بردار
بقدر خویش چندان که توانیبرو بردار از این گنج معانی
از این گنج پر از اسرار جانانکسی کلّی نیافت اینجا به اعیان
نمود کل به جز منصور حلّاجکه از گنج جواهر ساخت یک تاج
نهاد آن تاج معنی زود بر سرکه او بُد شاه و جمله هست چاکر
نهاد آن تاج هستی بر سر آن شاهکه بودش قبّهای بگذشته از ماه
از آن تاج اناالحق داشت بر سرکه او بر جمله عالم بود سرور
از آن تاجی که بر فرقش نهادندجز او را هر کسی دیگر ندادند
اگر چه داشت الّا، لا نمودهعیان خویش در لولا نموده
در این جمله نهاد، او تاج بر سراگرچه در شریعت نیست در خور
اناالحق زد از آن تاج همایونشدست او پادشاه هفت گردون
خدائی کرد او در آخرِ کاربسوزانید تاج خود ابر نار
چو شاهی از ازل دریافت آخرز شاهی گشت بر تحقیق ناظر
در آخر یافت عین لا و الّاسر و افسر نهاد و گشت کل لا
در آخر یافت دید قل هواللّهبر آن اعیان دمی زد صبغةاللّه
در آن دم چونکه حق دید او و خود حقاز این معنی، دمی زد از اناالحق
دَمِ او جملهٔ دلها برون تاختاز آن دم، دمدمه در عالم انداخت
دَمِ رحمان که میگویند اینستکه برتر زآن سماها و زمین است
دَمِ رحمان که میگویند بنگردرون جان و دل آنگاه ره بر
دمی داری تو از دیدار بیچونکه پیشت هست موئی هفت گردون
دم عیسی در این دم بود پنهانکز آن دم مرغ خاکی گشت پرّان
دم عیسی تو داری و ندانیکه جانانی و کی در دم تو جانی
دم عیسی نظر کن صبحگاهیکه دمدم میزند بر ماه و ماهی
از آندم روشنست این کلّ آفاقکه آندم اوفتاده بر همه طاق
از آن دم بازدان مر بود خود راکز آن دم بود، او معبود، خود را
از آن دم باز بین این دم در اینجاکه آن دم یافت آدم بیشک اینجا
از آن دم یافت آدم سرّ پرگاراگرچه بود آدم سرّ اسرار
از آن دم یافت چون آدم سر انجامدگر شد در سوی آغاز، فرجام
از آن دم یافت آدم راز، اینجادگر شد راز دردم باز، اینجا
از آن دم روشنی جان بدیدستاز آن دم جمله در گفت و شنیدست
از آن دم صبحدم چون میزند دمکه ذات پاک در صبحست همدم
از آن دم دمدمه در هر دمی بینتو مر ذرّات، اینجا آدمی بین
از آن دم گشت پیدا بود آدمکه آن دم بود کل معبود آدم
از آن دم تو اگر این دم ندیدیوجود عالم و آدم ندیدی
از آن دم دم زن و این رازها کنوجود تست، مر آدم رها کن
از آن دم دم زن و بنگر در آن رازکه دیگر در وجودت کی شود باز
چو این دم رفت کی آن دم بیابیدر این دم خوش بود کآندم بیابی
چو این دم رفت آن دم رخ نمایدترا چون این دمست پاسخ نماید
ترا این دم بباید رنج بردنپس آن دم اندر اینجا گنج بردن
ترا آن دم اگر این دم دهد دستوجود عالم و آدم دهد دست
در این دم بازیاب آن دم تو، زنهاراز آن دم بودِ بودِ خود پدیدار
دمی داری که آدم آن پدید استازاین دم جانِ جانِ تو بدید است
از ایندم دم زن و آن دم طلب کننظر در جسم و جانِ بوالعجب کن
کز آن دم سوی این جسمست پویاننمود خویشتن در جسم جویان
در این دم کن نظر تا جان ببینیبجان بنگر تو تا جانان ببینی
در این دم کن سوی جانان نظر تواگر از سرّ جان داری خبر تو
اگر از سرّ جان نوری بیابیبیک لحظه سوی جانان شتابی
اگر از سرّ جان داری خبر توهمه ذرّات را میکن خبر تو
اگر در سرّ جان ره بردهٔ توچرا مانده درون پردهٔ تو
اگر از سرّ جان هستی خبرداربیک ره پردهاش از پیش بردار
اگر از سرّ جان داری نشانیتو باشی در عیان صاحبقرانی
اگر از سرّ جان داری، یقین استحقیقت جانت بیشک راز بین است
ترا جانست در جان می چه جوئیکه تو با او و او باتو تو اوئی
تو اوئی او بتو پیدا نمودهعیان ذات در اشیا نموده
تو با اوئی و او با تست موجودنظر کن تا ببینی، حیّ معبود
تو اوئی این چنین غافل بماندهچو مرغ کور مر بسمل بمانده
تو اوئی ای جمال او ندیدهمیان خاک ره در خون طپیده
تو اوئی ای ندیده هیچ اینجابمانده پای تا سر پیچ اینجا
تو اوئی ای نرفته در ره اوبمانده همچو یوسف در چهِ او
تو اوئی ای ندیده کام اینجافتاده در بلا ناکام اینجا
تو اوئی ای شده غافل چو مستانببین دلدار را و کام بستان
تو اوئی ای ز خود بیرون بماندهچو دودی گرد این گردون بمانده
تو اوئی ای ندیده وصل او توبمانده چون پیازی تو بتو تو
تو اوئی گر گمان برداری از پیشیقین بنمایدت جانان رخ خویش
تو اوئی گر یقین گردد یقینتیکی بنماید اینجا پیش بینت
تو اوئی، لیک گر خود را نبینینکو بینی تو خود را، بد نبینی
تو اوئی او درون تست گویانهان در وصل، خود را گشته جویا
تو اوئی او بتو معروف گشتهحقیقت او بتو موصوف گشته
وجود تست بیشک عین بیچونکه بنمودست رخ از کاف و ز نون
فلک کاف و زمین نونست بنگرکه وی زین هر دو بیرونست بنگر
فلک کافست و نون مر خاک دیدیز کاف و نون خدای پاک دیدی
وجود تست پیدا گشته از کُننظر کن یک زمان اندر سر و بُن
دلت نوریست بس افتاده در خوناز آن بینی پر از خون طشت گردون
دلت نوریست، جان دیدارِ کافستاز آن صورت ز روزن پُر شکافست
دلت نوریست در گردون گرفتهخود اندر خاک مانده خون گرفته
دلت نوریست، خون میدوست داردکه چون دیدار جانان مینگارد