گنج

بخش ۷ - قصّه منصور و عیان او بهر نوع فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۰۷ بیت
چنان گم دید خود در دید اولکه جسم و جان شد اندر هم معطّل
چو او خود دید خود را دید جاناندرون جزو و کل خورشید رخشان
چنان گم دید خود اندر صفات اوکه پیدا شد حقیقت عین ذات او
چنان خود دید در آخر در اولکسی اندر یکی صورت مبدّل
چنان اندر یکی بنمود جانشکه صورت گشت اندر جان نهانش
چنان خود دید اندر آفرینشکه او بد بیشکی در جمله بینش
چنان خود دید ذات لایزالیکه بنموده رخش در جمله حالی
چنان خود دید و خود را جمله خود دیدکه صورت محو دید کلّی احد دید
احددید اندر اینجا آشکار اونموده روی خود در پنج و چار او
احد دید و عدد برداشت از پیشنظاره کرد اینجاگه رخ خویش
احد دید و گمانش با یقین شدحقیقت کفر او اسرار بین شد
اناالحق راز دان خورشید تابانکه پیشش نیک و بد کل بود یکسان
اناالحق زان زد آن سلطان جملهکه جان بُد جمله او جانان جمله
اناالحق راز دان ماه دلارامکه بیشک یافت اینجا بی دلارام
چو درعین خدائی او یکی دیدخود اندر جزو و کل حق بیشکی دید
یقین بر جزو و کل او گشت دانایکی شد بروی اینجا عین اشیا
از این معنی دل واصل خبر یافتکه او مانندهٔ او یک نظر یافت
نظر کن یک و بگذر از دوبینیکه تا بی خویشتن حق کل ببینی
نظر کن این دوئی بردار اینجاچو او شو بیشکی بردار اینجا
چنان در حالتست این چرخ گردانکه میخواهد که یابد راز جانان
در این دیر فلک بنگر زمانیکه تا یای یقین عین العیانی
همه سرگشتگیّ تست از اوکه دارد پرده بیشک توی بر تو
چنان در پردهها نور است تابانکه بگرفتست در ذرّات اعیان
در او نور است تابنده چو شمعیکشیده شیب و بالا عین و معنی
همه ذرّات در وی رخ نهادهکه ازجمه یقین مشکل گشاده
همه سوزنده چون پروانه از شمعدر اینجا میشنو از جزو و کل جمع
فلک زین نور اندر تک و تابستاز این حالت فتاده در شتابست
همی گردد بگرد خویش گردانکه تا راهی برد در سوی جانان
همی گردد ز عشق دوست زارستاز آن پیوسته بیدل بیقرار است
قراری چون ندارد سوی بودشکجا باشد ز ذات کل نمودش
قراری چون ندارد در نموداراز آن میکرد اینجا عاشق زار
چنان عاشق شد است از گردش خودکه او را نیست اینجا تابش خود
چنان در حالت اوّل فتاد استکه کُشته در خرابات اوفتادست
زمین از سیر او شد جمله ذرّاتنهاده روی خود در فیض آن ذات
شد است از عشق خود او ریزه ریزهچو دریا نیز در شور و ستیزه
چنان مست وصالش آمده بازکه بشتابد از او دردی باعزاز
زمین و آسمان و چرخ و افلاکشود اینجا نهان در بوتهٔ خاک
هر آن فیضی که میریزد ز گردوندر اینجا خاک دارد بیچه و چون
هر آن فیضی که میریزد از آن نورهمه میآید اندر خاک مشهور
هر آن فیضی کز آن حضرت درآیدحقیقت خاک قدرت مینماید
هر آن فیضی که میبارند از ذاتخبردارست اینجا جمله ذرّات
از آن بحری که گردون شبنم اوستفلک زان عشق اندر ماتمِ اوست
زمین از عشق جانان پست افتادفلک شد بیقرار و مست افتاد
چو حق در خاک رخ بنمود اینجااز آن آدم شده صفات و مصفّا
هر آن فیضی که میریزد ز افلاکشود اینجا نهان در بوتهٔ خاک
حقیقت خاک اینجا برقرارستکه صنعش دمبدم زان برقرارست
شود اینجا حقیقت جوهر ذاتنماید از همه در عین ذرّات
در اینجا هر که این جوهر ندید استولی آینده اینجا ناپدید است
در اینجا جوهر ذات و صفاتستنمود او صفاتش نور ذاتست
از آن مقصود بُد در آفرینشکه تا پیدا نماید هردو بینش
از آن از جوهر آمد سوی عالمکه جزو و کل شود دیدار آدم
چو جزو و کل بآن پیوسته باشدنمود ذات از آن پیوسته باشد
زوالی نیست در ذات و صفاتشکه بی نقصانست اثباتِ حیاتش
نمیمیرد کسی از قرب این ذاتولیکن میشود مر محو ذرّات
نمیمیرد کسی بشنو بیانمکه زین بحر فنا دُر میچکانم
نمیمیرد کسی چون باشد این رازبگویم با تو این معنی دگر باز
نمیمیرد کسی ای کار دیدهزمانی کن سوی پرگار دیده
نمیمیرد کسی کز نور ذاتستکه ذات کل حیات اندر حیاتست
نمیمیرد ولیکن عشقش اینجانمود یار گرداند در اینجا
صفات اینجایگه در اسم آمداز آن نورش به پیشت جسم آمد
تن از خاکست جان از جوهر پاکمرکّب گشته نور و اسم در خاک
تن از خاک است جان از ذات آمدمرکب شد چو از ذرّات آمد
یکی دان اصل ذات اینجا بمعنیکه در این سر بدانی ذات مولی
همه ذاتست و بهر نقش پیداستولیکن عقل در شین است و شیداست
نمود عشق بنگر سوی جانتکه تا گوید یقین راز نهانت
غلام عشق شو تا ره نمایددر بسته برویت برگشاید
غلام عشق شو تا راز دانینمود اوّل اینجاباز دانی
غلام عشق شو تا شاه گردیز ذات کل بکل آگاه گردی
غلام عشق شو تا جان شوی توز عشق آنگه سوی جانان شوی تو
غلام عشقم و شاهی است ما راغلامانم مه و ماهی است ما را
چنان بنمایدت روشن در اینجاکه باشد از نی گلشن در اینجا
تو زان گلشن در اینجا آمدستیهم از این گلخنی روشن شدستی
ترا چون گلشنت گلخن نموداستولی بر آتشت افتاده دود است
در این گلخن بمانده گلشنی باشبقدر خویش بی کبرو منی باش
در این تاب و تبِ آتش همی سوزبریز این ریزه و گلشن همی سوز
چنان در گلخنی فارغ نشستهدَرِ گلشن بروی خود ببسته
فکنده آتش و دودی بگلخنشده گلشن ز نور نار روشن
تو در آن روشنی کرده نظارهنماند ریزه وانگاهی چه چاره
بیمرد آتش و آنگه بماندز بعدِ اَنْت خاکستر بماند
تو چون در گلخن هستی بماندهخود اندر عین خاکستر نشانده
ندیدستی دمی مر گلشن یارکه تا روحی ترا آید پدیدار
در این گلخن بماندستی تو مجروحنداری جز تپش در قوّت روح
در این گلخن بماندستی بناچارشدی از دود گلخن خسته و زار
در این گلخن گذر کن همچو مرداندر آن گلشن نگاهی کن چو مردان
تو تادر گلخن صورت اسیرینه بینی آنچه جوئی پس چه چیزی
تو در گلخن فتاده زار و رنجوردر آن گلشن نظر کن سر بسر نور
ببین تا بازیابی گلشن جانوز این گلخن برو خود را مرنجان
از آن گلشن که گلهایش ستارهترا اینجا دمی نامد نظاره
نظاره کن سوی گلشن که جانستهمه ارواح و اشباح عیانست
که میگوید که ماه و آفتابستجمال یار جانش پر ز تابست
جمال یار از این معنی برونستنظر کن روی او ای دل که چونست
از آن عالم در این عالم فتادستجمال یار اسمی برگشادست
در این گلخن سرای عالم چشمشود پیدا ز بود و مینهد اسم
چو اسم تو در این عالم مسّماشود بار دگر در بود یکتا
از آن عالم در این عالم در آیدبخود چون منع خود را مینماید
چو جسم از خاک و آب آمد پدیداردگر در باد و آتش ناپدیدار
شود گل چون در این گلخن بسوزدپس آنگه آتشی دیگر فروزد
شود جان چون بسوزد سوی گلشنرود بار دگر در سوی گلشن
ز دید مرد کی یابد حیاتیدر آخر باشد او دیدار ذاتی
که موجود است آن بر کل اشیااز او گشتند سر تاسر هویدا
در آخر چون شود فانی ضرورتبر جانان شود جان عین صورت
حیات طیبّه آید پدیداردر آن دم چون شود گل ناپدیدار
صور جان گردد و جان سرّ جانانشود چون قطرهٔ در بحر پنهان
حیاتی یابد از دیدار دیگربیابد بیشکی اسرار دیگر
بمیرد بار دیگر سوی جسم اوحقیقت ذات باشد خود نه اسم او
حقیقت باشد او اندر حیات اوکه یابد بار دیگر خود حیات او
دلا عین حیات جان بدیدیولی جان دیدی و جانان ندیدی