بخش ۶ - در صفات عناصر فرماید
در این عنصر عیانست و نظر کننظر بر شیب و دیگر بر زبر کن
در این عنصر حلالست آشکارهدر این صورت وصالست آشکاره
در این عنصر همه دیدار جانستاگرچه در درون پرده نهانست
در این عنصر ببین تا راز دانیدر این عنصر جمالش باز دانی
در این عنصر چه دیدی جز غم و رنجطلسم است این ولی اندر سر گنج
طلسم و گنج هر دو در یکی گمحقیقت گنج مخفی در یکی گم
طلسمت بر سر گنج است بنگرحقیقت دیدنت رنج است بنگر
ابی رنجی نیابی گنج جانانبکش مر رنج و بنگر گنج جانان
یکی گنجست اینجا گر بدانیدرونش پر ز دُرهای معانی
یکی گنجست اینجا پر جواهرکه برواصف شدست این گنج ظاهر
اگرچه گنج اینجا باطلسم استحقیقت کنتُ کنزاً عین اسمست
ترا این گنج آسان دست دادستاگر اینجا بسوی او بری دست
از آنِ تست اینجا گنج اسرارولی اینجا طلسمت ناپدیدار
نمود آن گنج برداری بیکبارحقیقت گنج معنی زود بردار
عجائب جوهر و در بیشمارستحقیقت بعد از آن دیدار یارست
یکی گنجست انجام و هم آغازدر او پیدا شده انجام و آغاز
یکی گنجیست پر درّ الهیگرفته بودش از مه تا بماهی
یکی گنجست بیشک بی نهایتکه او را نیست اینجا حدّ و غایت
یکی گنجیست بر خورشید تابانبیابی گنج را در صورت جان
حقیقت گنج عشاقست اینجاکسی کو عین مشتاقست اینجا
کسی کان راز اوّل او شنودستدَرِ این گنج را او برگشودست
دَرِ این گنج اگر بگشائی اینجاهمه کس گنج را بنمائی اینجا
دَرِ این گنج بنمائی حقیقتکه گردی پاک از این عین طبیعت
دَرِ این گنج مر کو برگشودستچو منصور از حقیقت رخ نمودست
دَرِ این گنج او بگشاد اینجااز آنجا جوهری بنهاد اینجا
دَرِ این گنج بگشاد و بیان کردیکی جوهر در اینجاگه عیان کرد
دَرِ این گنج اگر نه او گشودیکسی را کی خبر زان راز بودی
دَرِ این گنج بگشاد و خبر کردهمه عشاق را او یک نظر کرد
برافشاند آن همه دُرهای اسرارپس آنگه شد ز صورت ناپدیدار
برافشاند آن درو آنگه نهان شدحقیقت برتر ازکون و مکان شد
برافشاند آن همه جوهر بیکبارکه او بُد مرمتاع خود خریدار
چگونه برگشاد این چادر گنجاگرچه برده بُد او سالها رنج
چنان بگشاد او راز معانیکه سر را برد پی او از نهانی
طلسمی دید صورت آشکارهنهاده بر سر گنج او نظاره
درون گنج صورت چون طلسمیز گنج اینجا نموده دید اسمی
درون گنج را کرد او نگاهیحقیقت برده در دزدیده راهی
چو ره دزدیده بُد دزدیده ره برددر اینجاگوی از میدان ره برد
چنان شد در درون گنج مخزنکه شد اسرار بر وی جمله روشن
چو روشن شد بر او سرّ نهانیگشادش بس در گنج معانی
چو گنج خویش دید او خود نهادهبدش هم خویش کرد آنگه گشاده
حقیقت گنج او بنهاده اینجاولی از دیدنش آزاده اینجا
بدو چندان ز عین عشقبازیکه نزدش عین دریای مجازی
نمیپرداخت دیگر در سوی گنجفتاده سالک آسا در غم و رنج
سلوک اوّلش بد راز دیدهریاضت در میانه باز دیده
ریاضت را در آنجا گه کشید او که تا آخر حقیقت باز دید او
ریاضت سالها در خلوت دلکشید و برگشادش راز مشکل
ریاضت سالها در خلوت جانکشید و باز دید او روی جانان
ریاضت یافت تا آخر سعادتعیانش شد در آن عین ریاضت
ریاضت یافت تا خود در یکی دیدریاضت گنج معنی بیشکی دید
ریاضت یافت تا جانِ نهان یافتحقیقت جان جان عین العیان یافت
ریاضت کرد روشن جان جانشنمود اینجا یقین راز نهانش
ریاضت قربت مردان راهستکه در آخر یقین دیدار شاهست
ریاضت جملهٔ مردان کشیدنددر آخر راز اوّل باز دیدند
ریاضت سالکان را کرد واصلکه شد در عاقبت مقصود حاصل
ریاضت هر که را مر روی بنموددَرِ این گنج اینجاگاه بگشود
ریاضت انبیا دیدند بسیارکه باشد گنج ایشان را باظهار
ریاضت کش اگر خواهی رخ دوستز خود بشنو حقیقت پاسخ دوست
ریاضت کش که آخر باز بینییقین انجام با آغاز بینی
ریاضت کش که آخر مرد کارتنمودارست مر دیدار یارت
چو منصور از ریاضت برکشیدیدر آخر دیده و دیدار دیدی
چو منصور از حقیقت گر شوی مستدر آن عین نمودت کل دهد دست
بلای عشق کش در آخر کارکه تا مر جان جان آید پدیدار
بلای عشق کش بردار این گنجکه تا آخر نیابی مرغم و رنج
بلای عشق جانان کش چو منصورفنا شو بعد از آن تا نفخهٔ صور
بلاکش تا لقا بینی در اینجاشوی مانندهٔ منصور یکتا
بلاکش ای دل اینجاگه بلاکشبآخر جسم و جان سوی بلاکش
بلاکش کآخرکارست راحتچه آخر بهتر کارت سعادت
بخواهد رخ نمود اینجا بتحقیقچه بهتر زین همی خواهی تو توفیق
چو ماه دلستان در آخر کارترا این پرده بردارد بیکبار
شود پیدا ترا آن ماه جانسوزبنزدش همچو شمع ای جان برافروز
بنزد روی آن خورشید تابانچو پروانه وجود خود بسوزان
نه چون منصور دید آن روی خوبشکه بد معنی ز غفّارالذّنوبش
نظر کرد آن زمان منصور اینجایقین خود دید آن مشهور اینجا
زمان را با مکان در خویش گم دیدمی وحدت درون عین خم دید
چنان گم دید در خود هر دو عالمکه نقشی بود پیش دید آدم
چنان گم دیده بُد در جمله اشیاکه او بُد در همه موجود پیدا
چنان گم دید در ذرّات خود راکه یکسان بُد به پیشش نیک و بد را