بخش ۵ - در صفات پرده در افتادن فرماید
در آن ساعت که این پرده برافتدترا آن دم نظر بر جوهر افتد
در آن ساعت که این پرده نماندترا جوهر بنزد خویش خواند
در آن دم باز بینی یار خود گمکه بودی کرده در دیدار قلزم
حجاب آن دم که برگیرندت از پیشبجز یکی مبین چه پس چه از پیش
حجاب آن دم که برگیرند پیداشود اندر یقین ذرّات شیدا
حجاب آن دم که برگیرد نظر کندلت از اوّل و آخر خبر کن
حجاب آن دم که برگیرد به بینییکی اندر یکی گر در یقینی
حجاب آن دم که برگیرد از آن ذاتیکی گردد در آنجا و یکی ذات
یکی بنگر دوئی بگذار ای جانکه جانانت نبود غیر جانان
حجابی نیست مقصود من اینستکسی داند که در عین الیقین است
حجابی نیست کل دیدار یارستعدد بنموده یکی بیشمارست
حجابی نیست یکی بین زمانینخواهی یافت بهتر زین زمانی
حجابی نیست در عین شریعتکه یکسانست آخر در حقیقت
حجابی نیست امّا تو حجابیکه پیوسته تو درعین حسابی
حجابی نیست جز برگفتن ای دوستوگرنه بیشکی میدان که کل اوست
حجابی نیست کاین سر بی حجابستدل ذرّات با خود در حسابست
حجابی نیست ای دل چند گوئییکی داری یکی پیوند جوئی
چو پند تو با دیدار بایستدل و جانت پر از اسرار بایست
ترا این راز بنمودست سربازمگو بسیار هان برخیز و سرباز
چووقت آمد که برداری حجابتنماند هیچ اعداد و حسابت
چووقت آمد حسابت رفت خواهدحقیقت بود تن اینجا بکاهد
چووقت آمد که با آن سر شوی بازسزد کین سرّ ز جانان بشنوی باز
دمادم اقتلونی یا ثقاتیپس آنگه اِنَّ فی قتلی حیاتی
حیات تست اندر کشتن تویقین تو بخون آغشتن تو
بخواهد کشت جانانت در آخِرکه آن مخفی ببینی دوست ظاهر
بخواهد کشت جانانت چنان زارکه آن دم باز بینی عین دیدار
چه باشد جان چو جانان رخ نمایدخوش آن ساعت که او پاسخ نماید
چه باشد تن ز بهر کشتن یارهزاران جان چه باشد پیشش ایثار
چه باشد آنقدر گویم چه باشدکه عاشق پیش اقدام تو باشد
ترا چون من هزارانست اینجاز من سرگشته تو مجروح و شیدا
بکش جانا و کلّی وارهانممرا چه غم توئی جان و جهانم
بکُش جانا مرا تا چند سوزینماند مر مرا در بند سوزی
بکش جانا مرا در قرب قربتکه دیدستم بسی اندوه و محنت
بکش جانا مرا مراتا من نمانمکتاب هجر بر تو چند خوانم
بکش جانا مرا تا کل تو مانیکه سرگردانم از دست معانی
مرا بی بود معنی کن که صورتیقین دانم که خواهد شد ضرورت
چنان از دست معنی ماندهام مناگرچه جوهرش افشاندهام من
چنان ازدست معنی من اسیرمحقیقت زین اسیری دستگیرم
چنان ازدست معنی پای بندمکه مانده ناامید و مستمندم
چنان از دست معنی باز ماندمکه بی روی تو دل از راز ماندم
چنانم کرد معنی واله و مستکه صورت با نمود دوست پیوست
ولیکن عشق دید هرزه گویستدر این میدان بسرگردان چو گویست
در این میدان معنی تاختم پرفشاندستم در این میدان بسی دُر
در این میدان ز دستم گوی وحدتبهر معنی که بُد دلجوی حضرت
حقیقت معنی اینجا ره نداردکه عشقش جز دل آگه ندارد
چو معنی نزد عشقش کاردان شدز پیدائی در او کلّی نهان شد
ندارد راه معنی سوی دلداربگفت و گو شده در کوی دلدار
حقیقت عشق و درد عشق دریابز بود عشق خود یک دم خبر یاب
حقیقت عشق دریاب از معانیکه بنماید نشان بی نشانی
اگر عشقت نماید رخ در اینجادهد بیشک ترا پاسخ در اینجا
اگر عشقت نماید دوست یابینمود او درون پوست یابی
اگر عشق کند بیرنگ صورتبه بینی روی جانان در حضورت
حضور عشق اگر آری پدیدارشود اشیا بدستت ناپدیدار
حضور عشق سالک را نداندوگرداند بجای خود نماند
حضور عشق واصل یافت اینجامراد خویش حاصل یافت اینجا
حضور عشق آدم زاندم اوستمسمّا کرد و گفت این دم دم اوست
حضور عشق جنّات نعیمستدر اینجاگه چه جاس ترس و بیمَست
حضور عشق اینجا رخ نمودستکه این دم در همه گفت و شنوداست
حضور عشق بیشک عین نورستکسی داند کز آن دم با حضور است
حضور عشق بشناس ای دل ریشبجز جانان تو منگر از پس و پیش
بجز جانان مبین در عشقبازیحرامست از چنین جز عشقبازی
بجز جانان مبین در هیچ احوالچو دیدی این زمان دیگر مزن قال
بجز جانان مبین تا راز دانینمود عشقبازی باز دانی
بجز جانان مبین وین پرده برداروگر یارت کند با پرده بردار
بجز جانان مبین مانند مردانکه مرادن باز دیدند روی جانان
بجز جانان مبین تو در نمودشبکن چون جملهٔ مردان سجودش
بجز جانان مبین ای کاردان توهمه جانان نگر در دید جان تو
بجز جانان مبین و در فنا باشچو گشتی تو فنا در حق بقاباش
بجز جانان مبین ای جمله بودتکه حق کلّی توکّل در سجودت
ایا نادیده اینجا وصل جانانبمانده در نمود خویش حیران
تو گر اینجا بیابی اصل آن بودتو باشی بیشکی دیدار معبود
ایا نادیده وصل جان جانتدر این ظاهر گرفتار عیانت
ابا تست آنچه گم کردی چه جوئیچو گم چیزی نکردی می چه جوئی
ابا تست آنچه جویانند جملهز آتش نیز گویانند جمله
ابا تست و ندیدی ای دل ریشجمالش تا حجب برداری از پیش
ابا تست آنچه میجویند هر کسابا تست این بیان اوّلت بس
ابا تست و تو با اوئی همیشهچرا در جستن و جوئی همیشه
ابا تست و ترا دیدار باشدترا او صاحب اسرار باشد
ابا تست ای سلوکت وصل گشتهنشاط جزو و کل در تو نوشته
چنان رخ را نمود است از نمودارکه در یکّی است کلّی لیس فی الدّار
همه رخ را نمود و گشت دیگرهمه اینجا فکنده اندر آذر
چو خود میگوید و خود روی بنمودهمو اینجاگره از کار بگشود
درون جمله و بیرون گرفتستحقیقت جمله گردون گرفتست
فنا را در بقا پیوسته با خویشهمی بیخود دراو پیوسته با خویش
که هر کو بود من اینجای بشناختز بود من در اینجا سر برافراخت
چو جز من نیست چیزی آشکارهکنم اندر جمال خود نظاره
نظاره خود بخود اینجا کنم مننمود جمله اینجا بشکنم من
حقیقت ذات بیچونی است اینجادر اینجا بین که بیرون نیست اینجا
چو ناپیدا شود این جسم تحقیقیقین برخیزد اینجا اسم تحقیق
چو جسم و اسم گردد ناپدیدارحقیقت جان جان آید پدیدار
جمالش آفتاب عالم افروزبود کاینجا از او جانست پیروز
جمالش آفتاب جان نموداستکه اندر جانها تابان نمود است
جمالش هست خورشید منوّرکز او روشن شده اینجا سراسر
جمالش هست بر اشیا همه نوراز این خورشید ذرّاتند مشهور
از این خورشید جانها شد دلم مستکه عکس او درون این دلم هست
از این خورشید شهرآرای جانمچنان روشن شدم کاندر فغانم
اگرچه محو شد سایه ز خورشیدچنان کام محو بنموداست جاوید
بشد سایه بیکبار از میانهکه خورشید است بیشک جاودانه
بیکباره چو خورشید حقیقیابا او کرد مر سایه رفیقی
حقیقت سایه در بود فنا شددر آن خورشید کل عین بقا شد
درآن خورشید شد دیدار خورشیدچنان کز دید شد در نور جاوید
در آن خورشید دید او از سر نازاگر تو مرد رازی زود سرباز
درآن خورشید هر کو در فنا شدبگویم با تو کل بیشک خدا شد
خدا شد هر که این اسراردریافتبدان خورشید همچون ذرّه بشتافت
خدا شد هر که این سر باز دید اوچو منصور از حقیقت راز دید او
خدا شد هر که او دیدار دیدستعجب گر بود اینجا او پدیدست
خدا شد آنکه این سر پی برد اوبجز یکی حقیقت ننگرد او
حقیقت جز خدا غیرست دریابهمه ذرّات در سیرست دریاب
حقیقت در بر این چار عنصرهمی گردند در این بحر پُر در
ظهورش عنصر آمد در نموداردگر خواهد شدن کل لیس فی الدار
ظهورش عنصرآمد راز دیدهکه خود در عنصرست او بازدیده
در این عنصر شده پیداست رویشفتاده ذرّهها در گفتگویش
در این عنصر شناسان گرد و بشناسجمال دوست را بیرنج وسواس
در این عنصر هر آنکو دید دلداربمانندت کسی از خواب بیدار
شود ناگاه باشد خواب دیدهنمود خویش در غرقاب دیده
دگر چون گشت بیدار او از آن خوابرهائی یافت او از بحر و غرقاب
مثالت همچو خوابی دان و بنگرکه هستی از وجود خویش بر در
دگر ره بازگشته سوی صورتخیال بود نزد تو نفورت
دگر چون بازهوش آئی دگر توبیابی اندر اینجاگه خبر تو
خبر یابی از آن بیهوشی خودنمودی بینی ازمدهوشی خود
خیالت این جهان و آن جهان بینخیالی در خیالی در عیان بین