بخش ۴ - در صفت جان و دل دیدن محبوب گوید
بسوز ای دل اگر تو سوختستیدرونت آتشی افروختستی
بسوز ای دل همه راز نهانیکه خود گفتی و هم خود میندانی
بسوز ای دل که همدردی ندیدیدر این ره همچو خود فردی ندیدی
بسوز ای دل که همراهانت رفتنددر این ره خفته تو ایشان نهفتند
بسوز ای دل که ماندستی تو غمناکدر این ماتم سرای کرهٔ خاک
بسوز ای دل چو تومستی در این رازبد آخر تا نمانی ذرّهٔ باز
بسوز ای دل تو چون ذرّات اینجاکه تا گردی حقیقت ذات اینجا
بسوز ای دل که دید یار دیدیدر اینجا غصهٔ بسیار دیدی
بسوز ای دل که مردان چون چراغیتمامت سوختند اندر فراقی
بسوز ای دل که چون منصور مستیمکن چون دیگران اینجای هستی
بسوز و نیست شو در نفخه ذاتکه آنگه باز یابی عین ذرّات
تو گر خود را بسوزانی خدائییکی گردی نه چون این دم جدائی
جدائی این زمان از دید دلداربمانده اندر این صورت در آزار
ترا اصل است بر بادی و بنگرندادی نفس را دادی و بنگر
ترا اصل است چون بادی روانهبگردی سوی خاکی آشیانه
ترا اصل است بادی عمر بر بادکجا در باد ماند خاک آباد
ترا چون اصل خاک و باد و آبستفتاده آتشی در دل چه تابست
تو این بنهادهٔ در پیش خود توشده قانع بسوی نیک و بد تو
چنانت آتش اینجا برفروزندکه خشک و تر در اینجاگه بسوزند
چنات باد در پندارت آوردکه ناگاهت بزیر دارت آورد
چنانت آب کرد اینجا روانهکه پنداری که مانی جاودانه
بر این آتش بزن آبی و خوش باشوگرنه بستهٔ این پنج و شش باش
در این باد هوس تا چند باشیاز آن مانده چنین در بند باشی
اگر آبی زنی بر آتش و بادشود خاک وجودت جمله آباد
نماند آتش و آبی نمانددر این خاکت دگر تابی نماند
دهد آن آب و خاک آنگاه بر بادشوی آنگه ندانی ذات آباد
نماند هیچ از دیدار عنصروگر پرسی دگر گویم مگو پر
چنین کن این چنین در آخر کارکه تا پرده بسوزانی بیکبار
بسوز این پرده اندر آتش عشقکه تا گردد حقیقت سرکش عشق
بسوز این پرده تا پیدانمائیتو اندر خویشتن یکتا نمائی
بسوز این پرده ای غافل بماندهچو بیکاران تو بیحاصل بمانده
بسوز این پرده در دیدار جانانچو خواهی باشی برخوردار جانان
بسوز این پرده و دیدار او بینچنین بد نیست او جمله نکو بین