بخش ۳ - هم در صفات دل گوید و خطاب بنده حق را عزّ و جل
دلا تا چند دُرهای معانیز مهر خاطرت اینجا فشانی
که میداند بیان جز راز دیدهکه اوّل رادر آخر باز دیده
که میداند بیان لَنْ ترانیبجزموسی صفاتی بر معانی
که بد بر طور عشق او راز اسراربگفته باشد و بشنیده از یار
خطاب بنده و حق هر دو بشناسبرون کن ازدماغ خویش وسواس
خطاب بنده و حق را یکی دانگمان بردارو حق را بیشکی دان
خطاب بنده و حق هردو اینجاستبنزد عاشقان این راز پیداست
خطاب بنده و حق هر دو بشنوکهن بگذار و اینجاگه طلب تو
خطاب بنده با شاه سرافرازعیان دیگر است ای مرد سرباز
خطاب بنده و حق جان و دل دانخوشا آنکس که اینجا یافت جانان
هر آنکو روی جانان یافت او همچو خورشیدی در اینجا تافت او هم
چو هردو عالم اینجا صورت تستترا این راز اینجا بایدت جست
بباید جستنت امروز این رازکه تا یابی عیان اوّلین باز
در اینجاکن طلب هر راز اوّلیکی بین و مشو درخود معطّل
قراری گیر همچون نقطه اینجامشو چون قطرهٔ از جای بر جا
همه امروز در جان تو پیداستز من بشنو که جانان تو پیداست
اگر امروز یار من ندیدیگلی بودی و بیشک پژمریدی
خبر از بلبل اینجاگه نداریکه مینالد در اینجاگه بزاری
درون این قفس ای بلبل رازگلستانست بگشا دست از آواز
بصد الحان مر این بلبل سرآیدبهر دستان که میخواهی برآید
درون دل گلستانست معنییقین دیدار جانانست مولی
درون تو گلستان خدائیستدرون عشق از بلبل نوائیست
تو اینجا بازمانده می ندانیکه اندر تست اسرار نهانی
ترا اینجاست دیدار تماشاکن اندر دید دید دید یکتا
که میداند رموز لامکانمکه بیرون ازمکین و از مکانم
خبر آنکس بیافت از جان جان اوکه هم درخویش شد کلّی نهان او
خبر آن یافت در ذرّات اینجاکه رجعت کرد سوی ذات اینجا
خبر او یافت از تحقیق مردانکه او رادادهاند توفیق مردان
خبر او یافت کو از خود فنا شدفنا بگذاشت و در عین بقا شد
خبر آن یافت چون منصور اینجاکه شد در جزو و کل مشهور اینجا
خبر آن یافت از عین حقیقتکه بیرون رفت از دانش طبیعت
خبر آن یافت از دیدار جانانکه اینجا گشت برخوردار جانان
خبر آن یافت از اسرار بیچونکه حق را دید اینجا بیچه و چون
خبر آن یافت کز خود رفت بیرونخبر را باز دان ای مانده در چون
خبر آن یافت از راز دو عالمکه اینجابازگشت از سوی آن دم
تو بیچونی مگر چون بود چونستکه این معنی ز صورتها برونست
باندیشه نیاید این بیان راستتو منگر پس نه پیش و چپ و نی راست
همه ذرّات خودبا زیب بنگردلا بالا ودید شیب بنگر
درون صافی کن ای آدم دم عشقکه امروزی تو اینجا آدم عشق
تو اینجا آدمی در هشت جنّترسیده این زمان در دید قربت
تمامت قدسیان کرده سجودتطلبکارند در دید وجودت
طلبکارند ترا اینجا نظر کنهمه ذرّات جانت را خبر کن
طلبکار تو عرش و فرش و افلاکتو اینجامانده عین آب با خاک
طلبکار تو جمله تا بدانیتو با صورت بمانده در میانی
برون از صورتی ای معنی دوستتو مغزی و مبین این صورت پوست
تو چیزی بس شریفی وبدائعدریغا چون ندانستی صنائع
تو از خود در تعجّب ماندهٔ دلاگرچه جان و دل را خواندهای دل
خبر از خود نداری تا چه چیزینکو بنگر که بس چیزی عزیزی
ترا این جوهر کل رخ نمودستدمادم مر ترا پاسخ نمودست
همی گوید درونت دمبدم رازتو ماندستی عجب در جسم و جان باز
نکردی گوش یک دم سوی یارتنرفتی یک زمان در کوی یارت
تو هم گوئی و هم یاری ندانیوگر دانی در آن حیران بمانی
عجب رازیست این سرّ با که گویمتو درمانی و درمان از که جویم
تو درمان منی ای درد عشّاقنموده روی خود از عین آفاق
چرا پنهانی ای پیدای جانمچرا کلّی به ننمائی عیانم
مرا بنمودهٔ رخ مر طلبکاردر این عین طلب مجروح و افگار
چنان خواهم که اینجا جز یقینمبه ننمائی که تا روی تو بینم
چنانت عاشقم از دید دیدارمرا یک لحظه دید خود پدیدآر
چو میدانم که دانائی همیشهتو نوری عین بینائی همیشه
ز فرقم تاقدم بنمودهٔ رویتوئیدر باطنم در گفت و در گوی
چرا پنهانی و پیدا نمودهنمود جسم و جان شیدا نموده
منم شیدائی تو هردو عالمز تو گفته یقین سرّ دمادم
زهی بنموده رخ در عین شیدابتو پیدا بتو بینا و گویا
جمالت فتنهٔ جانها شده بازنموده جمله را انجام و آغاز
همه ز آغاز و انجام تو دیدهتو در جمله ولی کس تو ندیده
ندیده کس جمالت آشکارهخودی در خود ز بهر خود نظاره
چو گفتی از خود و هم خود شنودینباشد غیر بیشک خویش بودی
چنان بر خویشتن عاشق شده خودکه یکسانست پیشت نیک با بد
همیشه بودی و باشی همیشهکه از خود فیض میپاشی همیشه
همه فیض تو دیده جمله ذرّاتهمه جویندت اینجا عین ذرّات
تو هم خود طالب و مطلوب باشیحقیقت خویشتن مطلوب باشی
تو مطلوبی و جمله طالب توکه باشد در میانه غالب تو
نه چندانست و صفت در زبانمکه با آخر رسد شرح و بیانم
نه چندانست انوار جلالتکه بتوان یافتن حدّ کمالت
نه چندانست وصفت آشکارهکه بتوان کرد مر کلّی نظاره
همه حیران تو و در همه رازفکنده پردهٔ عزبت باعزاز
بهر وصفی که گویم بیش از آنیولی دانم که پیدا ونهانی
چنان پیدا شدستی در دل منکه کلّی برگشادی مشکل من
چنان پیدا شدستی دردل و جانکه با من بازگفتی راز پنهان
چنان پیدائی و میگوئی اسرارکه از عشقت شدستم زار و افگار
دوای درد دل عطّار خود توبگویش دمبدم اسرار خود تو
حجبا صورت از پیشش براندازوجودش جملگی چون شمع بگداز
وجود او فنا گردان بیکبارورا اینجا بکن اعیان دیدار
ز دست خویش ده او را رهائیرسانش باز در عین خدائی
چو این کار ازتو اینجا میرود بازبیکباره حجاب اینجا برانداز
کمال من حجاب صورت و بسنداند راز من اینجایگه کس
تو میدانی حقیقت راز عطّارکه تو انجامی و آغاز عطّار
چنان عطّار در تو ناپدید استکه گویا با تو درگفت و شنید است
کنون چون عین پایانست دیداربکلّی ناپدید و خود پدیدار
مرا از من تمامت بستدی تونیم من در میان کلّی خودی تو
توئی در بود من پیدا نمودهمرا در عشق خود شیدانموده
چو بود من نمود تست اینجاهمه اندرسجود تست اینجا
همه ذرّات پیشت در سجودندچرا کایشان نباشند یا نبودند
اگرچه در یقین و درگمانندبتو پیدادگر در تو نهانند
بتو چندی شده اجرام ظاهربتو چندی دگر در عشق قاهر
نهاده روی چندی بر سر راهدگر چندی ز دیدار توآگاه
هر آن ذرّات کز رویت خبر یافتترا اینجایگه اندر نظر یافت
هر آن ذرّات کاینجاگشت واصلترا اینجا بدید ای جان و ای دل
چواینجا کعبهٔ مقصود هستیدرون جان و دل کلّی ببستی
در اینجا کعبه و دیر است اینجادرون کعبه هم دیر است اینجا
چه در کعبه چه بتخانه همه اوستدرون هردو اینجا دمدمه اوست
چنان گم کردهام خود را در اینجاکه گه پنهان کند گه خویش پیدا
در این دیری که مینا رنگ آمددر او هر نقش رنگارنگ آمد
عجایب جوهری بی منتهایستدر این جوهر نمودار بقایست
تو در این دیر مینا خویش نشستیدل اندر دیدن این دیر بستی
در این دیرت چنان دل در گرفتستخیالاتت ز بام و در گرفتست
خیالت آن چنان بت میپرستدتو پنداری که جانت میپرستد
خیالت آن چنان مغرور کردستکه از جانان بکلّت دور کردست
خیالت آنچنان محبوس داردکه این در دایمت مدروس دارد
خیالت آن چنان از ره بیفکندکه دارد جانت اینجاگاه دربند
گذر کن زین در دیر بهانهکه میدارد ترا دائم فسانه
چنانت غافل و بیهوش کرداستکه جانت ز هرگوئی نوش کرداست
چرا در دیر بنشستی تو در سیرکه خواهد گشت ویران ناگهت دیر
شود ناگاه دیرت جمله ویراناز این دیرت گذر کن همچو پیران
چرا ماندستی اندر دیر صورتنمیگیرد دلت زین بت نفورت
دلت زین بت نیامد سیر یک دمکه تا ریشت بیابد زود مرهم
دلت در بند بت تو بُت پرستیکه در این دیرها مانده تو هستی
تو مستی این زمان و مانده در دیردر این مستی کنی هر لحظهٔ سیر
مرا صبر است تا گردی تو هشیاربیکباره شوی از خواب بیدار
ندانی دیر را و بت شده مستکه این دم خفته و مانده دل مست
در این دیر فنا مردان رهبردل اندر وی نبسته رفته دربر
چو دانستند کس را نیست انجامگذر کردند اینجاگاه فرجام
بتِ صورت بیک ره خورد کردنداز آن گوی سعادت جمله بردند
بدانستند کاینرا نیست بنیاددر اینجا خاک خود دادند بر باد
چو خاک خویشتن بر باد دادندمر اینجا نفس سگ را داد دادند
بدانستند آخر مر زوالی استدر این منزل مقام قیل و قالی است
مقام حیرتست و رنج و ماتمکه باشد در مقام رنج خرم
همه عین بلا و درد و رنج استکه اسمش دائما خوان سپنج است
سرای پانزده گر راز بینیهمه در بود خود مر باز بینی
توئی خوان سپنج و غافل از خودبمانده گاه در نیکی و گه بد
توئی خوان سپنج ای کار دیدهکه هستی نیک و بد بسیار دیده
توئی خوان سپنج و خود ندانیکه بیشک زادهٔهر دو جهانی
توئی خوان سپنج و در تو موجودکه بودت ازنمودت باز بنمود
توئی خوان سپنج ای صاحب رازکه این پرده فکندی خود بخود باز
توئی موجود تامردود چونستکه این از عقل و حسّ تو برونست
بدانی در درون افتاده گویانمود عشق موجودست جویا
شده چیزی که تا گم کردهٔتوهمی جوئی ولی در پردهٔتو
در این وادی بسی گمگشته و رهنبرده هیچکس زین راز آگه
ندیده هیچکس آغاز و انجامنمیداند کسی خود را سرانجام
که تا آخر چه خواهد بود آخرفرومانده تو درآن عین ظاهر
همه در خویش و بیخویشند ماندههمه کشتی در این بحرند رانده
بجائی منزلی آمد پدیداربجائی عاقلی آمد پدیدار
که جائی هر کسی را ره نمایددر این معنی دلِ آگه نماید
کسی را سوی من آگه رسانددر این معنی دلی از غم رهاند
بسی رفتند و آگاهی ندارندکه این دم در عیان دیدار یارند
بسی رفتند چون اینجایگه رازندانستند تا کی بیند آن راز
بسی رفتند دل پر حسرت و رنجکسی نایافته اینجایگه گنج
بسی رفتند و این دم عین ذاتندحقیقت عین دیدار صفاتند
بسی رفتند وین دم در حضورنددر آن وادی حقیقت عین نورند
بسی رفتند گه در شیب و بالابمانده ره نبرده سوی آلا
بسی رفتند و دیگر بازگشتندبساط فرش دیگر در نوشتند
بسی رفتند دیگر سوی این دیردگر آهنگ کرده سوی آن سیر
بسی رفتند و در عین جلالندمثال انبیا اندر وصالند
در آن وصلند اصل یار دیدهحقیقت جمله وصل یار دیده
نهان در یار پیدا گشته ایشانزبودش جمله یکتا گشته ایشان
کنون در وصل حیرانند جملهاز آن پیدا و پنهانند جمله
که هم پیدا و هم پنهان شده کلکه جان بودند و هم جانان شده کل
در آن عین فنا دیدار رازندبود حق را بکلّی بی نیازند
بسی عین فنا تنها نشستندکه از ننگ وجود خویش رستند
برستند و همان سرباز دیدنددر آن حضرت ز بود خود رمیدند
بدیدند آنچه پنهان بُد در آنجادگر چندی یقین اعیان در اینجا
بقدر خویش ای دل تاتوانیکه در یابی ز خود راز نهانی
در اینجا باز یاب و زود بشتابتو آن گم کرده خود زود دریاب
در اینجا باز بین تو سرّ اولترا اینجا نموده کل مبدّل
بکرده بار دیگر صورتی بسیکی سرّیست در صبح تنفّس
در آن دم عارفان این راز بینندحقیقت از حقیقت باز بینند
کی کاینراز وقت صبحگاهینظر دارد در اسرار کماهی
چنان دارد نظر در صبحگاهانکه تا بنمایدش رخ جان جانان
در اینجادیدن یارست دریاببه وقت صبح اینجاگاه بشتاب
بوقت صبحدم بیدل مشو توز راز دوست مر غافل مشو تو
بوقت صبحدم آن سرّ ببین توگمان بگذار و شو اندر یقین تو
نظر کن در همه اشیا سراسرکه جان میبارد از فیض تو آخر
همه نورست ریزان اندر آن دمکز آن دم یافت این ترکیب آدم
در این دم گر دمی بر خون زنی تووطن بالای این گردون زنی تو
در آن دم گر کنی اینجا نگاهیپر از نور است ازمه تا بماهی
ز عشق روی آن خورشید ذرّاتدر آن دم مانده اندر عین آیات
طلب طالب رخ خورشید باشدهمه از جان خود نومید باشد
چو آن فیض جلال لایزالینماید روی خود از پرده حالی
همه پیدا شدند از تابش نوربنزدیکی او روی آورند دور
همه در عکس نور ذات رقصانشوند و هر یکی گردند تابان
سوی خورشید رخ آرند جملهز رخها پرده بردارند جمله
در آن دم چون به پیشش روی آرندبمستی خویشتن زان سوی آرند
شوند از بیخودی تا سوی خورشیدبسوزند و بمانند عین جاوید
بسوزند و فنا گردند در حقدر این معنی بقا گردند مطلق
بسوزند و شوند اینجا فنا کلبیابندش یقین عین بقا کل
بسوزند و شوند آن جوهر اصلکه آدم یافت در جنات این وصل
همه جوهر شوند از نور خورشیدنماید آن زمان تابان جاوید
همه جوهر شوند از تابش تابهمه گردند اندر نور غرقاب
همه جوهر شدند آنگه نهانیبهر معنی که میگویم چه دانی
چه دانی تو بمانده غافل و مستکه چون رفتی دل و جان با که پیوست
نگردی پاک تا اینجا نسوزیسزد گر نور عشقی بر فروزی