گنج

بخش ۲ - سؤال کردن شخصی از منصور در سرّ آدم (ع) و جواب دادن او

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۹۹ بیت
کسی پرسید ازمنصور این رازکه آدم چون بدش انجام و آغاز
چه نقشی بود آدم بازگویمکه تو راز جهانی بازگویم
جوابش داد پس منصور آن دمکه تو مر نقش میدانی مر آدم
چنین آدم در اینجا میشناسیخموشی کن که مرد ناسپاسی
تو آدم اینچنین دانستهٔ توهنوز از عشق نادانستهٔ تو
کمال آدم اینجا من بدانمکه آدم هست در عین العیانم
منم آدم، منم نوح و منم بحرمنم عقل و منم عشق ومنم قهر
منم کل انبیا و اولیا منیقین در جزو و کلّم پیشوا من
منم اشیا، منم پیدا و پنهانمنم بیشک در اینجا نفخ رحمان
منم خورشید سرّ لایزالیمنم بدر و نمودار کمالی
منم افلاک و عرش و لوح و کرسیمنم جنّت، منم هم روح قدسی
منم اوّل منم آخر در اینجامنم باطن منم ظاهر در اینجا
منم بنوده و بنمایم اسرارمنم اینجای حق کلّی نمودار
منم بحر و منم جوهر نمودهمنم دُرّ و منم دریاگشوده
منم جبریل و اسرافیل دیگرمنم کل عین میکائیل دیگر
منم اینجایگه دید اناالحقمنم آدم کزو گویم بکل حق
تو آدم این چنین هر نقش خوانیتو چون نقشی به جز نقشی ندانی
بحل کردم ترا زین راز گفتنولی خواهم ترا سِرّ بازگفتن
تو آدم ذات بیچون و چرا دانحقیقت برتر از ارض و سما دان
تو آدم دان همه افلاک و انجمهمه چون قطره و او عین قلزم
تو آدم دان بهشت و حور و غلمانتو آدم دان حقیقت جان جانان
تو آدم دان کنون آنگاه دیگرمکان بگرفته اینجاگه سراسر
تو آدم دان نمود کبریائیخدائی کرده در عین خدائی
تو آدم دان چو نورذات ماندهصفاتِ فعل در ذرّات مانده
چنین آدم شناس اینجا به صورتکه تا اینجا فزاید صد حضورت
توئی آدم چرا ازخود جدائیتو آدم نیستی بیشک خدائی
توئی آم ولی خود اسم کردیز بهر بود اینجاجسم کردی
توئی آدم کنون درعین جنّترسیده این زمان در عین قربت
توئی آدم نموده رخ بر افلاکاز آن دم آمده در عین این خاک
توئی آدم نمود تست دنیافتاده این زمان در عین مولی
توئی آدم چرا مغرور گشتیباندک چیز از آن دم دور گشتی
توئی آدم ترا خود این کشیدستبنزدت کمترین چیزی نهیدست
توئی آدم جمال یار دیدهولی در حسن پنج و چار دیده
توئی آدم تمامت مخزن تستهمه پیدا بتو و روشن تست
توئی آدم بتو شد نور پیداکنون بنگر تو در منصور پیدا
جوابت گفتم از حرفی بدانیمگر از خویشتن حرفی بخوانی
تو آدم این چنین بشناس منصوریقین آدم شناس ای مرد پرنور
نَبُد آدم به جز دیدار اللّهعیان او آمده از قل هو اللّه
حقیقت آن دم از هر دو جهانستیقین مرذات پیدا و نهانست
چنان بُد آدم اینجا نقش آدمکه هم پیدا شدست از نفخ آن دم
حقیقت صورت جانش یکی بوداز او آن آدم صافی یکی بود
یکی بُد ازدوئی پیدا نمودهجمال حق در او پیدا نموده
یکی بُد در یکی از نفخ آن ذاتولی اینجا مرکّب گشته ذرّات
یکی بُد از یکی او رخ نمودهز بهر انبیا پاسخ نموده
یکی بد جسم و جان اندر خدائیبآخر بار شد سوی خدائی
نمودی کرد اینجا عاشقانهز بهر زاد قدرت آن یگانه
نمودی کرد اینجا بهر آن رازکه تا عین ابد گوید از او باز
نمودی کرد اینجا و فنا شدلقا بنمود و در سوی خدا شد
لقا بنمودو پیدا شد جمالشلقایش بنگر و حدّ کمالش
لقا بنمود و با حق باز گفت اویقین حق دید و از حق راز گفت او
چو از حق بود حق از حق عیانستولی این سر که دیدو که بدانست
کسی کین راز دیدست از حقیقترها کردست او بیشک طبیعت
چنان در محزن اسرار پرنورحقیقت پردهٔ چون دید منصور
چو من منصورم و این راز دانممن اینجا سر از اینجاباز دانم
چو من آدم فرستادم بدنیاحقیقت باز بردم سوی عقبی
وجودش را وجود خویش کردمز جمله خویش را در پیش کردم
مرا سریست آدم کآن ندانستکه آدم بود من هم آن ندانست
منم منصور ای مرد حقیقتکه بگذشتم ز لذّات طبیعت
منم منصور در عین خدائیز غیر خویشتن کرده جدائی
منم منصور و حق از حق زده دمکه هم اینجا ندید این راز آدم
منم منصور و بگذشته ز تقلیدرسیده بیشکی در دیدن دید
منم منصور کز عشق نمودمهمه ذرّاتها کرده سجودم
منم منصور اینجاآمده کلبکرده اختیار اینجایگه ذل
منم منصور و کلّی راز دیدهجمال حق در اینجا بازدیده
منم منصور دست از جان بدادهحقیقت در خدائی داد داده
منم منصور اینجا راز گویمخدایم از خدائی بازگویم
منم منصور بگذشته ز افلاکنموده ریح و نار و ماء و پس خاک
همه بود من است و من نمودمگره از کارها اینجا گشودم
مرا عین خدائی زیبد اینجاکه بیجایم بکل جایم همه جا
مرا عین خدائی منکشف شدوجودم سوی ذاتم متصف شد
ز پنهان آمدم بیرون من از کُنچنین نوری یقین شد روشن از کُن
که برگویم عیانم آشکارهمرا اینجا کنندم پاره پاره
مرا اینجا در آویزند ازداربنزد عاشقان بهر نمودار
مرا اینجا یکی آتش فروزندهمه بر آتش شوقم بسوزند
بسوزانند بود صورتم پاکچو بردارم حجاب آب از خاک
بسوزانند اینجاگه به آتشبسوزم من ز ذوق خویشتن خَوش
بسوزم خویشتن در نزد عشاقصلائی میزنم در کلّ آفاق
اناالحق گویم و گویم اناالحقبگویم اندر اینجا راز مطلق
گمان بردارم از رمز یقین بازنمایم هر که بیند اوّلین باز
اناالحق چون زنم مر سالکانمدراین راهت بنزد خویش خوانم
همه با خویشتن آرم یکی مننمایم ذاتشان کل بیشکی من
همه بنمایم اینجا راز مشکلکنم مر سالکان خویش واصل
کنم واصل همه ذرّات اینجانمایم جمله عین ذات اینجا
کنم واصل تمامت جزو و کل رانمایم تا نماید عین ذل را
حقیقت ذات بیچونم نمودهنمودم بیچه و چونم نموده
ندارد کس خبر زین عشقبازیکه من با جمله کردم عشقبازی
ندارد کس خبر زین جوهرالذاتکه سر تا سر عیان تست ذرّات
ندارد کس خبر از دید دیدمکه من در جمله گفتم خود شنیدم
ندارد کس خبر از این معانیندیده کس و چو من راز نهانی
ندارد کس خبر از بازی یارکه هر دم میکند الفی پدیدار
ندارد کس خبر از عشقبازیکه خود با خود کند او عشقبازی
ندارد کس خبر از آمدن بازنمیداند همی اندر شدن باز
ندارد کس خبر غافل شده چندبمانده در بلای خویش و پیوند
ندارد کس خبر تا او چه پرداختبروی خود چنین پرده در انداخت
همه اندر طلب مطلوب حاصلهمه با جان و دل نی جان و نی دل
همه جویان بدو و او همه گفتولیکن گوش کر این راز نشنفت
همه با او و او خود در میان نههمه از او عیان و او عیان نه
همه جویای او او نیز جویاهمه گویان و او در جمله گویا
همه کردند بود خویش پندارولیکن می نظر کن لیس فی الدّار