گنج

بخش ۱ - بسم اللّه الرحمن الرحیم

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۶ بیت
تعالی اللّه از این دیدار پرنورکه در ذرّات عالم گشت مشهور
تعالی اللّه زهی ذات مصوّرتعالی اللّه توئی ذات منوّر
تعالی اللّه از این فیض دررپاشکه میپاشد چه زاهد را چه اوباش
تعالی اللّه از این دیدار بیچونکز آن شوقست رقّاصان گردون
تعالی اللّه از این ذات پر انوارکه بنمودست خود در پنچ و درچار
تعالی اللّه تعالی اللّه تعالیاز این معنی همی خواهم وصالی
چنان حیران دیدارت چنانمکه گوئی با تو در عین العیانم
چنان حیران دیدارست دیدهکه گوئی این زمان یارست دیده
چنان حیران دیدارست جانهاکه لال توشدست کلّی زبانها
چنان حیران دیدارست جسممکه در دیدار حیرانست اسمم
همه دیدار تست ونیست دیدارچنان پنهان شدی بودت پدیدار
ز دیدارت چنان مستم که مستمکه چرخ دهر طلسم اینجا شکستم
چنان ماهست حیران مانده درتاختکه هر مه در ره بود تو بگداخت
چنان در راه تو افتاده سرمستکه گاهی محو بودست و گهی هست
ندانم در کمال عشقبازیکه تا پرده زجانها از چه سازی
ندانم تا چه میبازی تو باماکه جانها میشود بیهوش و شیدا
چنانت عاشقان حیران دیدندکه جز تو هیچ چیزی را ندیدند
چنانت عاشقان حیران و مستندکه بود خویشتن درهم شکستند
چنانت عاشقان اندر جلالندعَرَفَتَ اللّه کلّی گنگ و لالند
چنانت عاشقان مانده زبان لالکه بیخود گشتهاند در خود مه و سال
زهی از دیدهها پنهان و پیدانمودِ بود خوددر صورت ما
چنان بر خویشتن عاشق شدستیکه از انسان مرا لایق شدستی
نداند قدر عشقت خام اینجاکه تامینشکند مرجام اینجا
نداند قدر عشقت ذرّهٔ خاککه تا رخ را نیارد سوی افلاک
نداند قدر عشقت قطرهٔ آبکه تادر بحر یابد عین غرقاب
نداند قدر عشقت صاحب تیزمگر گوئی که آبی را برو ریز
نداند قدر عشق تو مگر بادچو در نقش خودش او کرد آباد
نداند قدر عشقت آب ماندهکه او خود هست درسیلاب مانده
نداند قدر عشقت خاک مسکینمگر وقتی که بنمائی رخ از چین
نداند قدر عشقت هیچ چیزینیابد عقل از این معنی پشیزی
اگرچه عقل بیرونست از جدّفروماندهست او در نیک و در بد
اگرچه عقل پرگوی و فضولستحقیقت عشق مرجانان قبولست
کمال عشق بیرون و دو کونستکه او رادید خویش از لون لونست
کمال عشق پیدا کرد تحقیقولیکن تا که دید از عشق توفیق
کمالش هر دو عالم نور بگرفتدر اینجاگه دل منصور بگرفت
کمال عشق ازو شد عین پیداوز او گشتند مر ذرّات شیدا
اگر اینجایگه بینی کمالششوی هر لحظهٔ در اتّصالش
کمالش اوّل آدم کرد پیداوز آدم شد عیان کلّی هویدا
ازآدم شد عیان اشیا پدیدارولیکن عشق آمد شد خریدار
کمال عشق سوی آدم آمداز آن دم بود کآدم آن دم آمد
کمال آدم و عشق الهیگرفت اینجای از مه تا بماهی
چوآدم شد عیان از بود بودشحقیقت عشق راز خود نمودش
چو آدم اصل کل بود ازنمودارز عشق آمد در اینجاگه پدیدار
حقیقت آدم از عین العیان بودکه راز اسمها نزدش عیان بود
برو چیزی نشد پوشیده از عشقشراب شوق او نوشیده از عشق
ز ذات آمد عیان سوی صفات اودر اینجا هم بدیدش نور ذات او