گنج

بخش ۴۶ - حکایت در وقت پیر گوید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۸۲ بیت
شبی در صحبت پیری بدم شادنشسته در عیان عشق دلشاد
بدم اندر حضورش مانده خاموشز سرّ عشق بُد آن پیر مدهوش
دمادم پیر در مستی اسرارشدی در حالت اسرار بیدار
وگر آهی زدی در عشق و هوئیشدی گردان بر من همچو گوئی
بسرگردان شدی مانند پرگارچنین گفتی بلند اینجاکه دیدار
نموی میربائی این چه باشدتو جانی و معانی این چه باشد
ترا خواهم که سلطان جهانیحقیقت مر مرا دیدار جانی
نظر پنهان مکن از من کنون توچو هستی در حقیقت رهنمون تو
منم مسکین تو تو شاه مائیدر اینجاگه یقین آگاه مائی
نمیبینم خودم اندر میانهترا میخواهم اینجا جاودانه
ترا میخواهم و خود را نخواهمحقیقت نیک و هم بد را نخواهم
نبینم هیچ جز تو عین ددارسرای من کنون جانا پدیدار
جمالت چون نمودی پرده برداروگرنه کن مرا ای دوست بردار
منم من چون توئی ای پردهٔ جانتو بودی مر مرا گم کردهٔ جان
کنون من نیستم هستی تو داریبلندی و یقین پستی تو داری
کنون من نیستم ای مایهٔ نازتو باشی در میانه صاحب راز
کنون من نیستم ای جان جُملهتو باشی این زمان اعیان جمله
کنون من نیستم جانا تو باشیتو باشی این زمان اعیان تو باشی
کنون من نیستم هستی تو دائمبذات خویشتن پیوسته قائم
بگفتی این و گشتی پیر خاموشچو آمد نزدم آن پندار خاموش
سؤالی کردم از آن پختهٔ رازکه با من گوی از آن اسرار خود باز
خبربودت در آن رازی که گفتیمرا گفتا که تو رازم شنفتی
بدو گفتم شنفتم حال چونستکز این اندیشه جانم پر ز خونست
مرا گفتا که ای جان و جهانمچگونه من که من چیزی ندانم
چگویم گفت اکنون من چگویمدر اینجا و ترا من راز گویم
اگر یارت نماید ناگهی رخترا گوید ز عشق اینجای پاسخ
یقین آن دم مبین خود را در اسرارحقیقت هیچ چیزی جز رخ یار
حقیقت خود مبین تا دوست یابیچنان کاینجا وصال اوست یابی
بجز او هیچ اینجاگاه منگرعیان دید الاّ اللّه منگر
بجز او هیچ منگر در عیان توحقیقت خود مبین اندر میان تو
حقیقت خود مبین و یاربین باشتو دید او عیان اسرار بین باش
حقیقت خود مبین و او ببین تواگر هستی د راین سر پیش بین تو
حقیقت خود مبین در وی فنا باشچو رفتی محو او شو کل فنا باش
حقیقت خود مبین جز او حقیقتچنین باشد یقین سرّ شریعت
در آن دم چون وصال آید بدیدارحقیتق جان شود کل ناپدیدار
در آن دم هرکه آنجا خود نبیندحقیقت هیچ نیک و بد نبیند
بد و نیک از خدا دان جمله نیکوستحقیقت بد مبین چون جمله از اوست
هر آنکو خود ندید او جمله حق یافتدر اینجا بود خود را حق حق یافت
دوئی برخاست تا یکی عیان شدحقیقت در یکی او جان جان شد
خطابش جمله با جانست اینجاکه ذات کل یقین اعیانست اینجا
مبین عطّار خویش الاّ که هم یارحجاب خویشتن از پیش بردار
یقین میدان که بود تو خدایستاز آن اینجاست دیدار بقایست
تو هستیّ و ولیکن تو نباشیچو او در تست آخر تو که باشی
چو ازوی دم زدی او گوی دائمکه از ذات وئی در عشق قائم
چو از وی دم زدی او دیدهٔ تستحقیقت در یقین بگزیدهٔ تست
خدابین باش نی خود بین در اینجاکه خود بین باشد اینجا خوار و رسوا
خدابین باش ای پاکیزه گوهرمگو هرگز که هستم نیز بهتر
از او گوی و وز او جوی آشکارهوز او کن در نمود خودنظاره
دوئی چون رفت او در تست موجودمنی تو کنون از اوست مقصود
دوئی رفت و ترا او شد یگانهازاو داری حیات جاودانه
بسی ره کردهٔ تا عین منزلگذر کرده رسیدی تا سوی دل
دل و جان هر دو با هم آشنا شددر اینجاگاه دیدار خدا شد
چو دیدارند هر دو در تن توگرفته مسکن اندر مسکن تو
توئیّ تو یقین هم اوست بنگرتوئی دیدار عین دوست بنگر
تو اوئی این زمان عطّار او توچو او بینی یقین باشی نکو تو
تو اوئی این زمان در عالم خاکترا بنموده رخ این صانع پاک
ترا اینجایگه بنموده دیداربگفته مر ترا در سرّ اسرار
ترا اسرار کلّی رخ نمودستخودی خود ترا پاسخ نمودست
ترا زیبد که میگوئی به جز ویدگر چیزی یقین جوئی به جز وی
چو جستی یافتی اکنون مجو توکه او خود گوید و می من مگو تو
چو درجانست خود گوید اناالحقحقیقت خویش گوید راز مطلق
نموده خود بخود انجام و آغازچو در جانست خود گفته‌ست خود راز
چو درجانست اسرار جهان استز دیدار تو دیدار جهانست
همی گویم منم چون تو نگوئیچنین عطّار رااینجا نجوئی
خداوندا تو میدانی که عطّارترا میبیند اندر عین دیدار
نمیبیند وجود خویش جز تونبیند هیچ چیزی بیش جز تو
بجز تو هیچ اینجاگه ندیدستکه اندر تو حقیقت ناپدید است
بجز تو هیچ درعالم نداردکه دیدار تو جز دردم ندارد
کریما صانعا عطّار درویشحجابش برگرفتستی تو از پیش
نمودستی ورا اسرار خویشتکه مخفی نیست هر اسرار پیشت
بتو دانا است مر عطّار اینجابتو گویا است هر اسرار اینجا
تو درجان وئی پیوسته جاویدبتو دارد حقیقت جمله امّید
ز تو دارد معانی آخرِ کارهم اندر تو شدست او ناپدیدار
چنان امّیدوارم من در آن دمکه گردانی مرا محو دو عالم
در آن دم عین دیدارم نمائیمرا از وصل انوارم نمائی
کنی اظهاربر من ذات پاکتچو آیم بیخود اندر زیر خاکت
کریما از کرم عطّار با تستحقیقت درجهان گفتار با تست
همه گفتارها ما را از این رازابا تست و کنون کارم تو میساز
تو میدانی که عطّار است خستهدر این وادی دل او شد شکسته
از این اشکستگی دریافت اسرارز دیدار تو ای دانای اسرار
تو دانائی و جمله رهنمائیهر آنکس را که خواهی درگشائی
تو دانائی حقیقت ره نمودیدر عطّار کلّی برگشودی
جواهرنامه گفت ازتو حقیقتنمود از تو عیان دید دیدت
ترادیدم از آن اسرار گفتممر این گوهر من از فضل تو سُفتم
ترا دیدم که بیشک کار سازیز فضلت در حقیقت بی نیازی
ترا بینم یقین تا آخر کاربنگذارم ترا یک دم ز دیدار
ترا بینم یقین تا وقت کشتندمی از تو نخواهم دور گشتن
نخواهم گشت از تو یک زمانمکه بیشک مر توئی جان و جهانم
در آن عالم توئی اینجای هم توحقیقت هم وجود و هم عَدَم تو
در آن عالم یقین هستی عیان ذاتکه نور تست اندر جمله ذرّات
ترامیبینم و خود مینبینماز آن اینجایگه عین الیقینم
ترا میبینم و اینجا عیانستکه دیدار توام اسرار جانست
ز وصل تست جانم گشته واصلشده مقصود از دید تو حاصل
ز شوقت در کفن دائم بنازمز ذوقت در قیامت سرفرازم
ز شوقت محو گردانم در آن خاکهمه اجسام در تو تا شوی پاک
ز شوقت لاشوم تا راز یابمترا در عین کل اعزاز یابم
ز شوقت این زمان دیدار دارمدلی از شوق برخوردار دارم
منم بیچارهٔ کوی تو ماندهکنونم جان و دل سوی تو مانده
منم در عشق تو مجروح ماندهابا دیدار تو با روح مانده
همه دیدارمیخواهم در آخرکه گردانی مرا دید تو ظاهر
مرا بود تو میباید که دیدمکنون اینجا چو در بودت رسیدم
از آن بنمودیم اینجا ز هیلاجکه تا بر سر نهم ازدست تو تاج
از آن بودم یقین بنمای تحقیقکه از بود تو یابم جمله توفیق
تو بنمودی مرا اسرار اینجابگفتی مر مرا اسرار اینجا
از آن بودم نما تا جان فشانمکه جان چبود سرم با جان فشانم
از آن بودم نما ای ظاهر جانکه هستی مر مرا تو دید اعیان
عیان ذات تو میخواهم از توکه گردد بر من اینجا روشن از تو
یقین شد این زمانم زانکه جانیاز آن جان مرا هر دوجهانی
دوعالم را بتو دیدم در اسرارولیکن پرده را از پیش بردار
مرا این پردهها بردار از پیشکه تا من گردم اینجاگاه بیخویش
مرا این پرده باید تا درانیکه تا یابم همه راز نهانی
کنونم پرده اینجاگه حجابستاز آنم با تو اینجا صد عنانست
تو میدانی همه اسرار پنهانتوئی بر جزو و بر کل واقفِ جان
تو میدانی همه اسرار اینجاکه بنمودی همه دیدار اینجا
بدیدار تو جمله راز بینمامیدی هست کآخر باز بینم
امید از روی تست ای جان جانمکه بیشک خود توئی راز نهانم
همه در تو شده اینجای فانیاز آن اسرار جمله می تو دانی
زهی بود تو ناپیدا ز دیدارهمه اندر تو تو خود ناپدیدار
همه باتست و و تو اندر میانهتوئی آخر بقای جاودانه
همه باتست و تو عین الیقینیدرون جملگی تو پیش بینی
همه باتست و تو خورشید ذاتیکه ذات اینجایگه عین صفاتی
همه ازتست پیدا اصل از تستیقین شد این نفس چون وصل از تست
همه از تست بگشایم در اصلمرا بنمای اینجاگاه تو وصل
که آن را انتها نبود بدیدارهمه اندر تو تو خود ناپدیدار
همه با تست اندر این میانهتوئی آخر بقای جاودانه
از آن وصلم ببخش اینجایگه توببخشم در یقین آن پایگه تو
اگرچه وصل دیدار تو دارمدر اینجا عین اسرار تو دارم
وصالت آنچه باقی هست اینجامرا اینجایگه پیوسته بنمای
مرا آن وصل میباید که داریکه من در آن کنم کل پایداری
مرا زان وصل اگر بخشی زمانیسوی کشتن نهندم رخ جهانی
که خواهم گفت اینجاآخرت اصلنمایم بعد از آن اینجایگه وصل
تو میدانی که خواهد گفت عطّارنمود عشق اینجاگه بیکبار
طمع از جان وز عالم بریده‌ستکه دیدار تو جانا باز دیدست
چو بردیدار تو او جان فشانددر این اسرار تو کی جان بماند
چنانم رازدان خویش کردیکه در آخر مرا بی خویش کردی
در این بیخویشی و تنهائی منذلیلی و غم و رسوائی من
تو دانائی که در این سرّ چگویمکه از کویت فتاده در درونم
درون من توداری و برون توحقیقت هستی اینجا رهنمون تو
درونم از تو پرنور است اینجانهادم همچو منصور است اینجا
درونم صاف شد با وصل ای جانمرا شد در زمانه یار اعیان
بجز تو در درون خود نیابماز آن در اندرون خود شتابم
مرا در اندرون وصلست تحقیقاز آن پیوسته زین اصلست توفیق
تو دانی بیشکی جان و جهانیترا گفتم که راز من تو دانی
دمی عطّار از تو نیست خالیاز آن کاینجا تجلّی جلالی
دمی عطّار بی یادت توانددم اینجا زد که داند او نماند
تو درعطّاری و عطّار در توفتاده غرقهٔ اسرار در تو
تو درعطّاری و عطّار اینجاستترا پیوسته در اسرار اینجاست
تو درعطّاری و عطّار ماندستاز آن دست ازدل و جان برفشاندست
تو درعطّاری و عطّار باقیستاز آن هیلاج در اسرار باقیست
از آن عطّار در تو جانفشانستکه دیدار تو اینجا روح از آنست
از آن عطّار اندر جوهر ذاتیقین بنموده اینجا عین آیات
که میداند یقین کاینجاتو بودیدرون جزو و کل بینا توبودی
تو ای عطّار این گفتار تا چندحقیقت گفتن اسرار تا چند
تو میدانی که یارت در درونستترا بر جزو و بر کل رهنمونست
از او بین عین دیدارش حقیقتاز او میدان تو اسرارش حقیقت
دلی میبایدم کین راز بیندمن از هیلاج کلّی باز بیند
هنوزم چند تقریرست ماندههمه از عین تفسیرست مانده
هنوزم چند اسرارست دیگرکه خواهم گفت من از بعد جوهر
طریقی دیگرست ار باز دانیتو از هیلاج آن سر باز دانی
تو از هیلاج وصل کل بیابیوز آنجاگاه اصل کل بیابی
چو اصل کل در اینجاگه بیانستاز آن اینجایگه کلّی عیانست
چو کلّت آرزو باشد در آخرز هیلاجت شود اسرار ظاهر
جواهر نامهام بنگر بتحقیقز هر یک بیت از آن برگوی توفیق
جواهرهای معنی بیشمار استولی یک جوهر از کل پایدار است
ز هیلاجت کنم روشن عیان بازبه بینی جوهر انجام و آغاز
جواهرنامهٔ عطّار بنگرهزاران نافهٔ اسرار بنگر
هزاران نافه در هر بیت پنهانستکه گویا جملگی در ذکر جانانست
هزاران نافه میریزد ز یک حرفسزد گر پر کنی از نافها ظرف
زهی جوهر کجا جوهر شناسیکه باشد مر ورا حدّ و قیاسی
که بشناسد جوهر را ز مهرهکسی باید که باشد طرفه شهره
در این اسرارهای پر جواهرحقیقت میشود اسرار ظاهر
اگر دانا است ور نادانست در کارهمه مرگست بیشک آخر کار
چه نادان و چه دانا بهر مرگستهمه تا عاقبت داند که مرگست
حقیقت ترک کن تا زنده باشیبذات جاودان ارزنده باشی
جهان را ترک گیر و پادشه شوبنزد واصلان چون خاک ره شو
جهان را ترک کن تا شاه گردیز شاهی بعد از آن آگاه گردی
تو ترک جمله کن کآنگاه شاهیحقیقت برتر از خورشید و ماهی
تو ترک خویش کن عطّار اینجاچو هستی صاحب اسرار اینجا
تو ترک خویش کن عطّار اکنونچو دیدی ذات اینجا بیچه و چون
تو ترک خویش کن گر دوست خواهیبرو صورت پرست از دوست خواهی
سخن گفتی هم ازمغز و هم از پوستشدی واقف چو دیدی جملگی او
ز دنیا بهرهٔ تو بود گفتارکه راندی نکتههای سرّ اسرار