بخش ۴۵ - در سؤال کردن در صفات مرگ و حیات یافتن آنجا فرماید
یکی پرسید از آن دانای اسرارکه کن زودم از این معنی خبردار
چو ما مردیم وصل حق بیابیمحقیقت بود جان آنجا شتابیم
خبرمان بود زینجا و ز آنجاچنان کامروز بر ماهست پیدا
چنین عقل و چنین ادراک اینجاکه ما دادیم سوی خاک اینجا
همان باشد بزیر خاک هان گویاگر مرد رهی شرحی از آن گوی
جوابش داد آندم پیر داناکه این اسرار بیشک هست سودا
تو این دم سرّ جانان یافتستیحقیقت سرّ پنهان یافتستی
ترا ارموز باید شد خبردارکه فردا را از آن باشی خبردار
خبر امروز باید بودنت هانکه گفتم با خبر مر نصّ و برهان
خبر امروز باید بودنت دوستکه آئی خود برون چون مغز از پوست
خبر امروز باید بودنت یارکه خواهی گشت در وی ناپدیدار
خبر امروز باید بودت از جانز بهر جان، تو دل چندین مرنجان
خبر امروز باید بودت از دلکه تا مقصود کل بینی بحاصل
هر آنکو با خبر امروز بیندرخ معشوق جان افروز بیند
هر آنکو با خبر دیدست دلدارچو اهل دل بود پیوسته بیدار
هر آنکو با خبر شد در بر دوستیکی شد مر ورا هم مغز و هم پوست
خبر شد جان و سر را سرّ معنیکه اینجا یافتند دیدار مولی
ترا باید که باشی صاحب رازخبر باید ترا ز انجام و آغاز
که باشد تا وصال اینجا بیابیورا در نقد حال اینجا بیابی
خبر دارم ز نقد حال امروزکه دارم در درون یارِ دل افروز
خبردارم من از دیدارِ رویشفتاده این چنین در گفتگویش
خبر دارم که میپرسد خبر بازکه تا برگویم از جانان خبرباز
اگرچه در خبر سرّ کمالمچنین افتاده در سرّ وصالم
خبر در وصل آنکس باز یابدکه اینجا اصل جانان باز یابد
مرا از وصل کل توفیق دادندز بود بودم این توفیق دادند
از آن بردستم اینجاگوی توفیقکه میگویم چنین اسرار تحقیق
هر آنکو اصل تحقیقی ندارددر اینجا اصل توفیقی ندارد
طلب کن اصل تا تحقیق یابیپس آگاهی از آن توفیق یابی
طلب کن اصل جان اینجایگه بازکه تا بینی یقین دیدار شه باز
خبر امروز اگر داری ز فردادوئی بگذار اینجا باش فردا
خبر امروز اگر داری حقیقتیقین میدان همان بینی ز دیدت
خبر امروز اینجا میتوان یافتکسی کاندر درون هردو جهان یافت
اگر امروز یابی آن خبر بازهمه اسرار یابی در نظر باز
نظر امروز بگشای ار توانیکه پیدا شد یقین سرّ نهانی
طلب کن از خود ای بیچاره ماندهچرا از خانهٔ آواره مانده
طلب کن از خود اینجا جوهر یارکه تو هم بحری و جوهر پدیدار
طلب کن از خود اینجا اصل بنگرتو داری پای تا سر وصل بنگر
طلب کن از خود آنجا بود آن ماهکه گردانست اندر هفت خرگاه
طلب کن از خودش رویش عیان بینفروغ روی او هر دو جهان بین
فروغ روی آن مه گر بیابیچو من در جزو دنیا کل شتابی
فروغ روی آن مه هر دو عالمحقیقت روشنست اینجا دمادم
غنیمت دان وصال یار اینجاکه بنمودست مر دیدار اینجا
غنیمت دان دمی چون یار دارییقین بی زحمت اغیار داری
غنیمت دان وصالش را یقین تواز او دوری حقیقت پیش بین تو
ترا امروز ای غافل در اینجانباشی اندر او واصل در اینجا
نیابی وصل تا جان درنبازیکه درجانبازی است این سرفرازی
نیابی وصل ای عطّار اینجاچو میدانم که میدانی تو اینجا
ترا چندین معانی بهر این استکه یکی در یکی عین الیقین است
ترا عین العیان با تست دیدیدر اینجاگه بمنزل در رسیدی
رسیدی این زمان در منزل دلحقیقت کرد دل مقصود حاصل
رسیدی این زمان در منزل جانیکی بُد در یکی مر حاصل جان
کنون از سالکی عین وصالیز ماضی گشته مستقبل تو حالی
عیان حال این دم در خبر یابحقیقت جمله جانان در نظر یاب
اگر امروز باشی در خبر تویقین فردا توئی صاحب نظر تو
بوقتی کز سرشت خود برآئیکسی گردی و آنگاهی خدائی
نداند هیچکس این راز دیدنکجا اعمی تواند باز دیدن
همه کورند خورشیدست در جانحقیقت نور جاوید است در جان
همه کورند و بر ایشان حرج نیستاز این کوری مر ایشان را فرج نیست
همه کورندو اینجا رهنما نیستهمه بیگانه گویا آشنا نیست
از این کوران دل عطّار بگرفتدل و جانش همه دلدار بگرفت
از این کوران کجا بینائی آیدکسی باید که این سرّ برگشاید
همه کورند اندر آشنائیهمه یک اصل و مانده درجدائی
از این کوری اگر نوری پدیدارشود پیدا مگر گردد خبردار
حقیقت چشم صورت کور ماندستعجبتر جسم او چون حور ماندست
طلبکارست تا مطلوب دیدهبخود جویا شده محبوب دیده
طلبکار است نادان دیده اوستدرون جزو و کل گردیده با اوست
طلب ازدیده کن اینجا حقیقتکه ازدیده بیابی دید دیدت
چنان عطّار اندر دیده باقیستکه مانده مست او حیران ساقیست
چو ساقی دوست باشد خوب باشدبخاصه کز کف محبوب باشد
چو ساقی یار باشد جامِ مل نوشحقیقت جام از آن دلدارِ کل نوش
منم امروز جام عشق خوردهدریده اند اینجا هفت پرده
منم امروز پرده برفکندهدرون بحر کل گوهر فکنده
درون بحر کل من گوهر یارحقیقت کردهام جوهر پدیدار
از این جوهر مرا کل حلقه گوش استنه همچون دیگرم جوهر فروش است
حقیقت جوهری دارم در اسراردرون بحر کل ازمن بدیدار
بمن پیداست اینجا هر چه پیداستمرا اسرار کل اینجا هویداست
بمن پیداست اینجا هر چه دیدمز یکی من بکام دل رسیدم
به من پیداست سرّ لایزالیعیان من تجلّی جلالی
ز من پیدا ز من پنهانی آمدز من دانا ز من نادانی آمد
حقیقت پرده از رخ برگشایمهمه اسرارها پیدا نمایم
ولی اینجایگه جان درنگنجدحجاب کفر و هم ایمان نگنجد
حجاب کفرو ایمان محو کردماز آن اینجا حقیقت فرد فردم
بیان این بیان بسیار گفتمدر اینجاگه ز دید یارگفتم
بیان وقتی در اینجاگه توانمیقین گردد چو نبود در گمانم
گمانم رفته است و بی گمانی استنشانم این زمان در بی نشانی است
گمانم رفته اکنون دریقین استدل و جانم در اینجا پیش بین است
گمان برداشتم در اصل جوهرچو دیدم عاقبت من وصل جوهر
گمان برداشتم من در عیانشیکی دیدم همه شرح و بیانش
زهی وصلی که رخ بنمود در جانهزاران جان یقین بگشود از جان
یکی جانست و یک جانان دوئی نیستتو یکی بین که مائی و توئی نیست
یکی جانست و یک جانان نظر کنبدین معنیّ بیپایان نظر کن
یکی جانست و یک جانان یقین دانتو جان در نزد جانان پیش بین دان
یکی جان و یکی جانان چگوئیدوئی برداشتی دیدار اوئی
یکی جان در همه موجود باشدیکی بیشک یقین معبود باشد
یکی دیدار چندین صورت آمداز آن در احولی معذورت آمد
یکی دیدار اگر یابی یکی یابدر این آیینه خود را بیشکی یاب
یکی دیدار عطّارست حیرانعجب چون خود بخود یارست حیران
یکی دیدار اگر داری نظر تودرون خویشتن بینی گهر تو
یکی دیدار و گفتار از یکی هستیقین میدان که کل او بیشکی هست
از آن عطّار هر دم جوهر و دُرهمی ریزد در اینجا زا سخن پُر
حقیقت هر یکی صد جوهر آمدیقین هر بیت از جان خوشتر آمد
اگر صاحبدلی عطّار بنگردرون خویشتن را یار بنگر
منم پنهان درون جمله پیدابهر کسوت که گردانم هویدا
یکی باشد نباشد ثانی مننه دانائی و نی نادانی من
در آن حضرت نمیگنجد در آن ذاتنظر میکن تو اندر جمله ذرّات
منم درجمله اشیا گشته فانیحقیقت در خدا غرق معانی
منم در حق حق اندر من نمودهز خود با من بیان خود شنوده
منم در حق حقیقت حق بدیدهیقین بودها مطلق بدیده
چگویم برگشا این دیدهٔ رازدرون خود ببین انجام وآغاز
اگر این دیدهٔ دل برگشائیترا روشن شود سرّ خدائی
اگر این دیدهٔ دل باز بینیدرون دیدهٔ دل راز بینی
درون دیده دید دید یار استدر او هر لحظه صنع بیشمار است
هر آنکو صاحب اسرار باشدورا دائم دلش بیدار باشد
هر آنچه از اوّل آمدتا بآخرحقیقت عقل اینجا کرد ظاهر
نمود عقل دان اشیا تمامتمدار او را ز گردش استقامت
حقیقت عشق اینجا کل بسوزددر آخر نیز عین دل بسوزد
بخواهی سوختن در آخر کارچو خورشید یقین آید پدیدار
تو اکنون ذرّهٔ خورشید باشیاز آن اینجایگه جاوید باشی
دل تو هست خورشید حقیقیکه با روح القدس داری رفیقی
دلت بشناس و صاحبدل شو ای دوستکه دل مغزست و صورت نیز هم اوست
دلت بشناس تا حق را بدانیکه دل گوید ترا راز نهانی
بجان گردیدی اندر دوست ماندهچه گردد مغز جان بی پوست مانده
تو این دم مغز جان خود طلب کنیقین راز نهان خود طلب کن
یقین چون آیدت تو بیگمان شوحقیقت در یقین تو جان جان شو
الا عطّار الاّ بین اللّهحقیقت زین دمت در قل هو اللّه
حقیقت آنچه داری بر کمالستترا اعیان و دیدار وصال است
زهی وصل و زهی اصل یگانهکه خواهد بود ما را جاودانه
خبردارم ز وصل یار اینجاکه دیدستیم اصل یار اینجا
منم با وصل و در اصلم نموداراز آن مخفی شوم اینجا دگر بار
خوشا وصلی که آن آخر نداردکسی باید که در آن پایدارد
اگر آن وصل میجوئی در اینجاتو داری پس چه میجوئی در اینجا
اگر آن وصل میجوئی فنا شوهم اندروصل دیدار خدا شو
اگر آن وصل میخواهی بیندیشکه آن دریابی اینجاگاه از پیش
ترا وصلست و مانده بیخبر تونباشی غافلا صاحب نظر تو
ترا وصلست در دنیای فانییقین او را تو است و تو ندانی
ترا وصلست اینجا آشنائیکه بیشک در فنا کلّی بقائی
ترا وصلست اینجا گر بدانیحقیقت سرّ اسرار معانی
تو ازجان و دگر چیزی نبینییقین میدان اگر صاحب یقینی
تو از خود جوی و هم از خود طلب رازکه ازخود یابی اینجا جان جان باز
تو از خود جوی چون عطّار دیدارکه خواهی گشت چون وی ناپدیدار
تو از خود جوی و چون من گرد واصلکه مقصود است اینجا جمله حاصل
تو از خود جوی اگر صاحب یقینیکه هم در خویش بود حق ببینی
تو از خود جوی وانگه باز ین رازچو دریابی حقیقت تو سر افراز
سرافرازی کنی مانند منصورشوی تو بیشکی در عشق مشهور
دم منصور اگر آید بدیدتکند اینجا حقیقت ناپدیدت
فنا گرداندت تا سر بگوئینداری مخفی و ظاره بگوئی
اگر ظاهر کنی اسرار جانانکشندت ناگهی بر دار جانان
ترا گر زهره اینجا پایدار استحقیقت جای تو در پای داراست
بگو گر پایداری ضربت عشقکه تا چون او رسی در قربتِ عشق
بگو گر پایداری همچو او توهمی گویم همی گویم همی گو
از اوّل تا بآخر اینت گفتماز او اسرار کل اینجا شنفتم
نداری زهره تا این سرّ بگوئیاناالحق همچو من ظاهر بگوئی
اگر می بگذری از جان تو مطلقتوانی زد دم کل در اناالحق
ز خود بگذر اناالحق زن در اینجااگر مرد رهی در زن در اینجا
حقیقت مرد ره تا زن نگردددر این خرمن چو نیم ارزن نگردد
نداند هیچ چندانی که گویدنیابد وصل چندانی که جوید
در این سرّ گر شوی از خویشتن پاکبیابی تو درون جان و تن پاک
ترا زیبد اگر از خود گذشتییقین میدان که جزو و کل نوشتی
شوی فانی اگر خود را نبینییکی باشی اگر صاحب یقینی
ز خود چون درگذشتی از حقیقتخدابینی تو بیشکی دید دیدت
اگر دیدار میخواهی فنا شوپس آنگه در تمامت آشنا شو
اگر دیدار میخواهی چو منصوریکی شو در یکی نورٌ علی نور
چرا ترسانی ای زهره ندیدهاز آن اینجا توئی بهره ندیده
چرا ترسانی و نندیشی از رازکه تا گردی بسان من تو سرباز
چرا ترسی که آخر همچنین استنظر بگشا گرت عین الیقین است
که خواهی مرد اینجا بیچه و چونبخواهی خفت اندر خاک و در خون
چو خواهی خفت در خون آخر کارتو اندر خاک بیشک ناپدیدار
شدن جانا اگر بادرد کارینمیبینم به از این یادگاری
اگر این یادگار اینجا بماندکسی کاینجادل و جان برفشاند
دل و جان برفشان بر روی جانانرها کن یادگاری سوی مردان
رها کن یادگاری سوی عشّاقکه گویند از تو اندر کلّ آفاق
رها کن یادگاری همچو مردانز کشتن همچو مردان رخ مگردان
منم سر برکف دستم نهادهزهر موئی زبانی برگشاده
همی گویم اناالحق از دل و جانچو منصورم رها کرده دل و جان
منم امروز در یکتائی خویشنیندیشم من از رسوائی خویش
نیندیشم ز ننگ و نام اینجاچو بیشک یافتستم کام اینجا
نیندیشم ز کشتن یک زمان منکه خواهم شد حقیقت جان جان من
مرا اینجا است وصل پار پیداحقیقت شد مرا دیدار اینجا
مرا اینجا است دیدار الهییکی دانم عزیزی پادشاهی
مرا چه نور چه ظلمت یکی هستبنزدم فیل و پشّه بیشکی هست
برم چون جمله از یکی است موجودنبینم هیچ جز دیدار معبود
برم جمله یکی است از عیانماز آن بر تخت معنی کامرانم
منم بر تخت معنی شاه معنیکه هستم از یقین آگاه معنی
منم بر تخت معنی کامران منحقیقت رفته در کون و مکان من
منم بر تخت معنی شاه و سلطانحقیقت هم منم دیدار جانان
چو سلطانم کنون بر هفت کشوردو عالم صیت من دارد سراسر
چو سلطانم کنون در سرفرازیمرا زیبد حقیقت عشقبازی
چو سلطانم کنون در هر دو عالمکنم اینجایگه حکم دمادم
چو سلطانم من اندر ملک امروزکنم لشکر ز داد خویش پیروز
چو سلطانم من از وصل الهیحقیقت صیتم از مه تا بماهی
چنان رفتست نامم در زمانهکه خواهم ماند اکنون جاودانه
منم سلطان معنی اندر آفاقفتاده در نهاد واصلان طاق
منم سلطان معنی بیچه و چوننموده روی خود در هفت گردون
منم سلطان معنی در حقیقتکه در معنی سپردستم طریقت
منم سلطان معنی در یقینمکه بیشک اوّلین و آخر آخرینم
منم سلطان معنی بیشکی منکه هستم اوّل و آخر یکی من
چو من دیگر نباشد در معانیندارم در همه آفاق ثانی
چو من امروز در سرّ اناالحقکه دارد در معانی راز مطلق
منم امروز راز یار گفتهحقیقت قصّهٔ بسیار گفته
بسی گفتستم از اسرار تحقیقکه تا دیدستم از دلدار توفیق
مرا توفیق اینجا هست ازدوستکه یکی کردهام هم مغز با پوست
همه اسرارها کردیم تکراراگر خوانی یقین یابی ز گفتار
دمی در این کتاب از جان نظر کندل وجان زین سخنها با خبر کن
ببین تا خود چه چیز است این کتابتکه تا آئی برون از این حجابت
چو برخوانی جواهر ذاتم ای دوستبدانی بیشکی چون جملگی پوست
چو برخوانی جواهرنامهٔ منترا اسرار کلّی گشت روشن
چو برخوانی جواهرنامهٔ یارترا اندر درون اید بدیدار
چو برخوانی شوی در عشق واصلترا مقصود کل آید بحاصل
چو برخوانی بدانی راز جملهتو باشی آنگهی اعزاز جمله
هر آنکو این کتب بر خواند از جانحقیقت جانش گردد دید جانان
هر آنکو این کتب را باز بیندبخواند در درون او راز بیند
اگر مرد رهی بنگر کتابمکز این اسرارها من بی حجابم
حجابم رفته است این دم در اینجاکه دارم در یقین این دم در اینجا
در این اسرارهای برگزیدهکه وصل آن به جز احمد ندیده
مرا روشن شد اینجا بعد منصوربخواهم ماند من تا نفخهٔ صور
کتابم بیشکی اسرار جانستدر او سرّ حقیقت کل عیانست
عیان شد جملهٔ اسرارم اینجایقین شد بیشکی از یارم اینجا
همه سرّ عیان بالا بدیدمدر اینجا خویشتن یکتا بدیدم
منم اسرار دان در عشق امروزمیان سالکان در عشق پیروز
ز وصل جان جان دیداردارماز ان دیدار من اسرار دارم
چو میبینم همه دیدار جانانهمی گویم همه اسرار جانان
چو میبینم همه نور خدائیمرا زانست اینجا روشنائی
چو میبینم همه نور تجلّیاز آنم روشنست دیدار مولی
چو نور یار در جانم عیانستاز آن پرنورم این شعر و بیان است
چو نور یارم اندر اندرونستمرا در هر معانی رهنمونست
چو نور یارم اینجا هست دیدارهمه درنور جانان ناپدیدار
چو نور یارم اینجا هست تحقیقمرا از نور او اینجاست توفیق
چو نور یار اینجاگاه دارماز آن دائم دلی آگاه دارم
منم اکنون شده آگاه جانانسپرده اندر اینجا راز جانان
منم آگاه از اسرار بیچونکه میگویم همی اسرار بیچون
منم آگاه دانایم حقیقتسپردستم یقین راه شریعت
بمعنی اندر اینجایم سخنگویبمعنی بردهام در هر سخن گوی
سخن از من بمانده یادگارمکه در معنی حقیقت بود یارم
من آن سیمرغ قاف قرب هستمکه بر منقار قاف اینجا شکستم
من آن سیمرغ اندر قاف قربتکه دارم بیشکی دیدار حضرت
چو من دیگر نیاید سوی دنیاکه هستم در عیان دیدار مولا
زهی عطّار کز سرّ حقیقتهمه اسرار شد مر دید دیدت
زهی عطّار کز دیدار دلداردمادم میفشانی درّ اسرار
ترا زیبد که گفتی جوهر ذاتنموده اندر اینجا سرّ آیات
نمودی وصل جانان در یقین تومیان سالکان پیش بین تو
حقیقت پیش بین سالکانیکه داری اصل در قرب معانی
زهی اسرار دانِ یار امروزز روی دوست برخوردار امروز
بَرِ معنی تو خوردستی در اینجاحقیقت جوهر هستی در اینجا
بَرِ معنی تو خوردی در بر شاهحقیقت برگشادستی در شاه
ثنایت برتر ازحدّ و سپاس استکه جان پاکت اکنون حق شناس است
شناسای حقی در دار دنیاحقیقت دیدهٔ دیدار مولا
شناسای حقی در هر دو عالمکز او میگوئی اینجاگه دمادم
شناسای حقی در جوهر عشقتوئی اندر زمانه رهبر عشق
توئی امروز اندر عشق رهبرتوئی در گفتن اسرار جوهر
توئی امروز دید شاه دیدهدو عالم نقش الاّ اللّه دیده
توئی امروز در معنی یگانهدم منصور داری در زمانه
توئی منصور ثانی در یکی تودم او یافتستی بیشکی تو
توئی منصور اسرار حقیقتدم کلّی زده اندر شریعت
توئی منصور اکنون راز گفتههمه در جوهر حق بازگفته
توئی منصور هستی جوهر الذّاتبتو محتاج گشته جمله ذرّات
توئی منصور عصر آفرینشبتو روشن حقیقت نور بینش
توئی اسرار دان با حال بیچونکه داری از یقین دیدار بیچون
حقیقت هر که جان اینجا بیابدحقیقت جان جان پیدا بیابد
چو جانانست درما رخ نمودهکنون اینجا رخ فرّح نموده
مرا جانان جان واصل نمودستکه مقصودم عیان حاصل نمودست
مرا جانان چنان کردست مشهوریقین دانستم اینجا راز منصور
مرا آن راز پیدا شد بعالمنمودستم از آن سرّ دمادم
حقیقت دم شد و همدم نماندستوجود عالم و آدم نماندست
بصورت محو معنی رهبرستینخواهم کرد اینجا بت پرستی
چو ابراهیم گشتم بت شکن منیقین دارم وجود جان و تن من
تن و جانم یکی اندر یکی استدلم دیدار جانان بیشکی است
تن اینجا جانست بس مر تن نباشدحدیث عشق بس در من نباشد
من اینجا نیستم بود خدایمیکیام در یکی من نی جدایم
من اینجا نیستم چون جملگی اوستحقیقت بود خود دانم که کل اوست
من اینجا این زمان معشوق جانمکه جان را بیشکی راز نهانم
من اینجا یافمت سرّ کماهیحقیقت دید دیدار الهی
من اینجا یافتم اعیان آن ذاتکه تابانست اندر جمله ذرّات
نظر کردم در آخر باز دیدمز هر ذرّات اینجا راز دیدم
نظر کردم که عطّار است پویانبهر جانب کمال عشق جویان
کمال عشق می عطّار جویداز آن اینجا همه اسرار گوید
کمال عشق میجستم بهر راهرسیدم این زمان اندر بر شاه
کمال عشق میجستم بهر رازکه تا دیدم کمال جاودان باز
کمال جاودانم هست حاصلشدم اندر کمال عشق واصل
کمال عشق اینجا بازدیدمز هر ذرّات اینجا راز دیدم
ز خود دریافتم اسرار بیچونبدیدم در درون دیدار بیچون
ز خود دریافتم سرّی از آن بازمنم در جزو و کل انجام و آغاز
ز خود میبگذرم دیگر دمی منکه به از خود نیابم همدمی من
ز خود به همدمی دیگر که یابمکه یک ساعت بنزد او شتابم
ز خود به همدمی هم خویش دیدمکه اسرار همه در خویش دیدم
ز خود به همدمی میجُست عطّارخودی خود ز خود کرد او بدیدار
ز خود به میندانم هیچ ذرّاتکه چون جمله منم در عین آیات
به از من کیست ذات لامکانیکز او دارم همه شرح و معانی
به از من جمله ذرّاتست در وصلکه ایشانند با من جمله در وصل
مگو عطّار خود را به ز هر کسکه این نکته در اینجا مر ترا بس
تو خود را کمترین جملگی گویکز این جاگه بری در جملگی گوی
تو خود را کمترین کن پیش جملهچو هستی عین پیش اندیش جمله
اگر خود کمترین دانی در اسرارترا باشد حقیقت عین دیدار
هر آنکو خویشتن گم دید پیشستوگرنه کفر او در عین کیش است