گنج

بخش ۴۴ - در صفات جان و دل گوید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۷۶ بیت
تعالی اللّه که بیمثل و صفاتندحقیقت هر دو در دیدار ذاتند
تعالی اللّه که هر دو در یکیاندابا عطّار جانان بیشکیاند
تعالی اللّه که هر دو آفتابندکه با ذرّات اندر نور تابند
تعالی اللّه دو دیدار نمودارحقیقت در حقیقت صاحب اسرار
تعالی اللّه نور لایزالندکنون اندر تجلّی جلالند
تعالی اللّه از این جوهر پاککه اندر آب و ریح و نار در خاک
نمودند و حقیقت یار گشتندز شاخ عمر برخوردار گشتند
بسی اسرار دل دارم که گویمنمیدانم ز معنی با که گویم
بسی اسرار دل گفتیم اینجادُرِ اسرار بر سُفتیم اینجا
بسی اسرار جان اینجا نمودیمدَرِ معنی بیکباره گشودیم
کنون هر کو در این منزل درآیدیقین از عشق سرّ جوهر آید
ازاین اسرارهای جوهر الذّاتحقیقت با خبر گشتند ذرّات
از این اسرارها اسرار بین کیستحقیقت همچو ما یک یار بین کیست
که برخوردار این دیدار گرددکه بود او بکلّی یار گردد
در این بحر پر از جوهر که جانستکه اینجا در یقین جوهر عیانست
که را زهره است تا جوهر ستانددر این دریای او غرقه نماند
که را زهره است از این دریای اعظمکه یک دم با تو جوهر برکشددم
عجب بحریست من ملّاح اویمیقین جسمست من ارواح اویم
مرا این بحر کل آمد میسّرکز اینجا یافتم هر لحظه جوهر
مرا این بحر کل آمد بدیدارحقیقت زوست پیدا جوهر یار
مرا این جوهر کل راه دادستمرا این جوهر اینجا شاه دادست
در این بحرم یکی جوهر پدیدستدرونم بیشک از بیرون پدیدست
از آن جوهر چو رهبر یافتستمز رهبر عین جوهر یافتستم
کنون چون جوهرم در دست افتادمرا جوهر عجب در دست افتاد
همی خواهم که آن کلّی ببینندکسانی کز عیان صاحب یقینند
مراجوهر بدست اینجا خریدارنمییابم کسی کآید پدیدار
مرا بستاند این جوهر ز خود بازکه تا گردم یقین بیجان و تن باز
چو این جوهر مرا دادند آخرمرا کردند این اسرار ظاهر
حقیقت جوهر منصور دارماز آن دائم حضور ونور دارم
حضورم بیخودی اکنون بدیدستدرونم بیشک از بیرون بدیدست
حضوری یافتم از دید جوهرکه پیشم شبنمی دریای اخضر
بود زیرا که دارم قربت دوستحقیقت عین ذات و رفعت دوست
ز جانان هم بجانان راه دارمز جانان هر دل آگاه دارم
دلم آگاه بود آگاه تر شدحقیقت سر از آن آگاه تر شد
دلم آگاه شد از راز جانمحقیقت یافت وصل اندر نهانم
دلم این دم حقیقت جوهر اوستکه جمله پیش او دیدار نیکوست
دلم یار است و جان دیدار باشداز آن دل دائما با یار باشد
که جان هم واصل و دل هست واصلیقین مقصود هر دو گشته حاصل
کنون هم وصل هر دو آشکارستحقیقت هر دو در دیدار یارست
کسی دیدست جان مانند اوّلبشد دل نیز در آخر معطّل
دل وجانست هر دوجوهر ذاتحقیقت نقش کرده جمله ذرّات
همه ذرّات با ایشان یکیاندکنون در وصل جانان بیشکیاند
ابا عطّار اینجا آشنااندحقیقت جمله در دید خدااند
ابا عطّار اینجا هم جلیسندیکی با جوهر جانان نفیسند
چو جان اصلست از جانان که جانانکه جان گوید ترا اسرار پنهان
چو جان اصلست از جانان خبردارچو من پیوسته در جانان پدیدار
چو جان اصلست با جان آشنا شوچو با جان آشنا گشتی خدا شو
چو باجان آشنا گشتی بیندیشحجاب و پردهها بردار از پیش
چو با جان آشنا گشتی بتحقیقز جانت بود تاوان لحظه توفیق
چو با جان در یکی دیدی در اشیاتو باشی در نهان پرده پیدا
بجز جانان اگر مردی یقینیمبین چیزی اگر مردی نه بینی
بجز جانان مبین اکنون چو عطّارحقیقت جان ز دید او نگهدار
بجز جانان مبین در هیچ رویتکه او اینجاست اندر گفتگویت
بجز جانان اگر تو راز دانیکه هم هیلاج خود را باز دانی
چو جانانست با تونیست اسرارحقیقت جان ز دید او نگهدار
ز جانان گوی از جانان حقیقتهمه هیلاج آنگه دید دیدت
فنا کن آن زمان خود را تو در وییکی شو هان یکی در دید لاشی
فنا کن خرقهٔ خود در بر دوستبرون آور حقیقت مغز از پوست
فنا کن بود خود تا بود گردیکه اندر بود کل معبود گردی
فنا کن مغز را و پوست بگذاربجز اسرار دید دوست مگذار
فنا کن خویشتن عطّار در جانکه اسراری تو مر اسرار در جان
در این سرّ فنا عطّار افتادیقین گفتار من با یار افتاد
مرا گفتار از یاراست هر دمکز او هر لحظه دیدارست خرّم
سخن در بیخودی میگویم اکنونز جانان وصل کل میجویم اکنون
سخن در وصل کل هیلاج افتاداز آن گفتار با حلاّج افتاد
سخن در وصل کل اینجا نمایمز ذات کل بیان پیدا نمایم
اگرچه این زمان افتادهام دوستبیکباره خدائی نیستم پوست
همه اندر یکی در عین منزلحقیقت در یقین هستند واصل
همه یارند لیکن جمله بی یارهمه دیدار او راناپدیدار
همه یارند و در دنیا ندانندیقین این نیز در عقبی نمایند
دراینجا وصل جانان دست دادستغنیمت دان که جانان دست دادست
در اینجا وصل جانانست دریابگلت خورشید تابانست دریاب
در ایجا وصل جانان یافتستیچرا جان و دلت بشتافتستی
در اینجا وصل معشوقست پیداهمه از بهر این در شور و غوغا
همه در شور و در سودای دنیافتاده جمله در غوغای دنیا
وصال اینجاست مر صاحبدلان راکه پیش از مرگ بیند جان جان را