گنج

بخش ۴۳ - در صفت حال خود و شرح کتاب فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۶۷ بیت
نمودی واصل کون و مکانیحقیقت شد کنون تو جان جانی
نمودی آنچه هرگز کس نگفتستبسُفتی دُر که هرگز کس نسفتست
دُرِ معنی تو بگشادی حقیقتکه واصل کردهٔ عین طبیعت
دُرِ معنی تو بگشادی بتحقیقترا دادند اینجا وصل توفیق
دُرِ معنی تو بگشادی تو بگشادکسی دیگر چو تو در اصل بنیاد
دُرِ معنی تو بگشادی یقین بازنمودی با همه انجام وآغاز
دُرِ معنی گشادستی یقین استکه پیدا اوّلین و آخرین است
دُر معنی کنون چون برگشادیبرمردان عالم داد دادی
جواهرنامه کردی آشکارهترا مر جزو و کل اینجا نظاره
چو ظاهر شد کنون اسرار جانتبدیدار آمده راز نهانت
چنان خواهی کنون تو مست دلدارترا خواهد نمودن آخر کار
حقیقت ذات کلّی بی وجودتابی صورت عیان بود بودت
نهادستی کنون گردن بَرِ شاهکه از شاهی کنون از عیش آگاه
ترا شه عزّت اینجاگه فزودستکه اسرارت ز دید خود نمودست
در این عالم شدی ازوی سرافرازکنون هیلاج گوی و سر برافراز
مگردان رخ ز گفتن یک زمان توکه خواهی گشت ناگه بی نشان تو
نشان داری کنون از عشق دلدارترا از ذات خود کرده پدیدار
نشان داری کنون در بی نشانیبصورت لیک پنهان از معانی
نشان داری کنون در پاکبازیولی باید در آخر پاکبازی
نشان داری کنون از سرّ مردانزمانی از بلا تو رخ مگردان
نشان داری و اکنون بی نشان شوبگو هیلاج وانگه جان جان شو
بگو هیلاج وانگه جان برافشاندل و جان بر رخ جانان برافشان
بگو هیلاج و بنما آنگهی رازپس آنگه قطره در دریا درانداز
بگو هیلاج را تا بیشکی توشوی آنگه ز بود خود یکی تو
بگو هیلاج و محو انبیا شوحقیقت عین الاّ اللّه لا شو
بگو هیلاج نزد کار دیدهحقیقت نقطه و پرگار دیده
بگو هیلاج تا پیدا کنی یارحجاب از پیش برگیری بیکبار
بگو هیلاج تا جانان نمائیدگر سرّ ازل با جان نمائی
بگو هیلاج تا آگاه گردندکه بیشک هرگدائی شاه کردند
بگو هیلاج با مردان اسرارکه وصل کل از آنجا شد پدیدار
حقیقت را در آنجا فاش کن تودر آنجا نقش خود نقّاش کن تو
در اینجا صورت و معنی براندازحقیقت دنیی و عقبی برانداز
برانداز آن زمان پرده ز دیداردرون جزو و کل خود را پدیدآر
در اینجا خود پدید آور که آنیکه هم ذاتی و هم جسمی و جانی
دراینجا بود خود اظهار گردانبرافکن بود خود را یارگردان
حقیقت آنچه تو بنمودهٔ بازدَرِ اسرار کل بگشودهٔ باز
نچندان وصف بیچون و چگونستنمیدانند کو در اندرونست
تو دانستی کنون اسرار جانانترا بنموده است دیدار جانان
تو دیداری کنون ای پیر جملهکه میدانی کنون تدبیر جمله
یقینشان واصلی بنمودهٔ توحقیقت جزء و کل بگشودهٔ تو
اگر هیلاج خواهی گفت این بارحجاب کفر از ایمان تو بردار
چنان گو سرّ کل در آخر ای دوستکه کلّی یک نماید مغز با پوست
چنان گو سرّ کل در آخر کارکه می هیچی نباشد جز که دیدار
چنان گو سرّ کل و صاحب رازکه یابد آخر این گم کرده را باز
چنان گو سرّ کل اندر شریعتکه بینی در شریعت دید دیدت
منه بیرون تو پای از شرع زنهارکه از عین شریعت شد خبردار
دل و جانت حقیقت در یکیاندز نور شرع جانان بیشکیاند
بنور شرع هر دو راه دیدنددر آخر هر دو روی شاه دیدند
تو اکنون واصل هر دو جهانیبهر دم درجهان گوئی معانی
ببردی گوی معنی عاقبت بازدل و جان اندر آخر عاقبت باز
دل و جان عاقبت در باز در یارمرا جای دگر هان از بَرِ یار
ترا این درگشاد اینجایگه یارترا بخشیده است این پایگه یار
ندارد هیچکس امروز دلدارچنان در بر بکام دل که عطّار
دل عطّار امروز است کل جانحقیقت جان شده هم محو جانان
دل عطّار امروز اوفتاده استچو خورشیدی که در روز اوفتادست
چنان در آسمان جانست گردانبسان جوهر ذاتست رخشان
ترا این جوهر دل کن نظر بازکه کل در دل ویست و جان خبرباز
دگر با دل یقین دادست اینجادر دل جان چو بگشادست اینجا
از آن این گنج دل پرگوهر آمدکه از صورت بیک ره بر درآمد
برون آمد یقین از جایگه اوفکندش هرچه بودش سوی ره او
دلم چون ترکِ بودِ خویش کرد استاز آن ذرّات رادر پیش کرد است
حقیقت دل نهادم بر کف دستکه جان دیدم که کل بادوست پیوست
دلم چون جان فنا را کرد آخرتقاضا تا که باشد فرد آخر
کنون فردست جان در دل بماندهبروی جان جان حیران بمانده
کنون فردست دل در عین جانانکه در جانست اینجاگاه پنهان
کنون فردست دل در دید دلداراز آن یکی است در توحید دلدار
که جان در اوست او درجان نموداراز آن هر دو بجانان ناپدیدار