بخش ۴۲ - در صفات جام عشق فرماید
بده جامی از آن جام سرانجامپس آنگه مست شو تا بشکنم جام
بده جامی که هشیارم دگر بارکه گردم مست چون یارم دگر بار
بده جامی که اصلم رخ نموداستمکن هستم که وصلم رخ نموداست
بده جامی که جانان باز دیدماز این دیدار او را باز دیدم
بده جامی که جانان آشکار استمرا با دید او اینجا چکار است
بده جامی که جانانست پیدامرا با خویشتن کرد است یکتا
بده جامی دگر ما را تو ساقیکه تا مانم ز اصل دوست باقی
بده جامی که جانم گشت جانانحقیقت رفت در دلدار پنهان
بده جامی که خود مست الستمولی ایجایگه من نیمه مستم
بیک ره مست کن ساقی مرا هاناز این بود وجودم هان تو برهان
بیک ره مست کن تا وارهم مندر اینجاگه کنون دادی و هم من
بیک ره مست کن بود وجودمکه رخ دلدار در مستی نمودم
ز مستی من بگفتم رازها فاشبدانستم در اینجا راز نقّاش
من اینجا دیدهام جان و جهانمشده از روی او کشف عیانم
من اینجا دیدهام دلدار خود بازکنونم رشته من از نیک و بد باز
من اینجا دیدهام آن جان جانهااز او بشنیدهام شرح و بیانها
من او را دیدهام در خویشتن جانحقیقت او من و من او یقین دان
من او را دیدهام در خویشتن دلاز او مقصود من کل گشته حاصل
من او رادیدهام عین صفائیچه سود آخر که دارد بیوفائی
چنانش یافتم اینجایگه مندرون جان چون خورشید است روشن
چنانش یافتم اینجایگه دیدکه در یکی از اویم عین توحید
چنانش یافتم در آخر کارکه پرده برگرفت از رخ بیکبار
چنانش یافتم درجان حقیقتکه پیدا است و هم پنهان حقیقت
چنانش یافتم اندر یکی منکه جمله اوست دیدم بیشکی من
منم با او و او با من یکی بینمرا او بین و او من بیشکی بین
یکی بین همچو من تا این بدانیحقیقت اوست اینجا در نهانی
یکی بین همچو من در عشق اینجاکه تا در یک یکی گردی مصفّا
یکی بین همچو من گر راز دانیکه از یکی نمودش بازدانی
یکی بین همچو من احوال مشو هانچو پرگاری بسر چندین مدو هان
تو همچون نقطه و پرگار هستیکه درگردش خود اندر خویش بستی
تو گر این سر بدانی آخر کارحقیقت نقطهٔ و عین پرگار
تو گراین سر بدانی هر دوئی تویکی بین و مبین در خوددوئی تو
از او او باز بین پرگار مردانکه چون نقطه نهاده گشت گردان
سر نقطه ز اوّل می نگهدارکه چون دیگر نگشت از عین پرگار
زبالا سوی شیب آمد فرازشدگر هم سوی بالا رفت بازش
چو گشت آن نیمه یک نیم دگر اوز شیب افتاده باشد بر زبر او
دگر نیم دگر چون گشت دربندبآن سر در رسید و گشت پیوند
یکی شد اوّلش با آخر اینجایقین پرگار شد بر ظاهر اینجا
پس آنگه اوّل و آخر یکی شدچو بینی اوّل و آخر یکی بُد
نظر کن دائره بنگر سراسرطلب کن بعد از آن اینجایگه در
بدان اوّل چو نقطه مینهادیسر پرگار اینجاگه گشادی
کجا بد اوّل پرگار گردانز اصل اوّلش اینجا یقین دان
ز اوّل باز دان آنگاه آخرکه اسرارت شود مر جمله ظاهر
ز اوّل بازدان و آخرین یابتوئی نقطه یقین عین الیقین یاب
اگر اوّل بدانی تا چه کردیمسافت کن که آنگه ذات فردی
اگر اوّل بدانی آخرینتشود روشن عیان عین الیقینت
اگر اوّل بدانی واصلی تووگرنه بیشکی بیحاصلی تو
اگر اوّل بدانی آخر رازترا این در شود اینجایگه باز
اگر اوّل بدانی بیشکی توکه پرگار است ونقطه بیشکی تو
رهائی یابی از این چرخ گردانیکی گردان رخ از این سر مگردان
چو پرگاری و نقطه زاده آمدترا پرگار خود بنهاده آمد
تو با خود عشقبازی کردی ای یارشدی هم نقطه و هم عین پرگار
اگر اوّل ترا شد منکشف رازبدیدی هم ز خود انجام و آغاز
توئی پرگار و نقطه دل نگهدارکه پرگار است صورت کرده اظهار
بگرد نقطه و دل گشته گرداناز اصل اوّلش اینجا یقین دان
چنان ماندست اینجا نقطه بیچونولی پرگار میگردد ز بیرون
چنان ماندست اینجاگاه پرگارکه در خود هست او گردان برفتار
چنان ماندست نقطه باز در خویشکه تا دیدست آن آغاز در خویش
چنان ماندست اینجا نقطهٔ دلکه تا چون برگشاید راز مشکل
چنان ماندست اینجا نقطهٔ جانکه پرگارست اندر هر دو گردان
در این پرگار صورت کن نظر تواگر هستی ز بودش با خبر تو
ولیکن نقطه در وی محو ماندبدانم تا که این مرموز داند
یکی گردید هر دو در خرابیخرابی یاب تا این سر بیابی
یکی گردید در یکتای بیچوننخواهد ماند آخر نقش گردون
شود آخر خراب این نقش پرگارفروماند ابی تو او ز رفتار
ابی تو هیچ دان کاین جمله فانی استترا گفتم من این راز نهانی است
ابی تو هیچ دان اینجایقین دانکه چیزی می نماند جز که جانان
بجز جانان نخواهد ماند آخرترا اینجا نخواهد ماند ظاهر
بجز جانان نبینی آخر کاربجز جانان نماند لیس فی الدّار
بجر جانان نخواهد ماند در دیدخوشا آنکس کزین معنی نگردید
بجز جانان نخواهد ماند پیداکه اوزانم ز بود خویش یکتا
بود باقی به جز او جمله هیچستکه میدانم که نقش هیچ هیچست
اگر مرد رهی میبین و مینوشتو جام عشق چون حلّاج مینوش
چو گردانست در گرد تو پرگارحقیقت نقطه را اینجا نگهدار
ز نقطه مگذر و میباش ساکنکه تا چون انبیا باشی تو ایمن
ز نقطه مگذر و پرگار میبینهمه ذرّات را در کار میبین
ز نقطه مگر و پرگار دریابوز این هر دو نمود یار دریاب
نموداوست این هر دو حقیقتکز این هر دو بیابی دید دیدت
نمود اوست این هر دو جهانستیکی کونست و دیگر مر مکانست
نمود اوست اینجاگه مکان بینیقین در کون سرّ او عیان بین
از این هر دو نمودار خدائیمکن گر عاشقی اینجا جدائی
از این هر دو نمود سرّ جاناندمادم بین هزاران سرّ پنهان
از این هر دو نمود لایزالشنظر میکن تجلّی جلالش
از این هر دو نمودار یقین بازیکی انجام دان و دیگر آغاز
توئی هر دو در اینجاگه بدانیکه هم در هر دو پیدا و نهانی
توئی این هر دو کاینجا اصل هستیولیکن هم بلند و عین پستی
توئی این هر دو کاندر آخر کارترا کلّی عیان آید پدیدار
نمود هر دو از بهر تو پیداستکه این هر دو یقین در جوهر لاست
تو از آن اصل وصل خویش دریابیقین از جمله اصل خویش دریاب
وجودت از همه اشیات پیداستولیکن جان و دل از جوهر لاست
ز لامگذر که کس از لا نرفتستبجز الاّ کسی الّا نرفتست
ز لا مگذر اگر اسرار بینیتو از لا نقطه و پرگار بینی
ز لا هم نقطه و پرگار بشناسز بعد آن نمود یار بشناس
ز لا هم نقطه بین و عین پرگارحقیقت لا نظر کن جوهر یار
که میداند که سرّ لا چگونستاگرچه هم درون و هم برونست
که میداند که سرّ لاست در ماشده اینجایگه دانا و بینا
که میداند که لا خود راست تحقیقدهد آن را که خواهد عین توفیق
نمود لا هر آنکو یافت از لاچو منصور آمد اندر عشق پیدا
نمود لا اگر رویت نمایدترا از بود خود کلّی رُباید
مرو زنهار اندر لا تو زنهاروگرنه کل شوی تو ناپدیدار
مرو در لا و گر خواهی شدن توحقیقت لا نه لا خواهی بدن تو
مرا در لا تو چون منصور الحقوگرنه دم زنی کل در اناالحق
براه شرع رو چون آخرت لا استکه راه شرع بیشک دید پیدا است
براه شرع رو زنهار عطّاروگرنه کل شوی تو ناپدیدار
براه شرع رو عطّار زنهارچکارت این زمان با لاست چون یار
براه شرع رو پیداست دیدتحقیقت با تو در گفت وشنیدست
براه شرع رو تا آخر ای دوستترا مغز است بنموده عیان پوست
دم آندم بدم با خویشتن تواز او اینجا درون جان و تن تو
اگرچه اصل تو از لاست موجودولی کار است با دیدار معبود
نماید روی اندر آخر کارترا کلّی عیان آید بدیدار
که محو جاودان گردی ز بودتفنا گردد بیکباره نمودت
تو تا در صورتی مر صاحب دلنداند مر ترا اینجای واصل
تو تادر صورتی مر صاحب جانترا اینجا بداند جمله جانان
تو اندر صورتی در یاب مطلقتو باشی در نمودجملگی حق
تو تا در صورتی و عین آیاتکجا باشی حقیقت بیشکی ذات
تو تا در صورتی و مانده درخویشکجا هرگز رود این پرده از پیش
تو تادرصورتی ای مانده غافلکجا دریابی این مقصود حاصل
تو تا در صورتی درماندهٔ توچو حلقه بر دری درماندهٔ تو
تو تا در صورتی کی گردی اللّهز صورت بگذر و بنگر هواللّه
همه گفتار تو از بهر صورتبدینجاگه حقیقت در حضورت
چو کردی در وصالش آخر کارنمودی مر مرا اعیان دیدار
دل وجان نیز واصل نیز گردیدوئی نیست و حقیتق عین فردی
کنونت اندر اینجا راز جانانکه آخر جان و دل آغاز جانان
فنا را آخر کارت یقین استکه جان و دل حقیقت پیش بین است
فنا خواه و فنا یاب و فنا جویسخن پیوسته در عین فنا گوی
فنا آخر بقای تست اینجاکه راحت در فنای تست اینجا
فنا اصل است اندر آخر کارکه پرده برفتد از کل بیکبار
چو میدانم که در آخر فنایستمرا دیدار کل عین بقایست
چو میدانم که خواهم شد فنا منبیابم در فنا دید بقا من
چرا چندین سخن میبایدم گفتکه آخر در فنا میبایدم خفت
نشیب خاک اینجا هم فنایستازل را با ابد دید خدایست
در اینجا بازیابم اصل کل بازدر اینجا مینبینم اصل کل باز
من این را اختیار خویش دیدمکه آن اسرار کل از پیش دیدم
وصال کل بود اندر دل خاکمرا اینجا شوم از جزو و کل پاک
وصال اندر دل خاکست جانانکه اینجا جوهر پاکست جانان
ووصالم در دل خاکست تحقیقکه در اینجا بیابم عین توفیق
وصالم در دل خاکست تنهادر اینجاگه نمایم جمله تنها
وصالم در دل خاکست دیدارکه اینجا میشوم من ناپدیدار
وصالم در دل خاکست آخرکه دیدارم شود اینجای ظاهر
وصالم در دل خاکست و در ذاتحقیقت محو گردد جمله ذرّات
وصالم محو فی اللّه است ماندهکه اینجا حسرت وآهست مانده
اگرچه وصل اینجا نیز هم هستولکین وصل خود اینجا دهد دست
اگرچه هست اینجا وصل جانانولیکن اندر اینجا اصل جانان
نهانم باز در محو حقیقتچنین گفتهست تفسیر شریعت
همه اینجاست حاصل آخر ای دوستمرا بیرون براز دیدار این پوست
خوشا آنکس کز این عالم گذر کردبشد زینجایگه در حضرت فرد
خوشا آنکس کز این عالم فنا شداز این خانه بدان سوی بقا شد
خوشا آنکس کز این عالم بیکباروجودش در حقیقت ناپدیدار
برفت از خویش و در جانان یقین یافتدر اینجاگاه کل عین الیقین یافت
برست از خویش وانگه دید جانانز دید خویش شد یکباره پنهان
چه خواهی کرد این دنیای غدّارکه اندر وی بماندستی گرفتار
چه خواهی کرد این گلخن تو ای دوستطلب کن گلشن جان کین نه نیکوست
چه خواهی گلخنی پر دود و آتشکجا گه چیستی تو اندر او خوش
چه خواهی گلخنی پر از نجاستعجب نگرفت خوش اینجا حواست
تو اصل گلخنی نه عین تقویکه تا یابی در او دیدار مولی
رها کن بگذر از این گلخن اینجانظر کن بیشکی آن گلشن آنجا
تو درگلخن ندیدی گلشن جاناز اینرا ماندهٔ افگار و حیران
درونت گلشن و تو گلخنی آیبمانده در تف ما و منی آی
اگر آن گلشن اینجا باز یابیاز این گلخن سوی گلشن شتابی
رها کن گلخن دنیا چو مردانرخ خود را از این گلخن بگردان
رها کن گلخن دنیا چو عطّارکه تا آن گلشنت آید پدیدار
اگرچه این بیان گفتیم مطلقمرا افتاد ز آنجا کار با حق
مرا مقصود حقّ است از میانهوگرنه این همه دانم فسانه
مرا مقصود حقّست و نه باطلکه مقصود از حقم آید بحاصل
مرا مقصود جانانست یارموگرنه با چنین گلخن چکارم
مرا مقصود جانانست و دیدارکه دروی گردم اینجا ناپدیدار
مرا مقصود جانانست بیچونکه تا اینجا نمایم من دگرگون
مرا مقصود جانانست حاصلشد و ازوی شده من جمله واصل
مرا مقصود جانانست دریاباگر مرد رهی چون من خبریاب
مرا مقصود جانانست اینجاکه در خویشم کند بیخویش و یکتا
مرا مقصود جانانست بیشککه در من او شوم از دید او یک
مرا اینست مقصود از جهانمکه این باشد همیشه زو عیانم
مرا اینست مقصود و دگر هیچکه اینجا مینداند بی بصر هیچ
چو خورشید است پیدا عین دیدارولی ذرّه در او شد ناپدیدار
بقا آن دانم اینجاگه بیابمچو ذرّه سوی خورشیدم شتابم
بقا آن دانم و اینجاست رازمسر و جان پیش یار خود ببازم
بقا اینجاست در عین فنا بازولیکن در فنا بنگر بقا باز
بقا اینجاست در عین حقیقتاگر می بازبینی در شریعت
بقا اینجاست گر از سالکانیسزد کاین نکتهها را باز دانی
بقا اینجاست بنگر در بقایتکه خودخواهد بدن آخر فنایت
بقا اینجاست بنگر حضرت کلکه همچون من رسی در قربت کل
بقا اینجاست گر دانی در اسراروجودت از میانه کل تو بردار
ترا اینجاست مردان حقیقتبقا را یافتنداندر شریعت
بقا اینجا بجوی و جاودان شوتو چون عطّار بی نام و نشان شو
بقا اینجاست میجوئی بقایتبقا اینجاست میجوئی لقایت
بقا اینجاست اگر فانی بباشیبقای کل در اینجاگه تو باشی
بقا اینجاست بنگر در بقا توبقا با تست بنگر در لقا تو
بقا با تست میجوئی ز هر دیدنیاید راست این معنی ز تقلید
بقا با تست گرچه در فنائیدرآخر آن زمان کلّی بقائی
بقا آمد فنا نزدیک عشّاقکه تااندر فنا گشتند کل طاق
بقا آمد فنا نزدیک مردانفنا گشتند ودیدند اصل جانان
بقا آمد فنا نزدیک ذرّاتاز آن گشتند محو عین ذرّات
بقا آمد فنا در آخر ای دوستبقا دان مغز و آنگاهی فنا پوست
تو ای عطّار آخر از چه رازیکه در سرّ بقایت عشقبازی
ترا این عشقبازی از کجایستکه معنیّت چنین بی منتهایست
ترا این عشقبازی از کجا خواستکه از عشق تو اندر دهر غوغاست
کمال عشق تو عین فنایستفنایست عاقبت دید بقایست
کمال عشق تو نزدیک جانستکه جانت بیشکی اسرار دانست
کمال عشق تو اندر یکی بودکه چندینی عجایب روی بنمود
تو گفتی نی همه او گفت اینجادُرِ اسرار کل او سُفت اینجا
تو گفتی نی همه او گفت از خویشحجاب خویشتن برداشت از پیش
تو گفتی نی همه او گفت در دلکه تا مقصود او گردد بحاصل
تو گفتی نی همه او گفت در جانترا بنمود روی خویش اعیان
اگر مرد شهی منگر در این راهحقیقت اندر اینجا جز رخ شاه
اگر مرد رهی خود شاه با تستحقیقت این دل آگاه با تست
دلت آگاه و جان آگاه ماندهدر آخر کل عیان شاه مانده
دلت آگاه وجان آگاه گشتهحقیقت هر دو دید شاه گشته
دلت آگاه وجان آگاه از این رازکه پرده گشته از رخسار شه باز
دلت آگاه و جان آگه چه جوئیچو دانستی دگر چندین چه جوئی
دلت آگاه شد از جان جان نیزدر اینجا یافته جانان عیان نیز
دلت آگاه شد از جان جاناندرون دل وطن کردست اعیان
شد این سرّ بر تو سرّ راز منصوردم کل زن کنون تا نفخهٔ صور
چرا چندین سخن گوئی حقیقتچو پیدا شد نموددید دیدت
وصال یار داری در عیان توبدیدی کام اینجا رایگان تو
وصال یار دیدی هم در اینجاشدی در جزو و کل امروز پیدا
جدائی نیست اکنون و یکی آیحقیقت در جدائی بیشکی آی
بر جانان چنان مشهور امروزشدستی در صفات سرّ پیروز
جدائی شد خدائی گشت پیداتو هم دانائی اینجاگاه و بینا
کنون هستی ولیکن درحقیقتفرومگذار یک لحظه شریعت
فرو مگذار یک دم دید جانانهمیشه باش در توحید جانان
فرو مگذار یک دم سرّ مطلقچو پیر خویشتن میزن اناالحق
چو پیر خویشتن امروز رازیکه ازخلق جهان تو بی نیازی
چو پیر خویشتن امروز هستیولی میکن تو همچون پیر مستی
بعزبت خود بخود میگوی این رازحجاب خود تو از صورت برانداز
بعزّت خود بخود عین الیقین باشز سرّ ذات خود را پیش بین باش
دمی از عشق خالی نیستی هانکه اندر عشق گوئی نصّ و برهان
از آن بر جملهٔ عشّاق میریکه هر دم پیش از مردن بمیری
از آن بر جملهٔ عشّاق شاهیکه صیتت رفته از مه تا بماهی
از آن بر جملهٔ عشّاق سرورشده کامروز هستی پیرو رهبر
از آن امروز در هردوجهانیکه هم کونی و هم عین مکانی
از آن امروز این سر یافتستیکه سوی جزو و کل بشتافتستی
از آن امروز ذاتی در همه توکه افکندی در اینجا دمدمه تو
از آن امروز پیر راز بینیکه هستی بیگمان و در یقینی
از آن امروز منصوری تو در ذاتکه هستی جان بلی در جمله ذرّات
ندید است این زمان چون تو زمانهکه هستی بیشکی از حق یگانه
یگانه هستی امّا میندانندبدانند این زمان کاین را بخوانند
اگرچه از خودی امروز پیداحقیقت محو شد در جان جانها
تو باشی هیچ دیگر نیست اینجاچو میدانی که کل یکیست اینجا
حقیقت وصل هست و اصل دیدیابا صورت بکام دل رسیدی
ز صورت جمله معنیت بدید استولی معنی ز صورت ناپدید است
زهی معنی بی پایان اسرارکه شد فاش از نمود سر دلدار
مرا دلدار هست امروز ساقیکه خواهد بود ما را یار باقی
چنان مستم از اویش بی می خمکه از مستی شدی در جزو و کل گم
چنان مستم من اندر آخر کارکه کردم پرده پاره من بیکبار
چنان مستم من از امروز از دوستکه شد مغزم حقیقت جملگی پوست
چنان مستم که هستم در یقین اوچو او اینجاست ما را گفت و هم گو
چنان مستم که جمله یار دیدمیکی اندر یکی دلدار دیدم
چنان مستم که هستم در اناالحقهمی گویم دمادم من اناالحق
اناالحق میزنددلدار خود رایقین یکیست بیشک نیک و بد را
اناالحق میزند اندر مکان یارکه خود میبیند اندر عین دلدار
اناالحق میزند اندر حقیقتکه پیدا کرده از دیدش شریعت
اناالحق میزند جانان که خویشستنهاده دید خویشش جمله پیشست
اناالحق میزند کو خویش دیدستابا خود باز در گفت و شنیدست
اناالحق میزند بیچون در ایناکه در آخر بریزد خون در اینجا
مرا تحقیق اندرآخر آن ماهکه از سرّ ویم امروز آگاه
چو شرع او بگفتم در حقیقتبخواهد کشتنم بهر شریعت
بحکم شرع یارم کُشت آخرمرا تا کل شود اسرار ظاهر
بحکم شرع خواهد کُشت دلدارمرا تا در یکی گردم نمودار
بحکم شرع خواهد کشتنم دوستکه تا بیرون شوم چون مغز از پوست
بحکم شرع خواهد کشتنم شاهکه تا کلّی شوم از شاه آگاه
چو شرع او بگفتم در حقیقتبخواهد کشتنم بهر شریعت
بکش جانا که رازت گفتهام مندُرِ اسرار اینجا سُفتهام من
بکش جانا که گفتم بیشکی رازنمودم سالکت انجام و آغاز
بکش جانا که گفتم راز اینجابگفتم راز تو سرباز اینجا
چو رازت کردم اینجا آشکارهبکن در عشقم اینجا پاره پاره
چو رازت گفتم از جان درگذشتمبساط عقل اینجا در نوشتم
کنون اینجا چه غم دارم ز کشتننخواهم یک دم از دیدت گذشتن
سر و جان زان تست و می ندانمیقین اکنون که چیزی پایدارم
سر و جان زان تست و من نمودارچه غم دارم کنون گر تو بردار
کنی من بندهام تو شاه جانیمرا دایم تو جان جاودانی
هر آنکو کشتهٔ عشق تو آیداناالحق بی سر اینجاگه نماید
هر آنکو کشتهٔ عشق تو شد شاهبرش موئی بود از چاه تا ماه
هر آنکو کشتهٔ عشقست چو منصوربرش موئی بود نورٌ علی نور
هر آنکو کشته شد از عشق رویتیکی بیند سراسر گفتگویت
هر آنکو کشتهٔ عشق است از جانحیات جاودانی یافت اعیان
منم امروز دست از جان فشاندهصفات عشق تو هر لحظه خوانده
بموئی نیستم من اندر این سرکه اسرار تو کردم جمله ظاهر
بموی اندر این سر نیستم منکه اسرار تو کردم جمله روشن
توی جز تو که است آخر بگویمکه تاکم گردد اینجا گفتگویم
همه از بهر تست اینجای گفتارکه میگویم دمادم سرّ اسرار
چو از بهر تو گفتار است اینجااز آن عطّار بیزار است اینجا
ز خود کاینجا توئی و آنجای هم تونمائی رازهایت دمبدم تو
که میداند ترا تا خود چه چیزیکه هستی قلبی و چون جان عزیزی
که داند تا تو خوداینجا که ای دوستحقیقت جوهری هم مغز و هم پوست
بهر چیزی که دیدم در زمانهرخ خوب تو دیدم در میانه
بهر چیزی که من کردم نگاهیرخ تو دیدم از مه تا بماهی
بجز تو نیست ای ذات همه تویقین دانم که ذرّات همه تو
توئی چیز دگر اینجا نبینمکه از تو بیگمان اندر یقینم
توئی جز تو ندارم هیچ دلدارتو هستی جوهر و هم خود خریدار
تو هستی عاشق و معشوق ای دوستحقیقت جوهری هم مغز و هم پوست
تو هستی عاشق و معشوق در ذاتطلبکار تو اینجا جمله ذرّات
دمی وصلی تو بنمائی در این سرکه نی اندازی اینجاگه یقین سرّ
همه عشّاق را در خون ودر خاکفکندی تا شدند از اصل تو پاک
همه عشّاق حیرانند اینجابجزدیدت نمیدانند اینجا
همه عشّاق اینجا کشته کردیمیان خاک و خون آغشته کردی
نداند هیچکس عشق تو جز خویشکه عشق ذات خود دیدی تو از پیش
قلم راندی ز حکم یفعل اللّهز سر خویش هستی جان آگاه
قلم راندی کنون بر من در اینجاکه بگشادم ز دیدت در در اینجا
ز عشق ذات کار خویش کردههمه ذرّات را در پیش کرده
ندارد او به جز عشقت کنارههمه در جوهر بحرت نظاره
بجز روی تو هر جائی ندیدندهمه در پیش رویت ناپدیدند
تو پیدا این چنین پنهان چه داریاز آن کز ذات خود خود را بداری
تو پیدا این چنین پنهان چرائیاز آن کز ذات خود بی منتهائی
بسی از خویش بنموده در اسرارهمه پیدا شدم در عین دیدار
کجا دانم در اینجا شرح آن دادولی پیش رخت خواهیم جان داد
گمان عشق تو منصور دیدستکنون اندر کمالت ناپدیدست
تو شد کلّی ز عشق ناز سربازیکی در کوی عشقت گشته سرباز
تو شد وز تو اناالحق گفت اینجادُرِ اسرار تو او سُفت اینجا
تو شد وز تو اناالحق گفت در دیدیکی شد در عیان سرّ توحید
تو شد وز تو اناالحق زد حقیقتبیکباره فنا شد از طبیعت
طبیعت هم توئی اندر زمانهحقیقت جوهری بهر نشانه
در این عالم نمودستی تو از خویشوزان جانها تو کردستی بسی ریش
ز بهر دید خود این جوهر پاکنموداری نمودی در کف خاک
کف خاک این شرف دیدست جاناکه تو امروز در اوئی هویدا
کف خاک این شرف در جاودان یافتکه از تو نقش خود او بی نشان یافت
کف خاک از تو اینجا یافت مقصودکه دارد دید تو اینجای معبود
کف خاک این همه دیدار داردکه اینجا از توکل اسرار دارد
کف خاک این همه دیدار بنمودز تو این جملگی اسرار بنمود
کف خاکست این دم جسم عطّارتوئی اینجا ورا گشته نمودار
کف خاکست این دم در میانهز تو دیده وصال جاودانه
کف خاکست اینجا راز دیدهجمال رویت اینجا باز دیده
کف خاکست بادی در میانشتوئی اینجایگه مرجان جانش
کف خاکم بتو دیدم رخ توشنفته هم ز تو خود پاسخ تو
کف خاکم بتو دیده جمالترسیده هم ز تو اندر وصالت
کف خاکم بتو پیدا شده بازز تو دیده حقیقت جملهٔ راز
کف خاکم زبانی در دهانمحقیقت نور دل هم جسم و جانم
کف خاکم ولی اندر درونمتو بودی و تو باشی رهنمونم
کف خاکم حقیقت هم تو جانیکه گفتی از نمود خود معانی
کف خاکم تو هستی عقل و ادراکدگر او گه کجا یابد کف خاک
کف خاکم حقیقت هر چه هستمکه از دیدار و رخسار تو مستم
تو میبینم از آنم عین گفتارنموده از تو چندین سرّ اسرار
جهان از روی تو حیران بماندستفلک هم نیز سرگردان بماندست
جهان از روی تو پر شور و شوقستمر از روی تو هر لحظه ذوقست
نداری اوّل و آخر چگویماز این باطن عیان ظاهر چه جویم
توئی اینجا و آنجاهم تو باشیمرا هر جایگه همدم تو باشی
دل عطّار از تو شادمانستبرون از کون و در عین مکانست
دل عطّار از تو در وصالستتوئی امروز با تو در جلالست
بتو میبیند اکنون آفرینشتوئی او را یقین در عین بینش
بتو میبیند اینجا عین هستیکه در ذرّات او واقف شدستی
تو اکنون واقفی بر کلّ اسرارولی رسمی است اینجاگاه عطّار
تو اکنون واقفی و راز دانیکه خود انجام و خود آغاز دانی
تو اکنون واقفی در هر چه دیدیکمال خویش دیدی در رسیدی
ز دید هستی خود بر خودی تویکی دیدی ابی نیک و بدی تو
قلم در قدرت بیچون تو راندیحقیقت نقطه بر کاغذ نشاندی
تو پرگاری و هم نقطه ز آغازخوداینجا خود بخود اوئی خبر باز
خبرداری و از اسرار خویشیکه اینجا نقطه و پرگار خویشی
ندیدی غیر این جاگه به جز خویشولکین پردهٔ انداخته پیش
ندیدی غیر خود اندر صفاتتشناسا خود شوی بر کلّ ذاتت
ندیدی غیر خود در جان و در دلخودی اینجایگه ای دوست واصل
توئی جز تو نمیبینم یکی منکه جز تو نیستی خود بیشکی من
ندارم جز تو میدانی حقیقتکه گفتم با تو هم از دید دیدت
صفاتت این همه بنموده اینجاوصالت عشق در بگشوده اینجا
صفاتت این همه بنموده در دیددل و جانم ز یکی برنگردید
ترا میبینم اندر پرده اینجاکه دیدت باز پی گم کرده اینجا
چرا خود گم نمودی در نمودارکنون مر پردهٔ عزّت تو بردار
چو وصل تو هم از خویشست دانمز وصلت گویم و در وصل رانم
جواهرنامهٔ تو هر زمانیکه گفتهستم من از هر داستانی
ز وصل تو چو جمله من تو دیدمز دید تو بدید خود رسیدم
جواهرنامه را هر کو بدیدستهمه از سوی تو جانان رسیدست
بتو دیدار تو هم یافتم بازز تو در سوی تو بشتافتم باز
بسی میجستم از دیدار تو دوستترا تا مغز گردی و مرا پوست
ز وصلت آن چنانم کان تو دانیبکن با من تو جانی و تو دانی
تو دانی گرچه من دانستهام رازمرا سر زود هان از تن بینداز
بجز این صورتم چیز دگر نیستترا افتاده جز بر خاک در نیست
سوی خاک درت افتاده خوارستحقیقت وصلت اینجا پایدارست
اگرچه سرفرازم کردهٔ توز تو هم عین رازم کردهٔ تو
مراگفتی همهٔ اسرار جاناننمودستم در این گفتار جانان
منم آب و توئی خورشید اینجابتو دارم همه امّید اینجا
منم آب و تو خورشیدی فتادهحقیقت نور خود بر من گشاده
توئی اینجا یقین نور جلالممن اینجا ازتو در عین جلالم
جمالت را جمالت یافته بازخبردار است از انجام و آغاز
خبردارم در اینجا از نمودتکه دارم من درون جمله بودت
نمود تو منم افتاده در خاککنون بفشانده دستی ز خود پاک
همه از تو بتو اینجا نمودارشده الاّ منم کل صاحب اسرار
منم هم من توئی اسرار گفتهتو دیداری کل از دیدار گفته
منم هم من توئی جان و جهانمتو میگوئی که من چیزی ندانم
ز دانائیّ تو لافی ز دستمکه از دیدار تو واله شدستم
ز دانائی تو اینجا خبردارشدم بنمودمت با جمله گفتار
دلم بربودی اوّل باز دادیدرم بستی و آخر برگشادی
چنانم جان یقین کردی بخود گمکه همچون قطرهٔ در عین قلزم
من این دم با تو و گمگشته در توبساط نیستی بنوشته در تو
به هستی تو اینجا مست گشتمدگر درخاک راهت پست گشتم
دگر از نیستی هستی نمودیز دستانت بسی دستان نمودی
ز هستی تو جانا در خروشمچو دیگی در برت تا چند جوشم
ز هستی تو اینجا نیست گشتمچو در جمله توئی یکیست گشتم
عیان تو شدم امّا نهانیز دریای غمت در بی نشانی
تو درجمله ظهوری در بطونیگرفته هم درون و هم برونی
ولی خود را تو میدانی خود و خویشکه صورت این زمان برداشت از پیش
توئی این دم که هم جانی و همدمحقیقت راز میگوئی دمادم
اگر خواهی بیک ساعت برانیوگر خواهی به یک لحظه بخوانی
کنون چون خواندهٔ دیگر مرانمولیکن از نشان گر بی نشانم
نشانم هم ز تست و گاهگاهیدر این عین نشان در تو نگاهی
کنم تا زانکه کل اصلت بیابمهمی خواهم که کل وصلت بیابم
یقین دانم که میبینم ترااصلز دید وصل تو میبایدم وصل
وصال از دیدن روی تو دیدمحقیقت وصل در کوی تو دیدم
من اندر کوی تو دیده وبالمولی آخر ز تو عین وصالم
وصال من ز دید تست جاناکه گردی با خودم در وصل یکتا
وصال من اباتست و دگر نهتوئی با جمله و کس را خبر نه
خبر میکن تو جانانم ز ذرّاتکه تا کلّی رسد جانم در این ذات
نداند هیچکس مر عشقبازیترا تا چند زینسان عشقبازی
نداند هیچکس نشناخت رویتهمه ذرّات اندر گفتگویت
همه با تو تو با جمله در آوازهمی گوئی حقیقت هر بیان باز
همه با تو تو با جمله سخنگویترا افتاده اندر جستن و جوی
همه با تو تو با کل درمیانیحقیقت جانی و هم جان جانی
که داند بود تو از اوّل کارکه چون اینجا شدی از خود پدیدار
که داند بود تو اینجا بتحقیقمگو آنکو خودت بخشی تو توفیق
حقیقت برتر از حدّ و قیاسیتو بود خویشتن هم خود شناسی
تو بود خود یقین از بود دیدیکنون در مرکز اصلی رسیدی
تو بود خویش دانستی یقین بازکه اینجاگه شدی در خود سرافراز
تو بود خویش دانستی بتحقیقهم ازدید تو خواهد بود توفیق
تو بود خویشتن دانی حقیقتکمالت یافتی عین شریعت
از اوّل تا بآخر راز دیدیکه خود را هم زخود می باز دیدی
تو بود خود یقین از بود دیدیکه خود بودی و خود معبود دیدی
تو بود خویش دانستی و کس نهیکی اندر یکی در پیش و پس نه
از اوّل تا بآخر در نمودیز بهر ذات خویش اندر سجودی
از اوّل تا بآخر در یکی بازنمودی هر چه بودی بیشکی باز
ز اوّل تا بآخر شاه هستیکه از بود خودت آگاه هستی
دوئی برداشتی در نیستی دوستیکی میبینم این دم مغز با پوست
دوئی برداشتی و راز گفتینمود جوهر خود بازگفتی
بخود اسرار خود جانان در اینجاکه در بود خودم در عشق یکتا
ز خود گفتیّ و از خود بشنویدیجمال خویش را هم خود بدیدی
نمیدانم دگر تا من چگویمتو اینجا با منی دیگر چه جویم
تو اینجا با منی من با تو دمسازز تو بشنفته گفته هم بتو باز
ز تو بشنفتهام هم با تو گفتهمنم این جوهر اسرار سُفته
ز بهر عاشقانت جان فشانماگرچه جز یکی دیدت ندانم
منم واقف شده از تو خبردارتونیز از من من از تو هم خبردار
منم واقف شده از دید دیدتبسی گفتیم از گفت و شنیدت
منم واقف شده تو واقف منحقیقت در بطونی واصف من
چگویم وصف تو خود وصف کردیکه بیشک در همه جائی و فردی
چگویم وصف تو وصفت ندانموگر دانم ندانم تا چه خوانم
ندانم وصف تو کردن من از دلکه جانی و شده درجان تو حاصل
ندانم وصف تو ای واصف کلتوئی بیشک حقیقت حاصل کل
چنان حیران و مدهوشند و خاموشاز آن جامی که کردند در ازل نوش
چنان افتادهاند حیران شده پاککه بر سر کردهاند از سوی تو خاک
ز شوقت در یکی خاکند و خونندحقیقت هم درون و هم برونند
اگرچه وصف انسانست بسیارتوئی مر جمله را درمان و هم یار
تو یاری هیچ دیگر نیست دانمکه بودت در همه یکیست دانم
ز هم از جمله خود را گم نمودهنموده خویشتن هم خود ربوده
کمال ذات تو منصور دانستوگرنه که در اینجاگه توانست
کمال ذات تو هر دو جهان استشده پیدا و ذات تو نهانست
نهانی وشده پیدا زدیدارحقیقت مطلّع بر لیس فی الدّار
نه اوّل دارنه آخر تو از دیدتوئی اینجایگه در عین توحید
تو دانی اندر این صورت رخ خودنموده گفته اینجا پاسخ خود
تو دانی اندر این صورت نهانیکه میگویم مها اسرار جانی
توئی همدم که می همدم نداریتوئی محرم که نامحرم نداری
چنان عاشق شده بر خود چو منصورکه میخواهی که باشی از خودی دور
نمودی رخ چرا پنهان شدی بازمگر کز جان دگر جانان شدی باز
تو جانانی و هم جانان پدیدستدر این صورت ز تو گفت و شنیدست
تو جانانی و هم جانها نمودارز تست اینجایگه در غرق اسرار
تو جانانی و هم جان جهانیکمال خویشتن از خود بدانی
ندانم تا چهٔ ابا یکی دوستترا میبینم اندر مغز و هم پوست
یکی میبینمت اندر همه بازفکندستی در اینجا دمدمه باز
یکی میبینمت اندر جهان منگرفته نورت اندر جان نهان من
بجز تو نیست اندر هر دو عالمکه بنمائی ز خود سرّ دمادم
بجز تونیست تا خود را بدانیبگوئی این همه سرّ معانی
یکی ذاتست اینجا رخ نمود استمرا این سر ز خود پاسخ نمود است
که اینجاگه منم عطّار جانانمنم درجملگی پیدا و پنهان
منم اینجایگه عطّار جانمکه میدانم ز خویش و خویش خوانم
منم عطّار اینجا هیچکس نیستبجز من مر مرا فریاد رس نیست
منم عطّار اکنون و تو در بازکه کردم با تو اینجاگاه در باز
منم عطّار اکنون راز دیدیز ذات من عیانم باز دیدی
منم عطّار اندر آفرینشهمه اینجایگه هم جان تو بینش
یکی ذاتم نموده رخ در آفاقشدم امروز اندر جزو و کل طاق
یکی ذاتم تو ای عطّار دریابکنون از نزد ما برخیز و بشتاب
ز جسم و جان و عمر و زندگانیطمع بُر تا وصال من بدانی
طمع بُر از همه با ما قدم زنهمه پیدائیت سوی عدم زن
طمع بگسل دراینجا هر چه بینیهمه من بین اگر صاحب یقینی
طمع بگسل که تا دیدت نمایمببُر سر تا که توحیدت نمایم
طمع بگسل که دانستم همه رازکه ذات کل منم اینجا و سرباز
دگر اینجای مانده تا بخوانیمحقیتق هیچ ماندست تا بدانیم
چو جانان با من است اینجا یقینمچو چیزی دیگرم جز وی نه بینم
چو جانان با من است اینجا نموداراز اویم این زمان درخود گرفتار
چو جانان با من است و آشنائیمدر آخر بیشکی عین خدائیم
چو جانان با من است و راز گفتههمه اسرار با ما بازگفته
کنون دیدار جانانست اینجاعجب عطّار حیرانست اینجا
چنانم ره نموده سوی منزلرسیدم تا شدم در عشق واصل
چنانم واصل و حیران دلدارکه جز او مینبینم من در اسرار
چنانم واصل وحیران بماندهکه خود جانانم و جانان بمانده
منم جانان شده بر خویش عاشقبگفتم آنچه بد تحقیق لایق
منم واقف شده اینجا ز رازمکه خود از عشق خود را سرببازم
منم جانان و دیده روی خود منرسیده این زمان در کوی خود من
منم جانان و دیگر هم منم خویشحجاب پردهام برداشت ازپیش
رخ خود دیدم و عاشق شدم بازبسوی مرکز اصلی شدم باز
بجز این هیچ جوئی هیچ باشدحقیقت این صور خود هیچ باشد
بگفت اینجایگه تا چند هیچیبجز اینکه ببینی هیچ هیچی
چنین توحید دان اندر خدائیشود بردار اینجاگه جدائی
دوئی را بار دیگر پیش ما دربآن سرّ حقیقت هان تو مگذر
خدا با تست و تو اندر گمانینشانت میشود کل بی نشانی
چو گردی بی نشان در آخر کارتو باشی در همه دیدار گفتار
خدا آن دم تو هستی چون شوی گمهمه باشد صدف تو بحر قلزم
ز دید خویشتن اینجا فنا شوپس آنگه در همه بود خدا شو
خدا شو چون فنا گردی ز خویشتهمه آنگه نهد دلدار پیشت
خدائی آن زمان بین از خدا توچو باشی دو یکی نَبْوی جدا تو
چو تو مُردی از این صورت تو اوئیکه در جمله زبانها گفتگوئی
بنقد امروز میبین روی جانانکه هستی زنده اندر کوی جانان
بنقد امروز چون دانستی این اصلیکی میبین و خوش میباش در وصل
بنقد امروز میبین یار جملهکه چیزی نیست جزدیدار جمله
بنقد امروز میبین روی معشوقوصال یار در هر کوی معشوق
بنقد امروز در نقدی میندیشحجاب اکنون بکل بردار از پیش
تو اوئی او تو است تو هیچ منگراگر از واصلانی هان تو برخور
بود وصلش در اینجا خور نه اینجاکه در اینجاست مر دلدار پیدا
کنون ازوصل برخور تا توانیچو دانستی که هم خود جان جانی
کنون ازوصل برخور صاحب رازنمود دوست میبین و سرافراز
کنون ازوصل برخور سوی دنیاکه جانان یافتی در کوی دنیا
کنون ازوصل برخور آخر کارکه جانان مر ترا آمد پدیدار
کنون ازوصل برخور همچو منصورکه در ذاتی و از ذاتی علی نور
کنون عطّار گفتی جوهرالذّاتحقیقت وصل کل با جمله ذرّات