گنج

بخش ۴۱ - سؤال کردن مرید از پیر در حقایق فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۸۳ بیت
یکی کرد است از پیر حقیقتسؤالی تا بگفت او از شریعت
سؤالی کرد وی یکی روز از پیرکه ای تو جان همه شاه و همه میر
توئی دانم که تو شاه و امیریحقیقت در حقیقت دستگیری
تو دیشب حالتی بودت در اسرارچنانت شکر بد اندر بر یار
که بیخود گشته بودی در احد تویکی اسرار راندی سخت بد تو
چنان در بیخوی بیعقل بودیکه خود میگفتی و خود میشنیدی
منت حاضر بُدم تا راز گفتیبسر دیگر همین سر باز گفتی
چنین میگفتی آنگاهی در اسرارندانم تا بدی آنگه خبردار
چنین میگفتی آن دم صاحب رازکه نامد هیچکس بی تو دگر باز
تو شاهی لیک امروزی تو بندهدر اینجاگه ترا دانم پسنده
من اوّل بنده بودم در بر توکنونم شاه وین دم سرور تو
تو این دم بندهٔ من شاه گشتهکه هستم این زمان آگاه گشته
نبودم اوّل اینجاگه خبردارشدم این لحظه من از خواب بیدار
کنونم شد خبر کایندم تو هستیحقیقت بندهٔ و بت پرستی
تو این دم بت پرست و بنده باشیچو خورشیدی کنون تابنده باشی
همی گفتی شبی بیهوش آندمدر آن حیرت شدی بیهوش یکدم
مگو ای شیخ دیگر مر چنین رازترا دادم در اینجاگه خبر باز
منه بیرون تو پا از حدّ خویشتوگرنه صد بلا آید به پیشت
منه بیرون تو پای از حدّ رفتارسخن میگوی شیخا و خبردار
چگونه بنده گردد حق در اینجامرا برگوی این مطلق در اینجا
جوابش گفت گفت آندم پیر نوریکه دریابی اگر صاحب حضوری
که حق بنده است بنده بنده باشدیقین او یافت کو را زنده باشد
اگر مرد رهی میدان بتحقیقکه او بنده است در یاب این تو توفیق
نه او میآورد او میبرد بازیقین میدان در اینجاگه تو این راز
که او در تست اینجا حاصل تستحقیقت صورت جان ودل تست
سراپای تو او دارد حقیقتهمه او دان و بنگر دید دیدت
ببین و خوش بدان ای دیو دریابز من اکنون در اینجاگه خبریاب
اگر چیزی همی دانی در این سرترا میگویم اینجاگه بظاهر
چنان در تست اینجا غمخور تونظر کن اندرون خواب و خور تو
اگر تو میخوری مر آب و نانتحقیقت او نهد اندر دهانت
کند اینجا ترا خدمت ندانیدگر دریاب این راز نهانی
نمیدانی چو اندر خواب باشیکه در بحری مثل غرقاب باشی
تو درخواب و دلت بیدار باشدترا او محرم اسرار باشد
نمیدانی که اندر قربتی توکه مر آن شاه دائم خدمت تو
چو خدمت میکند شاه و تو فارغکجا دانی نداری عقل بالغ
حقیقت گرچه اینجا بندهٔ یارترا چون بنده است از وی خبردار
حقیقت گرچه اینجا یار بنده استدل و جانت هنوز از یار زنده است
تو شاید گر شوی امروز بندهچنین بهتر بود اینجا پسنده
اگر تو بنده باشی شاه گردیدر آخرگه از این آگاه گردی
اگر آگاه گردی شاه بنده استچو سجن است این جهان در سوی بنده است
چنین افتاد با او عشق بازیکند او باتو اینجا عشقبازی
اگر آگهی از اسرار اینجاحقیقت بنده بنگر یار اینجا
عجب مقلوب افتادست این رازندانم تا کرا برگویم این راز
نه اسراریست این در خورد هر کسابا خود گفتم این اسرار کل بس
ندارد آگهی کس زین معانیمنت گفتم کجا این سر بدانی
منت گفتم نمییابی تو این راولی کی یابی این عین الیقین را
که خود با شاه بینی شاه با خویشحجابت رفته باشد کلّی از پیش
حجابت هیچ نبود در زمانهیکی باشد حقیقت جاودانه
تو با شاه حقیقت او تو بینینباشد اندر اینجاگه دوبینی
دوبینی هیچ نبود جز عنایتیکی باشد ابا تو جان جانت
چو اندر قربت آن ذات آئیحقیقت بیشکی نی مات آئی
تو او گردی و او خود جملگی تستتو او جوئی اگرچه او ترا جست
حقیقت طالب و مطلوب یاراستحقیقت عاشق و معشوق یار است
حقیقت بنده و شاهست جانانکه بیشک خویش آگاهست جانان
اگر خواهد نماید شاه اینجاکه تا بنده کند آگاه اینجا
چو هر دو اوست اینجا صاحب رازهمیشه جان جان دارد یقین باز
که شاه اینجاست اندر بنده پیداچو خورشید فلک تابنده اینجا
حقیقت بندهٔ توت شاه جانانستترا اینجایگه خورشید تابانست
کجائی این زمان عطّار ماندهاز این گفتار در دلدار مانده
حقیقت میکنی اسرار او فاشمرو بیرون زخویش و با خبر باش
که میداند که این اسرار چونستمعیّن شد که عقلت در جنونست
نگفتندم بیا این راز اینجاتو میگوئی حقیقت باز اینجا
نگفتندم بیا این پیش هر کسدر اینجا تو حقیقت گفتهٔ بس
نگفتندم بیا و گفتهٔ تودُرِ این راز اینجا سُفتهٔ تو
مگو عطّار و همچون انبیا باشدر این معنی حقیقت با وفا باش
اگر اینجایگه عین خدائیمکن با جان جانت بیوفائی
چو میدانی که این ناگفتنی استدُرِ اسرار کل ناسفتنی است
چو گفتی این زمان گستاخ داریحقیقت لایق شمشاخ داری
اگر اسرار میگوئی دگر بارمگو با هیچکس اینجا در اسرار
دگر باره چنین اسرار مطلقکه این سر برتر آمد از اناالحق
حکایت شد یقین کآنجا چنین استکه این رمز از عیان عین الیقینست
ولیکن خورد هر کس آن بدیدارنباید جز که سر یا صاحب اسرار
همه مردان ره خاموش گشتنددر این اسرارها بیهوش گشتند
چو پنهان کرد این سرّ یار در خویشمگو دیگر در اینجا بی شاز پیش
چو پنهان کردمم پنهان کن اینجانظر در قربت جانان کن اینجا
چو دلدارت ادب دارد حقیقتمنه مر پای بیرون از شریعت
ادب چیزیست بیرون از دل و جانادب مر دوستدار سرّ جانان
همه اندر اَدَب باید نمودندر کل با اَدَب باید گشودن
بقدر هر کسی بسیار گفتتیمنه با هر کس همه با یار گفتیم
سخن ما را همه با دید یار استبیانم جملگی توحید یار است
همه در سرّ توحیدست اسرارکه میگوید حقیقت دید عطّار
همه در سرّ توحیدم بیانستولیکن هر کس این سر کی بدانست
رموزی بود اینجا باز گفتیمیقین با دید صاحب راز گفتیم
رموزی بود میدانند مردانبگفتم این زمان در چرخ گردان
رموزی بود از اعیان همه رازکه دادم عاشقان را زان خبر باز
مرا این دم سخن آخر رسیداستکه دریابم کنون پایان پدیداست
منم غوّاص اندر بحر اسرارشدستم بیشکی اینجا خبردار
درون بحرم و جوهر بدیدهکنون در قربت جوهر رسیده
چو جوهر یافتم هم اصل اینستچو بحر اصل است و جوهر وصل اینست
کنون من جوهرم در بحر جانمکه هر لحظه دُر و گوهر فشانم
حقیقت بندهٔ دیدار شاهمهمیشه صاحب اسرار شاهم
منم آن لحظه بیشک بندهٔ شاهچو هستم من ز شاه خویش آگاه
خبردارم که این دم بندهام منچو خورشیدم عجب تابندهام من
منم امروز بیشک بندهٔ یارکه هستم من ز شاه خود خبردار
منم امروز بیشک بندهٔ شاهکه هستم من ز شاه عشق آگاه
منم امروز بیشک بندهٔ دوستحقیقت مغز معنی دیده در پوست
منم امروز بیشک بندهٔ خویشحجاب خویش را برداشته خویش
منم شاه و شده بنده در اینجاچو خورشیدی و تابنده در اینجا
منم شاه و منم بنده حقیقتولی عزت یقینم در شریعت
ز بهر عزّت شرعم پسندهمنم مر شاه را امروز بنده
اگر مرد رهی ای صاحب اسرارز سرّ بندگی اینجا خبردار
شدی اکنون خبردار از حقیقتکنون میباش کل راز حقیقت
توئی امروز هر چیزی که بینیحقست این جمله گر صاحب یقینی
توئی امروز اینجا ذات ماندهچرائی اندر این ذرّات مانده
توئی امروز بیشک ذات اللّههمه از بهر آن گفتم که آگاه
شوی و باز بینی روی جانانسوی اصل یقین در کوی جانان
کنون گر عاشق دیدار یاریز بهر کشتن اینجا پایداری
دمی غافل مباش از خویش زنهارنظر میکن ز هر چیزی رخ یار
همه او بین و جز وی هیچ منگروصال این است هان ازوصل برخور
همه اوئی و در وی بی نشان شوحقیقت تو ز بود خود نهان شو
همه او بین که او کلّی بدید استتو پنداری که ذاتش ناپدیدست
منم غوّاص اندر بحر اسرارحقیقت باز دیده روی دلدار
همه او بین اگر اسرار دانیچو کلّی اوست کلّی یار دانی
حقیقت عاشقان کار دیدهکه ایشانند اینجا یار دیده
طلب کردند اینجا دید دلداربآخر چون شدند اینجا خبردار
نظر کردند و در خود یار دیدنداگرچه رنج با تیمار دیدند
همه معشوق خود دیدند آخرسخن ازدوست بشنیدند آخر
اگر فانی شوی یک لحظه از یاربچشم تو نماید لیس فی الدّار
وگر باقی شوی بنمایدت دوستحقیقت مغز خود اندر شوی پوست
اگر فانی شوی در عین باقیترا دلدار خواهد بود ساقی
چو ساقی بیشکی دلدار آیددل و جان صاحب اسرار آید
چو ساقی جان جانست اندر اینجاترا خورشید رخشانست اینجا
می از وی نوش بیجام و قرابهدو روزی باش شادان زین خرابه
خراباتی است دنیا در خرابیاگر ساقی در اینجاگه بیابی
خوری جامی و بس بیهوش گردیز پر گفتن بکل خاموش گردی
خراباتی است دنیا پر ز غوغادر او هر لحظه صد شور است و شرها
خراباتی است دنیا تا بدانیدر او پیدا همه راز نهانی
فنا خواهی شدن در این خراباتحقیقت باز ره کل از خرافات
چو آخر کار ما این اوفتاداستچرا جانم در اینجاگاه شاداست
ولی شادی جان از بهر دید استکه جان پیوسته در گفت و شنید است
ز جانان گفت جان بسیار اینجاکه تادریافت اودلدار اینجا
حقیقت دید در وی بی نشان شدحقیقت جان دراینجا جان جان شد
دم عین حقیقت شرع افتادهمه در شرع شد تقریر و بنیاد
شریعت رهنمون شد با حقیقتنمودم رخ حقیقت در شریعت
عیان شرع زین تحقیق پیداستچه غم چون این زمان توفیق پیداست
شریعت کرد آگاهم ز اسرارکه من در خویش میبینم رخ یار
شریعت کرد آگاهم تمامتکه تادریافتم سرّ قیامت
شریعت کرد آگاهم ز هر چیزحقایق هم از او دریافتم نیز
شریعت یافتم تا کل شدم مناگرچه اصل فطرت گِل بُدم من
شریعت یافتم تا یار دیدمرخ دلدار در خود باز دیدم
شریعت یافتم در جزو و کل ذاتوز آنجا گفتهام در عین آیات
شریعت یافتم با عین تقویمرا بنمود کل دیدار مولی
شریعت یافتم در دیدن جانانیکی گشتم من از توحید جانان
شریعت برتر از کون و مکانستدر او تقوی ببین گر جان جانست
کسی کاندر شریعت راه برده استحقیقت ره بسوی شاه برده است
کسی کاندر شریعت یافت اسرارز دید یار شد اینجا خبردار
خبردار آمد از کشفِ شریعترخ جانان بدید اندر حقیقت
حقیقت در همه موجود دیدمنظر کردم همه معبود دیدم
حقیقت در همه پیداست اینجاولی جمله عجب یکتاست اینجا
نمیداند کسی سرّ شریعتوگرنه هست شرع اینجا حقیقت
همه شرعست و تقوی عین دیدارکسی کاین را شود از جان خریدار
همه شرعست و تقوی سالکان راکه مییابند اینجا جان جان را
همه شرعست و تقوی اندر این راهوز این هردو ببین تو مر رخ شاه
همه شرعست تقوی شاه دیدندر اینجا بیشکی آن ماه دیدن
همه شرعست و تقوی در یقین بازبدانی آخر کار این همه راز
الا ای هوشمند اکنون کجائیکیت آخر رسیده درخدائی
بسی گفتی ز سرّ وحدت یاررسیدی این زمان در قربت یار
بسی گفتی ز سرّ ذات جاناننمودی در عیان ذرّات جانان
بسی گفتی ز سرّ ذات بیچوننمودی جوهر کل بیچه و چون
بسی گفتی و در آخر رسیدیشدی مخفی و در ظاهر رسیدی
بسی گفتی ز سرّ هر غرائبنمودی بیشکی سرّ عجائب
بسی گفتی و پایان یافتی بازحقیقت جان جانان یافتی باز
بسی گفتی و دیدی عین مقصوددر اینجاگه بکل دیدار معبود
بسی گفتی ز سرّ جوهر ذاتز هر بیتی حقیقت عین آیات
پدیدار است از دیدار جاناندر اینجاگه همه اسرار جانان
همه اسرارها اینجا پدید استرخ جانان در این پیدا بدید است
همه اسرارها اینجاست پیدارخ جانان ز تو پیداست اینجا
نمودی راز کل عطّار آخررسیدت این زمان اسرار آخر
بهرگامی که اینجاگه نهادیدری دیگر ز معنی برگشادی
بسی اسرارها اینجاست با دوستحقیقت پوست شد با کسوت دوست
همه بودت بکل واصل نمود استترا اسرار جان حاصل نموداست
خبرداری کنون اعضای خویشتبدیدی این زمان یکتای خویشت
همه واصل به تست اینجا دل و جانحقیقت باز دیدی روی جانان
چو جانان با تو اینجاگه نظر کردترا از سرّ خود اینجا خبر کرد
خبر از بود خود کردت در اینجاحقیقت برگشادت او در اینجا
درت بگشاد و گنج کل نمودتحقیقت کرد پیدا بود بودت
درت بگشاد جانان آخر کارکه بنمودی همه اسرار اظهار
درت بگشاد اینجا سرّ منصورکه تا دریافتی نور علی نور
درت بگشاد اینجا ذات از خویشیقین بنمود اسرارت همه پیش
همه اسرارها داری در اینجاشدی در جزو و کل اینجا تو یکتا
تو یکتائی ز یکتائی اللّهز دستی دم عیان از قل هواللّه
حقیقت قل هواللّه است در توعیان ما هواللّه است در تو
حقیقت قل هواللّه است موجودترا قل گفت اللّه روی بنمود
حقیقت قل هواللّه رخ نموداستترا چندین ز خود پاسخ نموداست
حقیقت چون شدی از راز آگاههمه درخویشتن بینی رخ شاه
همه در خویشتن بین تاتوانیکه بیشک کل توئی راز نهانی
چون بیرون ازتو چیزی نیست دیگرز بود خویش از معبود مگذر
چو بیرون از تو چیزی نیست اینجایکی میبین که کل یکی است اینجا
یکی میبین ومنگر در دوئی بازیکی بین بیشکی انجام و آغاز
همه از تست و تو ازذات هستیدرون جان و دل سرّ الستی
تو ز اسرار الستی صاحب رازهمه در گفتهٔ جان گفتهٔ باز
همه از جان برون آید یقین اینیقین دان در همه جانان همین این
حقیقت چون الستت هست پیدادل و جان با ازل پیوست پیدا
دل و جان با ازل اینجا قرین استکه ذات پاکت اینجاگه یقین است
یقین در جان و دل داری حقیقتهمه اسرار دیده در شریعت
یقین در جان خود دیدی رخ یاردرون جان کنون جانان پدیدار
ز دیدارش کنون بر خود در اینجاچو بگذشتی ز ماه و خور در اینجا
مه و خور ذرّهٔ از بود بود استترا در جسم و دل اینجا نموداست
همه اشیا بتو پیداست امروزدل و جان تو کل یکتاست امروز
بتو پیداست این جمله که دیدیهمه دید تو بُد چون بازدیدی
همه او دیدی و از وی نمودیابا او گفتی و از او شنودی
همه او دیدی اینجا چون همه اوستدر این آیینه پیدا بیشکی دوست
همه او دیدی و کلّی تو او بینچو جمله ذات اوآمد نکو بین
همه او دیدی اینجا خویشتن توحقیقت عقل و عشق و جان و تن تو
از او پیداست از وی شد سخن گویهمه ذرّات بُردی در سخن گوی
کنون چون او است در تو رخ نمودههزاران دم بدم پاسخ نمودی
اگر مرد رهی عطّار چون اصلکه مائیم این زمان در کعبهٔ وصل
همه مقصود تست اینجا پدیدارچو اندر خیوشتن بینی رخ یار
همه مقصود تو دیدار او بودکه در آخر ترا مر روی بنمود
همه مقصود تودیدار جانانستکنون جان ترا خورشید تابانست
همه مقصود تو از ذات پیداستکه جان جان ترا اکنون هویداست
زهی مقصود ما گشته بحاصلکه مائیم این زمان در کعبه واصل
زهی مقصود ما از روی جانانکه پیدا گشته اندر کوی جانان
زهی مقصود ما از یار پیداکنون در جوهر اسرار پیدا
زهی مقصود ما در کعبه حاصلکه مائیم این زمان در کعبه واصل
زهی مقصود ما دیدار اللّهکه اینجا یافتم جانست آگاه
چو جان اسرار جانان یافت بیچونحقیقت این زمان اینجادگرگون
نخواهد شد همه از وصل گویمچو ما اصلیم کل از اصل گویم
منم واصل کنون چو یار درماستز بود ما کنون جانان هویداست
رخ جانان ز ما پیداست امروزز ما این شور و هم غوغا است امروز
رخ جانان ز ما پیداست تحقیقز ما دریاب سالک زود توفیق
رخ جانان ز ما پیداست در رازکه پرده کردهایم از روی جان باز
رخ جانان ز ما پیداست بنگراگر مرد رهی از ما تو مگذر
یکی جانست پیدا در همه جسمنموده خویشتن در هر صفت اسم
یکی جانست صورت آشکارههمه صورت بسوی جان نظاره
یکی جانست اینجا دم زده بازنموده اندر اینجا خویشتن باز
یکی جانست همه زو گشت پیدااز او چندین هزاران شور و غوغا
چو یک جانست چندین صورت از چیستحقیقت هست صورت پس دگر چیست
چنین بین گر تو مرد راه اوئییقین بین گر بکل آگاه اوئ
چنین بین و چنین دان از شریعتکه میگویم ترا سرّ حقیقت
حقیقت این چنین است ار بدانیکه جمله دوست بینی در نهانی
حقیقت اینست اندر آخر کارکه جمله دوست یابی و خبردار
حقیقت اینست کاینجا باز گفتمز رازت گویم و هم راز گفتم
حقیقت اینست مردان خدابینچنین دیدند او دان و خدابین
خدابین باش اگر ره بردهٔ توبدر این پرده چه در پردهٔ تو
خدا بین باش در اسرار عطّارز جائی دیگر است این سرّ اسرار
همه اویست و کس واقف نبودهدر این اسرار کس واصف نبوده
بسی گفتند لیکن طرز عطّاردمادم شو ز سرّ کل خبردار
در این اسرار اگر تو مر خدائیمکن از دوست اینجاگه جدائی
ز یکی در یکی بین ذات در خویشحجاب خویش تو خویشی بیندیش
حجاب خویش اینجا عقل دیدیبماندی چون سخن از نقل دیدی
حقیقت عقل را بگذار و هم نقلعیان عشق بین و بگذر از عقل
عیان عقل بین اینجا بماندههمی در شور و در غوغا بمانده
عیان عشق بین و عقل بگذارکه اندر عقل بینی کی رخ یار
عیان عشق بین وز عشق بیندیشکه عشقت کل نهد اینجای در پیش
همه شور جهان از عقل دیدمکتبها جملگی از نقل دیدم
که باشد عقل تا این سرّ بداندکه عقل اینجا به جز ظاهر نداند
چو عشق اینجا نماید عین دیدارحقیقت عقل باشد ناپدیدار
تویار عشق باش و یار خود بینبجز عشق اندر اینجا هیچ مگزین
بجز عشق اندر اینجا جمله هیچستکه عقل اینجای نقش هیچ هیچست
اگر با عشق میری زنده گردیچو خورشید فلک تابنده گردی
اگر با عشق میری آخر کاربمانی زنده این را یاد میدار
دم آخر نمود عشق او یابسوی کون و مکان از بخت بشتاب
در آندم خوش نظر کن تا بدانییکی را بین اگر مرد عیانی
در آندم در یکیّ کل قدم زندر آخر این وجودت بر عدم زن
در آخر چون یکی دیدی ز حق بازوجود خویشتن کلّی برانداز
در آخر چون یکی بینی تمامیحقیقت پختگی یابی زخامی
درآخر چون یکی بینی تو در ذاتهمه جا محو گردان جمله ذرّات
در آخر چون یکی بینی در آخرترا این ذات بنماید در آخر
درآخر چون یکی بینی تمامتنظر کن آن زمان دید قیامت
در آخر جمله چون روشن نمایدترا آن لحظه کل یکی نماید
در آخر چونکه جانان بینی ای دوستشود مغز این زمان این کسوت دوست
در آخر جمله جانان بین و دم زنوجود خویش کلّی بر عدم زن
در آخر جمله جان بینی تو ای یارنظر کن نقطه را با دید پرگار
نظر کن جمله اشیا محو مستیتو باشی هیچ نبود عین پستی
همه ذرّات کم باشد حقیقتیکی باشد عیان عین طبیعت
یکی باشد همه اندر یکی ذاتحقیقت وصل بینی جمله ذرّات
یکی باشد حقیقت هست یا نیستچونیکو بنگری در اصل یکیست
یکی است این همه بیشک دوئی نیستحقیقت هیچ اینجاگه دوئی نیست
دم آخر نظر کن در یکی بازکه یکی باز بینی بیشکی باز
دم آخر یکی بینی در اسرارولی سر رشتهٔ خود را نگهدار
سر هر کار از اینجا باز یابیهمه در خویشتن این راز یابی
هر آن چیزی که گفتم اوّل کاردر آخر در یکی آید بدیدار
در آخر در یکی این جمله فانی استترادیدن ز خود راز نهانی است
توئی گم کرده ره ای عقل دریابدر این معنیّ دیگر وصل دریاب
اگر از وصل خواهی یافت بهرهترا باید که باشد جمله زهره
قدم در نه اگر می وصل خواهیهمه خود بین یقین گر وصل خواهی
قدم در نه در این ره راه خود یابدرون جان و دل مر شاه دریاب
قدم در نه در این آیینه بنگرجمال شاه هر آیینه بنگر
قدم چون در نهادی در همه تویکی یابی ز خویشت دمدمه تو
همه بازار تست ای راز دیدهتوئی بازار خود را باز دیده
تو در بازار خویشی یک زمان گممثال جوهر ودریای قلزم
تو در بازار خویشی باز ماندهچنین در عشق صاحب راز مانده
تو در بازار خویشی آخر کاردر این بازار هم گشتی پدیدار
تو در بازار خویشی خود طلب کنچو دریابی دگر خود را عجب کن
همه سرگشتهاند اینجا چو تو یاربمانده خوار اندر عین بازار
نمییابند اینجا دید اوّلبماندستند اینجاگه معطّل
نمییابند اینجا راز در خودبماندستند اندر نیک و در بد
نمییابند اینجا اصل جاناناز آن اینجا ندیدند وصل جانان
نمییابند اینجا گنج بیشکبماندستند اندر رنج بیشک
نمییابند اینجا جوهر دوستبماندستند اندر بند این پوست
توئی ای مانده حیران در بر دوستترا اینجاست جانان بنگر ای دوست
توئی ای مانده حیران در بر خویشترا اینجاست جانان بنگر از خویش
ترا امروز جانانست بدیدارتو اوئی گر تو زو باشی خبردار
ترا امروز فضل است و عنایتکه جانان داری و عین سعادت
ترا امروز جاهست و مراتبچرا باشی ز دیدخویش غائب
مرو بیرون زخود تا وصل بینیتو اصلی شاید از خود اصل بینی
مرو بیرون ز خود در جوهر ذاتنظر کن صورتت با جمله ذرّات
تو اندر مرکب اصلی بصورتولیکن جان در آن عین حضورت
یقین ذاتست پیش از مرگ دریابحقیقت جملگی کن ترک دریاب
تو ترک هستی خود کن که اینستترا در نیست عین الیقین است
تو ترک هستی خود کن که بمعنیکه تا باشد همه دیدار مولی
تو ترک هستی خود کن حقیقتکه تا پیدا شود دیدار دیدت
تو ترک هستی خود کن که آنیچگویم تا به از این سرّ بدانی
تو ترک هستی خود کن که ذاتیاگر اندر مکان ودر صفاتی
مکان صورتت خاکست اینجامکان جان یقین پاکست اینجا
مکان صورتت در خاک پیداستمکان جان حقیقت جوهر لا است
همه اندر مکان بنگر یقین توکه کل یکی است گرداری یقین تو
همه اندر مکان بنگر یقین بازمکان انجام دان و کون آغاز
مکان انجام دان گر کاردانیمکان اندر مکان در بی نشانی
حقیقت کون بود بی نشان استکه اینجا اصل پیدا و مکانست
اگرچه هر دو عالم صورت ماستولی در اصل هم پنهان و پیداست
حقیقت اصل پنهانست از ذاتوگر پیدا نموده جمله ذرّات
حقیقت اصل پنهان گر بدانییکی باشی تو در سرّ نهانی
دگر گر اصل پیدا باز یابیز پیدا جملگی مر راز یابی
ز پیدا اصل خود دریاب ای جانکه از پیدا بدانی خویش جانان
ز پیدا اصل خود دریاب اینجاقراری گیر و می بشتاب اینجا
ز پیدا اصل خود دریاب ای یاراگر هر جا تو میبشتاب ای یار
تو در پیدائی و پنهان شدستیتو هم با جان و هم جانان شدستی
تو در پیدائی امّا مانده پنهاناز آن اینجا نمییابی تو جانان
تو در پیدا توانی گشت واصلکه در پنهان شدت مقصود حاصل
تو در پیدا توانی گشت جانانیکی شو اندر این پیدا و پنهان
از اوّل لاست آخر شاه بنگرحقیقت بود الّا اللّه بنگر
از اوّل لاست آخر عین اللّهز الاّ اللّه شو عین هواللّه
تو چون این اصل داری در شریعتحقیقت در یکی دانی حقیقت
تو این دم داری از آن سالک رازیکی بین چون یکی اصلی ز آغاز
تو این دم هم نشان هم بی نشانیکه هم جانی و دل هم جان جانی
حقیقت وصل یاب و جمله بین دوستدر اینجا جزو و کل دان مغز هم پوست
همه از کارگاه اینجا یقین استکه اینجا اوّلین و آخرین است
همه از کارگاه آمد پدیداردر اینجا وصل شاه آمد بدیدار
همه از کارگاه اینجا نموداستخود اندر جمله در گفت و شنود است
در اینجا جمله موجود پیداستدرونت بین که کل معبود پیداست
یکی اندر یکی در بیشمار استحقیقت دان که کل دیدار یارست
همه دیدار یارو یار در کلّهمه بی او شده بیرنج و در ذل
همه دیدار یار و خویش در رنجخود است اینجا طلسم چرخ و هم گنج
یکی گنج است مخفی در نشانهمر او را در عیان نام و نشانه
یکی گنجست مخفی جوهرالذّاتنموده روی خود در کلّ ذرّات
یکی گنج است مخفی و دمادمنماید دید خود در روی آدم
یکی گنجست مخفی رخ نمودهابا خود گفته و دیگر شنوده
یکی گنج است پر گوهر در اسرارچو خورشید است اندر جمله انوار
یکی گنجست مخفی عاشقان راکه میگویند و میجویند آن را
یکی گنج است اکنون چند گوئیمچو با ما است اکنون چند جوئیم
چو با ما گفت کز اینجا نشانستحقیقت جملگی دیدار آنست
همه گنج است اینجاگه گداکیستحقیقت با وجودش بینوا کیست
همه از ذات و ذات اینجا چو گنجیستنهاده اسم کاینجا جان سپنجست
همه از ذات پیدا و نه پیداستکه اینجا کیست کو بر جمله پیداست
همه ذاتست و ذات اینجا یقین جاننمودی تا بدانی زانکه جانان
تو او شو کو تو است و هم توئی یارکنون اینجا حجاب از پیش بردار
کنون اینجا حجاب از پیش برگیرچو یارت یافتی کارت ز سر گیر
کنون اینجا حجابت نیست دریابکه کل جانست و او یکّی است دریاب
کنون اینجا حجابی نیست جز پوستحقیقت دان که اینجا پوست هم اوست
کنون اینجا حجابت رفت از پیشرخ او را نظر میکن تو درخویش
کنون اینجا یکی ای تو یکی دانهمه در خویش اینجا تو یکی دان
کنون یکی ببین از اصل بیشککه اندر تست اینجا وصل بیشک
کنون اینجا یکی بین از حقیقتطریقت با حقیقت در شریعت
کنون اندر یکی بنگر نمودتکه یکی است هم بود وجودت
کنون چون جان جان ماست اینجاابا او باش اینجاگه تو یکتا
حقیقت چون همه جانانست دیدتهمه بین جمله گفتارو شنیدت
خدا در جمله موقوفست اویستکه اندر جمله اودر گفتگویست
بجز او هیچ دیگر نیست دریابهمه جا هست خورشید جهانتاب
حقیقت بود او در جمله پیداستچنان چون ما باو او عاشق ما است
چنان بر خویش اینجا عاشق آمدکه هم درخویش با خود صادق آمد
چنان با خویش دارد عشقبازیکه او در خویش دارد بی نیازی
جمالش در همه دیدار بنمودحقیقت خود بخود اسرار بنمود
چنان دیدار خود در خود نمودستکه یکی در یکی بیشک فزودست
توئی جز تو کسی دیگر مبین تویکی دان همچنین عین الیقین تو
همه با تست و تو با اوئی اینجاترا گفت و ورا میگوئی اینجا
ازل را با ابد این دم تو خود دانیکی دید هواللّه و اَحَد دان
همه ذات خداوند جهانستسراسر اندر این صورت نهانست
همه ذات خداوند است اینجابتوظاهر چو پیوند است اینجا
همه ذات خداوند است بیچونتوئی جمله مرو ازخویش بیرون
زهی دیدار جانان در همه بازفکنده در همه این دمدمه باز
زهی دیدار جانان نیست دیگرکنون پیدا شد اینجا دید جوهر
زهی دیدار جانان در دل مانظر کن جمله جانان حاصل ما
زهی دیدار جانان دیده عطّارطمع از خویشتن ببریده عطّار
زهی دیدار جانان جمله جانانستکه اندر بود خود در جمله اعیانست
زهی دیدار جانان در همه بازنموده در عیان انجام و آغاز
زهی دیدار جانان کس ندیدههمه خود گفت وز خود شنیده
حقیقت خویشتن گفته‌ست رازشحقیقت خویش بشنفتست رازش
حقیقت خویش دیده روی خود دوستنموده مغز خود در کسوت پوست
سخن چندانکه میگوئیم اینجاابا اویست که میجوئیم اینجا
سخن چندانکه میگوئیم او گفتابا خود گفت وخود اسرار بشنفت
سخن چندانکه رفت از وصل باقیهنوز اسرار مانده هان تو ساقی