گنج

بخش ۴۰ - سؤال کردن صاحب راز از شیخ عطّار قدّس سرّه

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۸۷ بیت
سؤالی کرد از من صاحب رازکه دریابد مگر از خود یقین باز
که چون بد تا که خود میدید ابلیسیقین افتاده بُد در مکر و تلبیس
نمیدانست کو دانای بود استکه با جمله یقین گفت و شنود است
چرا اندیشه کرد از بیوفائیدر این شرک او زید اندر خدائی
چو میدانست ذات و دیده بُد آنحقیقت یافته بُد سرّ جانان
چرا اندیشه کرد و ناتوان شددر این جاگاه رسوای جهان شد
حقیقت بُد ازآن معنی خبردارچرا شد اندر این معنی گرفتار
چرا پی دادم او را من ز توفیقکز این لعنت در اینجا یافت تحقیق
ولیکن آنچنان بُد اوّل کارکه حق میدید اندر عین دیدار
حقیت سالکی بُد کار دیدهمعلّم بود و دید یار دیده
چنان در قربت کل آشنا بودکه در کون و مکان سرّ خدا بود
ولیکن اندر آخر خواست از نارکه من باشم نبودی بود دلدار
همه دلدار میبایست دیدنکه در لعنت نبایستش دویدن
اگر خود محو کردی یار دیدیدر آخر عزت بسیار دیدی
اگرخود محو کردی در حقیقتخدا دیدی حقیقت بی طبیعت
همه دلدار بینی خویشتن نههمه جانان بدیدی جان و تن نه
همه دلدار دیدی خویش فانیبیفزودی ورا سرّ معانی
همه دلدار دیدی خویش مسکینورا بودی هزاران عزّو تمکین
همه دلدار دیدی آخر اینجاشدی اسرار بر وی ظاهر اینجا
همه دلدار دیدی در عیان اوحقیقت جمله دیدی جان جان او
همه دلدار دیدی در دل و جاننبودی آخر کارش از ایسان
کنون چون خویش دید و راز بگذاشتاز آن انجام با آغاز بگذاشت
کنون چون خویش دید و شد به لعنتامیدش هست آخر سوی قربت
کنون چون خویش دید از بیوفائینباشد مر ورا عین خدائی
حقیقت اینچنین است آخر اینجاکه دریابی تو راز ظاهر اینجا
که اندیشه کنی کین جمله یار استمر او را صنعهای بیشمار است
همه خود اوست گرچه خود تو اوئیز بود او همی در گفتگوئی
ز بود او تو داری قربت اینجاوز او یابی حقیقت عزّت اینجا
ز بود او تو داری آنچه داریبه قدر خویتشن کن پایداری
به قدر خویشتن در خود ببین بازکه گردت اندر اینجا صاحب راز
به قدر خود ترا بخشید اسرارکه تا باشی ز سرّ او خبردار
به قدر خود ترا پیدا نموده استترا در خویشتن یکتا نموده است
به قدر خویشتن او را بدانیاگر او را از او در او بدانی
تو خود خواهی کجا پیدا نمایدترا او بود خود یکتا نماند
تو خود خواهی که باشی هیچ دیگربخواهی زان شدن دایم سراسر
تو خود خواهی که باشد کس نباشداز آنت راه پیش و پس نباشد
اگر دلدار خواهی خویش بگذارنظر در عقل پیش اندیش بگمار
ب عقل این جایگه کن کار خود راستیقین میبین همه از یار خود راست
همه دلدار خود بین در حقیقتکه روشن گردد اینجا دید دیدت
همه دلدار خود بین و فنا باشچنین کن دائما دید خدا باش
اگر یک ذرّه اینجا خویش بینیهزاران فتنه اندر پیش بینی
اگر یک ذرّه شرک آری به خود بازنیابی در یقین انجام و آغاز
اگر یک ذرّه شرک آری ز معنیدرافتی دور از دیدار مولی
اگر یک ذرّه شکر آری تو در برفنا گردی نیابی سرّ و رهبر
حقیقت اینچنین آمد حقیقتحقیقت چیست دیدار شریعت
اگرچه شرع دید مصطفایستحقیقت مصطفی دید خدایست
ز دید حق اگر خواهی در این رازکه یابی کل ز احمد یاب این باز
ز احمد فاش شد اسرار عطّارکه جان او ز معنی شد خبردار
ز دید مصطفی دیدار بنگردرون خویشتن را یار بنگر
نه خود بنگر تو از خود بین رخ اوحقیقت گوش میکن پاسخ او
نه خود بنگر تو او درخویشتن بیننمود بود او در جان و تن بین
نه خود بنگر چو میدانی که اویستچنین بینی همه کارت نکویست
نه خود بنگر که بود جملگی یارز دید خویشتن کرد او پدیدار
اگر ابلیس از خود آن بدیدیکجا هرگز بدین پایه رسیدی
اگر ابلیس بودی صاحبِ رازکجا او دور گشتی کل ز اعزاز
اگر ابلیس بودی کار دیدهنگشتی او از آن حضرت بریده
اگر ابلیس بودی صاحب سرکجا لعنت شدی او را به ظاهر
اگر ابلیس جمله یار دیدیکی این جاگاه او تیمار دیدی
اگرچه عاشق خود بین بُد از اصلاز آن در لعنت اینجا یافت او وصل
همه با هم بود گر تاب داریولیکن چشم را در خواب داری
اگر چشمت شود از خواب بیدارشوی از سرّ او اینجا خبردار
همه با هم بود چه مغز چه پوستحقیقت جملگی اندر بر اوست
همه با هم بود در اصل رحمتحقیقت درد آمد عین لعنت
همه با هم در اینجا بیشکی بینچو نیکی و بدی دیده یکی بین
همه با هم در اینجا دید یار استولی لعنت ز ما رحمت ز یارست
به لعنت هر که شد اینجا گرفتاربماند همچو ابلیس لعین خوار
به رحمت هرکه اینجا راز بیندوصال قرب اینجا باز بیند
تو از رحمت قدم زن تا توانیکه رحمت هست بود جاودانی
اگر ابلیس بودی عین رحمتکجا افتادی اندر عین لعنت
سزای او هم از او دان و بنیوشمکن دلدار این جاگه فراموش
مگو من تا چو او هرگز نگردیبه عین لعنتش عاجز نگردی
مگو من تا نگردی خوار و رسوابه رحمت کوش اگر هستی تو بینا
مگو من تا نگردی دور از یاربه رحمت باش و لعنت را تو بگذار
هر آنکو گفت من ابلیس باشدکه من در بیهده تلبیس باشد
تو او گو کانچه گوئی تا بدانیکه از وی داری از وی زندگانی
تو او گوئی جز او منگر به خود بازنکو بنگر تو اندر نیک و بد باز
هر آنکو صاحب عشق خدایستز مائی و منی اینجا جدایست
ز مائی و منی ابلیس چونستنمیبینی دلش بر موج خونست
ز مائی و منی افتاد اوّلاز ان شد آخر کار او معطّل
ز مائی تو منی افتاد در کاربرافتادش همی پرده به یکبار
ز مائی و منی بگذر حقیقتمنی بگذار و بنگر دید دیدت
ز مائی و منی بگذر یقین توجمال بی نشان بیخود ببین تو
ز مائی و منی بگذر در اینجاحقیقت کن دلت جوهر در اینجا
تو اصل از یار داری لیک بی توکنون اینجا مکن در خود منی تو
اگر چه اصل صورت از منی استحقیقت آخر اینجا یک تنی است
اگرچه سرّ ابلیس است بسیارترا زین نکته من کردم خبردار
ندانی تا بدانی چون بدانیحقیقت بیشکی راز نهانی
همه در تست تو بی تو شو اینجاز من مَردَم حقیقت بشنو اینجا
هزار ابلیس پیش تست ذرّهمباش اکنون به نفس خویش غرّه
هزار ابلیس پیش تست خود هیچنهادت اوفتاده پیچ در پیچ
اگرچه آدمی ابلیس رائیاز آن پیوسته در تلبیس و رائی
اگرچه آدمی با تست ابلیسبه هر دم میکنی صد گونه تلبیس
ز شیطان بگذر و رحمان طلب کندل ابلیس را زیر و زبر کن
هر آن فکری که اندیشی ز اسراردر آن این جایگه از خود خبر دار
ببین کان فکر آخر از کجایستیقین اندیشهٔ تو از چه جایست
ببین کان فکر رحمانیست بنگرحقیقت مر از آنِ دوست مگذر
وگر آن فکر شیطانی است در کاراز آن بگذر حقیقت تو به یکبار
حقیقت تا توانی فکر نیکوکه رحمانی است میدان بیشکی او
وگر بد باشد از خود دان تو شیطانحقیقت گفت حق در عین قرآن
نه باطل گفت هم حق گفت تحقیقز باطل بگذر از حق یاب توفیق
چو میدانی که چندین رهبر حقترا گفتند راز دوست مطلق
تو از گفتار ایشان کار خود کننکوئی کن در این جاگه نه بد کن
کنون گر راز دانی اینچنین دانمر این اسرار هم عین الیقین دان
بدان گفتم که تا اسرار داناندر اینجا باز یابند راز جانان
هر آنکو صاحب اسرار باشدچو مردان دائما بیدار باشد
موحّد نیک و بد از یار داندولیکن شرع این اسرار داند
یقین داند که کل از حق بدید استولیکن نیک و بد مطلق پدید است
تو ای عطّار اینجا راز گفتیحقیقت سرّ بیچون بازگفتی
ترا زیبد که اندر شرع اینجایکی دانی چه اصل و فرع اینا
ولیکن اصل داری فرع بگذاریقین از دست خود مر شرع مگذار
ز دست خود اگرچه در بلائیچه غم داری چو کل عین خدائی
ز نادانی به دانائی رسیدیز اعمائی به بینائی رسیدی
ز نادانی در آخر هست ذاتتخدا بینی تو در عین صفاتت
ره خود در شریعت باز دیدییقین عین طبیعت بازدیدی
ره خود یافتی با منزل اینجاترا مقصود آمد حاصل اینجا
به هر سیری که کردی اندر اینجاهمه اندر یکی اینجا است پیدا
به هر سیری که کردی یار دیدیدر اینجا بیشکی دلدار دیدی
به هر سیری که کردی سوی اشیاترا اسرار شد در عشق پیدا
به هر سیری که کردی در زمانهترا آمد وصال جاودانه
به دیدارت کنون دیدار داریدرون جزو و کل اسرار یاری
ندارد هیچ پایانی ره توکه آمد در زمانه آگه تو
ندارد هیچ پایانی نمودتحقیقت هست پیدا بود بودت
نه چندانست معنی تو از یارکه در یک صفحه آن آید پدیدار
نه چندانست معنی در تو دیدهکه دریابند اینجا اهل دیده
معانی برتر از حد اوفتاده استدر معنی ترا اینجا گشاده است
دری بر روی تو اینجا گشادندجواهر مر ترا اینجا بدادند
دری بگشاد بر روی تو دلدارکه اشیا شد حقیقت زان پدیدار
کنون در وصل جانان کامرانیکه بگشاده ترا در دُر معانی
کنون در وصل جانان پای میداراگر جانان کند اینجات بر دار
اگرچه اصل معنی داری از اصلحقیقت وصل معنی داری از وصل
تو داری در برت چون راز جانانحقیقت رهبرت امروز جانان
چو جانانست امروزت در اینجاهمو بین بخت پیروزت در اینجا
چو جانانست امروزت نمودارحقیقت جمله او بین مگذر از یار
جواهرنامه جانان باز گفته‌ستهمو اسرارها در راز گفته‌ست
جواهرنامه گفته‌ست آخر کارنمود خویش می‌آرد به دیدار
هر آن چیزی که جز جانان نمایدحقیقت کفر بی ایمان نماید
به ایمان کوش وانگه گرد کافرکه این باشد ترا اسرار ظاهر
ترا در سرّ ایمان روشنائیستز ایمانت همه عین خدائی است
به ایمان باز بین دلدار خود راکه ایمانت نماید نیک و بد را
وگر کافر شوی مانند منصورحقیقت کفر بنماید همه نور
هر آن نوری که بی ظلمت نمایدکجا این جایگه قربت نماید
به نور این جایگه گر باز بینیحقیقت سوی ظلمت راز بینی
درون ظلمت جسمی فتادهتو نور قدسی و شعله گشاده
از این ظلمت چو بیرون آئی اینجاحقیقت نور خود بنمائی اینجا
حقیقت نور در ظلمت توان دیدابی صورت نیاری جان جان دید
ترا در نور این ظلمت فتاده استاز آنت سیر در قربت فتاده است
از این ظلمت مرو بیرون حقیقتکز اینجا باز یابی دید دیدت
از این ظلمت توانی راه بُردناز آن نور حقیقت ره سپردن
به شب کن راه تا منزل بیابیحقیقت نور خود در دل بیابی
به شب کن راه اندر منزل یارکه تا گردی حقیقت واصل یار
به شب کن راه اندر سوی منزلببین یار و پس آنگه گرد واصل
به شب دانی در آن منزل رسیدنجمال یار اینجا باز دیدن
همه مردان به شب کردند این راهرسیدند آنگهی در حضرت شاه
همه مردان به شب در سیر قربترسیدند از دل و جان سوی عزّت
همه مردان به شب دیدند دلدارحقیقت گر شبی داری تو بیدار
جمال یار اندر شب ببینیچنین می‌دان اگر صاحب یقینی
حقیقت ظلمت شب پر ز نور استتمامت سالکان را شب حضور است
حقیقت ظلمت شب آفتاب استکسی باید که او بی خورد و خوابست
مخور بسیار شب بیدار میباشکه در شب ناگهان بینی تو نقاش
مخور بسیار شب را زنده میدارکه اندر شب ببینی روی دلدار
مخور بسیار شب را روز گردانهمه ذرّات خود پیروز گردان
چو شب آمد به دیدار ای برادربه خلوتگاه حق بی خواب و بی خَور
نشین در شب به عشق دوست در دوستطلب کن در درونت مغز با پوست
دمی در شب اگر دریابی آن ماهترا خورشید حاصل شد ز درگاه
اگر مرد رهی در شب ببین بازحقیقت در درون انجام و آغاز
چو جمله خفته‌اند در خواب غفلتفتاده تو عیان در عین قربت
همه درخواب و تو بیدار جانانحقیقت کل شده اسرار جانان
چو از شب بگذرد نیمی حقیقتطلب کن آن زمان مر دید دیدت
درونت را نظر کن تا بیابیجمال جان و سوی او شتابی
درونت را نظر کن جان به تحقیقپس آنگه جان جان را جوی توفیق
از او خواهی بجز او منگر اینجاکه جز جانان همه یا دست می‌دان
همه درخواب و تو با یار بیدارزهی توفیق باید اینچنین کار
دمادم سجدهٔ او کن در اینجابه شب گردان درون خود مصّفا
حقیقت سجده کن اندر بر یارترا توفیق باشد اندر این کار
چو بَرداری حجاب از روی جانانیکی بینی حقیقت سوی جانان
حقیقت بازبینی در یکی تویقین آیینه باشی بیشکی تو
یقین آیینه بینی خویشتن راحقیقت منگر اندر جان و تن را
تو آن را بین که اندر تو بدیدستترا این جایگه گفت و شنید است
تو آن را بین که در تو رخ نموده استترا این جایگه پاسخ نموده است
تو او را بین که کل گویای اوینددر این جاگاه کل جویای اویند
تو او را بین که او در تو همه اوستدرون جان و دلها دمدمه اوست
تو او را بین که در آیینه پیداستدرون جانت هر آیینه پیداست
تو او را بین که سُلطانست جملهحقیقت بود پنهانست جمله
همه زنده به او او زندهٔ کلهمه بنده در او او بندهٔ کل
حقیقت اوست هم شاهست و بندهنباید در بر غافل بسنده
در این معنی هر آنکو می‌نداندوگر داند یقین حیران بماند
چو اینجا او است زنده تو که باشیچو او بنده بود پس تو چه باشی