بخش ۳۹ - حکایت ابلیس و اسرار وی در حضرت مصطفی علیه السّلام
یکی روزی بر احمد شد ابلیسسلامی کرد او بی مکر و تلبیس
بزاری مستمند و خوار بنشستبر سیّد عجب بی خار بنشست
صحابه هیچکس او را نه بشناختبجز احمد که او اینجا سرافراخت
سؤالی کرد از احمد کای یگانهجوابی ده مرا هان بی بهانه
سؤالی دارم اندر خدمت توکه میدانم حقیقت رفعت تو
مرا اینجا بگو ای مهتر دینکه تو بگشادهٔ اینجا دَرِ دین
بتو امروز شادانست هر چیزسزد گر هم بگوئی مر مرا نیز
چه سرّی بود کاینجا کردگارمحقیقت داد سرّ بیشمارم
چنان رفعت که دادم اوّل کاردگر از من شد اینجاگه بیکبار
در اوّل آنچنان کاینجا تو دانیترا بخشید اسرار معانی
در آخر اینچنینم خوارم افکندمیان راه چون نشخوارم افکند
چو نافرمانی اینجاگاه کردمفکند اینجا چو در اندوه و دردم
نکردم سجدهٔ آدم زمانیمرا پرداخت بر من داستانی
نکردم سجدهٔ آدم در اینجامرا اینجایگه افکند رسوا
نکردم سجدهٔ آدم بمعنیبلعنت گشتم اندر دار دنیا
نه یک تن نیست کاینجا لعنتم کردبنافرمانئی بیحرمتم کن
مرا اینجایگه خود این گناه استدل وجانم بر تو عذر خواهست
شبانروزی در اینجا امّت توکنند اینجاگنه از حرمت تو
کنند اینجاگناه بیشمارانتو میگوئی ببخشد کردگار آن
چه سرّ باشد بگو ای صاحب رازکه تا من نیز هم دریابم این راز
بگو با من دلم آزاد گردانبیک نکته دلم را شاد گردان
جوابش داد آن دم مهتر کلکه دانم اوست بیشک سرور کل
که یک دم صبر کن تا راز بینمبیاید جبرئیل و باز بینم
نگفت از خویش احمد هیچ اینجااگرچه بود او بر جُمله دانا
ز بهر عزّت و ختم نبوّتحقیقت جبرئیلش بود قربت
بساعت جبرئیل آمد ز درگاهکه ای سیّد از این سر باش آگاه
بگو او را که ای معلون نادانکجا اینجا تو دانی راز جانان
بگو او را که ای نادان جُملهفتاده بر سرت تاوان جُمله
بگو او را که ای افتاده بس دورنمیدانی از آنی مانده مغرور
نمیدانی از آن اینجا ندانیکه افتاده چنین اندر گمانی
بگویش یا رسول اللّه از این رازکه دریابد مر این معلون دگر باز
که ای ملعون فلان روزی که بیچونترا بد داده رفعت بیچه و چون
فراز منبرت بودی یگانهنمود راز دریاب ای یگانه
چو بر بالای منبر رفته بودینمود حضرت کل مینمودی
نظر کردی تو در بالا و در شیبچه دیدی در هزاران زینت و زیب
ز هر جانب نظر کردی نگاهیحقیقت تو در اسرار الهی
ملایک صد هزاران بیش آنجاز هر جانب بدیدی بیش آنجا
نه اعداد ملایک یافتی بازنبودی اندر اینجا صاحب راز
تعجّب ماندئی ز اسرار بیچونشدی از ذات خود اینجا دگرگون
بخوداندیشه کردی آن زمان توکه بودی بیخبر از جان جان تو
که کاجی حق تعالی مینبودیکه تا من در دو عالم خویش بودی
نبودی حقّ و من بودی همیشهزدی بر پای خود آن روز تیشه
نبودی حقّ و من بودی حقیقتفتادی این زمان ازدید دیدت
چو این اندیشه در آن لحظه کردیاز آن امروز اینجا زخم خوردی
چو این اندیشه کردی خوار گشتیبر هر کس کم از نشخوارگشتی
چو این اندیشه در دل آوریدیکنون اینجا مکافاتش شنیدی
تو زین اندیشه آن روزت بلعنتشدی و دور افتادی ز قربت
تو زین اندیشه ماندی خوار و مهجورشدی از حضرت پاک خدا دور
تو زین اندیشهٔ بد در گناهیاز آنی دور از نزد الهی
مثال اینست اینجا صاحب رازکه دور از حضرت افتاد او دگر باز
بلا و رنج باید دیدش اینجابود مانندهٔ تو خوار و رسوا
بگو او را که تا این سرّ بداندکتاب بیهده چندین نخواند
هر آنکو جز خدادر خویشتن دیددر اینجاگه بلای جان و تن دید
بجز حق هرکه اندر خود نظر کردوجود خویشتن زیر و زبر کرد
بجز حق هرکه خود دیدست اینجابود مانندهٔ تو خوار و رسوا
مبین خود جمله حق بین تا توانیکه این باشد حیات جاودانی
مبین خود جمله حق بین در زمانهکه تا باشی حقیقت جاودانه
چو بخشیدست اینجا کردگارتمقام قرب با دیگر چکارت
مقام قرب بخشیدت خداوندندانستی و افتادی تو در بند
چو احمد گفت با ابلیس این رازکه چون بُد کاوفتادی زان عیان باز
بسی بگریست ابلیس اندر اینجابرآورد آنگهی صد شور و غوغا
چنین گفتا که سیّد راست گفتیدُرِ اسرار ما اینجا تو سُفتی
چنین بُد قصّهٔ من اینچنین استکه ذات پاک تو عین الیقین است
چنین بُد قصّهام ای صاحب رازکز آن حضرت فتادم ناگهان باز
چنین بُد قصّهٔ من ای یگانهکه حق بگرفت برمن این بهانه
که حق بگرفت بر من این بهانهکه طوق لعنتم باشد نشانه
من از راز ویم آگاه ای جانبگویم سیّدا ما را مرنجان
که حکم یفعل اللّه ما یشاء استهمو داند که کل او پادشاه است
چو حکم یفعل اللّه رانده است اومرا ازحضرت خود رانده است او
چو حکم یفعل اللّه راند بیچونمرا انداخت اندر خاک و در خون
چو حکم یفعل اللّه راند دلدارمرا اینجایگه انداخت ناچار
چو حکم یفعل اللّه دیدهام منطمع از خویشتن ببریدهام من
چو حکم یفعل اللّه باز دیدمدگر امروز از تو راز دیدم
چو حکم یفعل اللّه یافتستممن اندر خدمتت بشتافتستم
چو حکم یفعل اللّه می تو دانیتو شاید کز کرم ما را نرانی
چو حکم یفعل اللّه مایشاء استنمیدانم که بیچون و چرایست
قلم چون رفت ای سیّد در این کاربسر گردانم اینجاگه چو پرگار
قلم چون رفت ای سیّد چگویمکنون افتاده سرگردان چو گویم
قلم چون رفت ای سیّد بلعنتشدم من دور کل از عین قربت
حقیقت راز من دانیدر اینجادوای من تو بتوانی در اینجا
من اینجا آمدم از بهر این رازکه تا یابم ز احمد این خبر باز
خبر چون کل ز تو دانستم ایدوستحقیقت مغز دارم نیز هم پوست
حقیقت احمدا تو کاردانیدر اینجاگه نمود یار دانی
قلم اندر ازل بر من چنین رفتهمه اندر برت عین الیقین رفت
تو دانائی همه هستی در اسرارز سرّ جملهٔ اینجا خبردار
تو میدانی که سرّ کار چونستدر اینجاگه نمود یار چونست
نمود یار این بُد تا براندنمود لعنتم اینجا براند
چو لعنت کرد بر من در زمانهبخواهد بود لعنت جاودانه
حقیقت اندر اینجا لعنت دوستبخواهد ریخت پیش رحمت دوست
حقیقت رحمت او بیش باشدکسی داند که پیش اندیش باشد
حقیقت رحمت یارست آخرتمامت را از آن کار است آخر
کنون ای سیّد دانای اسراراز این معنی توئی اینجاخبردار
تو ختم انبیا و مرسلینیحقیقت جمله را تو پیش بینی
تو ختم مهتری و بهتری تواز آن بر انبیا کل سروری تو
که بر تو هیچ پوشیده نماندستکسی داند که اسرار تو خواندست
منم خاک کف پای سگ کوتفتاده این زمان درجست و در جوت
تو میدانی که هستم زارو مجروحندارم هیچ اینجا قوّت روح
امید من همینست ای شاه جملهکه هستی از یقین آگاه جمله
امید من همینست اکنون نظر کنمرا زین راز دیگر تو خبر کن
هر آن طاعت که کردستم بدرگاهقبولست آن همی در حضرت شاه
بگویائی قبولست تا بدانمچو توهستی یقین راز نهانم
مر او را داد احمد پاسخ از دوستکه طاعت هرچه کردی جمله نیکوست
ترا مزدست اندر آخر کارکه بخشایش کند اینجات دلدار
ترا آخر چو بخشایش نمایدثواب طاعت آسایش نماید
حقیقت دان که رنج هیچ ضایعنگرداند یقین آخر صنایع
چو بشنید این سخن ابلیس از دوستبرون آمد وی یکباره از پوست
سجودی کرد و بیرون شد همان گاهچوشد از سرّ خود از دوست آگاه
حقیقت این چنین است ای برادرکه از شرع محمّد زود برخور
یقین اینست تا خود را به بینیدر اینجاگه اگر صاحب یقینی
یقین اینست تا او دانی و بسکه تا باشی در اینجا بیشکی کس
یقین اینست بی شرک و ریا شوبطاعت کوش و دیدار خدا شو
یقین اینست اگر تو کاردانیکه بیخود جمله را دلدار دانی
یقین اینست چون مر جمله جانانستگنه تو میکنی و بر که تاوانست
اگرچه نیک و بد پیداست اینجاهمه ازحضرت داناست اینجا
ولیکن موبمو او ناظر ماستبه نیک تو بد حقیقت حاضر ماست
تو شرک اینجا میاور در یقین بازکه تا باشی در اینجا صاحب راز
میاور شرک چون مردان در این داراگرهستی ز سرّ کل خبردار
میاور شرک چون ابلیس نادانوگرنه دور افتی تو زجانان
میاور شرک همچون او حقیقتمنه بیرون قدمها از شریعت
چو او در شرک بود آن روز اینجاحقیقت شد همی دلسوز اینجا
چو او در شرک بود آن روز تحقیقاز آن افتاد دور از عین توفیق
چو او در شرک بود آن روز در دوستحقیقت مغز او شد جملگی پوست
چو او در شرک بود آن روز در یاراز آن شد اندر اینجا خوارو غمخوار
چو او در شرک بود در لعنت افتادز دید جاودان در قربت افتاد
چو او در شرک خود مغرور آمدازآن حضرت حقیقت دور آمد
چو اندر شرک بد او بی صفا شددر اینجاگاه دل دور از خدا شد
تو هم گر همچو او در شرک آئیشوی مردود از عین خدائی
نمودی بود مر ابلیس اینجانگنجد هیچ مر تلبیس اینجا
هر آنکو فکر بد آرد بخاطرحقیقت دوست اندر اوست ناظر
بقدر خودنظر کن در سوی خودکه ازنیکی نیفتی در سوی بد
بقدر خویش کن اندیشه اینجابجز نیکی مکن مر پیشه اینجا
اگر شرک آید اینجا در ضمیرتبیک موئی کند اینجا اسیرت
اگر شرک آمد اینجا در خیالتدراندازد یقین سوی وبالت
اگر شرک آید اینجا در دل تونباشد جز بدی مر حاصل تو
اگر شرک آید اینجا سوی جانتدر اینجا خون بریزد جان جانت
اگر شرک آید اینجا سوی دیداربلعنت گردی اینجاگه پدیدار
اگر شرک آوری ملعون شوی توحقیقت خاکی و در خون شوی تو
اگر شرک آوری مانند ابلیسلعین گردی چنان بی مکر و تلبیس
اگر شرک آوری در عین دیداربمانی همچون ابلیس لعین خوار
اگر شرک آوری لعنت بود هانوگر تو راستی رحمت بود هان
بشرک اینجاشوی ابلیس خود راندانی این زمان تلبیس خود را
بشرک اینجا بمانی خوار هر کسندانی هیچ را از پیش وز پس
بشرک اینجا بمانی در بُن چاهحقیقت دور گردی از بن چاه
در این اندیشه کن یک دم در این رازکه این سررشته یابی هم ز خود باز
در این اندیشه کن مگذر تو از خویشکه ابلیست تو داری بنگر از پیش
همه اندیشه کن بگذر تو زینجاکه باشی دائما بیشک مصفّا
همه اندیشهٔ نیکو کن و شادهمی باش و مرا میکن از این یاد
همه اندیشه نیکو کن بهر چیزکه نیکوئی برت آید بدان نیز
که تو نیکوئی اندر اصل فطرتترا بخشیدهاند اینجای قربت
تو اصلی داری اما وصل جانتبودآنگه که بینی وصل جانت
ترامانندهٔ ابلیس اعزازنبخشید و نظر در خویش کن باز
تو هم از ناری و آگاه هستیکن اینجایگه آتش پرستی
تو هم از ناری و وز باد پندارفتادستی در آب و خاک ناچار
اگرچه اصل میدانی که از اوستولیکن کی بود چون جوهر دوست
طلب کن این زمان و وصل دریابدر این معنیّ دیگر اصل دریاب
نه اصل صورتت اوّل ز نازستاز آن آتش یقین ناپایدارست
که خودبین است آتش تا بدانیبود اینجای سرکش تا بدانی
چو اصلت سرکشی دارد در این رازشود هر لحظهٔ در وصل خود باز
چو اصل سرکشی دارد ز اوّلاز آن باشد دمادم او معطّل
چو اصل سرکشی دارد شبابستاز آن کارش همه آخر خرابست
همی سوزد همیشه در تف خوداز آن اندیشه کردست ازخوی بد
از آن سرکش بود از جوهر خویشکه سربالاست دائم خوردن نیش
چو خود میبیند و جانان نبینداز آن جز خویشتن سوزان نبیند
همیشه همچو روی دلفروزانبود آتش ز دید خویش سوزان
عجائب سرکش است از دید محبوبکه خود میداند اینجاگاه مطلوب
عجب سر میکشد در خویش بینیهمیشه هست اندر خود گزینی
چنان پندارد او کو هست کس نیستنمیداند که در معنی چوخس نیست