بخش ۳۸ - در اسرار خطاب با جان و وصل دیدار فرماید
الّا ای جان کنون دیدار دیدیکه در کون و مکان عطّار دیدی
الّا ای جان تو واصل آمدی بازکنون در خود نگر انجام و آغاز
الّا ای جان سخن با تست از دلتوئی در دل توئی مقصود حاصل
الّا ای جان کنون عین العیانیچه خواهی گفت در سرّ معانی
الّا ای جان بسی گفتم در اسرارخودی از خود کنون اینجا خبردار
الّا ای جان خودی واقف شده توبوصف خویش خود واصف شده تو
الّا ای جان ودل وی هم دل و جاندل و جان خوانمت یا دید جانان
الّا ای جان ترا این جمله خوانمبجز تو هیچ اینجاگه ندانم
الّا ای جان مرا جز تو که پیداستکه دید تو کنون در دل هویداست
بجز تو نیست اینجا هیچ در تنتوئی دُرّ وجود اینجای روشن
بجز تو هیچ اینجا نیست دانمکه بود تو یقین یکیست دانم
بجز تو هیچ اینجا نیست در کارحقیقت نقطه و هم عین پرگا
تو برکون و مکان اینجا محیطیبصورت گه حقیقت گه بسیطی
تو جانی عین جانانی حقیقتکه دیداینجایگه در دید دیدت
همه پیدا بتو تو خود نهانیچو جانانی ولی در تن چو جانی
گهی اسمی گهی جسمی گهی جانگهی پیدا و گاهی عین پنهان
تو میدانم در اینجاگاه اکنونکه پیش ارزنی شد هفت گردون
کمالت اندر اینجا هست ظاهرحقیقت خود همیدانی بخود سِر
کمال تو مگر دریافت عطّارکه اینجا این همه میگوید اسرار
یقین عطّار از تو رازدیدستکه آخر مر تو اینجا باز دیدست
بسی گفت از تو جان اینجا بتحقیقز تو اینجایگه دریافت توفیق
ز تو توفیق در آفاق مشهورشدست ای جان که هستی دید منصور
تو اینجا ذات پاک کبریائیکه رد هر چیز صنعی مینمائی
تو اینجا ذات پاک ذوالجلالیکه این دم خود به خود عین وصالی
تو اینجا ذات پاکی در یقین بازکه اینجا دیدهٔ انجام و آغاز
تو اینجا ذاتی و در آب روحیحیات مطلق و فتح و فتوحی
تو اینجا ذاتی و درخاک پیداتو یکی و نموده جمله اشیا
حقیقت جزو و کل ای جان تو باشیتو جانانی چو از جان آن تو باشی
خدا در تو تو در عین خدائیاز آن عطّار نبود در جدائی
خدا در تو تو در او خود نمودهابا او گفته و ازوی شنوده
خدا در تو تو از وی گشته موجودتو باشی این زمان دیدار معبود
چو او از تو تو آن دیدن که اوئیکه با جمله یقین درگفتگوئی
دوئی نبود یکی اعیان برون آیکه از دیدار او کل بیشکی آی
تو اوئی این زمان عطّار داندکه از تو گوید و او راز خواند
بتو گویاست اینجا نطق عطّارکه میگوید چنین در سرّ اسرار
توئی عطّار اکنون نیست پیداکه ازتو بود کل یکیست پیدا
تو اصل جان که جانانی حقیقتکه کل پیدا و پنهانی حقیقت
تو اصل جان که در بگشادهٔ بازکنون اینجایگه با صاحب راز
ترا میدانم اینجا دید جانیچنین است این زمان توحید جانی
خطاب این است باقی هیچ پندارهمه جانست اینجاگه بدیدار
وصال این است گر تو مرد راهیوگرنه بیشکی مانده تباهی
وصال این است ای دل گفتمت بازنمودم با تو هم انجام و آغاز
وصال این است ای دل جان تو دیدیدر اینجاگه بکام دل رسیدی
حقیقت هر که با جان آشنا شدیکی دید اندر آخرکل خدا شد
حقیقت هر که او با جان قدم زددم کل اندر اینجا دمبدم زد
حقیقت هر که از جان گشت واصلمر او را شد ز جان مقصود حاصل
حقیقت هر که جان بشناخت از خویشحجابش جان یقین برداشت از پیش
حقیقت هر که جان بشناخت از یاریکی شد در یکی اینست اسرار
توجان بشناس ای سالک در آخرکه از جانت شود دلدار ظاهر
تو جان بشناس و در بود فنا باشفنا شو آنگهی کلّی بقا باش
تو جان بشناس آنگه مغز جانتدر آخر اینست اسرار نهانت
مگو اسرار کل عطّار و تن زنچو از جان شد ترا اسرار روشن
مگو اسرار کل تا آخرِ کارنمائی در سوی هیلاج دیدار
چو ازجان آگهی از دید جانانیکی میبینی از توحید جانان
چو از جان آگهی از حق رسیدیتو حقی این یقین مطلق بدیدی
دمادم راز باید گفت اینجادُرِ اسرار باید سُفت اینجا
دمادم راز باید گفت از دوستکه تا یکی شود هم مغز هم پوست
دمادم راز باید گفت از یارمنه بیرون حقیقت را بیکبار
بیک دم این بگو کاینجا عیانستخدا داند که هم نام ونشانست
عجب رازیست این سر در یقینمحقیقت اینست راز اوّلینم
تو داری نام و هست اینجا نشان اودراین نقش فنایت جان جان او
نشانت اوست گرچه بی نشانستدمی پیدا دمی دیگر نهانست
عیان جوئی نهان آید بدیدارنهان جوئی عیان آید بدیدار
تو دیدارِ وِئی اکنون بجویشبهر چیزی که میخواهی بگویش
تو امروزت عیان جان بدیدستدرون جان رخ جانان بدیدست
تو با جانان و جانان با تو بنگرعیان را دمبدم میبین و بنگر
از این سر جان جان داری در اینجاسزد گر تو نظر داری در اینجا
تو با جانان خود امروز یاریسزد کز بهر او پاسی بداری
تو با جانان و جانان با تو در کارتو اینجا از غمش افتادهٔ خوار
تو با جانان و جانان با تو پیداکه تا باشی چنین مجروح و شیدا
تو با جانانی و تا چند گوئیکنون عطّار آخر می چه جوئی
ترامقصود این بُد در زمانهکه دریابی جمال جاودانه
ترامقصود این بُد آخر کارکه در یابی جمال او باظهار
ترامقصود این بُد تا بدانیکنون دانستهٔ و کاردانی
چو دانستی هنوزت چیست باقیکه در کون و مکان در عشق طاقی
تو در کون و مکان امروز یاریکه عین سالکان را غمگساری
تو در کون و مکان امروز دیدیابا دلدار در گفت و شنیدی
تو در کون و مکان امروز شاهیز تو پیدا شده سرّ الهی
تو در کون و مکان اکنون یقینیکه در اسرار جمله پیش بینی
تو در کون و مکان بود خدائیکه داری با حقیقت آشنائی
تو در کون و مکان اسرار بودیکه سرّ خود در این برهان نمودی
ترا شد این زمان کون و مکان یارکه آمد مر ترا هم جان جان یار
ترا شد این زمان معنی مسلّمکه باشی اندر این بیغوله محرم
جهانت این زمان در پیش هیچستکه میدانی که نقش هیچ هیچست
اگرچه جملهٔ ذاتست اینجاحقیقت هست نقش خوب و زیبا
به قدر هر مقامی را مقالیجوابی گفت باید هر سؤالی
در آخر صورت و معنی هم از اوستحقیقت دنیی و عقبی هم از اوست
اگر خواهی که گردی صاحب رازدرآخر شرع جوی و یاب کل باز
هدایت نور شرعست ار بدانیحقیقت اصل و فرعست ار بدانی
تواصل تن نه همچون اصل جان یابتو جان حق در اینجاگه عیان یاب
چو تن دانست این دم شرح رازشدگر در بیهده مگذار بازش
مهل تن را که اینجا چیر گرددوگرنه رفتن اینجا دیر گردد
تن او این زمان شد دشمن تونمییابی تو جان شد دشمن تو
سخن از جان جان از تن نمودارولی باید که تن باشد خبردار
خبرداری ز تن تا همچو جانستاگرچه جان یقین دید عیانست
حقیقت چند منزل کرد بایدحقیقت راه در دل کرد باید
تو در دل شو در اینجا آخر کارز دل میباش اندر جان طلبکار
درون دل شو اینجا تا بدانییقین جانان شوی جانان بدانی
اگر دل میشناسی صاحب دلز دل مقصود تو گردان بحاصل
اگر دل میشناسی همچو مردانز دل دریاب اینجا روی جانان
اگر دل میشناسی در صفا تودرون را بین ز نور انبیا تو
اگر دل میشناسی همچو عطّارحقیقت جان و دلها کن خبردار
همه جانها طلبکار اَلَستنددر اینجا اوفتاده نیم مستند
همه جانها در اینجا راز بینندهمی خواهند کو را باز بینند
همه جانها کنون در انتظارستجمال روی جانان آشکار است
ولی در جان جانان هم در اینجانظر بنموده اندر شور و غوغا
اگر مرد رهی مگذر ز طاعتکه از طاعت بیابی عین راحت
سخن بسیار رفت از کفر و دین بازکنون این است در عین الیقین باز
نظر کن در ره احمد همیشهکه اینجاگه نبینی بد همیشه
کسی اینجا نجاتی یافت از نارکه راه شرع را بسپرد در کار
شد و تقوی در اینجا باز دید اوبنور شرع و تقوی راز دید او
بنور شرع در تقوی نظر کندمی در صورت و معنی نظر کن
چو ظاهر یافتی بر جسم و جانتحقیقت جانست مر راز نهانت
تو از ظاهر چوجانان یافتستیدر اینجا راز پنهان یافتستی
تو از ظاهر کنون دیدار شاهیچه بهتر زین که دیدار الهی
ترا باشد کنون از این چه بهتراز این دیدار اگر مردی تو برخور
چو مردان کن همیشه طاعت یارکه طاعت مینماید سرّ اسرار
چو این اسرارها از شرع آمدز قرآن سرّ اصل و فرع آمد
تمامت انبیای کاردیدهحقیقت اندر این معنی رسیده
حقیقت نیک را نیکو نمودندهر آنکو کرد بد با او نمودند
جزای فعل نیک و بد چو پیداستحقیقت نیک و بد در صورت ماست
همیشه در سلوک انبیا باشز طاعت دائما عین صفا باش
تو از طاعت بیابی کام اینجاهمان طاعت بری هم نام زینجا
تو از طاعت بری گوی از زمانهبیابی هشت جنّت جاودانه
تو از طاعت بیابی باز اینجاهمی انجام با آغاز اینجا
تو از طاعت بیابی دید محبوباگر طاعت شوی در عشق مطلوب
بطاعت انبیا درشان گشادنداز آن اسرار بینان جمله شادند
بطاعت قربت دلدار دریابپس آنگه درگشادست زود دریاب
نمود عشق آمد طاعت ای دوستکه بیرون آورد مغز تو از پوست
نمود عشق طاعت دان حقیقتکه طاعت هست خود کلّ شریعت
حضور از طاعتست ار بازدانیکه طاعت راحتست از زندگانی
اگر طاعت نباشد همچو ابلیسنیاری هیچ اینجا مکر و تلبیس
نگنجد مکر و خودبینی در این رازز کم بینی خود دریابی این راز
تو گر خودبین نباشی جز خدا بیندرون جان و دل دائم صفا بین
خدابین باش اندر قرب طاعتطلب میکن تو دیدار سعادت
کسانی کاندر این ره راز جستندنظر کردند و طاعت باز جستند
بطاعت گوی از میدان ربودندخداگشتند چون ایشان نبودند
ندیدی تا چه دید ابلیس در خویشکه آورد از منی خویش در پیش
منی آورد وینجا درمنی شدیقین زو نور صدق و روشنی شد
منی آورد در درگاه بیچونبراندش از برخود بیچه و چون
منی آورد و خود میدید در خودحقیقت یافت اینجاگاه او بد
مگر در خویش خود دیدی حقیقتبیفتادی در این عین طبیعت
وگر در خویش حق دیدی یگانهفدا بودی وصال جاودانه
چو خود میدید از اینسان مبتلا شدبشرع اینجایگه دور از خدا شد
چو خود میدید اندر رنج افتادطلسمش لاجرم بی گنج افتاد
چو خود میدید دور از جان جان گشتبلعنت در بر خلق خدا گشت
چو خود میدید دور از طاعت افتاداز آن اینجایگه بیراحتافتاد
چو خود میدید ملامت آمدش پیشاز آن آمد ورا درجان و دل ریش
ز قربت هر که اینجا دور گرددز دید جاودان بی نور گردد
ز قربت هرکه اینجا باز افتادحقیقت دان که او بی زار افتاد