گنج

بخش ۳۷ - در سؤال کردن صاحب اسرار فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۸۶ بیت
یکی پرسید از آن صاحب اسرارکه چون بینم مر این انجام ای یار
کجا آغاز باشد دیگر انجامبگویم تا بیابم آن سرانجام
کجا است اوّلم تا بازدانمز بعد انجام آنگه راز دانم
بدو گفتا اگر هستی خبردارمبین چیزی دگر در خودنظر دار
بجز خود هیچ منگر تا بدانیکه در عین صور هر دو جهانی
به بین کین هر دو عالم در تو پیداستحقیقت ذات در جانت هویداست
ز آغاز فلک در دار اوّلدر اینجا می تو ماندستی معطّل
معطّل ماندهٔ در خویشتن بازهمی جوئی دگر انجام وآغاز
برون از تو که باشد هم تو باشیاگر اینجا تو بیشک هم تو باشی
تو باشی گر تو اندر اصل اوّلنگردی اندر این صورت مبدّل
از آن خود را نمییابی در اینجاکه یکی را دو میبینی در اینجا
اَزَل را با ابد بینی چو عطّاراگر بینی خدا در خود نگهدار
توئی آغاز و انجامت بدیدهدر این عالم دمی کامت ندیده
ندیدی کار اینجا و ندیدیتو او را زانکه درخود آرمیدی
دوبینی پیشه کردی مانده احولشده در صورت و معنی مبدّل
ترااصل از یکی موجود پیداستسراپایت همه معبود پیداست
چو از یکی ترا مفهوم گردددر آخر مر ترا معلوم گردد
ترا معلوم اینجا نیست پیداکه اصل بودت از یکیست پیدا
ترا آغاز اگر خواهی که یابیز آبادانیت سوی خرابی
یکی حرفست اگر خواهی که اینجابدانی محو شو در جوهر لا
اَزَل را با اَبَد بنگر یکی حرفنوشته حرف آن بر صورت صرف
ترا گر صرف نیکو آید ای یارحقیقت درکشد روغن بیکبار
حقیقت لا بتو محو و توئی حرفنوشته حرف آن بر صورت صرف
در اینجا بینی از اینجا بدانیحقیقت کل توئی کل لابدانی
نظر کن لانگر در جوهرت بازهمه ذرّات از انجام و آغاز
در اینجا جمع کرده هر دوعالمنهاده از خودی خود را در او دم
یکی صورت ز خود کرده عیانینهاده اندر او راز نهانی
نهاده اندر او را زحقیقتولیکن در نهادی از طبیعت
یکی اصلست صافی صورت یاراز آنجاگه فتاد از اصل ناچار
عدد پندار یکی از هزارانهزاران در یکی یکی شمار آن
همه در صورت آدم عیانستکه آدم در حقیقت جان جان است
چو آدم جان جان در وی نظر کنز بود ذات خود او را خبر کن
همه اشیا ز آدم گشت پیداکه آدم کرد آن اینجا هویدا
اگر آدم نبودی اصل آن ذاتکجا پیدا شدی هرگز ز ذرّات
همه چون بنگری اندر یکی بینیکی شوهر همه یک بیشکی بین
همه درتو شده اینجا ببین بازتو اصلی هم ز انجام و هم آغاز
اگر آغاز خواهی هفت گردوندرون تست گردون بیچه و چون
نظر کن در درونت نه فلک توببین گردانحقیقت یک بیک تو
دگر در صورت از حال حقیقتبیاب این جایگه دیدار دیدت
تو اصلی در یکی وندر یکی گمگهی چون قطرهٔ گه عین قلزم
تو از بحری که پایانی ندارییکی صورت ولی جانی نداری
تو جانی در تو جانانست بنگریکی اندر یکی اعیانست بنگر
تو جانان بین کجاآغاز و انجامچه جوئی اصل او را جز سرانجام
سرانجام آن طلب کان اصل بود استکه جمله از نمودخود نمود است
سرانجام ار در این جا یافتی توکند اینجایگه کار تو نیکو
سرانجامت بدو خواهی رسیدنجمال بی نشان خواهی بدیدن
بهرزه خورد باشی غم بعالماگر او را نمیبینی در این دم
دمی در هر دو عالم در دمید استدو عالم در یکی اینجا بدید است
دو عالم در یکی آیینه پیداستدر او دلدار در آیینه پیداست
جمال یار ما پیداست روشندر این آیینه اندر هفت گلشن
سراپای فلک آیینه بگرفتاز او کامی بهر آیینه بگرفت
تو اندر سیر خودهر لحظه بنگرکه هستی در تو پیدا شد سراسر
توئی پیدا و اشیا درتو پیداستوگرنه هیچ اینجاگه نه پیداست
در اینجا در تو شد پیدا حقیقتوگرنه نیستی عین طبیعت
بوقتی کاندر اینجا پاک گردیحقیقت در مقابل خاک گردی
همه اصلست کین جا با عَدَد شدچو فانی گردی اینجا کل احد شد
عددداری کنون در صورت خوداز آن داری در اینجا نیک یا بد
عدد بردار تا لا بنگری توکه از لا در دو عالم برتری تو
تو برتر عالم از دوعالم هستی ای دوستیکی اصلست اینجا مغز با پوست
تو مغزی از دوعالم برگزیدهولیکن مغز خود اینجا ندیده
تو مغزی پوست اینجا مغز کردهدر اینجاخویشتن را نغز کرده
تو مغزی این زمان عطّار ماندههمه اندر پی اسرار مانده
تو مغزی لیک گر آگاه گردیحقیقت اندر اینجا شاه گردی
بسی گفتیم اینجاگه ز هر مغزسخنهای خود از اینجایگه نغز
زهر معنی حکایت باز گفتیمکنون زانجام وز آغاز گفتیم
چو دانستی توئی انجام و آغازکه آید اندر اینجا از یقین باز
همو باشد که اینجا باز آیدبداند آنکه صاحب راز آید
ولی این راز اینجا گفتنی نیستدُرِ اسرار اینجا سفتنی نیست
کسانی کاندر این سر باز دیدنداز این معنی حقیقیت راز دیدند
مقام پختگی حاصل کن ای یارکه تو از پختگی گردی خبردار
از آن اینجایگه خامی بماندهچو روغن در بر جامی بمانده
یکی جامی تو از سرّ الهیپر از نور کمال پادشاهی
بری از روغن اینجا مانده پرنوربنور تو شده روشن مشو دور
بنور تو همه عالم نموداستکه نورت در دمی دیگر فزود است
بنور تو همه عالم پدیداستز جامت بیشکی آدم بدیدست
توئی جام عیان از عین مصباححقیقت جان جان در عین ارواح
نه جانی نه تنی هم جان و هم تنچگونه گردد این اسرار روشن
که چونی جان و تن هم تن و هم جانکه یکّی گردی اندر اصل جانان
اگر یکی شوی جانان شوی بازمحیط آئی تو برانجام و آغاز
اگر خوهی که گردی در یکی لایکی شو این زمان در عین الّا
یکی شو این زمان لوحی رها کنچو من خود را وجودت عین لاکن
برون و اندرون دیدار یار استولکین نقطه در پرگار یار است
برون و اندرون اصلست دریابدر اینجا یار بین و وصل دریاب
الاّ ای جان و ای دل چند گوئیمتو پیوندی کرا پیوند جوئیم
تو پیوندی کنون در جان عطّارحقیقت بگسل اینجا هم ز دیدار
تو پیوندی کنون در جانم ای جانبتو میبینم اینجا جمله اعیان