گنج

بخش ۴۷ - سؤال کردن در علم تفسیر فرماید رحمةاللّه

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۲۹۷ بیت
ز دانائی یکی پرسید کای پیرهمی گوئی همیشه سرّ تفسیر
شب و روز است کارت علم خواندناز آنجا نکتههای بکر راندن
شب و روز است تحصیل تو از جانکه میگوئی حقیقت سرّ جانان
حقیقت واصلت دانم در اینجایقین سر حاصلت دانم در اینجا
در این تفسیرهای راز دیدهبگوئی نکتهٔ کان بازدیده
که باشد تا از آنجا راز دانممرا برگوی تا زان باز دانم
دمی آن پیر شد خاموش بس گفتبنزد او یکی درّی عجب سفت
بدو گفتا که خواندم هر کتب مندر آنجاگاه دیدستم حجب من
حجابم بود علم فقه و تفسیراز آن افتادم اینجا در تف و سیر
حجابم بود هر چیزی که خواندمدر آخر من بهر چیزی بماندم
حجابم بود اینجا هر چه دیدمگذشتم از همه در جان رسیدم
ز جان در جان جان این دم شد بازکنون در عشقم اینجاگه سرافراز
وصالم حاصل است اندر خموشیخموشی پیشه کن گر می بنوشی
وصال اندر خموشی باز دیدمشدم خاموش آنگه راز دیدم
شدم خاموش تا کل جان جانمنمود اینجا رخ از پرده عیانم
وصال اندر خموشی یافتستماز آن در جزو و کل بشتافتستم
خموشی پیشه کن گر وصل خواهیهمی یکی نگر گر اصل خواهی
خموشی پیشه کن گر کاردانیکه بگشاید ترا دُرّ معانی
یکی شو از همه تا وصل یابیخموشی پیشه کن تا اصل یابی
خموشی وقناعت جمله مردانگزیدند و رسیدند سوی جانان
خموشی و قناعت کرد واصلیقین عطّار را تا کرد واصل
ورا دیدار اسرار خدائیحقیقت ذات پاک مصطفائی
مر او را گشت اینجاگاه پیدایقین او را جمال شاه پیدا
خموشی است اندر آخر کاربوقتی کآید اینجاگاه دلدار
خموشی آخر کارست دانماگرچه سرّ اسرار است دانم
خموشانند اهل خاک دیدمیکی اندر عیان پاک دیدم
خموشانند اهل عالم خاکیکی گشته همه در صانع پاک
یکی شد هر که آمد سوی دنیابآخر چون بشد از سوی دنیا
چو آخر رفت جان و دل هم نماندیقین هم نقش آب و گل نماند
همه فانی است دلدار است باقیبآخر بیشکی یار است صافی
خراباتست گورستان نظر کنزمانی سوی آن مستان نظر کن
همه اندر خراباتند ماندههمه در عین آن ذاتند مانده
همه اندر خراباتند سرمستحقیقت ذات پاک اینجا شده هست
چنین گر مؤمنی از راز ایشانحقیقت دان ز سوز و ساز ایشان
همه در عین خاک افتاده مجروحبمانده جملگی بی قوت و بی روح
عرض ماندست ریزان در سوی خاکرسیده جان ودل در جوهر پاک
همه واصل شده در کارِ خانهبرسته جمله از جور زمانه
همه واصل شده در سرّ بیچونرسیده سوی جانان بیچه و چون
همه واصل شده خود باخته پاکمنی از خویشتن انداخته پاک
همه واصل شده تا یار دیدهولکین غصّهٔ بسیار دیده
همه واصل شده تا حضرت دوسترسیده جملگی تا قربت دوست
همه واصل شده تا کام دیدههمه آغاز با انجام دیده
همه واصل شده در قربتِ لارسیده جملگی در عین الّا
در آن حضرت چنان بود فنااندکه گوئی جملگی عین بقااند
در آن حضرت چنان دیدار دارندکه دائم خویشتن دلداردارند
دمی زین سر فرد اندیش آخرکه چه راهی است بر اندیش آخر
نیندیشی دمی آخر از این رازکه خواهی رفت در سوی عَدَم باز
نیندیشی دمی کاین راز چون استکه آخر جایت اندر خاک و خونست
نیندیشی دمی از سرّ جانانبهرزه ماندهٔ در خاک نادان
چو جای جملگی آمد سوی خاکحقیقت هست آخر حضرت پاک
از آن حضرت اگر گردی خبردارنمیری هرگز اینجاگه خبردار
نمیری گر بمیری از همه توشوی در هر دو عالم دمدمه تو
نمیری گر بمیری ازخود و خلقبگو تا کی چنین زنّار با دلق
نمیری گر بمیری از جهان تورسی آنگاه اندر جان جان تو
نمیری گر بمیری از دو عالمرسی آندم چومن در سر آدم
نمیری گر بمیری زنده گردیچو خورشید و چو مه تابنده گردی
نمیری گر بمیری از وجودتنمود از تست این دم بود بودت
نمیری گر یکی گردی در اینجاحقیقت در یکی مردی در اینجا
چو در یکی است رجعت جمله ذرّاتیقین اندر یکی دریاب این ذات
بجز یکی مبین مانند من توکه در یکی است مر اصل سخن تو
تو در یکی قدم زن گر توانیوجودت بر عدم زن گر توانی
تو در یکی قدم زن آخر کارحجاب خود توئی این پرده بردار
حجاب خود توئی ای مرد غافلحجب برگیر وانگه گرد واصل
حجاب تو توئی ای مانده اینجاحقیقت هر سخنها رانده اینجا
حجاب تو توئی بردار از پیشحجابت در نگر آیینهٔ خویش
در این آئینهٔ دل همچو عطّاریکی بین و یکی را در نظر دار
مشو غافل از این آیینهٔ دلکز این آیینه خواهی گشت واصل
مشو غافل ز دل گر جانت بایدمبین جان گر همی جانانت باید
اگرچه جان ودل تحقیق یار استولی اندیشه اینجا بیشمار است
مکن اندیشه از نابوده اینجاکه مانی ناگهی فرسوده اینجا
مکن اندیشه گر تو کاردانییقین باید که جمله یار دانی
مکن اندیشه جز درجان و دل تووگرنه باز مانی سوی گِل تو
دلت را کن منوّر همچو خورشیدکه تا یابی ز نور عشق جاوید
دل و جانت منوّر کن در اینجاحقیقت فکر او بردار اینجا
بدان کاین جمله گفتگوی عالمکه میگویند اینجاگه دمادم
اگرچه هر دو پیدااند و پنهانبمعنی هر دوشان دیدار جانان
بصورت کس جمال جان ندید استمگر آنکو رخ جانان بدیداست
ز جان جانان توانی یافت کم گویدر اینجاگه وجود خودعدم گوی
جمال دل کسی اینجا بدید استحقیقت او ز دل هم ناپدیداست
وجودی داری و قلبی وجانیحقیقت هر یکی دارند عیانی
وجود تست در پندار دائمدل وجانت بود پندار دائم
ولیکن دل نظرگاه الهی استمر او را بر تمامت پادشاهی است
طلبکار است دل را خود که دیدستکه بیشک زان سوی جانان بدیدست
سخن از وصل نشنفتست اصلتحقیقت دمبدم در دید وصلت
چو دل شد واصل پیدا و پنهاناز آن بیند همه دیدار جانان
چو دل شد واصل اسرار اینجایقین دریافت این دیدار اینجا
دل من واصلست این لحظه جانمیکی اینجا است درعین العیانم
دل من واصل دیدار جانستاز ایرادائماً ذاتش عیانست
حقیقت جانم اکنون جان فشاندبخونِ او در این ره جا نماند
دلم جانست و جان دیدار اویستاز آن پیوسته اندر گفتگویست
دلم جانست این دم راحت دوستحقیقت مغز شد بیشک همه پوست
دل و جان این زمانم واصل آمدهمه اسرار اینجا حاصل آمد
چه ماند است این زمان عطار برگوحقیقت دائماً اسرار برگو
چه ماند است این زمان جان باز دانددل و جان پیش صاحب راز داند
چه ماند است این زمان جز سر بریدنجمال یار در سر باز دیدن
سر اینجا دورنه تا یار یابیپس آنگاهی یقین دیداریابی
چو ترک خویش کردی ترک سرگوحقیقت جزو و کلّی سر بسر گو
چو ترک خویشتن کردی حقیقتحقیقت در یکی مردی حقیقت
چو ترک خویشتن کردی خدائیاز آن اسرار از وی مینمائی
نهٔ تو او تو است اینجا بتحقیقترا دادست از دیدار توفیق
بسی گفتی بگیتی یک دمی توهمی خاموش اینجا همدمی تو
نداری تو دمی خود در دوعالمکه این دم داری اینجاگه از آن دم
حقیقت این دمت در آن دم افتاددم تو این زمان در عالم افتاد
دمت این دم به جز آن دم بدیدستاز آن دم این دم اینجا باز دیدست
ندید آدم چنین این دم که داریعجب این دم در اینجا پایداری
دمی داری تو چون منصور اینجاکه میریزد از او می نور اینجا
دمی داری تو چون منصور حلّاجکه خواهد گفت اندر عشق هیلاج
دمی داری که اعیان جهانستحقیقت بود پیدا و نهانست
دمی داری تو در اسرار جملهکه داری در یقین دیدار جمله
دمی داری حقیقت جوهر افشانز بعد جوهر اینجا جوهر افشان
دم تو جوهر افشانست اینجاحقیقت بود جانانست اینجا
دم تو این زمان دم زد از آن دمحقیقت یافتی دیدار از آن دم
زهی عطّار جوهر داری از یاراز آن جوهر فشاندستی تو بسیار
جواهرنامه نام این نهادماز آن کاین جوهر اینجا داد دادم
بهر یک بیت کز شرح معانیبرون آمد در این جوهر فشانی
حقیقت جوهری بیمنتهایستاز آن اینجایگه دید خدایست
بهر یک حرف صد جوهر نهانستکسی داند که در دریای جانست
چو داری عقل و هوش و فهم و ادراکنظر کن یک دمی در جوهر پاک
عجایب جوهری داری درونتکه آن جوهر شد اینجا رهنمونت
نظر کن جوهر خود تا بدانیکه اینجاگه تو بیرون از مکانی
تو بیرونی ولی در اندرونیندانی جوهر ذاتی که چونی
تو هستی جوهر ذات یگانهکه خواهی بود جوهر جاودانه
تو آن اصلی که اصل جمله از اوستمشو غرّه بدین مغز و بدین پوست
تو اصلی فرع تو غیر است بگذارمر این معنی ز جان و دل نگهدار
تو دربحری و چندینی عجائبگرفته پیش و پس چندین غرائب
همه این بحر موجودند اینجایقین در بود کل بودند اینجا
تو بود خود بدان دربحر بنگرکه از آن اصل داری بود جوهر
تو اندر اصل هستی جوهر یارعجایبها ز نور و پدیدار
تو هستی بحر و جوهر در تو پیداحقیقت بحر تو در شور و غوغا
تو هستی بحر و جوهر مخزن تستدر اینجاگاه نور روشن تست
بتو روشن شده بحر معانیتو اصل جوهری خود را ندانی
تو اصل جوهری و بحر اعظماز او جوهر همی آری دمادم
تو بحری جوهر تو هست بیدارکنون از بحر آن جوهر خبردار
توئی ملّاح و هم بحری و جوهربگفتم پیش تو اینجا سراسر
دریغا چون ندانی ور بدانیهمه اینست اسرار معانی
همه در بحر استغنا فنائیمهمه در عین دیدار خدائیم
همه اینجایگه در گفتگوئیمدر این میدان وحدت همچو گوئیم
همه اینجا گرفتار و اسیریمچونیکو بنگری پیشی عسیریم
همه اینجا گرفتاریم ماندههمه در عین دیداریم مانده
همه اینجا طلبکاریم مطلوبیقین با ما است با ما عین محبوب
نمیبینیم تا مائیم اینجااگر مائیم تنهائیم اینجا
کجائی وز چه میگوئی تو عطّاردگر بالا گرفتی دید اسرار
دلم این دم چو درهیلاج آریحقیقت بر سر کل تاج داری
مرو بیرون کنون چون اندرونیاگرچه هم درون و هم برونی
دم بیچون گهی زن اندر اینجاکه باش مردهٔ همچون زن اینجا
دم بیچون تو در هیلاج کل زنتو تیر عشق بر آماج کل زن
دم بیچون در اینجا زن حقیقتولی کن جمله در عین شریعت
دم بیچون در اینجا زن که رستیشکن بُت آنگهی تو باز رستی
دم بیچون زن اندر عین هیلاجحقیقت نه تو بر فرق همه تاج
زهی زیبا کتابی پر ز اسرارکه اینجا جمع آمد جمله اسرار
هر آن سرّی که در هر دو جهانستدر این زیبا کتاب اینجا عیانست
همه اسرارها اینجاست موصوفولی باید کسی در سرّ مکشوف
همه اسرارها اینجاست پیداحقیقت عقل و جان ماندست شیدا
حقیقت عقل اینجا ناپدید استخدا گفت و خدا اینجا شنید است
خداگفت و خدا سیرت بمعنیهمی داند یقین اسرار مولی
خداگفت وخدا بشنید ازخویشحجاب این یقین برداشت از پیش
چو حق گفت اندر اینجا من نبودمولیکن در قلم نقشی نمودم
نمودم آنچه او گفت وخود اشنیدحقیقت ذات کل اینجایگه دید
مرو بیرون زخود تا راز بینیهمه دیدار در خود باز بینی
چو این دم یار با تست و ندانیچنین غافل بگو آخر چه دانی
حجابی بر رخ افکندست دلداردمادم مینماید خود بعطّار
دمادم مینماید راز بیچونهمی گوید سخنها بیچه و چون
دمادم مینماید خویشتن اوهمی بینم حقیقت جان و تن او
دمادم مینماید عین دیداریقین اینجاست از او او پدیدار
سخن بالاست با هیلاج گویمحقیقت بیشک از حلاّج گویم
سخن بالاگرفت و ما هنوز آننکرده هیچ مر تقریر و برهان
بگوی آنگه نمای اینجای دیدارحقیقت سرّ کل اینجا پدیدار
تو عطّاری ز هر بحری که داریحقیقت داروئی از وی برآری
تو عطّاری ز بهر دردمندانشفا داری حقیقت نصّ و برهان
شفای عاشقان داری در اینجاحقیقت عین دیداری در اینجا
شفای داری در اینجا عاشقانتبمانده اندر این شرح و بیانت
سخن این بار اندر جوهرالذاتچنان گفتیم اینجا جوهرالذّات
بدانند و کنند ادراک اینجاکه تا گردند از غِش پاک اینجا
سخن اینجا چنان گفتیم تحقیقکه مر ذرّات از او یابند توفیق
سخن اینجا چنان گفتیم ای دوستکه در یکی بیابی مغز با پوست
بسی خونابه خوردستم در اینجاکه تا این گوی بردستم در اینجا
بسی خونابه خوردم من بعالمکه تا گفتم یقین سرّ دمادم
بسی خونابه خوردم سالها منکه تا اسرار اینجا گشت روشن
ببازی نیست اینجاگه کتابمکه همچون دیگران اندر حجابم
ببازی نیست اینجا عشقبازیاگر دانی سر اندر عشق بازی
بدادم سر در اینجا بهر این سرّکه تا گشتم همه اسرار ظاهر
بده سر تا بیابی سرّ تو ای یاراگر از سرّ ما هستی خبردار
بده سر تا بیابی سرّ جانانوگر بر سرّ خود سَر درگریبان
بده سَر تا بیابی جوهرالذّاتیقین خورشید گردان جمله ذرّات
بده سر تا شوی منصور اینجایقین گو تا شوی مشهور اینجا
چو دیدی یار تو چون من فنا شوحقیقت جمله دیدار خدا شو
کنون عطّار بحر لامکانستحقیقت در مکین و در مکانست
هر آن وصفی که که او را کرد خواهماز آن گویم که وصفت فرد خواهم
توئی جانان درون قلب عطّارنهاده صد هزاران ناف اسرار
عجب بوی تو در آفاق بگرفتدر اینجا گه دل مشتاق بگرفت
دل عشّاق خون شد از فراقتحقیقت نافه شد از اشتیاقت
دل عطّار خون بُد آخرِ کاروز آنجا نافهها آمد پدیدار
هزاران نافه هر دم بارد اینجانداند تا که آن بردارد اینجا
کسی باید که بردارد ز نافهکه باشد همچو پور بوقحافه
ابوبکری بود در علم تحقیقکه آمد مر مرا در عشق صدّیق
چنان در عشق باشد صادق حقکه چون صدّیق باشد عاشق حق
ز چندین نافهها بوئی برد اودر این میدان یقین گوئی برد او
اگر صدّیق راهی آشکاراستحقیقت دوست اینجا دید یارست
اگر صدّیق راهی چون ابوبکرحقیقت فارغی از زرق وز مکر
بصدق راست در احمد نظر کنتو صدّیقانه زین معنی نظر کن
مُرید دین احمد هست عطّارز بوبکر و محمّد هم خبردار
خبرداری مرا باید چو آن یارکه با ما باشد امشب در بُن غار
اگرچه همدم عقلست صادقحقیقت دارم ای یار موافق
چو صدّیق است عقل و واصل آمدهمه اسرارها زو حاصل آمد
از او اسرارها آمد پدیدارحقیقت عقل و عشق آمد خبردار
ز عقل و عشق و صبر وشوق اینجاتوانی یافت آخر ذوق اینجا
اگر مرد رهی از عقل مگریزدر آخر خود بنور او درآمیز
ز عقل اینجا طلب کن علم تحقیقکه عقل آمد ز جان در عشق صدّیق
همه صاحب کمالان یقین دانیقین از عقلشان بُد نصّ وبرهان
بنور عقل اشیا مینگر توهمی پنهان و پیدا مینگر تو
بنور عقل من اینجا سراسرزمانی هان دگر از عشق مگذر
بنور عقل میبین تو رخ یارحقیقت گوش میکن پاسخ یار
بنور عقل دریابی در آخرجمال جان جان اینجا تو ظاهر
سخن عقلست نی نقل ار بدانیحقیقت جمله در سرّ معانی
سخن عقلست علم و عشق پیداستحقیقت این همه فریاد و غوغاست
سخن از عشق گفتم تا بدانییقین اینجابعشق دل بخوانی
سخن از عشق خواهم گفت دیگرابا ذرّات کلّی بعد جوهر
سخن از عشق خواهم گفت اسراردر اینجاگه یقین از عین دیدار
سخن از عشق خواهم گفت بشنویقین دیگر تو در هیلاج بگرو
سخن از عشق خواهم گفت ودیدارکه تا ذرّات شد اینجا خبردار
سخن عشقست در هر دو جهانستسخن اینجایگه از جان جانست
سخن عشقست عقل او را پسندیدحقیقت عقل هم از وی عیان دید
سخن در عشق خواهد بود اینجاکه تا بنمایمت آن بود اینجا
همه در عشق خواهد بود باقیکه میبینیم ما دیدار ساقی
سخن در عشق گفتم آخر کارکه کل از عشق میآید پدیدار
همه عشقست اگر دانی که چونستحقیقت عشق اینجا رهنمونست
همه عشقست و عشق از دوست پیدااز آن از عشق چندین شور و غوغا
همه عشقست اینجا کاردان کیستیکی اصلست این هر دو جهان چیست
همه ذات خداوندست بیچونچه عرش و فرش و شمس و ماهِ گردون
همه ذاتست و ذات اندر صفاتستولی دیدار کل بعد از مماتست
همه پیداست اینجا آخر کارحقیقت پرده بردارد بیکبار
همه پیداست جسم اندر میانستکه جسم از این جهان و ان جهانست
سخن پیداست اینجاگه ز صورتیکی بین اندر اینجاگه ضرورت
سخن از مغز جان میباید اینجاکه کلّی پردهها بگشاید اینجا
سخن از مغز جان بنمود دیداراز آن اینجاست چندین سرّ اسرار
سخن از مغز جان بیرون فتادستشعاعش بر رخ گردون فتادست
سخن از مغز جان عطّار گفته‌ستهمه از دیده و دیدار گفته‌ست
جواهرنامه گفتم از دل و جانحقیقت اندر او دیدار جانان
دگر هیلاج خواهم گفت تحقیقکه تاباشد که از آنجای توفیق
اگر توفیق میخواهی ز جانانجواهرنامه سرتاسر فروخوان
بهر یک بیت اینجا جوهری یابدرون جمله خورشید جهانتاب
کتابی برجواهر آنکه دیدستیقین تقریر دیگر که شنید است
کتابی بین که بیچون و چرایستدر اینجاگاه دیدار خدایست
کتابی خوان که اینجا راز یابیوز آنجا جان جانت بازیابی
کتابی خوان کز آنجا بیشکی ذاتبیابی درنمود جمله ذرّات
کتابی خوان که خوانندش جواهردر اودیدار جانان گشته ظاهر
زهی دیدار جانان حاصل مااز این عین کتاب اندر دل ما
بسی راز است در وی جمله مرغوببآخر دیدن دیدار محبوب
در او پیدا اگر سالک حقیقتبباید دیدن ملک حقیقت
اگر مرد رهی خونخور در این رازکه تا دریابی این سرّ کتب باز
همه تورات با انجیل و فرقانزبور و صُحْف در اینجاست برخوان
اگر ره بردهٔ دریاب در ایندمادم سرّ کل اینجا تو می بین
همه اینجاست سرها آشکارهدمادم میکن اینجاگه نظاره
دمادم کن نظر در این کتابتکه در آخر نماند این حجابت
بهردم کن در اینجاگه نگاهیز خود خوان و ز خود میبین اهی
ز خود ره بر سوی خود اندر اینجاتوئی جان بس همی مگذر در اینجا
زخود بنگر همه در خویشتن بیننمود دوست رادرجان و تن بین
ز خود بنگر یکایک جمله اشیاءکه در تست و توئی بر جمله دانا
همه اندر کتابم یاب اسرارولی در خود نظر کن در عیان یار
بسی خون خوردهام در روز و در شببسی اینجا کشیدم رنج با تب
بسی خون خوردهام در سال و در ماهکه تاگشتم ز عشق یار آگاه
بسی خون خوردهام در صبح و در شامکه تا دیدم رخ جانان سرانجام
کنون این پرده شد باز و رخ یارز عطّار آمده آخر پدیدار
کنون این پرده اینجاگاه بازستز شیب این دم مرا وقت فراز است
کنون هیلاج ماند وهیچ دیگرندانم تا ببازم جان یا سر
کنون هیلاج ماندست آخر کارکه تا بیرون نهم من سر بیکبار
کنون هیلاج ماندست و بگوئیمچو دانستیم کایندم ذات اوئیم
همه وصلست اینجاگه کتابمز وصل جاودانی بی حجابم
حجابی نیست این دم یار ما راستکه بیشک در یکی دیدار ما راست
حجابی نیست این دم دوست پیداستدر اینجا مغز او در پوست پیداست
حجابی نیست جانم راه بردستره خود را بسوی شاه بُردست
حجابی نیست جانان آشکار استچو دیدم من همه دیدار یار است
حجابی نیست این دم دوست ماراستکرا اینجا سخن زین نوع یار است
سخن بسیار ماندست و نماندستبخود عطّار از آن چندی بخواند است
که وصل یار او را داد پاسخز دید شرع نی فرع تناسُخ
تناسخ گرچه حکمت هست چندیز من بشنو ز جان و دل تو پندی
تناسخ حکمت یونان زمین استمرا زان هیچ نه عین الیقین است
تناسخ دورت اندازد ز دیدارمر این یک نکته را از جان نگهدار
تناسخ مر تراکی ره نمایدترا اندوه در آخر فزاید
تناسخ چیست مر کفر و ضلالتمخوان اینجایگه علم جهالت
حقیقت علم قرآن را بیاموزبنور علم قرآن گرد پیروز
بقرآن راه خود را باز یابیدر اینجا صدهزاران راز یابی
بهردم صد هزار اسرار بینیپس از آن گاه کل دیدار بینی
تمام آمد کنون در سرّ قرآنجواهر ذات را میبین و میخوان
تمام آمد کتاب اینجا در اسرارحقیقت هست در وی سرّ پدیدار
تمامت این زمان اینجا کتابمچو رفت از پیش اینجاگه حجابم
تمامت این زمان این جوهر الذاتنمودم راز جان با جمله ذرّات
کتاب اینجا تمام آمد در آخرکه با ما هست جانان گشته ظاهر
مر این اسرارها با خاص و عام استکتاب اینجا در این معنی تمام است
که ذات پاک بیچون آشکار استدرون جمله در پنج و چهار است
الهی عالم السرّی و دانیکه تو گفتی همه سرّ و تو خوانی
الهی عالم السرّی در اسرارهمه کون از نمود تو خبردار
الهی عالم السرّی حقیقتکه خود میبینی اینجا دید دیدت
الهی این زمان عطاآر با تستدر اینجا دیده و دیدار با تست
تودید جملهٔ ای صانع پاکاز این رمزم رهان و بخش تریاک
تو دانی هرچه خواهی کن یقین هانمر او را زین همه گفتار برهان
تو دانی هرچه خوهی کن که جانینمیدانم دگر باقی تو دانی