گنج

بخش ۳۴ - درخبردادن صاحب اسرار فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۴۳ بیت
یکی گفته‌ست از پیران اسرارکه هر کو شد ز هر کل او خبردار
یقین مر ذات جانان بازبینددر اینجا راز پنهان باز بیند
در آخر ذات اصل آید از اودیدیکی گردد عیان در سرّ توحید
حقیقت مطلّع گردد در اسرارکند اسرار آن بر خلق اظهار
بگوید باز آخر راز دیدهدر اینجاگه شود او سر بُریده
شود کشته کز اینجا بازگویدنماند او کز اینجا راز گوید
حقیقت هرکه او توحید کل فاشکند اینجایگه با رند و اوباش
بشرعش همچو منصور از نمودارکنند اینجایگه مردان ابردار
بگفتند ونه اندیشه نمودندکه اندر وصل او اعیان بودند
بگفتند و شدند از شوق جانبازبگو مر جان خود در جان جانباز
بگو مانندهٔ منصور رازتکه گرداند ز سوز اندر گدازت
چه به زین کاندر این عالم حقیقتز کُشتن باز یابی دید دیدست
چه به زین کاندر این دار فنا توز کُشتن یابی اینجاگه بقا تو
چه به زین کاندر این عالم ز دیدارز کُشتن یابی اینجاگه رخ یار
چه به زین کاندر این عالم یقین توز کُشتن یابی این عین الیقین تو
چه به زین کاندر این عالم تو جانانز کُشتن یابی این اسرار اعیان
منم امروز جان دل گشادهدل و جان بر سوی کُشتن نهاده
منم امروز گفته رازها فاشابا زاهد ابا قلّاش و اوباش
حقیقت من نمودم فاش اینجاز دید جملگی نقّاش اینجا
چو رازِ او بکردم آشکارهبخواهد کردنم او پاره پاره
چو راز او بگفتم فاش در کلّگشتادستم در اینجاگه دَرِ کلّ
دَرِ کل من گشایم و زا هر کسنه بگشاد است جزمنصور هر کس
در کلّ آنچنان کردم یقین بازکه من باشم حقیقت صاحبِ راز
در کلّ من گشادستم ز جانانبگفته‌ستم حقیقت راز پنهان
در کلّ من گشادستم از آن دیددو چشم جان من اینجا عیان دید
در کلّ من گشادستم در اسرارکه از اسرار کلّم من خبردار
در کلّ من گشادستم از آن ذاتحقیقت وصل دارم جمله ذرّات
در کلّ من گشادستم بتحقیقحقیقت مرد واصل یافت صدّیق
در کلّ این زمان از من گشادستدلم ز اعیان بود دوست شادست
در کلّ من گشادستم ز حضرتمرا دادند اینجاگاه قربت
در کلّ من گشادم تا بدانندحقیقت سالکان در ره نمانند
در کلّ من گشادم در بر دوستکه من بودم حقیقت رهبر دوست
در کلّ من گشادم راز دیدماز آن در گفت جانان باز دیدم
منم امروز واصل اندر آفاقفتاده همچو منصورم یقین طاق
منم امروز واصل راز دیدماز آن در وصل جانان باز دیدم
منم امروزواصل راز گفتهابا جمله خدائی بازگفته
منم امروز گفته سرّ اسراراگر خواهیم کردن زود بردار
منم امروز گفته سرّها فاشکه عطّار است اینجا دید نقّاش
منم امروز سرّ لانمودهحقیقت خویشتن یکتا نموده
منم آدم منم نوح و منم دوستتمامت انبیا در مغز و در پوست
مرا ایجاست زانم وصل اینجاستحقیقت انبیا هم اصل اینجاست
ز وصلم این زمان عین خدائیحقیقت نیست پنهان در جدائی
جدائی نیست من دیدار دارمحقیقت بیشکی من یاردارم
جدائی نیست در توحید رازمکه دیدار است در جان سرفرازم
جدائی نیست هستم واصل ذاتحقیقت قل هو اللّهام از آیات
جدائی نیست هستم دید جانانکه میگویم همه توحید جانان
جدائی نیست چون منصورم امروزدرون جزو و کل مشهورم امروز
جدائی نیست چون منصور حلّاجمنم بر فرق بنهاده عیان تاج
جدائی نیست چون او راز گفتمابا خود گفتم و وز خود شنفتم
جدائی نیست در یکی نمودمز یکی اندر این گفت و شنودم
جدائی نیست من خورشید جانمکه درجمله یقین عین روانم
جدائی نیست من خورشید ذاتمکه بنموده رخ خود در صفاتم
جدائی نیست من خورشید رازمنمود نور خود در جمله بازم
جدائی نیست من خورشید عشقمفنایم نیست من جاوید عشقم
جدائی نیست من خورشید لایمفنایم نیست بیشک کل بقایم
جدائی نیست بودانبیایمحقیقت در حقیقت اولیایم
جدائی نیست من آدم بُدستمحقیقت آدمم و دَم شدستتم
جدائی نیست من کشتی نوحمز کشتی جسم نوح اینجاست روحم
جدائی نیست ابراهیم روزمکه اندر آتش اینجاگه بسوزم
جدائی نیست اسمیعیلم اعیانهمی خواهم شدن در عشق قربان
جدائی نیست هستم دید اسحاقبریده سر شوم در دید مشتاق
جدائی نیست من یعقوب رازمحقیقت یوسف اینجا دیده بازم
جدائی نیست من یوسف شدستمکه اندر اصل من یوسف بدستم
جدائی نیست من موسی طورمکه در طورم حقیقت غرق نورم
جدائی نیست من ایّوب رازمحقیقت درد عشقم چاره سازم
جدائی نیست من جرجیس دیدمکه خود را چند باره سر بُریدم
جدائی نیست هستم من زکریاکه اندر شوقم و صد باره شیدا
جدائی نیست اعیانم بدیدهز فرقم تا قدم اینجا بدیده
جدائی نیست چون یحیی در این سرّبریدستم یقین در طشت این سر
شدستم این زمان دیدار عیسیجدائی نیست گشتم دید یکتا
جدائی نیست من مانند احمد(ص)شدستم باز منصور و مؤیّد
جدائی نیست هستم حیدر رازکه کردستم حقیقت را درش باز
جدائی نیست اینجا مکر و شینمحقیقت همچنین دید حسینم
جدائی نیست من شیخ کبیرمبمعنی در عیانم بی نظیرم
جدائی نیست من کل بایزیدمکه معنی گشته کلّی بر مزیدم
جدائی نیست هستم چو خلیدمکه مرغ وحدت اینجا گشت صیدم
جدائی نیست هستم امر معروفچو معروفم کنون در جمله معروف
جدائی نیست هستم بُشر حافیدرون جان ودل در عشق صافی
جدائی نیست هستم بوسعیدمکه در عشق جلال اینجا سعیدم
جدائی نیست هستم چون حسن منحقیقت در حقیقت گشت روشن
حقیقت انبیا و اولیایمچو کل گفتم که دیدار خدایم
چه ماندست این زمان تا بازگویمچه ماندست این زمان تا راز گویم
چه ماندست این زمان در دار دنیاچو دیدم در عیان دیدار مولا
چه ماندست این زمان ای مرد داناچو گشتم در عیان عشق یکتا
چه ماندست این زمان چون جملگی اوستندیدم هیچ من جز صورت دوست
چه ماندست این زمان در سرّ توحیدنظر کردم من اندر دیده و دید
چه ماندست این زمان جز سر بریدنحقیقت بعد از آن کل سرّ بدیدن
چه ماندست این زمان جان تا بدانیبکن اینجا مرا در عشق فانی
چه ماندست این زمان بردار از پیشحجابم زانکه مییابم هم از خویش
چه ماندست این زمان دیدار عطّارکه گردانی در اینجا ناپدیدار
چه ماندست این زمان صورت بیفکنکه تا گردد ترا آن ذات روشن
چه ماندست این زمان اسرار گفتمحقیقت من ترا ای یار گفتم
چه ماندست این زمان جز دیدن منحقیقت گفتن و بشنیدن من
چه ماندست این زمان هستم خبرداربکش وین گفتن بیهوده بردار
تو ای عطّار دیدی راز بیچونحقیقت نقطهٔ در هفت گردون
زهی بود تو بود راز دیدهکه ازتو جمله گردند راز دیده
یقین با دوست دیگر در خطابیدر اینجاگه حقیقت بی حجابی
حجابت از میان صورت بدیدستکه اندر گفتن از تو در شنیدست
حجابت صورت و تو جان جانیکه در صورت یقین عین العیانی
حجابت صورتست و محو گرددبساطِ لامکان اندر نوردد
حجابت نیست میدانی در اسرارکه او در پیش همّت ناپدیدار
حقیقت آمدست اندر فنا اوز تو دارد نمودار بقا او
ز تو دارد در اینجا راز دیدهکه از تو جمله گردیند راز دیده
ورا در دیدهٔ خود هیچ شک نیستکه میداند حقیقت جز که حق نیست
در آخر در یکی این دم یقین استحقیقت راز دیده پیش بین است
یکی دارد که چندین راز دیدستعیان عشق از تو باز دیدست
یکی دارد که کردستیش واصلورا اینجاست مر مقصود حاصل
یکی دارد که مقصودش عیانستنشانش اندر آخر بی نشانست
یکی دارد نشان خویشتن گمچو او کردست اینجاگاه او گم
یکی دارد صفات از تو بدیدارز تو اینجایگه دیدست دلدار
یکی دارد ز وصل اینجا حقیقتدو روزی دیگر اینجاگه رفیقت
ز سر تا پای نور است و حضورستز شوق تو یقین سر و سرور است
ز سر تا پای اندر عین کل لاستحقیقت او ز دید کل هویداست
ز سر تا پای در اعیان رسیداستحقیقت دیدهٔ جان جان بدیدست
ز سر تا پای دیدست آنچه دیدستابا تست او که در گفت و شنیدست
ز سر تا پای در ذوقست اینجااز این اسرار در شوقست اینجا
ز سر تا پای در راز جهانستورا اسرار کل عین العیانست
ز سر تا پای لا دیدست در خویشحجاب خویش را برداشت از پیش
حجاب خویشتن برداشت صورتبدور افکند از کلّ نفورت
حجاب خویشتن برداشت از رازز دیدتو حقیقت گشته سرباز
حجاب خویشتن از پیش برداشتجز از تو در اعیان کلّی خبرداشت
چنین او را ببازیچه بدان هانکز اوداری تو چندین نصّ و برهان
اگراینجا نباشد عین اینتکجا گوئی بیانی در یقینت
حقیقت صورتت ادراک ذاتستتمامت نور کل اندر صفاتست
صفای نور دارد چشم صورتاز آن اینجا است چندینی حضورت
صفای نور حق در وی پدیدستاز آن اینجایگه کلّی بدیدست
صفای نور حق زو هست موجودیقین دیدست کل دیدار معبود
صفای نور حق در روشنائیستکه نور دیدهات عین خدائیست
صفای نور حق در اوست بنگرکه اینجاگه عجب نیکوست بنگر
صفای نور حق در وی رسیدهاز آن کردند او را اسم دیده
که دیدست او حقیقت ذات دیدستاز آن دیدست نامش دید دیدست
از آن دیدست این دیده ز دیدارکه از ذاتست اینجاگه خبردار
از آن دیدست دیده بیشکی حقکه او اعیان بدیده بیشکی حق
از آن دیدست اینجا دیده گردونکه نور او است در وی بیچه و چون
از آن دیدست اینجا دیده آن سرکه اعیانست اینجا دیده آن سر
حقیقت دیده را منگر ببازیکه از دیده حقیقت سرفرازی
حقیقت دیده را بین ذات اللّهاگر از دیدهٔ اینجا توآگاه
حقیقت دیده اینجا راز دیدستنمود جمله اینجا باز دیدست
حقیقت دیده از اسرار دیدستنمود نقطه و پرگار دیدست
حقیقت دیده اسرار کماهیستگرفته نورش از مه تا بماهی است
حقیقت دیده اسرار عیانستنشان دارد ولیکن بی نشان است
نشان دارد ولیکن بی نشانستکه راز دیده را هرگز ندانست
حقیقت دیده را گرخود بدیدیکجا یک لحظه اینجا آرمیدی