بخش ۳۳ - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه)
زهی اسرار کاینجاگاه پنهانستکه از شوقش حقیقت چرخ گردانست
زهی اسرار کاینجا روی بنموددر عطّار اینجاگاه بگشود
زهی عطّار کاینجا کس ندیدستکه مر عطّار را کلی بدیدست
حقیقت سرّ اسرار خدائیدرون ماست اینجا روشنائی
حقیقت سرّ او اینجا مرا روینمودارست اندر گفت و در گوی
چنان در سرّ اسرار عیانمکه هر دم جوهری دیگر فشانم
حقیقت سرّ او ما راست تحقیقکه گوئی مر مراد اوست توفیق
بسی گفتند از این اسرار هرگزکسی اینجا نگفت و عقل عاجز
شدست و سرّ این اسرار بیچونفروماندست عقل اینجای در خون
فروماندست عقل ره نبردهحقیقت ره بسوی شه نبرده
فروماندست عقل اندر جدائیندارد با حقیقت آشنائی
فروماندست عقل مانده حیراندر این اسرارهای جان جانان
فروماندست عقل و ناپدیدستحقیقت عشق در گفت وشنیدست
فروماندست عقل عشق گفتارمر این دُرها همی ریزد در اسرار
حقیقت عشق بشنفت این همه رازکه عشق اینجایگه دیدست کل باز
حقیقت عقل بشنفت و خبر یافتیقین دیدار آخر در نظر یافت
ز عشقی واصلی پیداست امروزولیکن در درون شیداست امروز
ز عشقش وصل پنهان و عیان شداز آن حیران و سرگردان از آن شد
ز عشقش گرچه بنمودست اسرارولیکن در عیان در عین پندار
بماندست آنچنان اینجایگه عقلنمیآید برون از دین نقل
نمیآید برون از پردهٔ رازکه دریابد چو عشق اعیان کل باز
نمیآید برون تا راز بیندحقیقت همچو عشق او باز بیند
نمیآید برون از عین پندارکه تا بیند در اینجاگه رخ یار
نمیآید برون از عین هستیکه بگذارد در اینجا بت پرستی
نمیآید برون از دیدن خودفروماندست اندر نیک و در بد
نمیآید برون از پرده اکنونحقیقت خویشتن گم کرده اکنون
نمیآید برون ازوصل دلدارنیابد او بکلّی وصل دلدار
اگرچه وصل دارد زندگی اونبیند اندر اینجا بیشکی او
اگرچه وصل دارد در خدائینمیبیند تمامت روشنائی
اگرچه وصل دارد از رخ یارفرومانداست او در پاسخ یار
اگرچه وصل دارد از حقیقتفروماندست در عین شریعت
اگرچه وصل دارد در یقین اوندیدست از عیان عین الیقین او
حقیقت آنگهی او وصل یابداگر پرده بکل بیرون شتابد
درون اندرون گرداند از دیدگلی گردد عیان در سرّ توحید
یکی گردد چو عشق اندر نموداربه یکباره برون آید ز پندار
یکی گردد ز عشق از راز جانانشود ازدیدن خود عقل پنهان
زند خود را ابر عشق حقیقیکند با او حقیقت هم رفیقی
یکی گردد ابا عشق نظر بازشود تا باز بیند از نظر باز
ولیکن عقل در اعیانِ دیدستحقیقت درهمه گفت و شنیدست
ندارد زهره اندر پرده مانده استاز آن اینجای بی گم کرده مانده است
ندارد زهره اندر آخر کارکه برگردد حجاب از پرده یکبار
ندارد زهره تا دیدار گرددز دید عشق کلّی یار گردد
ندارد زهره در سودای جانانکه تاگردد عیان یکتای جانان
ندارد زهره تا اسرار بیندبرون آید زخویش و یار بیند
ندارد زهره تا جانان شود کلز دید خویشتن اعیان شود کل
حقیقت عقل اینجا بازمانده استاگرچه صاحب اندر راز ماندست
حقیقت عقل در نابود بود استکه اسرارجهان از وی گشود است
حقیقت وصل کل حاصل شود بازکه او را جملگی حاصل بود باز
حقیقت عقل وصل آنگه بیایدکه کل در سوی ذات خودشتابد
نگردد باز تا دیدار بیندنمود خویشتن را یار بیند
نگردد باز از آن سررشتهٔ رازوصال خویشتن اینجایگه باز
نگرددباز اینجا تا زاعیانبیابد او نشان در قربتِ جان
وصال یار آندم باز یابدکه اندر ذات خود را راز یابد
وصال عقل در یکیست پیداچو اندر ذات کل گردد هویدا
وصال عقل در یکیست موجودچو اندر ذات یابد عین معبود
وصال عقل در ذاتست بیشککه اندر ذات بیند بیشکی یک
وصال عقل عقل در ذاتست اینجاولی در عین ذرّاتست اینجا
از این ذرّات بیرون شو تو ای دوستحقیقت مغز بنگر هم تو ای دوست
از این ذرّات بیرون شو تو ازعقلبگو تا چند مانی اندر این نقل
از این ذرّات بیرون یقین تووصال خویشتن را بازبین تو
از این ذرّات بیرون شو تو در رازحقیقت باز بین ز انجام وآغاز
از این ذرّات بیرون شو تو از دیدیکی بنگر ز جانان جمله توحید
از این ذرّات بیرون آی و ره کنز پردههان تو قصدبارگه کن
از این ذرّات بیرون آی و ره کنز دید روی خود در شه نگه کن
از این ذرّات بیرون آی و بشتابیقینِ بارگاه شاه دریاب
از این ذرّات بیرون آی آگاهنظر کن درحقیقت مر رخ شاه
چرا در عین ذرّاتی گرفتارحقیقت بشنو این معنی ز عطّار
همه در تست عقل و تو سوی جانحقیقت در دل اسرار پنهان
همه در تست و تو در دل بماندهچنین فارغ در آب و گل بمانده
همه در تست و تو در گفتگوئیحقیقت یار در تست و نجوئی
حقیقت یار با تست اندر این دیدتوئی اندر عیان سرّتوحید
حقیقت یار با تست اندر این راهتوئی اندر عیان سرّ اللّه
حقیقت یار با تست و ندانیچنین غافل زگفت او بمانی
همه گفتار تو گفتار یار استعیان دیدار تودیدار یار است
همه گفتار تو از یار بود استکه او درتو در این گفت و شنودست
همه گفتار تو زو هست پیداچرا تو ماندهٔ در شور و غوغا
همه گفتار تو زو هست موجودچرا تو می نه بینی عین مقصود
همه گفتار تو سرّ اله استحقیقت در تو مر دیدار شاه است
همه گفتار تو اندر نهانستولیکن مر مرا راز نهانست
همه گفتار تو اینجاست در یابکه محبوبت عیان پیداست دریاب
اگرچه گفتهٔ بسیار ازخودکه نیکی حقیقت گفتهٔ بد
گهی در عین پنداری بماندهگهی در سرّ اسراری بمانده
گهی در عشق کلّی محو گردینمود خویشتن را در نوردی
گهی در خویشتن در تک و تازیز تست اینجایگه هم ترکتازی
گهی مستی گهی هشیار ماندهگهی درخانقه آوار مانده
گهی در لذّت حسنی گرفتارگهی اندر خراباتی تو در کار
گهی در علم و تحصیل داریگهی در عین خود تبدیل داری
گهی چون جبرئیلی مانده در رازگهی در عشقی و گه سوز در ساز
گهی اندر گمان گاهی یقینیحقیقت گرچه عقل پیش بینی
بهردم هر صفت داری دراینجااگرچه معرفت داری در اینجا
اگرچه معرفت داری جهانیحقیقت مینداری کل عیانی
نداری هیچ اگر بیرون کَوْنیکه هر دم ماندهٔ در لَوْن و لَوْنی
بسی گفتی تو از هر معرفت بازبسی گشتی تو اندر هر صفت باز
نه آن بُد از چه بُد کین راز گفتیولیکن هر حقیقت باز گفتی
یقین دان عقل چندین گفتهٔ توکه دُرّ راز اینجا سُفتهٔ تو
اگرچه راه سالک را حجابیاز آن کاینجا تودر بند حسابی
کتاب صورتی بر ساختستیهمه ای عقل تو پرداختستی
کتاب صورتی اینجایگه توبسی تقریر کردی نزد شه تو
دوانی هر صفت در هوی رازیبرآنی هر صفت چون شاهبازی
بهرجائی روی بهر طلب توحقیقت آمدی عین ادب تو
ادب از تست و عزت از تو پیداستحقیقت نیز قربت از تو پیداست
نمود او پئی از اصل موجودتو پیدا آمدی اوّل ز معبود
از اوّل آمدی پیدا یقین تواز آن درکایناتی پیش بین تو
حقیقت حق تعالی میشناسیبقدر خویش اینجا ناسپاسی
یقین دانندهٔ بسیار چیزیاز آن در عقل تو شیئی عزیزی
عزیزت کرد اینجا بهر دیدارتو آوردی یقین معنی بدیدار
عزیزت کرد از بهر جان توولیکن میشوی هر دم نهان تو
عزیزت کرد او را تا بدانیکنون درجوهر کل راز دانی
کنون ای عقل مر عطّار دیدیتو او را صاحب اسرار دیدی
حقیقت او بتو اینجا یقین یافتکه جان تو در اینجا پیش بین یافت
ز تو بنمود اسرار یقین بازز عشق اعیان شدش عین الیقین باز
اگرچه تو خلاف عقل بودیکنون چون سرّ کل از وی شنودی
خلاف از پیش خودبردار اینجانظر در سوی خود بگمار اینجا
بنور او ابا او آشنا گردابا او شو درین دیدار کل فرد
بنور او حقیقت خویشتن یابعیان خویشتن درجان و تن یاب
بنور عشق عقلا رهنمون شدحقیقت همچو او در کاف و نون شو
برون شو تا درون خود بدانیکه هستی در عیان سرّ نهانی
یکی شو عقل از پندار بگریزبنور عشق مر خود را برآمیز
یکی شو عقل اندر لامکان تورها کن این زمان عین ماکن تو
یکی شو عقل در دیدار بیچونیکی بین و مگو اینجا چه و چون
یکی بین و یکی دان اندر اینجاکه تا در جان جان گردی تو یکتا
یکی بین عقل در صاحب کمالیفراقت رفت اکنون در وصالی
یکی بین عقل محو آمد فراقتکنون از عشق کل بین اشتیاقت
یکی بین عشق اندر عقل جانانکه هستی تو کنون در عشق جانان
یکی بین عقل اندر عشق دریابنمود خویشتن نور جهان یاب
یکی بین عقل اندر نور هر چیزکه تا یکی شوی درعشق او نیز
یکی بین نور در عشق هدایتترا اینجاست اکنون این سعادت
چو در یکی عیان عشق دیدیتو خود میبین حقیقت صدق دیدی
ز عشق اینجا بمعشوقی سرافرازهمه تقلید از گردن بینداز
ز عشق اینجا بمعشوقی نمودارکه اکنون آمدی از خواب بیدار
ز عشق اینجا بمعشوقی حقیقتیکی اندر یکی در دید دیدت
یکی بودی یکی گشتی در آخرهمه از یک شدت دیدار ظاهر
یکی بودی دوئی برداشتی توکنون اینجا توئی برداشتی تو
یکی بودی دوئی رفت و یکی آیحقیقت ذات بیچون بیشکی آی
دوئی برداشتی در عشق یاریچه غم داری کنون با غمگساری
دوئی برداشتی از یک حقیقتکنون مکشوف شد بیشک حقیقت
دوئی برداشتی بر آستان توحقیقت یافتهای جان جان تو
دوئی برداشتی در کلّ اعیانز عشقی این زمان دیدار جانان
دوئی برداشتی ای بود جملهحقیقت یافتی معبود جمله
دوئی برداشتی و در وصالیکنون اعیان نور ذوالجلالی
دوئی برداشتی در اصل جانانحقیقت یافتی کل وصل جانان
دوئی برداشتی از اصل توحیدترا آمد مراد خویش تادید
دوئی برداشتی تا کل شدستیکه از اصلت حقیقت کل بدستی
دوئی برداشتی از ذات مستیبذات اکنون تو مر ذرّات هستی
معیّن شد کنون ای عقل اینجاکه در عطّار امروزی تو یکتا
معیّن شد کنون عقل از نمودارکه واصل گردد اینجاگاه عطّار
کنون چون واصل هردو جهانیحقیقت صاحب عشق و معانی
توئی اکنون حقیقت بیگمان توچو من بی نام گرد و بی نشان تو
چو من بی نام شو در آخر کارکه افتادستمان پرده بیکبار
برافتادست پرده از رخ دوستبرون شد عقل اکنون جمله از پوست
برون شد عقل تا محبوب آمدحقیقت طالب و مطلوب آمد
بلای عشق کل شد ازمیانهنمود اکنون وصال جاودانه
کنون ای عقل اینجا راز داریمیقین ما هر دو در دیدار یاریم
کنون ای عقل راز چند صورتیقین بادست بشنو این ضرورت
ضرورت صورت اینجا پایدار استدر او اسرار صنع کردگار است
ز تو پیدا شدست و تو ندیدیکنون در وصل در اعیان رسیدی
بتو اینجا مشرّف بود از اوّلشد اندر آخر کار او معطّل
بتو اینجا مشرّف بود ارکانحقیقت همچو تو گشتند کل جان
بتو اینجا مشرّف یار دیدنددگر از تو یقین هر چار دیدند
ز نوشان وصل دلدار است هرچاربرون رفتند از آن عین پندار
ز نوشان وصل پیدا گشت امروزز تو گشتند دیگر بار فیروز
ز نوشان خلعت نو دادهٔ توکنون زیشان بکل آزادهٔ تو
ز نوشان واصلی دادی یقین بازدگر گشتند در عزّت سرافراز
ز نوشان این زمان دیگر وصالستدگر اینجایگه نور جلالست
ز نوشان در تجلّی قربت یارحقیقت این زمان دیدست دیدار
ز نوشان در تجلّی درگرفتستحقیقت بیشکی پندار رفتست
ز نوشان در تجلّی بود پیداستدگرباره یقین مقصود پیداست
ز نوشان در تجلّی ذات آمدعیان عطّار در ذرّات آمد
ز نوشان میکنی واصل دمادمابا ذرّات خوداینجا تو هر دم
سرایت میکنی در کلّ اسرارکه تاگردند اعیانت خبردار
خبر دارند از دیداربودتهمی یابند کلّی مر نمودت
خبر دارند این اسرارت ای دوستچه جان ودل چه مغز و نیز هم پوست
خبر دارند از تو در عیانتچه دل چه صورت و چه مغز جانت
خبر دارند کاینجا واصلی توحقیقت در عیان نی غافل تو
خبر دارند جمله از نمودتیکی گشته همه در بود بودت
خبر دارند از بود فنایتکه خواهد بود آخر کل لقایت
خبر دارند آخر کل فنایستیقین بعد از فنا دید بقایست
بسی گفتی ابا ایشان بهر رازنمودی وصلشان در هر صفت باز
بسی گفتی ابا ایشان از آن سرّکه تا شد رازشان درعشق ظاهر
اگر عقلست واصل گردی اینجامرادش جمله حاصل کردی اینجا
وگر جسمست ذرّات وجودستدراعیانند اندر بود بود است
اگردل هست هم دلدار دارددر اینجاگه خبر از یار دارد
اگر جانست خود دیدار شاهستحقیقت عین دیدار الهست
اگر عقلت بُد اوّل محو شد بازحقیقت چون تو بودی صاحب راز
اگر جانست از وی این یقینستکه زو دیدار کل عین الیقین است
حقیقت عشق آمد رهنمونتیکی کرده درون را با برونت
حقیقت عشق اینجا راه بنموددر آخر کل عیانت شاه بنمود
حقیقت عشق این پرده بر انداختترا اینجا بجانان سر برافراخت
حقیقت عشق اینجاگفتگو شددر اینجا ذات جمله زو نکو شد
حقیقت عشق واصل کرد ذرّاتکه عشق اینجاست نی بی دیدن ذات
حقیقت عشق اینجا بود جانستحقیقت راز پیدا ونهانست
حقیقت عشق جانانست اظهاراگرچه جمله زو گشتست دیدار
حقیقت عشق با عقل آشنا شدکه تا مر عقل دیدار خدا شد
حقیقت عشق با عقلست در دیدکنون یکی عیان ذات توحید
حقیقت عشق ذرّات جهان رایقین بنمود اینجا جان جان را
حقیقت عشق جان در اوّل کاریقینِ اصل را کرد او پدیدار
حقیقت عشق دل را کرد آگاههمه ذرّات را بنمود او شاه
حقیقت عشق واصل کرد جملهکه تا گشتند اینجا فرد جمله
همه فردند اینجا از یقین بازهمه گشتند اینجا رازبین باز
همه عشقست اگر خود بازیابیز عشق اینجا حقیقت راز یابی
همه عشقست از اعیان پدیدارنموده روی خود اینجا بدیدار
همه عشقست کاینجا جمله بنمودحقیقت عشق را بیندید مقصود
همه عشقست و راز جمله داندحقیقت قصّهها مر عشق داند
همه عشقست اگر این باز دانیکه عشق آمد همه راز نهانی
همه ذرّات اندر او رسیدندولیکن اصل او کلّی ندیدند
ز عشق از ذرّهٔ بر عالم افتدبیک ساعت دو عالم بر هم افتد
ز عشق از ذرّهٔ در جان درآیدز یک ذرّه دو صد طوفان برآید
ز عشق ار ذرّهٔ در جان نمودارشوداینجا نبینی لیس فی الدّار
ز عشق ار ذرّهٔ پیدا نمایددو عالم در دلت یکتا نماید
ز عشقست اینهمه پیدا نمودهولیکن عشق جانان در ربوده
یقین اسرار عشق اینجا نهانستکه اندر ذات از یکی عیانست
حقیقت ذرّهٔ عشقست اینجااز آن افتاده اندر شور و غوغا
حقیقت ذرّهٔ در عالم افتداز آن پیدا نمود آدم افتاد
حقیقت ذرّهٔ بود است بنگرکه آن دیدار معبود است بنگر
حقیقت ذرّهٔ ز آن آشکار استچنین اینجا عجائب بیشمار است
نمودار است در نقش غرائباز آن یک ذرّه چندینی عجائب
از آن یک ذرّه اندر سوی افلاکفتادست و چنین کردست در خاک
از آن یک ذرّه در اشیا فتادستبسرگردان فلک بی پا ستادسات
فلک گردانست در عشق از معانیاز او پیدا شده راز نهانی
حقیقت ذرّهٔ در آفتابستاز آن پیوسته اندر تک و تابست
حقیقت ذرّهٔ در ماه و هر ماهفتد کوهی شود مانندهٔ کاه
حقیقت ذرّهٔ در ماه آیدحقیقت سالک خرگاه آید
یقین عشقست یک ذرّه ز حضرتدر اینجا گاه از دیدار قربت
چو یک ذرّه است چندین شور و غوغاحقیقت بود آن اینجا نه پیدا
حقیقت بود آن دریافت منصوراز آن زد در اناالحق ذات مشهود
حقیقت عشق کل او راست پیداحقیقت جزو و کل او راست شیدا
عیان عشق کل منصور دیدماناالحق زد حقیقت او از آن دم
اناالحق زد که عشق کل عیان شدیقین در عشق او کل جان جان شد
اناالحق زد از آن کل تا عیان دیدحقیقت راست گفت او جان جان دید
یقین او بود اینجا عشق کل رازکه دیده بود اندر خویشتن باز
کجا هرذرّهٔ خورشید گرددسُها هرگز کجا ناهید گردد
حقیقت آفتابی باید اینجاکه ذرّهوار میبنماید اینجا
حقیقت آفتابی باید از نورکه بر ذرّات گردد جمله مشهور
حقیقت آفتابی بود تابانکه شد بر جملهٔ ذرّات رخشان
گمان برداشت اینجا از یقین بازچودر جان رخ نمودش آن سرافراز
گمان برداشت اینجاگاه عطّاریقین چون دید و گوید جان ودلدار
گمان برداشت عطّار از جهانشچو اوشد در حقیقت جان جانش
بدو واصل شدست اندر خراسانبشد از جان در اینجاگه هراسان
سر خود را فدای روی او کردز دید اودر اینجا گفتگو کرد
ز دید او یقین بنمود اسرارچو از وی شد حقیقت او خبردار
ز دید او یقین شد همچو خورشداناالحق میزند تا عین جاوید
ز دید او اناالحق میزند بازحقیقت هردل او میکند باز
سر وجانم فدایش باد اینجاحقیقت خاک پایش باد اینجا
مرا وصلست از دیدارمنصورکه دارم در درون اسرار منصور
مرا وصلست از دیدار آن شاهکه او کردستم اینجاگاه آگاه
همه عشقست اگر خود بازیابیز عشق اینجا حقیقت راز یابی
همه عشقست از اعیان بدیدارنموده روی خوداینجا پدیدار
همه عشقست کاینجا جمله بنمودحقیقت عشق را بین دید مقصود
همه عشقست و راز جمله داندحقیقت قصهها مر عشق خواند
همه عشقست اگر این باز دانیکه عشق آمد همه راز نهانی
همه ذرّات اندر او رسیدندولیکن اصل او کلّی ندیدند
مرا وصلست از دیدار رویشاز آن افتادهام در گفتگویش
مرا وصلست از دیدار آن سّرکه اسرار دوعالم کرد ظاهر
مرا وصلست چون خورشید دارمحقیقت دید او جاوید دارم
مرا وصلست از او در هر دو عالماز اودم میزنم در هر دو عالم
مرا وصلست از او تا در عیانمحقیقت گفت او راز نهانم
مرا وصلست از او در آخر کارکه پرده برگرفت از رخ بیکبار
معائینه جمال خود نموداستابا عطّار در گفت و شنود است
معائینه مراکرد است واصلحقیقت بود او شد جان و هم دل
معائینه دل و جانم یکی کردز دیدارخود او اینجایگه فرد
معائینه دل و جانم ز اعیانبذات بود خود او کرد پنهان
معائینه مرا اودید دیدستبجز خود در جهان او کس ندیدست
بجز من این دم من کس نزد بازکه او کردم حقیقت صاحب راز
بجز من این دم او کس نداردکه دراین دم حقیقت پایدارد
نشان آنست کآخر سر ببازمز سرّ او در اینجا سر فرازم
نشان اینست کآخر باز بیندحقیقت سالکان راز بیند
نشان اینست کاندر آخر کاربریده سر شود در عشق عطّار
نشان اینست دادم تا بدانندبیان کردم بهرجان تا بخوانند
بهرجائی که اندر جوهر ذاتحقیقت وصف کردستم من از ذات
نشان دادم ز وصل سر بریدهکه خواهم گشت اینجا سر بریده
نشان دادم اگر دریابی اینجاچنین کن تا نوا دریابی اینجا
نشان دادم من از اسرار جانانکه خواهم کُشته شد در کار جانان
چو کردم فاش اینجا کشته گردمبخاک و خون همی آغشته گردم
چو کردم فاش مر اسرار منصورحقیقت من بپای دار منصور
شوم کشته که اندر پای دارمحقیقت عشق او را پایدارم
حقیقت پایدارم راز او منگذشتم من چو او ازجان وز تن
گذشتم از تن و جان آخر کارچو کردم سرّ جانان من پدیدار
گذشتم از تن و جان من حقیقتنخواهم آخر کار این طبیعت
گذشتم از تن و جان راز دیدمنمود عشق جانان باز دیدم
گذشتم از تن و جان من یقین استکه اندر کلّ اشیا بیش بین است
منم اسرار خود در خویش دیدهحقیقت کشتنم از پیش دیده
منم اسرار جانان کرده هان فاشمرا خواهد یقین گشتن از آن فاش