گنج

بخش ۳۲ - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه)

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۲۲ بیت
خدا کن بود او در بود خود بازحقیقت آنگهی شو صاحب راز
خدائی کن در اینجا خود فنا کنپس آنگاهی سر و پایت خدا کن
خدابین بود خود را بود او بینمبین بَد جملگی او رانکو بین
حقیقت همچو منصور یگانهانالحق زن تو در بود زمانه
حقیقت همچو منصور سرافرازنمود صورت از خود دور انداز
حقیقت همچو منصورت یکی بینهمه حق گرد و حق را در یکی بین
حقیقت ز آن دم هو راز مطلقز هو زن هم ز هو میگو اناالحق
حقیقت همچو او بردارِ شوق آیهمه عالم در اینجا راز بنمای
همه عالم چو خود تو پیش بین کناگر از سرّ او گوئی چنین کن
اگر از سر اوئی راز برگویهمه ذرّات اینجاگه خبر گوی
که بود جملهتان بیشک خدایستکسی داند که این راز آشنایست
تو گر منصور راه لامکانیچنین کن تا بقای جاودانی
بیابی اندر اینجا زانکه اینجاحقیقت نیست عشق و شور و غوغا
همه اینجاست و آنجا هیچ نبودحقیقت صورتی جز هیچ نبود
بصورت این معانی را ندانیز جان دریاب این راز نهانی
ز جان دریاب اینجا مگذر از جانکه جان پیوسته باشد ذات جانان
درون جانست جانانت سخنگویحقیقت مر ورا اندر سخن جوی
درون جانست اندر گفتگویتحقیقت خویش اندر جستجویت
درون جانست اسرار دوعالمترا بنموده دیدار دو عالم
درون جانست نی در پوست ای دلز جان کن عاقبت مقصود حاصل
درون جانست اندر پرده پنهانهمی گوید ترا اسرار جانان
که ای غافل چه گر عمری دویدحقیقت بود من اینجا ندیدی
خطابت میکند درجان یقین یارهمی گوید ترا این سر ز اسرار
خطاب دوست خواهم گفت اینجادُرِ اسرار خواهم سُفت اینجا
خطاب دوست خواهم گفت بشنوبدین اسرار منصوری تو بگرو
خطابت میکند هر لحظهات یارکه هان از بود خودکل گرد بیزار
خطابت میکند در روز و در شبحقیقت دوست را بی کام و بی لب
که ای اینجا کمال من ندیدهزهی اینجا جمال من ندیده
جمال من ندیده غافلاتودر اینجاگاه ای بیحاصلا تو
تو از من زنده و من از تو دیدارتراگویم حقیقت هر دم اسرار
تو از من زنده و من از تو پیدادرونِ جان تو اینجاگه هویدا
درون جانِ تو در گفتگویمنظر کن در دم عین تو هویم
درونِ جانِ تو اینجا جلالیمخود اندر خودهمه عین وصالیم
درون جان تو رخ را نمودیماز آن در دید تو یکتا نمودیم
نظر کن بنده در ما باز بین مادوئی منگر که ما هستیم یکتا
دوئی منگر که ما یکتا بدیدیمز پنهانی خود پیدا بدیدیم
دوئی منگر که ما یکتای ذاتیمترا اینجایگه عین صفاتیم
دوئی منگر که ما را هست دیدارز یکی مانگر ای صاحب اسرار
دوئی منگر که ما بیچون رازیمکه یک پنهان خود را مینوازیم
ز یک بینان خود واقف شدستیمکه هم از عشق خود واصف شدستیم
بیک بینان خود اینجا عیانیمحقیقت بیشکی جان جهانیم
جهان جان بما پیدا نمود استکه ما را انتها پیدا نمود است
اَزَل را با ابد پیوند ما دانحقیقت ذات ما را کل بقا دان
منم دانای بیچون و چرایمکه درجانها تمامت رهنمایم
منم اللّه و رحمن و رحیممابی صورت یقین حیّ قدیمم
بدانم راز موری در بُن چاهکه از سرّ همه دانایم آگاه
منم بر جمله و جمله ز من خاستحقیقت هرچه پنهانست و پیداست
همه ذات من است و غیر من نیستیقین جمله منم هم جان و تن نیست
مبین جان من و از من نگر توایا مؤمن اگرداری خبر تو
همه ذات من است و غیر هم نیستچو بشناسی بعشقم بیش و کم نیست
ترا اندر اَزَل بگزیدهام مندرون جان حقیقت دیدهام من
ز من پیدائی و پنهان شوی بازدگرباره بمن اعیان شوی باز
له الملک و مرا نبود زوالمکه در اعیان تجلیّ جلالم
تعالی مالک الملک قدیممکه بسم اللّه رحمن و رحیمم
یکی ذاتم که من اوّل ندارمز ذات خود همه جانی برآرم
یکی ذاتم که مانندم نباشدحقیقت خویش و پیوندم نباشد
مبین جز ذات من اینجا هواللّهتمامم شد صفات از قل هواللّه
تو ای عطار این سر میچگوئیچو بودت اوست اکنون می چه جوئی
تو ای عطّار دیدار لقائیحقیقت در عیان یار خدائی
تو اوئی او تو هر دو مر یکی رازحقیقت او بتو پیدا شده باز
تو اوئی واصل اسرار گردتدر اینجاگه بکل دیدار کردت
تو اوئی واصل اعیان نمودتحقیقت کل رخ اندر جان نمودت
ندیدی غیر او اکنون زاسرارتمامت سالکان کردی خبردار
خبر کردی همه ذرّات عالمکه هر ذرّات راگوئی دمادم
عیان گفتی حقیقت راز منصورنمودی سرّ تو بی سرباز منصور
حقیقت سر بخواهی باخت اینجاکه یکتائی تو یکتائی تو یکتا
تو یکتای تمامت سالکانیحقیقت در حقیقت جان جانی
تو یکتائی و جان جان ندیدهرخ او را چنین اعیان ندیده
تو یکتائی و در وصل تجلّیرسیدستی بکل اصل تجلّی
در اینجا یافتی و در یقین بازتراکل شد درِ عین الیقین باز
در عین الیقین بر تو گشادستترا گنج حقیقت جمله دادست
در عین الیقین بگشودهٔ تویقین گنج عیان بنمودهٔ تو
در عین الیقین راکردهٔ بازنمود گنج کل را کردهٔ باز
در عین الیقین جمله نمودندحقیقت در جهان برتو گشودند
همه راز جهان اینجا ترا فاششد اینجا زانکه دیدستی تو نقاش
همه اسرارها بخشید یارتکه او اندر ازل بُد دوستدارت
دل آگاه تو معنی جانانستیقین گنجینهٔ اسرار رحمانست
دل آگاه تو تا جان بدیدستدرون جان تو جانان بدیدست
دل آگاه تو این جمله معنییقین بنمود از دیدار مولی
دل آگاه تو گنجیست بیچونکه این دُرها همی ریزد به بیرون
دل آگاه توهرگز نریزدکه جز جوهر از او هرگز نخیزد
دل آگاه تو گنجینهٔ جانستیقین گنجینهٔ اسرار جانانست
دلت گنجینهٔ جانست اینجادر او خورشید تابانست اینجا
دلت گنجینهٔ نور و صفایستکه در وی نورخاص مصطفایست
دلت گنجینهٔ بود الهستکه جان بنموده ازدیدار شاهست
دل آگاه تو گنجیست از دیدکه میریزد چنین دُرهای توحید
دل آگاه تو گنج عیانستزبان تو از آن گوهر فشانست
دلت گنجینهٔ بود خدایستکه مر بیچارگان را رهنمایست
دلت گنجینهٔ معبود پاکستکه آن گنجینه در دیدار خاکست
از این گنجینه اینجا سالکانتیقین شد جوهر عین العیانت
از این گنجینهٔ جوهر فشاندیبسر آخر در این حضرت نماندی
از این گنجینهٔ تو خاص و هم عاممراد خویشتن یابند اتمام
از این گنجینه کاینجا داد شاهتفشاندستی تو اندر خاک راهت
ترا زیبد که این گنجینهٔ شاهفشانی جملگی بر سالک راه
از این گنجینه اینجا سالکان راحقیقت دیده کردی جان جان را
زهی واصل که اینجاگه توئی توکه بیشک محو کردستی دوئی تو
زهی واصل که که کل دیدار کردیهمه ذرّات را بیدار کردی
زهی واصل که اصل کار داریکه در جانان دلی بیدار داری
زهی واصل که در یکی نمودارحقیقت دیدی اینجاگاه دلدار
زهی واصل که جان بشناختی توز جان در جزو و کل درباختی تو
دل و جانت منوّر شد حقیقتهمه ذرّات تو جان شد ز دیدت
دل و جانت لقای دوست دیدستچنان کاینجا لقای اوست دیدست
دل و جانت چنان ازوصل جانانخبر دارند کاندر اصل جانان
دل و جانت بکلّی جان بدیدندچو منصوراز حقیقت آن بدیدند
دل و جانت چو منصور از یقین بازیکی دیدند در عین الیقین راز
دل و جانت لقای یار دارندحقیقت نقطه و پرگار دارند
دل و جانت یکی اندر یکیاندحقیقت هر دوجانان بیشکیاند
دل و جانت ز ذات لامکان کلشده یکی عیان کون و مکان کل
دل و جان تو هر دو نور عشقندحقیقت بیشکی منصور عشقند
زهی منصور اعیان خراسانکه تو داری حقیقت همدم آن
دم او از تو پیدا شد در اینجافکندستی کنون توشورو غوغا
دم او از تو پیدا شد عیانیچو او گفتی همه راز نهانی
دم او از تو پیدا شد در اسرارحقیقت کردهٔ بر جمله اظهار
دم او از تو پیدا شد که جانهانمودار تو یکتا شد چو یکتا
دم او از تو پیدای جهان استکه میدانی که جمله جان جانست
تو میدانی که دیدستی یقین توحقیقت در درونت بیشکی تو
تو میدانی حقیقت سرّ جاناندمادم میکنی بر جمله اعیان
تو میدانی حقیقت راز اوّلکه گفتی در عیان اعزاز اوّل
تو میدانی که اوّل آخر کاریکی دیدی حقیقت جمله دلدار
تو میدانی که سرّ لامکانیکه این دُرهای معنی میفشانی
تو میدانی که خود بشناختستیبآخر خویش در وی باختستی
تو میدانی حقیقت جوهر دوستدر این دنیا و دیدی مغز در پوست
تو دیدستی جمال بی نشانیکه امروز از حقیقت اونشانی
تو از او، او ز تو پیدا حقیقتتو عین دید او یکتا حقیقت
که عطّارست ذات بود اللّهدر اینجا بیشکی و گشته آگاه
تو آگاهی ز ذات اینجایگه تویقین دیدی عیان دیدار شه تو
تو آگاهی ز ذات و هم صفاتتکه میگوئی بیان ازنور ذاتت
که دانستست در این دنیای غدّارکه تو داری جمال طلعت یار
جمال طلعت جانان تو داریحقیقت در جان کل آن تو داری
جمال طلعت جانان نمودیدو عالم را یقین زینسان نمودی
جمال طلعت ز دیدارهمه ذرّات را کردی خبردار
جمال طلعت جانان در اعیاننمودی در یقین جمله بدیشان
که تو داری حقیقت دید دیداریقین خواهی شد اینجا ناپدیدار
حدیث وصل اینجاگه یقین استکه ذرّات حقیقت پیش بین است
تو مرد پیش بینان جهانیکه اسرار حقیقت را تو دانی
تو مرد پیش بینانی در اینجاحقیقت سرّ پنهانی در اینجا
حقیقت پیش بینان جهان رادر اینجاگه تو کردستی عیان را
حقیقت پیش بینان جمله دیدییکی اندر یکیشان جمله دیدی
همه ارواح دیدی انبیا رادراینجاگه تو دیدی آشکارا
همه ارواح صدّیقان این راهتو دیدی وشدی از جمله آگاه
همه ارواح صدّیقان اسرارترا اینجایگه آمد پدیدار
همه ارواح مردان جهان تودرون خویشتن دیدی عیان تو
همه ارواح اندر تست موجودکز اینسان یافتستی جمله مقصود
همه ارواح را اینجا حقیقتز یکی گشته اینجاگه پدیدت
پدیدارست در تو جمله ارواححقیقت انبیا و عین اشباح
پدیدارست در تو جمله مردانحقیقت انبیا و اولیا زان
تر اینجا پدیدارست در یککه احمد در حقیقت دید بیشک
ترا اینجاست زان زیشان ندیدیتو از آنسان بجانان کل رسیدی
ترا اینجاست وصل و روشنائیحقیقت نور دیدار خدائی
ترا اینجاست بود کل مسلّمکه دیدستی زخود دیدار آدم
ترا اینجاست آدم آشکارهتو در او او بتو اینجا نظاره
ترا اینجاست آدم تا که دیدیکه در دم دید آدم را بدیدی
ترا اینجاست آدم جنّت اینجاستحقیقت مر ترا این قربت اینجاست
ترا اینجاست آدم تا بدانیدم تست و یقین زاندم عیانی
ترا اینجاست نوح برگزیدهازآنی تو جمال روح دیده
ترا اینجاست آن دیدار نوحستازآنت این همه فتح و فتوحست
ترا اینجاست نوح و بحر و کشتیکه در دریای جانان برگذشتی
ترا اینجاست شیث راز دیدهجمال او درونت باز دیده
ترا اینجاست ابراهیم از آذرفتاده در درون در عین آذر
ترا اینجاست ابراهیم خلّتدر این آتش رسیده سوی قربت
ترا اینجاست ابراهیم در تنشود در عاقبت اینجا بت اشکن
ترا اینجاست اسمیعیل در جانکه خواهدکردش ابراهیم قربان
ترا اینجاست اسمیعیل تحقیقبخواهد گشت کشته زو توفیق
ترا اینجاست اسحق گزیدهکه اندر عشق گردد سر بُریده
ترا اینجاست اسحق وفادارز جانان زندگی یابد دگر بار
ترا اینجاست یعقوب جفاکشز عشق یوسف اندر صد جفا خَوش
ترا اینجاست یعقوب و یقین استکه یوسف او کنون کلّی بدیدست
ترا اینجاست یعقوب ازنموداربدیده باز یوسف را دگر بار
ترا اینجاست موسی بر سر طورحقیقت رازگویان غرقهٔ نور
ترا اینجاست موسی رخ نمودهابا حق دمبدم پاسخ نموده
ترا اینجاست موسی صاحب رازحقیقت پرده کرده از رخ او باز
ترا اینجاست موسی راز دیدهجمال شاه اینجا باز دیده
ترا اینجاست موسی عشق جانانحقیقت یافته دیدار اعیان
ترا اینجاست ایّوب و شده خوبرسیده بیشکی در وصل محبوب
ترا اینجاست جرجیس عیانیز کشتن یافت او راز نهانی
ترا اینجاست جرجیس دمادمشده زنده یقین از عین آندم
ترا اینجاست صالح صاحب رازحقیقت یافته ناقه دگر باز
ترا اینجاست زکریا زنده گشتهدرون آن شجر تابنده گشته
ترا اینجا است خضر و آب حیوانحقیقت خورده دیده جان جانان
ترا اینجا است عیسی روحِ اَللّهحقیقت روح از اللّه آگاه
ترا اینجا است دیدار محمد(ص)حقیقت جمله اسرار محمد(ص)
ترا اینجا است مردیدار حیدرگشاده بر تو ای عطّار او در
ترا اینجا است فرزندان ایشانیقین دیدار حُسنت ای دُر افشان
ترا اینجا است دیدار همه دیدکه میبینی یکی زیشان ز توحید
ز توحید حقیقت جمله دیدیاز آن اینجا بکام دل رسیدی
ز توحید حقیقت وصل ایشانترا پیداست اینجا اصل ایشان
ز توحید حقیقت باز دیدیکه ایشان در درونت راز دیدی
درون تو کنون دیدار ایشانستحقیقت این همه اسرار ایشانست
درون تو بکلّی راز دریافتاز ایشان اندر اینجاگه خبر یافت
درون تو از ایشان یافت جانانکه ایشانند اندر جمله حیران
چو خورشیدند ایشان جمله در کلحقیقت بودشان برداشته ذل
چو خورشیدند ایشان سوی افلاکحقیقت در همه ذرّات افلاک
چو خورشیدند ایشان مر سر افرازحقیقت نور افکنده همه راز
چو خورشیدند ایشان نور عالمحقیقت جملگی منشور عالم
چو خورشیدند ایشان نور تابانحقیقت بر همه ذرّات انسان
چو خورشیدند اگر بینی تو این رازحقیقت همچو من اندر یقین باز
چو خورشیدند اگر دانستهٔ توچگویم چونکه نتوانستهٔ تو
برو خاموش شو تا سِرّ ندیدیحقیقت بودشان ظاهر ندیدی
برو خاموش شو چون میندانیکه بیشک خوار و سرگردان جانی
برو خاموش شو در سرّ اسرارکه تا گردی مگر روزی خبردار
برو خاموش شو وز این مزن دمکه تا یابی مگر بوئی از آن دم
برو خاموش شو تا راز بینیمگر آخر تو این سرّ باز بینی
برو خاموش شو اندر شریعتکه ناگاهی شود این سرّ پدیدت
برو خاموش شو اینجا بتحقیقکه درآخر ترا بخشند توفیق
برو خاموش شو در عالم ای یارکه تا آخر شوی زین سر خبردار
برو خاموش شو ای بیوفا توسَرِ اسرارِ شرع مصطفی تو
سرِ اسرارِ شرع مصطفی یابدر آخر از حقیقت وصل دریاب
سپر راه شریعت کآخر کاربرون آئی یقین از عین پندار
سپر راه شریعت همچو منصورکه ناگاهی نماید بیشکی نور
بنور شرع ایشان را بیابیدرون خویشتن زینسان بیابی
بنور شرع اصل ذات ایشانهمه در خود نظر کن بیشکی آن
همه در خود بیاب و زنده دل شودر اینجا بیحجاب آب و گل شو
همه در خود بیاب اینجا حقیقتکه در تست این همه یکتا حقیقت
همه در خود بیاب اینجایگه دوستکه تا چون مغز بیرون آئی از پوست
همه در خود بیاب اینجا بتحقیقکه در اینجا توانی یافت توفیق
همه در خود بیاب و آشنا شودر اینجاگاه دیدار لقا شو
همه در خود بیاب و گرد جانانکه تا یابی حقیقت فرد جانان
همه در خود بیاب و ذات بیچونحقیقت خویشتن بین بیچه و چون
همه در خود بیاب اینجا بیان توحقیقت بین در اینجا جان جان تو
همه در خود بیاب اینجا عیان ذاتحقیقت بیشکی خورشید آیات
همه در خود بیاب و گرد واصلکه مقصود است در تو جمله حاصل
ترا اینجاست مقصود ای خردمندحقیقت عین معبود ای خردمند
ترا اینجاست مقصود و ندیدیترا اینجاست معبود و ندیدی
ترا معبود اینجایست بنگرحقیقت بود پیدایست بنگر
ترامعبود اینجاست او نظر کنوجود و جان وخود را در خبر کن
ترا معبود اینجایست دریابز دیدار نمود جان خبر یاب
نمود جان ازو بین و دل خویشکه او معبود هردوحاصل خویش
از این هر دو در اینجاگه بیابیاگراینجا دل آگه بیابی
دل آگاه میباید در این رازکه دریابد وصال اینجایگه باز
دل آگاه میباید در اینجاکه این در بازبگشاید در اینجا
دل آگاه میباید در این سرکه اسرارش همه آمد بظاهر
دل آگاه میباید در اعیانکه در خود بازیابد بیشکی جان
دل آگاه میباید که دلداردرون او شود اینجا پدیدار
دل آگاه میباید که بیچوننماید رویش اینجا بیچه و چون
دل آگاه میباید چو عطّارکه بروی کشف گردد جمله اسرار
دل آگاه میباید ز توحیدکه یکی یابد اینجاگاه در دید
دل آگاه میباید چو آدمکه اینجاگه خبر یابد دمادم
دل آگاه میباید که چون نوحدر این دریا بیاید قوّت روح
دل آگاه میباید که در رازچو ابراهیم یابد سرّ او باز
دل آگاه میباید که ازجانچو اسمعیل گردد عین قربان
دل آگاه میباید در آفاقکه گردد سر بریده همچو اسحاق
دل آگاه میباید که محبوبشود در عاقبت مانند ایّوب
دل آگاه میباید چو موسیکه گردد سوی طور عشق یکتا
دل آگاه میباید در این راهکه بیرون آید و گردد یقین شاه
دل آگاه میباید چو یوسفکه شاهی یابد اینجا بی تأسّف
دل آگاه میباید چو ایّوبکه طالب آید و گردد چو مطلوب
دل آگاه میباید چو صالحکه گردد در یقین عین مصالح
دل آگاه میباید نظارهزکریاوار گشته پاره پاره
دل آگاه میباید چو عیسیکه در یابد حقیقت قرب اعلی
دل آگاه میباید چو احمدکه باشد در عیان کل مؤیّد
دل آگاه میباید چو حیدرکه دریابد حقایق را سراسر
دل آگاه همچون مرتضی کوکه تا بیخود شود گردد خدا او
دل آگاه میباید حَسَن وارکه جام زهر نوشد از کف یار
دل آگاه میباید حسینیشهید عشق گشتن بهر دینی
دل آگاه میباید چو اصحابکه دریابند خورشید جهانتاب
دل آگاه میباید چو منصورکه صورت محو گرداند سوی نور
دل آگاه منصور ار بدانیحقیقت بازدانی این معانی
دل آگاه او اسرار دیدستدر اینجا و در آنجا یاردیدست
دل آگاه او یکتا از آن شدکه ازمعنی ز صورت بی نشان شد
دل آگاه او اسرار جان یافتدرون جان خود او جان جان یافت
دل آگاه او اللّه دریافتحقیقت تخت دل آن شاه دریافت
دل آگاه او دم از خدا زدحقیقت عین صورت بر فنا زد
دل آگاه او دم زد ز بیچونحقیقت کار خود بستد ز بیچون
دل آگاه او دم زد ز دلدارز شوق یار آمد بر سردار
دل آگاه او اعیان ذاتستکه هم جانان و هم پنهان ذاتست
دل آگاه او اینجا اناالحقزد اندر دار و گفت او رازِ مطلق
دل آگاه او از صورت خویشحجابی یافت آن برداشت از پیش
دل آگاه میباید ز صورتکه تا این سر بداند بی نفورت
هر آنکواین حقیقت یافت سربازچو او بردار آمد گشت جانباز
هر آنکو این حقیقت یافت در خویشحجاب جسم و جان برداشت از پیش
هر آنکو این حقیقت در نظر یافتحقیقت جملگی اندر نظر یافت
هر آنکو عاشق منصور جان شدچو او اینجا ز صورت بی نشان شد
هر آنکو عاشق منصور جان استحقیقت دان که از خود بی نشانست
هر آنکو دم زد اینجا بازدید اوحقیقت درعیان این راز دید او
هر آنکو غیر از این چیز دگر دیدحقیقت هیچ بیشک در نظر دید
وصال اینجا است از منصور حلّاجنمیخواهی که اندر فرق جان تاج
نهی دم زین مزن در صورت خویشحقیقت فاش بشنو مرد درویش
چه به زین دوست میداری در اینجاکه مر این پرده برداری در اینجا
چه به زین دوست میداری که از یارشوی اینجا چو او بیشک خبردار
چه به زین دوست میداری بدنیاکه میبینی در او دیدار مولا
چه به زین دوست میداری حقیقتکه آمد بی نشان اینجا بدیدت
چه به زین دوست میداری که در دلعیان دلدار بینی دوست حاصل
چه به زین دوست میداری که در جانحقیقت یابی اندر روی جانان
چه به زین دوست میداری در این سِرکه مر دلدار خود در عین ظاهر
چه به زین دوست میداری تو رهبرکه مردلدار خود یابی تو در بر
چه به زین دوست میداری تو دریابیقین او تست اینجاگه خبریاب
چه به زین دوست میداری بگو بازکه روی جان جان بینی بجان باز
همه وصلست هجران رفت از پیشهمه جانست مر جان رفت از پیش
همه وصلست و دیدارست اینجادلت جانانه پندار است اینجا
همه وصلست ودیدارست بیچونولیکن تو شده اینجا دگرگون
همه وصلست هجران را رها کندرون جان و دل را با صفا کن
همه وصلست اندر خویش بنگرتو داری یار اندر پیش بنگر
همه وصلست اندر جان و در دلشده مقصود اینجا جمله حاصل
همه وصلست اینجا واصلی نیستکه دریابد که جمله جز بلی نیست
همه وصلست و یکی در یکی استبنزد واصلان آن بیشکی است
همه وصلست و واصل یافته دوستکه میداند که دید جملگی اوست
همه وصلست و واصل راه دیدهحقیقت دید جمله شاه دیده
همه وصلست و واصل در عیانستولیکن او ز کلّی بی نشانست
همه وصلست وواصل راز دیدستهمه در خویشتن او باز دیدست
همه وصلست وواصل عاشق خویشحجاب جسم و جان برداشت از پیش
همه وصلست و عاشق واصل یارنمیبیند به جز کل حاصل یار
همه وصلست در دیدار دیدهدر اینجا بود خود او یار دیده
همه وصلست اندر بی نشانیاز آن وصلست آن جمله معانی
همه وصلست اینجا گاه بنگرترا گفتم دل آگاه بنگر
همه وصلست و جانان رخ نمودهترا این جمله خود پاسخ نموده
همه وصلست و جانانست اینجابدان جان در تو اعیانست اینجا
همه وصلست و جانان راز بنمودترا انجام و هم آغاز بنمود
همه وصلست و جانان گفتگویستحقیقت چرخ سرگردان چو گویست
همه وصلست اشیا را یکایکهمه در وصل گردانند بیشک
همه در وصل گردانند نایافتمگر جان اندر این معنی خبریافت
همه در وصل اندر جستجویندنمیدانند و کل دیدار اویند
همه در وصل گردانند اینجامر این سر را نمیدانند اینجا
همه در وصل با دلدار خویشندنمیدانند عیان با یار خویشند
همه در وصل گردانند در رازهمی جویند وصل از جان جان باز
همه در وصل وصل اندر همه دیدحقیقت اصل اصل اندر همه دید
همه در وصل گردان الهندیقین در عشق سرگردان شاهند
همه در وصل میگردند از آن دیدحقیقت در عیان سرّ توحید
همه در وصل میگردند اینجاحقیقت جمله اندر شور و غوغا
همه در وصل بیچونند حیرانتو داری زانکه بیرونند حیران
حقیقت وصل کل در اندرونستنداند هیچکس کین سر چگونست
حقیقت وصل کل دریاب در جانحقیقت اندر اینجا یاب هر آن
زهی اسرار پنهان آشکارهکه شد چرخ فلک در وی نظاره