گنج

بخش ۳۱ - پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۶۱ بیت
یکی از بایزید این باز پرسیدکه اینجاگه حقیقت حق توان دید
بچشم صورت او را میتوان یافتبگو تامن خبر یابم از آن یافت
جوابش داد سلطان حقیقتکه او را کی توان دید از طبیعت
به بیرون هیچکس او را ندیدستاگرچه با همه گفت و شنیدست
به بیرون کی توانی یافت جانانکه درتن ظاهر و بیرونست پنهان
به بیرون اندرون هردو یکی استحقیقت جان جانان بیشکی است
اگر باشد برون و هم درونتحقیقت خود بخود او رهنمونت
اگر او را بصورت تو ببینیبنزد عاشقان باشد دو بینی
بمعنی بعض بین او را بدو بازکه اعیانت چنین باشد همه راز
بدو هم باز بین او را حقیقتکه او راکی تواند یافت دیدت
بدو هم ذات او در خویش یابیبوقتی کز خودت بیخویش یابی
به بیخویشی نماید رویت اینجااگر بشناسی از کل مویت اینجا
به بیخویشی جمال او بیابینبینی خود کمال او بیابی
به بیخویشی نمودارت شود دوستاگر اندر میانه ننگری پوست
به بیخویشی تو اندر عالم دیدمر او را بنگری در عین توحید
به بیخویشی جمالش میتوان یافتدرون نور جلالش میتوان یافت
چنان نورش درونِ دیده آمدکه از نورش رخ جان دیده آمد
چنان نورش درون دیده دیدمکه ازدیده بدیده دیده دیدم
ز دیده دیده هم دیده بیابیاگر در دید او را دیده یابی
درون دیده بنگر دیدهٔ دیدکه جز از دیده او را کی توان دید
درون دیده هر کین راز یابدز دیده دید دید او باز یابد
درون دیده دیدارست بنگرکه او در دیده دیدارست بنگر
درون دیده او دردید آمداز آن در جمله نوردیده آمد
درون دیده دیدارست بیچونبَرِ او نقطهٔ افتاد گردون
درون دیدهاش در دیده میبینتو دیدارش یقین دیده میبین
درون دیده جانانت هویداستحقیقت نقطهٔ خالش چو پیداست
درون دیده رخسارش عیانستدر اینجا نقطهٔ خالش عیانست
در اینجا نقطهٔ خالست پیدایقین مستقبل و حالست پیدا
نظر کن خال او در نور تحقیقاز آن خالش در اینجا یافت توفیق
نظر کن خال در نور تجلّیز نور او درون دیده پیدا
حقیقت خال جانانست دیدهکه هم پیدا و پنهانست دیده
حقیقت خال جانانست بنگرکه در خورشید تابانست بنگر
حقیقت خال جانانست میداندرون او یقین اعیانست میدان
جمالش دیدهٔ خود کن تماشاکه بنمودست کل در عین الّا
اگر در دیده دید دید بینیجمالش در نهان در دیده بینی
اگر در دیده دریابی وصالشعیان بینی تجلّی جمالش
اگر در دیده دریابی رخ یارنمودارست او در دید هموار
جمال یار اندر دیده بنگرعیان دید او دزدیده بنگر
جمال یار در دیده توان دیدحقیقت دیده در دیده توان دید
جمال یار اعیانست در دیدز دیده باز بین در عشق توحید
حقیقت نقطهٔ خال از جلالستزبان در دیدن او گنگ و لالست
حقیقت نقطهٔ خالش هویداستز بهر اوهزاران شور و غوغاست
اگر در دیده بینی راز جانانهم انجامست وهم آغاز جانان
نظر کن دیده را تا یار بینیحقیقت در اعیان اسرار بینی
نظر کن دیده را در هر دو عالمکه تا یکتا نماید راز این دم
نظر کن دیده را بنگر رخ یارکه از دیده است اینجاگه بدیدار
زهی نادان ندیده راز دیدهنظر کن این زمان از راز دیده
زهی نادان بخود گردیدهٔ تواز آن اینجا نه صاحب دیدهٔ تو
هر آن کز عشق صاحب دیده باشددر اینجاگاه صاحب دیده باشد
هر آنکو دیده دیدارش در این سِردرون دیده جانان یافت ظاهر
ترا در دیده خورشیدست دیدیحقیقت نور جاویدست دیدی
ز نور دیدهٔ خود آشنا باشدرون دیدار دیدار لقا باش
ز نور دیده بنمود او لقایتهمی گرداند اینجا جابجایت
ز نور دیده بنگر روشنائیکه ازوی داری اینجا آشنائی
ز نور دیده بنگر هر چه بینیکه جز نورش دگر چیزی نبینی
ز نور دیده اینجا گرد واصلکز این نورست هر مقصود حاصل
ز نور دیده بنگر جمله اشیاکز آن نور است اینجا جمله پیدا
ز نور دیده بنگر نور خورشیدکه نور دیده خواهد ماند جاوید
ز نور دیده بنگر بر فلک ماهکه نور دیده هر جا میبرد راه
ز نور دیده بنگر در فلک بینکه این نور است پیدا یک بیک بین
ز نور دیده بیشک عقل یابیکه این تحقیق نی از نقل یابی
ز نور دیده بنگر عرش و کرسیحقیقت اینست بیشک نور قدسی
ز نور دیده بنگر جنّت و لوحکز این نور است هر لحظه ترا روح
ز نور دیده بنگر فرش آیاتکه پیدا شد مر این در جمله ذرّات
ز نور دیده بنگر هست در نیستمگر این سر ترا اینجاخبر نیست
ز نور دیده بنگر جسم و جانتکز این هر دو شود کلّی عیانت
ز نور دیده بنگر کوه و دریاحقیقت بحر جان در شور وغوغا
ز نور دیده بنگر کوه اجسامکه داری این زمان آغاز و انجام
ز نور دیده بنگر چار عنصرکه این نور است مر اسرار عنصر
ز نور دیده بنگر آتش و آبز خاک و باد این اسرار دریاب
ز نور دیده گر واصل شوی توحقیقت زین بیان بیدل شوی تو
بنور دیده عاشق گرد اینجاکز او یابی جمال فرد اینجا
جمال بی نشان در دیده دیدمحقیقت جان جان در دیده دیدم
جمال بی نشان در دیده دریاباگرچه این نهٔ تو دیده در خواب
تو در خوابی کجا دریابی این رازکه در خوابت نباشد چشمها باز
تو درخوابی نیابی دیدهٔ خویشکه هستی بی خدا ای مرد درویش
تو در خوابی و چشمت رفته در خوابکجا بینی تو خورشید جهانتاب
تو درخوابی جمال جان ندیدهحقیقت آن مه تابان ندیده
تو در خوابی نخواهی گشت بیدارکه دریابی درون دیده دیدار
تو در غفلت فتاده مست خوابیحقیقت نور دیده کی بیابی
تو در خوابی و چشم از خواب بردارحقیقت دیده را دریاب بردار
جمال دیدهٔ جانت نظر کندلت از دیدهٔ جانت خبر کن
جمال دیدهٔ جان بین تو روشنحقیقت سیر کن در هفت گلشن
جمال دیدهٔ جان مصطفی یافتکه اینجاگاه او دید خدا یافت
اگرچه نور دیده هست بر سرولی از دیدهٔ جانت تو بنگر
ز نور دیدهٔ جان یار دریابچو بیداری ترا آمد از این خواب
جمال دیدهٔ جانت منوّربنور مصطفی پیداست بنگر
جمال دیدهٔ جان او عیان یافتبچشم جان جمال حق از آن یافت
به چشم جان جمال جان جان دیدحقیقت از حقیقت او عیان دید
بچشم جان تمامت یافت ذرّاتکه چشم جان او بُد دیدهٔ ذات
بچشم جان جمال بی نشان دیدحقیقت جملهٔ کون و مکان دید
بچشم جان جمال دوست دریافتچنان کاینجا عیان اوست دریافت
جمال جان خبر دارد ز جُملهکه در روضه نظر دارد ز جُمله
نظر دارد کنون در جسم و جانهایقین میداند او راز نهانها
نظر دارد بدین گفتار عطّارکه او راکل همی بینم خبردار
بچشم جانِ خود چون ره نمودمدر اینجاگه جمال شه نمودم
بچشم جان خود اینجا یقین بازنمودم او عیان انجام و آغاز
حقیقت هرکه چیزی از لقا یافتحقیقت او زنور مصطفی یافت
ز نور مصطفی گر راز یابیدل وجانت در اینجا بازیابی
ز نور مصطفی بین هرچه باشدکه جز نورش دگر چیزی نباشد
ز نور اوست اینجا جان در اعیانکه میبیند جمال دوست پنهان
حقیقت مصطفی اندر دل ماستیقین کاینجایگه او حاصل ماست
از او خواهیم وز وی راز بینیماز او هم ذات او را باز بینیم
از او مقصودها حاصل شود هانکه از او یافتم این نصّ و برهان
دل عطّار از او آگاه آمدکه اینجاگاه دید شاه آمد
دل عطّار از او اینجا خبر یافتیقین مرنور پاکش در نظر یافت
دل عطّار از او اسرار برگفتحقیقت او حقیقت گفتگو گفت
دل عطّار اینجاگاه جان کرددگر جانش در اینجا جان جان کرد
دل عطّار از او گفته‌ست اسرارحقیقت اوست از سرّم خبردار
دل عطّار در دریای خون استدر این دریا یقین او رهنمون است
دل عطّار از این دریای جانانبسی جوهر فشاند اینجاگه اعیان
دل عطّار زیندم واصل آمدکه مقصود از محمّد حاصل آمد
دل عطّار مقصودش همین بودکه احمد در درونش پیش بین بود
دل عطّار ایندم پیش بین استکه نور مصطفایش پیش بین است
دل عطّار از او افشاند جوهرحقیقت اندر این دریای اخضر
دل عطّار در سرّ جواهرمحمّد بود اندر جمله ناظر
محمّد در دل عطّار جانستاز آن عطّار اسرار نهانست
محمّد در دل عطّار بود استکه درجانش جمال جان نمود است
دل عطّار در بود محمد(ص)یقین اسرار منصور و مؤیّد
بنور اوشدم واصل بعالمکه گفتم در عیان سرّ دمادم
بنور او نمودم بر سرم تاجبنور او بَرِ من زد چو حلّاج
دم حلاّج او بخشید آخرمر اسرار جانان کرد ظاهر
دم حلاّج اینجاگه عیان شدجمال یار آنگه کل عیان شد
محمّد رخ نمودم آخر کارنمودم اندر اینجا سرّ اسرار
حقیقت هر که از احمد لقا دیددرون جان و دل کلّی صفا دید
ز صورت سوی معنی راه برد اوز معنی ره بسوی شاه برد او
حقیقت عقل کل اینجاست در توببین کاینجایگه پیداست در تو
بنور عقل کل کآن مصطفایستتمامت سالکان را رهنمایست
بیابی وصل از احمد حقیقتقدم را راست دار اندر شریعت
قدم را راست دار و راستی کنز احمد روز و شب درخواستی کن
بخواه از مصطفی راز دل خودکز او یابی حقیقت حاصل خود
دل وجان هر دو زو حاصل شود کلمراد جمله زو حاصل بود کل
مراد آنست سالک را در این راهکه ناگاهی رسد در حضرت شاه
مراد آنست سالک را در این سرکه حق یابد درون خویش ظاهر
مراد آنست سالک را در این دیدکه تا کلّی یکی گردد ز توحید
مراد آنست سالک را دل و جانکه اینجا کل ببیند روی جانان
مراد آنست سالک آخر کارشود در جزو و کل او جملگی یار
مراد عاشق از معشوق اینستکه آخر دید کلّی در یقین است
مراد عاشق اینجا حاصل آن شدکه چون صورت ز جان اینجا نهان شد
بوصل دوست اینجاگه رسد بازدر اینجاگه ابی صورت شود باز
ایا سالک طلبکاری تو در جانشده در راهی و طالب شده آن
نظر را باز کن بیچاره اینجاکه کردستی تو راه عشق تنها
نظر را باز کن در منزل تنکه خواهد شد ره تاریک روشن
نظر را باز کن آغاز و انجامکه خواهی یافت وصل کل سرانجام
سرانجام تودلدار است دریاببهر نوعی ز من مَردَم خبر یاب
خبر یاب ای دل و جان ز آشنائیتو در اعیان یکی و با خدائی
در این عین خدائی باز ماندهدر این اسرار صاحب راز مانده
تو در عین خدائی میندانیکه بیشک از خدا هردو جهانی
توئی ذات و خبر از خود نداریکه در دیدار جانان جمله یاری
توئی ذات وخبر از خویشتن یابخدا را در حقیقت خویشتن یاب
منزّه دان تو او را از طبیعتکه بنمایدترا کل دید دیدت
تو جزوی در تو کل موجود پیداستتو هستی بنده و معبود پیداست
درونت گرخبر دارد از آن دیدیکی بین هر دوعالم راز توحید
یکی بین هر دو عالم در درونتحقیقت شاه هر دو رهنمونت
یکی بین هر دو عالم را تو در دلاگر بینی یکی هستی تو واصل
یکی بین هر دو عالم را تو در جاندرون جان چو اعیانست جانان
یکی بین هر دو عالم تا بدانیچرا مرکب بهر جاگه دوانی
یکی بین هر دو عالم واصلانهحقیقت هم توئی کل جاودانه
یکی بین و دوئی از خود بیفکنخدا را یاب خود بی ما و بی من
یکی بین و دوئی بردار از پیشحجاب این دوئی انداز از خویش
یکی بین و دوئی اینجا رها کنعیان مر جسم وجان کلّی خدا کن