گنج

بخش ۳۰ - سؤال نمودن ازمنصور که ابلیس در عین تلبیس است و جواب دادن منصور آن شخص را

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۳۹ بیت
یکی پرسید از منصور کابلیسکه دائم هست اندر عین تلبیس
بدی جُمله از او آمد پدیداراز این سر باشد اینجا او خبردار
همه زشتی عالم زو عیانستکه اینجا بیشکی دون جهانست
چگوئی بهر او ای راز دیدهچنان کاینجا توئی او باز دیده
حقیقت میشناسد مر خدا اومر این مشکل ز بهر حق مراگو
جوابش داد منصور گزیدهکه چون ابلیس نبود راز دیده
چنان کابلیس اینجا دوست دیدستحقیقت همچو او دیگر که دیدست
چنان کو یافت در حق آشنائینداندیافت مطلق روشنائی
چو او دیگر کسی در دور عالمکه او دیدست حق اینجا دمادم
یقین او دید حق اینجا دمادمکه از وی هست چندین غم دمادم
حقیقت اوست اینجا راز محبوباگرچه طالبست او دیده مطلوب
حقیقت عاشق چابک سوارستکه او را در جهان این یادگار است
تمامت انبیا دیدست اینجاوز ایشان راز بشنیدست اینجا
تمامت انبیا کرده سؤال اوبهر وجهی در اینجا حسب حال او
بپرسیدست از صاحب کمالانحقیقت راز خود در سرّ جانان
همه با او در اینجا راز گفتندز دید خویش با اوباز گفتند
چنان کو دید خودداند در اسرارکسی زونیست اینجاگه خبردار
چنان کو دیدخود دیدست در خلقگهی در عین زنّار است و گه دلق
گهی اندر خراباتست ساکنگهی اندر مناجاتست ایمن
گهی در کعبه بر درگه ستادستگهی بر خاک پای شه فتادست
گهی در میکده او دُرد نوشستگهی گویا و گه گاهی خموشست
گهی از بیم جانانست حیرانگهی در پرده جانانست پنهان
گهی در کافری بستست زنّارگهی در عین اسلامست در کار
گهی درخلوت تن در مقیم استگهی با هر کس اینجاگه سلیم است
گه یاندازد او ذرّات از راهگهی گم کرده آرد بر سر راه
گهی راهت نماید گه کند گمترا چون قطرهٔ در عین قلزم
گهی اندر حقیقت ره نمایدگهی اندر طریقت ره گشاید
گهی در عالم تحقیق باشدگهی کافر گهی زندیق باشد
از آن خوانندش اینجاگاه ابلیسکه باشد دائماً در عین تلبیس
نه دائم اندر اینجا برقرار استبهر سیرت عجب ناپایدار است
نه یک رنگست اینجا در دو رنگستاز آن نزدیک هرکس خوار وننگست
نه یک رنگست دائم در دوئی اوستچنین بودن بر عاقل نه نیکو است
حقیقت اصل او از عین نارستاز آن پیوسته نزد عقل خوارست
ولیکن من از او یک چیز دانماز او اینجایگه رمزی برانم
حقیقت دیدمش در عشقبازیکه این رازم نماید پیشبازی
که در لعنت چنان او استوار استکه دائم اندر این سر پایدار است
چنان در عشق محبوس و اسیرستکه اندر طوق لعنت بی نظیر است
چنان کاندر جهان او خوار آمدیقین در عشق برخوردار آمد
تمامت انبیا از لعنت حقگذرکردند و جستند رحمت حق
تمامت انبیا از سرّ لعنتشدند ترسان همی در عین حضرت
تمامتانبیا ترسان از ایناندکه ایشان اندر این ره راز بینند
همه ترسان شدند از لعنت یارتبه بردند اندر حضرت یار
همه ترسان شدند اینجایگه کُلنیارستند یک ذرّه مر این ذل
حقیقت بار شه اینجا کشیدنزهی ابلیس این تاوان کشیدن
ترا زیبد که بار آن کشی تودر اینجاگه رقم برجان کشی تو
ترا زیبد که اینجا طوق لعنتنهی بر گردن اندر شور حضرت
ترا زیبد که بار آن کشیدیحقیقت زهر جان جان چشیدی
دگر گفتاکه ابلیس است ملعونکه اینجا دید راز سرّ بیچون
بیک سجده که اینجاگه نکرداستنظر کن تا که چندین زخم خورداست
بیک سجده که در اوّل نکرد اوحقیقت تا قیامت زخم خورد او
حقیقت من زنسل آدممم بازکه منصورم در اینجا صاحب راز
در آن لحظه که آدم گشت پیداز دید جزو و کل در خود هویدا
حقیقت دزد را هم بود ابلیسنظر کردم در اینجاگه بتلبیس
چو گنج آدم اینجا مینهادمحقیقت این لعین را در گشادم
درون جسم آمد او نهانینظر میکرد سرّ کن فکانی
یقین گنج آدم یافت اینجاحقیقت در نهان دم یافت اینجا
بدید او سر بیچون و چگونمحقیقت راه برد از اندرونم
حقیقت جان بدید ودل عیان یافتدرون ما همه راز نهان یافت
حقیقت دزد گنج من شد ازدیدنظر میکرد اینجا سرّ توحید
عیان گنج من کرد او نظارهحقیقت دید دیدم من چه چاره
مرا چون گنج بنمودم در اینجاحقیقت سجده فرمودم در اینجا
ملایک سجدهٔ آدم نمودندز ذات ما یقین واقف نبودند
همه سجده بما کرده ملایککه آدم زبدهٔ کل ممالک
چو سرّ دیدند اینجا سجده کردندملایک جملگی این گوی بردند
حقیقت سجده اینجاگه نکرد اوز من اینجایگه او زخم خورد او
تمامت انبیا اینجای ظاهرهمه در قالب آن پاک ناظر
نکرد این سجده بیرون شد ز رحمتحقیقت یافت آن دم طوق لعنت
چو نافرمانی ما کرد گردونیقین از ذات ماافتاد بیرون
اگراو این زمان مردود راهستحقیقت آخر اینجا عذرخواهست
حقیقت مانده اینجا راه بین استمر او را لعنتش تا یوم دین است
حقیقت لعنتش از ما است رحمتولیکن رحمت آمد به ز لعنت
یقین میدان که رحمت آخر کاربخواهد کرد بر جمله بیکبار
یقین میدان که لعنت هم از او بودکه ابلیسست ز آتش نه نکو بود
ز خود بینی همی در لعنت افتادز قربت دور شد بی رحمت افتاد
یقین هر کس که دور ازدوست باشدنه مغزی باشد او کل پوست باشد
حقیقت قصّهٔ ابلیس این استکه اینجاگاه بیشک راز بین است
اگرچه سالک واصل نمودهدرِ بسته بیک ره برگشوده
ز ابلیسی کنون بیرون شدستیحقیقت ذات کل بیچون شدستی
حقیقت اینهمه از بهر آن بودکه تا ابلیس آخر در عیان بود
که او در عین نافرمانی دوستحقیقت بازماند اندر سوی پوست
تو گر مرد رهی مانند ابلیسمباش اینجایگه درمکرو تلبیس
برون کن دیو ابلیس ازدماغتمنوّر کن بنور کل چراغت
یقین دنیا است ابلیس این بدان توگذر کن بیشکی زین خاکدان تو
هر آنچه فکر بد باشد طبیعتتو مر ابلیس دان بیشک حقیقت
برون کن فکر بد از خاطر خویشدو روزی باش اینجاناظر خویش
دو روزی کاندر این دنیای دونیحقیقت ذرّهها را رهنمونی
نه اندیشد که رحمت کن نه لعنتحقیقت باش اندر عین قربت
تو اندیشه ز خود کن تا که چونیکه تو از هر دو عالم مر فزونی
ببین آنکس که اینجا سجدهٔ دوستنکردست این در اینجا لعنت دوست
ترا سجده نکرد ابلیس نادانز لعنت گشت پرتلبیس نادان
ترا سجده نکرد و طوق لعنتبگردان یافت بیرون شد زرحمت
ترا سجده نکرد ای جوهر کلچنین افتاده شد در عین این ذل
به بین تا تو چه چیزی ای دل و جانکه بنمودست رویت جان جانان
به بین تا تو چگونه آشنائیکه در اعیان تو دیدارِ خدائی
ببین ذات خدا در خویش موجودترا اسرار کل در پیش معبود
ببین ذات خدا در خود نموداربرون شو این زمان ز ابلیس و پندار
ببین ذات خدا در خود نه ابلیسمیندیش از ریا و مکر و تلبیس
ببین ذات خدا ابلیس بگذاراگرمرد رهی تلبیس بگذار
ببین ذات خدا ای صادق کلاگر هستی حقیقت عاشق کل
ببین ذات خدا اینجا و بشناسرها کن مکر و زرق اینجا و وسواس
که تو برتر ز عقل و عکس ناریاگر اینجا حقیقت پایداری
ترا از ذات خود موجود کردستحقیقت نقش خود معبود کردست
ترا از ذات خود کردست پیدادر این عالم ز عقل کل هویدا
ترا از ذات خود پیدا نمودستابا تو گفته و ازتو شنودست
ترا ازذات خودبنمود بینشبتو پیداست بودآفرینش
تو مغزی این زمان در صورت پوستحقیقت چون بیابی صورت اوست
تو مغزی ز آفرینش رخ نمودهحقیقت خود بخود پاسخ نموده
تو مغزی این زمان در عین دنیاترا پیدا شده دیدارمولا
تو مغزی این زمان اعیان نمودهحقیقت خویش را پنهان نموده
تو مغزی این زمان اعیان بدیدهاز آن منزل بدین منزل رسیده
ز ذاتِ پاکِ او پیدا نمودیدو روزی نقش در دنیا نمودی
ز ذاتِ پاکِ او اعیانِ رازیتو سیمرغی بصورت شاهبازی
اگر شاهت نماید روی اینجاورا بینی تو از هر سوی اینجا
ترا شاهست اینجا صورت جانحقیقت چون نمیدانی تو ایشان
باسمی لیک جان جانت اینجاستحقیقت سرّ مر پنهانت اینجاست
باسم آدمی تو لیک معنیچو آخر بنگری دیدار مولی
حقیقت در تو دیدارست بنگرکه سر تا پای تو یارست بنگر
حقیقت درتودیدار الهستز سر تا پای تو دیدار شاهست
تو شاهی اندر این عالم فتادهبصورت سیرت آدم فتاده
تو شاهی اندر این عالم یقین شاهدرونِ جانت هم خورشید و هم ماه
تو شاهی اندر این دنیا حقیقتنشسته بر سر تخت شریعت
وزیر تست عقل کل ندانیکه بر تخت شریعت کامرانی
وزیر تست عقل و پادشاهیکه مشتق گشته از خورشید و ماهی
وزیر تست عقل کل درونتبسوی ذات اینجا رهنمونت
وزیر تست عقل اندر ممالکتو عشقی لیک اندر عشق هالک
مقام سالکی درتو بدیدستحقیقت واصلیات ناپدیدست
تو هستی سالک کون و مکانیکه ره در سوی آن کل بازدانی
حقیقت عقل کل با تست دریابدرون خانهٔ از عشق درتاب
حقیقت عقل کل همسایهٔ تستتو خورشیدی و او چون سایهٔ تست
تو خورشیدی حقیقت سایه بگذارتمامت بین و پایه پایه بگذار
تو خورشیدی ز ذات کل نمودهحقیقت عقل کل را در ربوده
بمعنی و بصورت جان جانهادرون تست اینجاگه نهانها
غرض چون پردهٔ در پیش رویستدردن پرده او در گفتگویست
غرض چون پرده بر رویت فتادهچنین دیدار هر سویت فتاده
اگر این پرده بر خیزد ز دیدارمعاینه به بینی خود پدیدار
اگر این پرده برخیزد ز رویتنماند این نفس خود گفتگویت
اگر این پرده برخیزد ز اسرارچه بینی در حقیقت لیس فی الدّار
در آن عین فنا در خویش منگرکه یکّی در یکی است پیش منگر
یکی داری و در عین دوبینیمر این اسرار اینجاگه نه بینی