بخش ۲۹ - جواب دادن ابلیس آن شخص سؤال کننده را
جوابش داد آن دم پیر رهبرکه گر تو میندانی خود بر این در
چرا در لعنت ما باز ماندیاز آن اینجایگه بی راز ماندی
تونادانی منم دانای اسرارکنون میگویمت از سر خبردار
حقیقت من که ابلیس لعینممیان خلق اکنون بدترینم
ترا میگویم اسرار نهانمکه میگوئی که رسوای جهانم
حقیقت سجدهٔ آدم نکردمدر آن دم دوست را فرمان نبردم
نبردم دوست را فرمان در آن دمنکردم سجده را در عشق آدم
نکردم سجده را آدم در آنجاکه میدانستم این سرّ آندم آنجا
که چون بر لوح کلّی راز دیدمدر آنجا لعنت خودباز دیدم
چو خواندم لوح اندر آخر کارحقیقت کرده بُد لعنت مرا یار
در اوّل لعنتم چون کرده بُد اوبهرزه دانم اینجا گفت با گو
در اوّل لعنت من کرده بُد دوستچه غم دارم چو میدانم همه اوست
در اوّل لعنتم کردست محبوببآخر دارمش امّید مطلوب
بجویم لعنتِ او را دمادمچه غم دارم ز فرزندان آدم
مرا میباید اینجا لعنت یارکه بیزارم همی از رحمت یار
مرا میباید اینجا لعنت اوکه اندر لعنتم در قربت او
مرا میباید اینجا لعنت از دیدکه در لعنت یکی دیدم ز توحید
خطاب لعنتم درگوش ماندستاز آن دم این دمم بیهوش ماندست
خطاب لعنتم یار است در دلوز آن لعنت مرا مقصود حاصل
خطاب لعنت یاراست در جانمرا چه غم ز لعنت بایدم آن
خطاب لعنت او در دل و جانستمرا هر لحظه صد اسرار پنهانست
خطاب لعنت جانان مرا هستخطایم باید اینجاگاه پیوست
مرا چه غم از این رنج و عذابستکه در جانم نمودار خطابست
مرا چه غم اگر آید عذابمدمادم آید از جانان خطابم
مرا چه غم که جانان راندم از پیشکه میبینم رخ دلدار در پیش
مرا چه غم که جانان کرد لعنتکه در لعنت مرا اعیانست حضرت
خطاب دوست دارم در عیان منازآن نندیشم از خلق جهان من
خطاب دوست دارم در نهان منکجا اندیشم از آه و فغان من
خطاب دوست دارم من در اینجاکجا اندیشم از فریاد اینها
چو او دارم در اینجاگاه بیچوننکردم یک دم از لعنت دگرگون
خطاب دوست دارم تا اَبَد مناز آن اینجا کنم پیوسته بد من
خطاب دوست دارم من دمادمکه من لعنت ترا آرم دمادم
من از لعنت نگردم تا قیامتکنم خلق جهان را من ندامت
من از لعنت نگردم تا ابد بازکه در لعنت حقیقت دیدهام راز
من از لعنت نگردم تا بآخرکجا دانم ز لعنتهای ظاهر
من از لعنت نگردم گِردِ هر کسچو من در لعنتم لعنت مرا بس
من از لعنت نمود دوستدارماز اوّل کل سجود دوست آرم
من از لعنت در آن ساعت که از نوحنظر کردم مرا آمد از آن روح
در آن دم چون بدیدم سرّ جاناننیندیشم دمی یک لحظه از آن
در آن دم هر سه یارانم در این کارپناه خویش بردن نزد جبّار
در آن دم مر مرا گفتند کآخراگر خواهد شدن این سر بظاهر
در آن دمشان جواب هر سه دادمکه من این لعنت اینجاگه نهادم
در آن دم من نبودم زین خبردارتو ای صاحب سؤال از این خبردار
من این سر را بگفتم نزد ایشانکه تا ایشان نمانند این پریشان
هر آنچه حکم پاک کردگار استمرا باحکم یزدانم چکار است
هر آنچه حکم او رفتست از اوّلکه یارد کرد حکم او مبدّل
هر آنچه حکم او رفتست از پیشقضای رفته چون بردارم از خویش
هر آنچه حکم او رفتست خواهدز حکم او جوی اینجا نکاهد
قضای رفته حکم کردگار استدر این معنی قضاها بیشمار است
قضای رفته چون تقدیر جانانستمرا ازحکم او اینجا چه تاوانست
قضای رفته دیگر مینیایدگره کو بسته اینجاگه گشاید
قضا رفتست و من تسلیم اویمنباشد ترس از هر گفتگویم
قلم رفتست بر ذرّات عالمچو بر من نیز بُد فرزند آدم
قلم رفتست و بنوشتست هر رازمرا بنموده اینجاگاه او راز
چو من اینجایگه اعیان بدیدمنمود رازها زانسان بدیدم
حقیقت بر سر هر یک قضایستز حکم دوست بیچون و چرایست
حقیقت هر که آمد سوی دنیاقضا رفتست بروی تا بعقبی
همه ذرّات عالم در قضایندفتاده همچو من سوی بلایند
همه ذرّات عالم راز بنوشتپس آنگه خاک آدم باز بسرشت
همه ذرّات را در سرّ این رازحقیقت لعنتی آمد بمن باز
چو من آدم ز جنّت افکنیدمکه رازِ آدم اینجا باز دیدم
سبب من بودم از اسرار بیچونکه آدم آمد از جنّات بیرون
سبب من باشم اندر هر بلائیچو بر هر کس رود اینجا قضائی
سبب من باشم و دیگر نباشددر این سرها چو من رهبر نباشد
سبب من باشم اندر عشق جاناندرون جسمها من مانده پنهان
سبب من باشم اندر نزد هر کستو ای صاحب سؤال این نکتهات بس
که جمله اوست تا ما را نبینیمکن لعنت اگر صاحب یقینی
مکن لعنت وگرخود میکنی تویقین میدان که برخود میکنی تو
مکن لعنت که لعنت برخودت شدکه میدانی که لعنت برخودت بُد
منم اینجا درون جمله عالمبخود لعنت کند اینجا دمادم
بخود لعنت کنند این جمله دونانحقیقت مرمرا اینجا چه از آن
بخود لعنت کنند و مینداننداگر یابند جز حیران بمانند
بخود لعنت کنند اینجا نه بر منحقیقت چو منم اینجای بر تن
بخود لعنت کنند اینجای ایشانکه اینجاگه منم یکتای ایشان
حقیقت کردگار هر دو عالمبمن دادست فرزندان آدم
مرا بر جسم ایشان راهبر کردوزایشانم در اینجا خیر وشر کرد
حقیقت شر ز من بنموده دادارکه سرّی کآید از ایشان بدیدار
همه از من بود کایشان بدانندحقیقت مر بدی از حق ندانند
همه بدها ز من آید بدیدارمنم در چشم ایشان ناپدیدار
همه بدها ز من باشد یکایککه هر کس را نمایم راز بیشک
مرا پروردگار از بهر این رازحقیقت کرد اندر جسم من باز
به من گفتهست و راز جمله دانمکه من اینجایگه راز نهانم
بهمن گفتهست و ما را وعده دادهستدلم ازوعدهٔ دلدار شاداست
دلم از وعدهٔ او شاد آمداز آن جانم ز غم آزاد آمد
دلم از وعدهٔ او در یقین استکه وعده مر مرا تا یوم دین است
دلم از وعدهٔ او پایدار استاگرچه جانم اندر زیر بار است
دلم از وعدهٔ او دارد امّیدکه بخشایش کند جانم به جاوید
کنون اندر امید وعده ماندمکه میگوید که او از خویش راندم
حقیقت هست اینست هرکه خواندهستولیکن او ز درگاهم نرانده است
حقیقت هست لعنت آخر کارمرا رحمت کند آخر به یکبار
حقیقت جان جانها لعنتم کردولیکن آخر اینجا رحمتم کرد
تمامت انبیا را دیدهام منمحمّد از همه بگزیدهام من
حقیقت راز من احمد بدانستکه او را سرّ از سر کن فکانست
محمّد(ص) دید اسرارم عیانیمرا گفتهست او راز نهانی
مرا او داند و دیگر ندانندکه این بیچارگان رهبر چه دانند
منم امروز راز یار دیدهورا امروز احمد برگزیده
حقیقت قصّهام دور و درازستکه جانانم حقیقت کارساز است
حقیقت کارها دلدار سازدمرا در آخر کار او نوازد
نوازد آخر کارم به یک رهبیامرزد ز دیدار خودم شه
یقین دانم که اندر آخر کاربیامرزد مرا دانای اسرار
حقیقت من دراینجا راز اویمدرون جملگی در گفتگویم
حقیقت جان جان دریافتهستمدر این خانه یقین دریافتهستم
درِ رحمت گشتادهست اندر اینجااز آن جانم یقین شادست اینجا
همه تقدیر نیکّی و بد از اوستیقین چون یَفْعَلُ اللّه گفت از اوست
از آن ای صاحبم اینجا به اسراربکردم عین گستاخی به یکبار
که او دانای اسرار نهانستمرا امروز در کلّی عیانست
بیک دم میروم از غرب تا شرقدرون جملگی مانندهٔ برق
چو برقم من شتابان سوی ذرّاتحقیقت هم گذر دارم سوی ذات
گذر دارم در آن حضرت دمادمهمی یابم یقین قربت دمادم
از آن قربت خبردارم ز هر رازدر اینجا مینمایم صاحب راز
نه در شر پایدارم لیک در خیرحقیقت دارم و هم میکنم سیر
حقیقت بود اشیا دیدهام منسراپای فلک گردیدهام من
همه ملک من است اکنون سراسرحقیقت جملهٔ دنیا تو بنگر
همه ملک من است دنیای غدّاربنزد همّت من ناپدیدار
به نزد همّتم دنیا چو کاهی استکه دنیا در بر عقبی چو راهی است
همه دنیا به نزد من خرابی استهمی نزدیک عقل همچو خوابی است
همه در خواب غفلت خفته بینموجود جملگی آشفته بینم
همه این جایگه در خورد و خوابندحقیقت خفته در عین سرابند
مرا دنیا مسلّم شد به یکبارکه یک یک میکنم از خواب بیدار
چو میبینم که راه حق نوردندز دوزخ ذرّهٔ اینجا نترسند
ره بدشان نمایم آخر کارکه تا اندر بدی آیند گرفتار
حقیقت هرچه در دنیا خوشی استبه نزد راه بینان ناخوشی است
حقیقت کفر و فسق و دزدی و خونهمه کار من است اینجای بیچون
حقیقت سالکان را ره شناسمدر این معنی از ایشان میهراسم
چو میدانم که ایشان در صفاتندحقیقت در یقین خاصان ذاتند
شناسای منند ایشان به یکبارز قرآنند کل از من خبردار
عدوی ناکسانم من نه ایشانچنین حقّ یقین گفته ز قرآن
من از ایشان گریزان گشته چون سگدلی اندازم اندر دام هر رگ
یکی کو دوستدار عین دنیاستحقیقت فارغ از اسرار عقباست
من او را میکنم هر لحظه در پیکه تا اندر بلایش افکنم وی
حقیقت گر همه مرد یقین استکه در آخر در اینجا پیش بین است
من او را وسوسه در خاطر آرمبدنیا مرورا از دین برآرم
کنم او را وساوس دم بدم مناگر مَرْد است اینجاگاه اگر زن
کنم امروز رسوا آخر کارحقیقت پرده بردارم بیکبار
از او تا خوار گردانم ز خویششبلای دیگر آرم من به پیشش
کسی کاینجا خبردارست از منحقیقت بگذرد از ما و از من
کند طاعت دمادم اندر اینجادَرِ آن جان و دل دارد مصفّا
اگرچه سوی او دمدم شتابمدرون پردهٔ او ره نیابم
همه جا راه دارم جز که در دلمرا اینجا شدست این راز مشکل
نظر گاه خداوند است آنجانیارم کرد آنجاگاه غوغا
ولی آنکس که دل دارد سوی منشود تاریک او را قلب روشن
نهد دل در سوی دنیا بیکبارشوم با او حقیقت مشفق ویار
دهم او را براه بد یقینشبراندازم بیک ره نور و بینش
سوی تاریک دان آرمش از آن نورکنم او را ببد در جمله مشهور
جهان تاریک و من نور جهانمببد کردن که مشهور جهانم
هر آنکو در پی ملک من آمدحقیقت خوار در جان و تن آمد
هر آنکو ترک من داد از حقیقتسپرد اینجاگه راز شریعت
درون جان و دل را بر صفا یافتیقینِ صدر عالم مصطفی یافت
مرا احمد در اینجا راز دان دیدحقیقت در همه خلق جهان دید
سؤالی کرد از من رهبرِ کُلکه چونی این زمان در عین این ذل
چگونه اوفتادی در بلایتچنین بُد رفته آنجا در قضایت
حقیقت امّت من را میازارحقیقت راه حق چندین نگهدار
اباخلقش در اینجا بیوفائیمکن بیحد که ترسم آشنائی
حقیقت آشنای دوست گشتیبُدی در مغز اکنون پوست گشتی
یقین داری ز اسرار حقیقتکنون افتاده در سوی طبیعت
ترا از بهر این سر آفریدنددر این دنیات آخر آوریدند
ترا آنجاست ملک و مال و اسبابدرون جملگی هستی خبریاب
ز بهر حق مکن چندین بدی توکه در اوّل عجب نیکو بُدی تو
اگرچه سرکشی کردی در اوّلترا حق کرد در آخر مبدّل
ولیکن آخر کارت یقین استکه حق آمرزگار کفر و دین است
بدی کمتر کن و نیکی وفا کننکوئی خاص از بهر خداکن
جوابی دادم آندم صدر دین راکه ای عین العیان مر پیش بین را
حقیقت راز من اینجا تو دانیکه بیشک بر تمامت کامرانی
مرا دانی تو ای سیّد که چونمفتاده اندر این دریای خونم
جدایم این زمان از عین محبوباگرچه طالبم هستی تو مطلوب
تو میدانی حقیت راز جملهتوئی انجام و هم آغاز جمله
حبیب اللّه و بیچون و چرائیسزد گر مرمرا راهی نمائی
تو میدانی که من حق میشناسمحقیقت هم تو مطلق میشناسم
بنزد خلق ابلیس لعینمتو میدانی که من جز جان نبینم
حقیقت این بیان اکنون که گفتیتو ای جوهر مر این دُر را که سُفتی
یقین پنهان مکن گر راز دانیکه بیشک هم تو در من باز دانی
خدای تو مرا کرده بلعنتبتو دارم همی امّید رحمت
خدای تو یقین دانم حقیقتکه بنمودی رخ از بهر شریعت
خدای من ترا کل دانم اینجاولیکن نزد تونادانم اینجا
مرا یک مشکل است این رازبگشایمرا آن راز اینجاگاه بنمای
بمعنی و بصورت تو خدائیحقیقت از همه عیبی جدائی
اگر بگشائیم مشکل در آخرمرا اسرار گردانی تو ظاهر
بگو تا آخر کارم چگونستکه نفس من در اینجاگه زبونست
زبونم کردهٔ در نزد دنیابآخر چیست رازم نزد عقبا
حقیقت کردم اینجاگاه شاهاتراگستاخی اکنون جان پناها
جواب من بده تو آخر کارمرا این پرده را برگیر یکبار
بگو تاجاودانم هست راحتو یا باشم همه در عین زحمت
تو میدانی که در توحق شناسمنه همچون دیگرانت ناسپاسم
عزازیلت سگ درگاه آمدکنونت کمترین در راه آمد
جوابم داد آن سُلطان بینشکه این دم ملکت آمد آفرینش
همه دنیا ز تست امروز معروفتو داری از من اینجا امر معروف
همه دنیا بدست تست آخرتوئی بر خیلیان امروز سرور
اگرچه نور بودی اوّل کارکنون در کار ما هستی گرفتار
در این دنیا فتادستی یقین توچو در من آمدی کل پیش بین تو
ره ما یافتی در آشنائیحقیقت این زمانت روشنائی
به از اوّل دهم اینجا تو ابلیساگرچه هست اینجا مکر و تلبیس
حقیقت آنچه حق خواهد کند آنولیکن لعنتی هستی ز قرآن
نماند لعنت اوجاودانهدو روزی لعنتی اندر زمانه
ترا ابریست اندر پیش خورشیدنخواهد تاتار ماند تاریکیت جاوید
حقیقت ابر اینجاگه نماندکه نیکی و بدی در ره نماند
ترا توفیق خواهد بود آخرمرا این کرد سیّد حکم ظاهر
کنون از عهد آدم تا بدین دمتماشا کردم اندر خلق عالم
تماشا آنچه من کردم در اعیانندیدست و نبیند هیچکس آن
در اوّل دیده غم در آخر کارمرا سیّد خبردارم خبردار
ز حق گردد کنونم در ره اوبماند خاک راه درگه او
اگر لعنت کنندم امّت دوستچنان دانم که لعنت رحمت اوست
کنون تسلیم راه مصطفایممر او را کمترین خاک پایم
حقیقت من نیم کل مصطفایستکه او بیشک حقیقت مر خدایست
بد و نیکست از درگاه یزدانکه باشم من کنون آگاه جانان
زهی ابلیس جانان باز دیدهکه از احمد در اینجا راز دیده
زهی ابلیس کاندر آخر کارحقیقت از محمّد شد خبردار
زهی ابلیس کاینجا راز گفتیحقیقت سرّ بیچون بازگفتی
زهی ابلیس کاینجا آشنا شدکه پیغامبر مراو را رهنما شد
زهی ابلیس درجانان ندیدهبآخر در سوی جانان رسیده
خبرداری خبرداری خبردارترا بستود اینجا گاه عطّار
زهی عاشق که عشق یار داریکه اندر عاقبت دیدار داری
زهی عاشق که اعیان جهانیکه داری سرّ اسرار معانی
زهی عاشق که گفتی این سخن بازدر آخر تو ابا پیر کهن ساز
سخن نیکو نمودی در حقیقتتو و چه دوست امّا در شریعت
سخن در شرع گفتی نیک یا بدندیدی در میان بیشک تو مر خود
ندیدی خویش را جز عین لعنتکه آخر یافتی مر عین قربت
در آخر رحمتست و غم چه داریکه در لعنت در اینجا پایداری
در آخر رحمتست از ربّ دادارکه رحمت نیز خواهد کرد دلدار
نمیداند کسی اسرارت اینجانمیبیند کسی دیدارت اینجا
همه در گفتگوئی تو فتادهیقین در جستجوئی تو فتاده
زهی اندر خطاب حق تعالیبمانده خوار اندر دار دنیا
ترا این همّتست ای راز دیدهکه راز مصطفائی کل شنیده
حقیقت حق شناس و خود شناسیکه در اعیان احمد باسپاسی
از آن دیدار داری آخر کارکه بر خود داشتی لعنت بیکبار
چو سرّ جمله دیدستی تو از پیشنهادی لعنت اندرگردن خویش
چو سرّ جمله مر دانی حقیقتدرونی با همه اندر طبیعت
یقین را انبیا کل دیدهٔ توکه صاحب درد و صاحب دیدهٔ تو
یقین چون صاحب دردی در اینجابلعنت مانده تو مردی در اینجا
یقین چون صاحب درد و دوائیز جانان یافته کل آشنائی
شناسائی و خود در عین لعنترها کرده در اینجاگاه قربت
شناسای خود و هر دو جهانیکه داری بیشکی راز نهانی
شناسای خودی در عین دنیاکه برگردن نهادستی ز مولا
تو طوق لعنت جانان در اینجاشده در جزو و کل در عین غوغا
همه حیران تو تا خود چه چیزیبخواری درفتاده از عزیزی
همه حیران تو تو در همه یارحقیقت عین شادی تو بیکبار
اگر شادی است اینجاگاه ازتستکسی داند که او آگاه از تست
وگر هم غم بود از زندگانیزمانم در حقیقت هم تو دانی
اگر خوفست در وی آخر کارقلم رفتست از بیچون ستّار
ولیکن در میان هستی بهانهکه این ابلیس کرد اندر زمانه
چو خود دادی تو انصاف از بر یارحقیقت نقش آوردی پدیدار
همه لعنت بسوی خویش بُردیهمه خوردند صاف اینجا تو دُردی
گرفتار همه اندر بلائیچنان کاینجا که کلّی آشنائی