گنج

بخش ۳۵ - در خبر دادن سلطان العارفین بایزید فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۱۰ بیت
چنین گفته‌ست اینجا بایزید اوکه اندر عشق دیده‌ست دید دید او
که من در عشق دل بودم طلبکارنمیدیدم حقیقت دید دیدار
بسی در منزل جان راه کردمکه تا در دل عیان آگاه گردم
طلب میکردم اینجاگنج جانانبسی اینجاکشیدم رنج جانان
به آخر چون رسیدم بر سر گنجحقیقت بود بودم این همه رنج
چو دیده خویشتن گردیده بودمحقیقت نور کل در دیده بودم
حقیقت دیده بُد چون دیدم او راز حُسن ظاهرش بگزیدم او را
به نور دیده دیدم عین هستیچه پیش و پس چه بالا و چه پستی
به نور دیده دیدم جمله اشیاءعیان بد جملگی در دیده او را
به نور دیده دیدم نور خورشیدحقیقت مشتری و ماه و ناهید
به نور دیده دیدم جمله انجمکه اندر دیده بُد چون قطرهٔ گم
به نور دیده دیدم راز اینجایقین انجام و هم آغاز اینجا
به نور دیده دیدم نور تابانکه میشد بر فلک هر دم شتابان
بنور دیده دیدم عرش و افلاکهمه گردان شده بر کرهٔ خاک
به نور دیده دیدم تخت و کرسیکه نور دیده دانم نور قدسی
به نور دیده دیدم در قلم لوحز نور دیده دیدم بیشکی روح
به نور دیده دیدم آتش و بادکه اندر دیده بُد آنکه شدم شاد
به نور دیده دیدم آب با خاککه نور دیده دیدم صنع آن پاک
به نور دیده دیدم هر نباتیکه رسته زاده از وی مر نباتی
به نور دیده دیدم کوه و دریاحقیقت خوش بدیدم عین الّا
بنور دیده دیدم دید دنیاحقیقت نیز هم توحید مولا
به نور دیده اینجا ذات دیدمیقین مر جملهٔ ذرّات دیدم
به نور دیده دیدم هرچه بُد آنحقیقت بی نشان و با نشان آن
به نور دیده دیدم من سراسرحقیقت هرچه اینجا ساخت داور
ز دیده هر که اینجا راز بیندیقین اعیان کل را باز بیند
ز نور دیده اینجا میتوان یافتحقیقت اندر اینجا جان جان یافت
ز نور دیده گر واصل شوی هانحیقت هم در او یابی تو جانان
زهی خورشید بر چرخ برین توکه هستی اندر اینجا پیش بین تو
ندیدی خویشتن را زان تو یکتاحقیقت هستی اندر جمله یکتا
ندیدی خویشتن را در حقیقتهمان آمد از آن تو بدیدت
تو دیداری از آنت دیده خواننددرون جزو و کل گردیده دانند
تو دیداری از آن بیچون نمودیکه درخود قبّهٔ گردون بدیدی
تو دیداری از آنی عین دیدارکه از تو جملگی آمد پدیدار
تو دیداری از آن اندر همه نورتوئی اینجایگه در جمله مشهور
تو دیداری تمامت سالکانینمودار عیان واصلانی
تو دیداری از آن خورشید بودیکه سرتاسر ز نور خود نمودی
تو دیداری از آنی در جهان فاشدرونت را عیان دیدیم نقّاش
تو دیداری از آن نور تجلّیعیان در تست کل دیدار مولی
تو دیداری از آن بود الهیکه اینجاگه تو مقصود الهی
تو دیداری از آن در روشنائیتو داری این زمان دید خدائی
تو دیداری و هستی راز دیدهکه خویشی هم حقیقت باز دیده
تو دیداری که درجمله یقینیحقیقت جملگی اینجا تو بینی
بتو پیداست اینجا جسم و جانمز تو شد در عیان عین العیانم
بتو پیداست اسرار جهان کلحقیقت بیشکی کون و مکان کل
بتو پیداست ای خورشید جانهاتوئی اینجایگه امّید جانها
بتو پیداست ای خورشید اعلیکه دیداری تو از نور تجلّی
بتو پیداست ای خورشید انورحقیقت مهر و ماه و بود اختر
بتو پیداست اندر تو نهانستکه دیدار تو اینجا جان جانست
زهی دیدار تو جان کرده روشنفتاده نور تو در هفت گلشن
تمامت دیدهٔ گردیدهٔ تواز آن اینجای صاحب دیدهٔ تو
حقیقت دیدهٔ کون و مکانتکنون افتادهٔ در این مکانت
مکانت روشنست از نور خودبینحقیقت نور خود در نور خودبین
مکانت روشن و دیدار تو دوستحقیقت جملگی اسرارت از اوست
مکانت روشن و اعیان تو بودیدر این نقش فنا دائم تو بودی
در این نقش فنائی این دم اظهارز تو اسرار کل اینجا پدیدار
در این نقش فنائی این زمان توگذشته از همه کون و مکان تو
مکان و کون اینجا سیرداریحقیقت بت درون دیر داری
مکان و کون درتو هست موجودتو داری در عیان دیدار معبود
مکان و کون دیدار تو آمدحقیقت چرخ پرگار تو آمد
بتو پیداست عقل و جان و ادراکتو خورشیدی فتاده در سوی خاک
بتو پیداست وز تو راز بینمز تو هر چیز در خود باز بینم
بتو پیداست اینجاگاه جانمتوئی اینجا نشان بی نشانم
بتو پیداست اینجا بود عطّارحقیقت هم توئی مقصود عطّار
درون دیدهٔ و راز گفتیحقیقت شرح دید باز گفتی
درون دیدهٔ در جمله موجودحقیقت دیدهٔ ودیده مقصود
بتو عطّار اینجاگه نموداستکه درتو دید پاک اللّه بود است
صفات دیده اینجا اینچنین استکه اندر خویشتن او جمله بین است
صفات دیده ای عطّار کردیمر او را سرّ کل دیدار کردی
صفات دیده کردی آشکارهکز او دار یتو در عالم نظاره
صفات دیده موجود است در ذاتحقیقت نقش بسته جمله ذرات
صفات دیده اینجا مصطفی یافتدر آن دید حقیقت کل خدا یافت
صفات دیدهٔ خودبین در اینجابنور ذات کل در جزو پیدا
عجائب جوهر یبی منتهایستکه در دیده نمودار بقایست
سخن از دیده میگوئیم اینجاوصال دیده میجوئیم اینجا
سخن از دیده گفتم تا بدانیسخن ازدیده گو گر کاردانی
سخن از دیده گفته‌ستم یقین منز دیده آمدستم پیش بین من
سخن از دیده گفتم پیش هرکستو نیز از دیده بشنو کین ترا بس
سخن از دیده گوی و عین دیدارز دیده هر معانی را پدید آر
سخن از دیده گوی و عین توحیدمگو نادیده جانا سرّ تقلید
سخن از دیده گو اینجایگه بازچو دیدی از درون دیدهات راز
سخن از دیده گوی ای مرد اسرارسخن از دیده گوئی سرّ اسرار
سخن از دیده گوی و دیده کن بازحقیقت گفتن بیهوده انداز
سخن از دیده گوی اینجا حقیقتاگر بیناست اینجا دید دیدت
سخن از دیده گو اینجا یقین توهم از دیده شنو مر راز بین تو
سخن از دیده چون بسیار گفتمحقیقت جملگی با یار گفتم
سخن از دیده گفتم در لقا مننمودم پیش هرکس رازها من
سخن از دیده خواهم گفت دیگرزهیلاجت شود این سر میسّر
سخن از دیده خواهم گفت اینجادُرِ اسرار خواهم سُفت اینجا
سخن از دیده اینجا باز گویمحقیقت جملگی از راز گویم
سخن از دیده شد اینجا عیانمدر اینجا بنگری شرح و بیانم
در اینجا راز کل پیداست آخرحقیقت ذات کل اینجاست آخر
در اینجا جملگی وصلست پیداترا تحقیق در اصل است پیدا
در اینجا راز بیچون بازیابیز گنجشک خودت شهباز یابی
دگر آرایشی بودآن در اینجاحقیقت جزو و کل خود دان دراینجا
حقیقت چون سخن از دیده گفتمنه ازتقلید وز نادیده گفتم
حقیقت چون سخن از دیده شد بازمراد کل در اینجا دیده شد باز
بچشم دل جمال دوست دیدمچنان کآنجا جمال اوست دیدم
بچشم جان جمال یار در دیدحقیقت دیدهام در اصل توحید
بچشم صورت و دل هر دو پیداستجمال جان و جانانم هویداست
بچشم صورت و دل در مکانمگذشته من ز کوْن اندر مکانم
بچشم جان و دل اینجا بدیدمجمال ذات بی همتا بدیدم
بچشم جان و دل واصل شدم منحقیقت جان جان حاصل شدم من
بچشم جان و دل در چشم صورتتوانی یافت در هر سه حضورت
چو هر سه با هم اندر داخل همحقیقت در یکی هم واصل هم
چو هر سه در یکی دیدار دارندحقیقت هر سه بود یار دارند
چو هر سه در یکی اعیان رازندحقیقت هر سه اینجا دیده بازند
چو هر سه در یکی موجود بودنددر آخر هر سه در یکی نمودند
چو هر سه در یکی موجود ذاتندحقیقت هر سه اعیان صفاتند
چو هر سه در یکی اسرار دیدنددر اینجا راز اعیان باز دیدند
چو هر سه در یکی دیدند دلدارکنون هستنداز اعیان خبردار
از آن جوهر حقیقت بازدانندسوی جوهر ره خود باز دانند
از آن جوهر گر اینجا آگهی توخبرداری وگرنه ابلهی تو
از آن جوهر که اینجا دیدهٔ بازحقیقت نی ز کس بشنیدهٔ باز
نظر کن هر سه جوهر خویشتن بینمر این هر سه درون جان و تن بین
ترا این هر سه جوهر در نمودستحقیقت هر سه اعیان وجودست
ترا این هر سه جوهر بایدت دیدکه ایشانند در اعیان توحید
ترا این هر سه جوهر هست موصوفوز ایشان رازها اینجاست مکشوف
ترا این هر سه جوهر گر بدانیتو باشی صاحب راز معانی
ترا این هر سه جوهر نور ذاتندکه بنموده رخت اندر صفاتند
ترا این هر سه جوهر هست بر حقحقیقت دیده دیدارست مطلق
بدین هر سه تو داری روشنائیتوانی یافت اعیان خدائی
بدین هر سه جمال یار بینیدر اینجاگه جلال یار بینی
بدین هر سه بیابی در صفاتتحقیقت درجهان اعیانِ ذاتت
بدین هر سه بیابی راز بیچوندر اینجاگه عیان هفت گردون
بدین هر سه حقیقت شد نموداراز این هر سه عیان شد دید دیدار
بدین هر سه شدم واصل حقیقتازاین هر سه عیان شد دید دیدت
بدین هر سه منم کل راز دیدهجمال یار در خود باز دیده
بدین هر سه اگر ره میبری توسزد گر جز که ایشان بنگری تو
بدیشان بیشکی دیدار یابیدر ایشان کل عیان دلدار یابی
بدیشان بنگر و دیدار خود بیندر ایشان جملگی اسرار خودبین
بدیشانست قائم ذات موجودکه ایشانند اینجا جوهر بود
اگر ایشان نبودی در دوعالمکجا پیدا شدی دیدار آدم
اگر ایشان نبودی در حقیقتکه دانستی یقین سرّ شریعت
گر ایشان اندر این عالم نبودیوجود عالم و آدم نبودی
حقیقت عشق از ایشانم عیانستاگرچه هر سه اینجا جان جانست
حقیقت عشق از ایشان میشناسماز ایشان من ابا شکر و سپاسم
حقیقت عشق موجودست از ایشانکه ایشانند دائم رازبینان
چو ایاشن صاحب رازند دریابهم از ایشان از ایشان کل خبر یاب
چو ایشان صاحب اسرار جهانندحقیقت در عیان کل عیانند
عیان هر سه را بین و بقا شووز ایشان آخر اینجا کدخدا شو
عیان هر سه را بین بنگرت رازاز این هر سه عیان انجام و آغاز
عیان هر سه بین تا راز بینیوز ایشان جمله اشیا بازبینی
عیان هر سه اینجا مصطفی دیددر ایشان بیشکی آنجا لقا دید
عیان هر سه اینجا مرتضی نیزحقیقت یافت در اسرار هرچیز
عیان هر سه را بین و لقا شودر ایشان آخر اینجا کدخدا شو
عیان هر سه در ایشانست پیداحقیقت درتو آن پیداست پیدا
عیان هر سه اینجا در درونستدواَت دراندرون یکی برونست
حققت اندرون مر ذات بیندبرون بیشک همه ذرّات بیند
حقیقت آنچه کلّ اندرونندیقین میدان که درتو رهنمونند
حقیقت ظاهرت ظاهر نمایداز آن هم باطنت قادر نماید
از آنِ ظاهرت عین صفاتستوزان باطنت دیدار ذاتست
از آنِ ظاهرت موجود جسمستاز آن اینجایگه مر بود اسمست
از آنِ باطنت دید الهستحقیقت هر دو توحید اله است
از آنِ باطنت بنماید اینجادر تحقیق میبگشاید اینجا
از آنِ باطنت بشناس و حق یابکه خورشیدند از حق حق بحق یاب
از آنِ باطنت گر رهبری توحقیقت ذات کل را بنگری تو
از آنِ ظاهرت اشیا نمایدترا اشیا یقین پیدا نماید
از آنِ ظاهرت بنگر که غالبشوی آخر چو هستی مر تو طالب
در اوّل ظاهرت گردد صفاتتدر آخر بازیابی عین ذاتت
حقیقت مصطفی را سر نمودارز باطن شد حقیقت کل پدیدار
در آخر ظاهرش در خواست از حقکه تا ظاهر بیابد راز مطلق
بحق گفتا که اشیاام تو بنمادر اینجا راز پیداام تو بنما
حقیقت چون ز باطن کاردان شدعیان ظاهرش آخر عیان شد
حقیقت شرح آن از جسم و جان بینهمه در خویشتن بیشک عیان بین
ولکین این بیان را شرح گویمدر آن هیلاج کانجا راز گویم
حقیقت شرح هیلاجم چنان استکه شرح کل در اینجاگه عیانست
یقین عین اشیا را از آن یابدرون را در یقین راز نهان یاب
اگر با دیدهٔ اشیا تو بنگرز پنهانی مگو پیدا تو بنگر
چه خواهی دید از پنهان که بودستنظر کن سرّ اشیا کان نموداست
حقیقت جوهری خوش آفرینشترا اینجایگه در نور بینش
حقیقت جوهری خوب و لطیفستحقیقت هم ثقیل و هم خفیفست
بیانی دیگر است این سرّ اسرارز هیلاجت کنم اینجا بدیدار
ز این جوهر که نام آمد صفاتشاز این پیداست مر اعیان ذاتش
ازاین جوهر بیابی کام اینجایقین آغازت و انجام اینجا
از این جوهر نمودت جسم در دیدکه این جوهر عیان آمد ز توحید
از این جوهر نظام عالم آمدصفاتش جمله عین آدم آمد
از این جوهر عیان شد هر چه بنمودحقیقت این ز ذاتِ کل عیان بود
از این جوهر عیان شد جوهر ذاتاز این جوهر نمودارست ذرّات
از این جوهر ببین تابنده اخترحقیقت هر شبی اعیانست جوهر
از این جوهر ببین تابنده خورشیدحقیقت مشتری و عین ناهید
از این جوهر نظر کن جوهر ماهکه میتابد ز اعیان بهر او ماه
بسی اسرارها یابی از این بازاگرداری یقین چشم یقین باز
ترا چشم یقین میباید ای دوستکه تا یابی که این جوهرهم از اوست
ترا چشم یقین میابد اینجاکه تا چشم دلت بگشاید اینجا
ترا چشم یقین میباید ای دلکه مقصودست بیشک جمله حاصل
ترا چشم یقین امروز بازستنشیبی این زمان وقت فراز است
ترا چشم یقین ازدید دیدستکز آن اسرار جزو و کل بدیدست
ترا چشم یقین پیداست بنگرحقیقت ذات بیهمتاست بنگر
اگر امروز یابی از یقین توحقیقت دانم اینجا پیش بین تو
اگر امروز یابی آنچه جوئیحقیقت چون بدانی خود تو اوئی
اگر امروز چشم دل کنی بازبیابی از صفات انجام وآغاز
اگر امروز چشم جان بیابیحقیقت ذات از اعیان بیابی
ترا چون چشم جان اینجا یقین استحقیقت در همه عین الیقین است
وگر مر چشم دلت امروز بازستحقیقت او در اینجا عین رازست
وگر چشم صورت هست دیدارحقیقت شرح گفته‌ستم ترا یار
یقین از چشم جان مقصود ذاتستدگر از چشم دل دید صفاتست
حقیقت چشم صورت آفرینشیقین چندی همی بیند ز بینش
حقیقت هر سه در هم راز دانندحقیقت چون ببینی باز دانند
ولی چشم یقین از جوهر کلیقین دیدار ذاتست از دَرِ کُل
حقیقت آنست گر تو باز دانیبدان دیدار سر را باز دانی
کسی کو را در اینجاگه حضور استسراپایش حقیقت غرق نورست
حضور خود طلب گر راز دانیکه از عین حضور اینها بدانی
حضور از ذات دان ای مرد عاشقاگر هستی در اینجاگه تو صادق
حضوری را طلب کن آخر کارکه آید از حضورت آن بدیدار
حضورت را طلب در زندگانیکه از اینجا بیابی هر معانی
حضوری را طلب در طاعت خویشکه تا یابی در آن سر راحت خویش
حضوری را طلب در صبحگاهیکه تا یابی در آن سرّ الهی
ضوری را طلب در وقت آن دمکه مکشوفت شود اسرار عالم
حضور جان ودل اندر سحرگاهترا بنماید اینجا بیشکی شاه
حضور جان ودل آن وقت یابیاگر از دل سوی طاعت شتابی
حضور طاعت اینجاگاه دریابز طاعت در بر جانان نظر یاب
حضور طاعت اینجاگاه مردانیقین دیدند اینجا جان جانان
حضور طاعت از ذاتست پیدااز آن اعیان ذرّاتست اینجا
بطاعت کوش و پیش آور حضوریکه تا یابی در اینجاگه حضوری
بطاعت کوش اندر زندگانینماز صبح کن گر کاردانی
بطاعت یاب جانان را تو در رازکه چشم جانت از طاعت شود باز
بطاعت خوی کن مانند منصورکه تا حقت شود اینجای مشهور
بطاعت خوی کن چون انبیا توکه از طاعت بیابی مر لقا تو
بطاعت خوی کن تا آخر کاربراندازد حجابت را بیکبار
بطاعت راحت جان بازیابیدر اینجا تو عیان راز یابی
بطاعت جمله مردان راز دیدندجمال جان ز طاعت باز دیدند
ز طاعت آفرینش رخ نمایدترا آن عین بینش رخ نماید
ز طاعت انبیا بردند کل گویز طاعت هر سخن از راز کل گوی
ز طاعت انبیا اسرار دیدنددر آخر جملگی دیدار دیدند
بطاعت انبیا اینجا عیانندکه ایشان پیشوایان جهانند
هر آنکو طاعت مولی کند اوچو مردان پشت بر دنیا کند او
شود او را عیان دیدار کل فاشبطاعت یابد اینجا دید نقّاش
از اوّل در صفا باشی همیشهاگر طاعت کنی ای مرد پیشه
از اوّل در صفای طاعت آویزز خوفت در گذر در راحت آویز
از اوّل در وضو میدان تو اسرارکه اینجا از چه خواهی کرد این کار
حقیقت میشودهر نفس کل پاکاز اوّل تا بدانی عین دل پاک
وگر چون آب آری در دهان تومگردان ذکر او جز بر زبان تو
زبانت را حقیقت نطق اللّهشوی بیشک تو از اسرار آگاه
ز تو برخیزد آن عین نجاستحقیقت پاک گردانی حواست
وگر چون دست شوئی راز میگویپس آنگه دست ازدنیا فروشوی
وگر چون آب آری سوی بینییقین مر ذات از هر سوی بینی
در آن دم باشدت ز آندم فراغترسانی آب مر سوی دماغت
حقیقت بوی جان اندر مشامترسد روشن کند مرجان بجامت
چوآب آید همی سوی رخانتنماید روی بیشک جان جانت
بگردان روی جان از سوی دنیامبین تو هیچ ز دیدار مولا
وگر چون هر دودست ای دوست شوئییقین میدان که جمله دید اوئی
حقیقت دوست را ازدست مگذاردو روزی دست او فرصت نگهدار
که اندردست خود یابی سراسربرایشان دست چون یابی سراسر
وگر چون آب در پیشانی آرییقین میدان که آن دم راز داری
چو پیشانی کنی از آب او ترترا این سر بود هر بار خوشتر
حقیقت پیش بینی پیش گیریبمانی زنده دل هرگز نمیری
همه در پیش بینی آن زمان بازحقیقت در سرت انجام و آغاز
بیابی سرّ پیشان آخر ای دوستبرون آئی مثال مغز از پوست
وگر چون می بشوئی مر قدم توبیابی در عیان سرّ قدم تو
نهی آنگه قدم در کوی دلدارشوی آنگه ز راز او خبردار
قدم در راه جانان نه دمی توفرو باران ز شوقت شبنمی تو
قدم در کوی جانان نه بتحقیقکه تا یابی در اینجاگاه توفیق
قدم در کوی جانان نه در اینجاکه تادر آن وضو باشی تو یکتا
قدم در کوی جانان نه حقیقتچنان بسیار در راه شریعت
قدم در کوی جانان نه یقین توکه تا یابی عیان عین الیقین تو
قدم در کوی جانان نه در اسرارکه تا باشی از این معنی خبردار
قدم چون در ره جانان نهادیحقیقت درد آندم برگشادی
قدم را اینچنین نه اندر این کویکه تا یکی از آن یابی ز هر سوی
وگر چون در سجود دوست آئیحقیقت مغز جان بی پوست آئی
چنان باید چو آئی در نمازتدَرِ اسرار باشد جمله بازت
در اسرار این دم باز بینیحقیقت اندر آندم راز بینی
چنان باید چو تو تکبیر بستییقین ازدام زرق و مکر رستی
چو گفتی آن زمان اللّه و اکبردرون خویشتن اللّه بنگر
چو گفتی آن زمان اللّه از جاندرون بینی حقیقت راز پنهان
چو گفتی آن زمان اللّه از دیدیکی بینی در آندم عین توحید
چو گفتی آن زمان اللّه در رازحقیقت ذات کل بینی زخود باز
چو گفتی آن زمان اللّه ناگاهدرون خویشتن بینی رخ شاه
حضورت آن زمان حاصل نمایددل و جانت از آن واصل نماید
حضورت آن زمان باشد عیانیکه آندم هم عیان و هم نهانی
حضور آندم بود مردان عالمکه حق زان میتوانی یافت آندم
حضور آندم بود گردی تو واصلهمه مقصود از این آید بحاصل
حضور آندم توان دم باشد ای جانکه ذات کل بود در دید جانان
طبیعت آندم از خود دور گردانسراپایت بکلّی نور گردان
طبیعت آندم ازخود دوراندازدل و جان در بر آن نور انداز
سجود دوست کن اندر حضورتنظر کن جان و دل در غرق نورت
سجود دوست کن اندر سجودتحقیقت یاب کل اعیان بودت
مباش آندم دلا غافل در اسرارنظر در سوی هر چیزی تو بگمار
درونت پاک دار و با صفا باشدر آن لحظه تو دیدار خدا باش
درونت پاک دار آن لحظه در جانکه درجانت نماید روی جانان
حقیقت سجدهٔ حق میکنی بازحقیقت باشی آندم صاحب راز
چو حق درجان و اندر جانست موجودحقیقت میکنی سجده ز معبود
حقیقت سجده پیش او چو کردیحقیقت از همه آزاد و فردی
حقیقت سجدهٔ جانان کن اینجادلت چون مهر و مه رخشان کن اینجا
تو سجده سجدهٔ او میکنی دوستحقیقت جسم و جان وجملگی اوست
چو کردی سجده پیش یار اینجاشدی کل صاحب اسرار اینجا
چو کردی سجده پیش او حقیقتشدی اینجا مصفّی از طبیعت
چو کردی سجده صافی گشتی از خویشحجاب جسم و جان بردار از پیش
درون را با برون گردان مصفّابرای اسم و گم شو در مسمّا
درون را با برون کن غرق در نورکه تا باشی بکل نورٌ علی نور
درون خویش اندر سوی حضرتیقین دریاب وانگه رو بقربت
بخواه از حق تعالی او یقینتاز او میخواه در عین الیقینت
بجز او هیچ ازو اینجا مجو توبجز دیدار او یاری مجو تو
از او او خواه اینجا در حقیقتکه تا پیدا نماید دید دیدت
از او او بین حقیقت آشکارههم از وی هم بدو میکن نظاره
از او او بین که بود تو یقین اوستحقیقت هرچه بینی مغز با پوست
از او او بین که ذاتش هست موجودترا دیدار او چون هست مقصود
از او او بین که سرتاپایت اینجاحقیقت اوستی هستی تو یکتا
از او او بین اگر تو راز دانیکه او در خویشتن می بازدانی
از او او بین که او آمد وجودتنمود خویش در صورت نمودت
از او او بین اگر هستی تو آگاهکه دیدار تو آمد حضرت شاه
تو او در خود نگر اینجا حقیقتدرون تست پیدا دید دیدت
تو اوئی او تو نادانی در اسرارکنون از سرّ کل اینجا خبردار
حقیقت اوّل و آخر تو باشییقین مر باطن و ظاهر تو باشی
سجود خویش کردی در عیان بازتو اینجایگه در انجام و آغاز
بتو پیداست اینجا هرچه دیدیخدائی این زمان در دید دیدی
حقیقت گوئی وهم در مکانییکی اندر یکی و جان جانی
از اوّل تا بآخر در تو موجودحقیقت کل توئی اسرار معبود
در اوّل تا بآخر ذات پاکینه نار و باد و نی از آب و خاکی
حقیقت در خدائی خدا توز یکتائی خود هستی لقا تو
تومنصوری دوئی اینجا نداریحقیقت بود خود را پایداری